✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_730
_ بله.
عمه با بغض گفت:
عزیزم...وااای....
چه بلایی سرش آورده شایان...
وااای باورم نمیشه...
ریحانه !!...شیرین !!...
یکی هستن ؟!
نشستم روی تخت و با دو دستم سرمو گرفتم و گفتم:
میخوام خفه اش کنم...
میخوام شایانو با دستای خودم بکشم.
عمه جلو اومد و گفت:
فرزاد...
یه حس عجیبی همون وقتی که شیرین رو دیدم بهم میگفت که شیرین ، ریحانه است.
اینهمه شباهت اتفاقی نبود.
رنگ چشماش، لحن حرفاش، تُن صداش...
خدای من ...
تو اونروز چی بهش گفتی؟
_ چیزایی که نباید میگفتم...فکر کردم چرا میگه شوهر دارم ولی شناسنامش سفیده...
خدای من...بهش تهمت زدم...
گفت اشتباه میکنم ولی باورش نکردم...
عمه...حالا چکار باید بکنم...من زیادی احمق بودم...
چرا صداقتش رو باور نکردم...بهم گفت باید یه چیزی بهم بگه...
پرسیدم چی؟
گفت درمورد گذشته اش...در مورد همسرش...
بعد گفت هنوز عاشق همسرشه...
منو میگفت...منو...
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_731
اشکام از چشمام سرازیر شد.
عمه جلو اومد و نشست کنارم.
دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
فرزاد...
حالا که طوری نشده...
برو برش گردون...
سرمو بلند کردم و گفتم:
نه...
اول باید با شایان عوضی حرف بزنم...
_ مگه ایرانه؟!
_ دستگیرش کردن...
از بس توی مافیای مواد مخدر، پول پارو کرد که افتاد توی چاه.
_ الان کجاست؟
_ نمیدونم...
قراره به من خبر بدن.باید اول اونو ببینم.
ریحانه
حالم کمی بهتر شده بود.
دو روزی بود که خونه ی نگار بودم.
دیگه واقعا از روی نگار و بهروز خجالت میکشیدم.
اونروز وقتی از خواب بیدار شدم، قصد رفتن کردم.
نشستم روی تخت و موهامو با دستم شونه زدم و جمع کردم.
در اتاق باز شد.نگار نگام کرد که گفتم:
سلام.
_ سلام خوشگل خانوم.
_ شرمندم به خدا...
از بهروزم خیلی تشکر کن...
ان شاالله جبران کنم.
_ یعنی چی حالا؟!
_ یعنی دیگه باید برم.
جلوتر اومد و نشست روی تخت و گفت:
کجا به سلامتی؟!
نگاش کردم.لبخندی زدم و نیشگونی از لُپ گوشیتیش گرفتم و گفتم:
خونه ی خودم.
_ پیش فرزاد!؟
_ نه بابا...
نگار با عصبانیت گفت:
به خدا اگه خودتو کوچیک کنی و بری پیش شوهر زبون نفهمت، من میدونم و تو...
خیلی بیشعوره به خدا...دو روزه...
نمیگه حال تو چطوره؟!
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_732
_ اسمشو پیش من نیار...
حالم از شنیدن اسمشم بد میشه.
_اِ..اِ..اِ...
زنگ زدم آزمایشگاه ببینم جواب آزمایش رو گرفته یا نه، میگن بعله،
یه آقایی اومدن گرفتن، با اینحال یه زنگی یه خبری یه غلط کردمی...
دیشب اتفاقا به بهروز میگفتم، اگه من جای تو بودم میرفتم اون شرکتشو روی سرش خراب میکردم.
گاهی با خودم میگم خدا رو شکر بهروز اخلاق گند دماغ فرزاد رو نداره،
وگرنه من که مثل تو حوصله ی صبر نداشتم و میرفتم با قیچی، ریز ریزش میکردم.
با لبخند تلخی گفتم :
پس برو خدا رو شکر کن تو رو با بهروز هم اتاق کردم تا الان شوهرت باشه.
با غم نگام کردو بعد صورتمو محکم بوسید و گفت:
قربونت برم...
کوفت فرزاد بشه این همه خوشگلی، بمیره که زنی به این خوشگلی داره و ناز میکنه...
خاک بر سر بی لیاقتش.
آه غلیظی کشیدم که نگار گفت:
اصلا خودتو حرص نده...
بیا صبحانه رو حاضر کردم.
_ اشتها ندارم.
دستمو کشید و گفت:
بیخود...خودتو داری میکشی واسه کی؟!
بیا میگم.
به اجبار نگار نشستم پشت میز.
یه لیوان شیر عسل برام درست کرده بود که گفتم:
نگار ...به خدا از گلوم پایین نمیره.
اخم کرد و گفت:
بخور ببینم...
وگرنه میرم قیف میارم میذارم دهانت و همشو میریزم تو حلقت.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_733
بعد یه لقمه نان و پنیر و گردو برام گرفت و داد دستم و گفت: بخور ببینم.
_ نگار شرمندم نکن دیگه.
_ بخور ببینم...
شرمنده ی چی ، دیوونه .
یه گاز به لقمه ی نان و پنیر و گردویی که نگار برام گرفته بود، زدم.
هر چی گردو دم دستش بود ریخته بود وسط لقمه.
با همون گاز اول، نگاش کردم که گفت:
بخور نوش جونت.
لقمه رو نصفه خوردم و گفتم:
ممنون نگار...من دیگه برم.
از پشت میز بلند شدم که گفت:
بشین درست و حسابی صبحانتو بخور.
_ باور کن میل ندارم...
_ حالا حتما باید بری؟...خوب همینجا بمون...
منم تنهام.
_ نگار جان...
میدونی چند وقته از خونه ام سر نزدم.
اصلا زده به سرم چند روز برم مسافرت...
حالم خیلی خرابه.
_ کجا به سلامتی؟
_ شاید برم سه چهار روزی مشهد...
خیلی وقته زیارت نرفتم.
لبخندی زد و گفت:
بذار به بهروز بگم شاید ما هم بیاییم.
_ خب بگو...
تا اون موقع من میرم خونه ام تا چمدونم رو ببندم.
نگار هنوز نگام میکرد که صندلیم رو کنار زدم و رفتم به اتاق خواب.
حاضر شدم که نگار اومد تو و گفت:
ریحانه نری بشینی باز، زار بزنی ها.
_ نه خیالت راحت...
وقتی فرزاد همه چی رو فهمیده و منو نمیخواد...
چرا من باید زار بزنم ؟
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_734
بعد با بغضی که باهاش درگیر بودم گفتم:
خب منو نمیخواد دیگه.
نگار محکم منو توی آغوش کشید و گفت:
قربونت برم...اینو نگو...
بگو لیاقتت رو نداشت...
خودمو از آغوش نگار جدا کردم و چادرمو سر کردم و گفتم:
به خدا بابت این چند روز شرمنده ام...
تو رو خدا حلالم کن...
اتاق خواب تو و بهروزم گرفتم.
اخم کرد:
برررو...
این حرفا چیه.
حالا دو روز بهروز منو نبوسه چی میشه؟!
از حرفش خندیدم و گفتم:
اون که بله ولی من توی شیطون رو میشناسم، تو دلت شیطنت میخواد.
اخماش رو نگه داشت و لبخندی زد و گفت:
خب حالا...تجسس نکن.
با خنده زدم روی شونه اش و از اتاق بیرون زدم.
تا دم در بدرقه ام کرد که گفتم:
پس بهم خبر بده...
اگه بهروزم تونست مرخصی بگیره و بیایید که چه بهتر...
همه با هم میریم زیارت.
پاشنه ی کفشام رو بالا کشیدم که گفت:
آره بهت خبر میدم.
بازم بوسیدمش و گفتم:
خیلی دوست دارم نگار...
خیلی واسم عزیزی...
_ برو هندونه زیر بغلم نذار.
_ از شوهرتم عذرخواهی کن.
دستی براش تکون دادم و از خونه اش بیرون زدم.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_735
هوا سرد بود.لرزم گرفت.
تعجبم از این بود که چطور توی این هوا، اونروز بدون مانتو و فقط با یه تونیک از خونه ی فرزاد بیرون زدم.
تا خونه ی اجاره ای من، راهی نبود.
برگشتم خونه.
در خونه رو که باز کردم، توی سکوت خونه، یاد و خاطره ی روزی که سینا رو پیش خودم آورده بودم و فرزاد اوند دنبالش برام زنده شد.
درو بستم و به مبلی که فرزاد روش نشسته بود و با عصبانیت پاشو تمون میداد، خیره شدم.
بند کیفم رو از روی دوشم برداشتم و انداختم روی مبل.
چادر و مانتوم رو هم همونجا انداختم و اول رفتم یه دست لباس تمیز از کشو برداشتم و رفتم حمام.
حالم بعد از یه دوش آب گرم، خیلی بهتر شد.
یه تاپ صورتی و شلوارک لی پوشیدم و موهای خیس و بلندم رو با گلسرم بالای سرم آویز کردم که صدای موبایلم بلند شد.
دلم ریخت.
یه هیجانی بیخودی توی دلم نشست.
رفتم سراغ گوشیم.نگار بود.نفسم بالا اومد.
_ الو
_ منو میکشی آخر...
چرا گوشیتو برنمیداری؟
_ حموم بودم.
_ چمدونت رو ببند...
من دارم میام اونجا.
_ اینجا!!
_ آره دیگه ، مگه همسفر نمیخواستی؟
_ باشه بیا.
گوشی رو که قطع کردم نگام روی گوشی خشک شد.
یادگار فرزاد بود.
چشمامو بستم و با حرص پشتم رو کردم به گوشی و زیر لب گفتم:
برم چمدونم رو ببندم.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_736
چمدون کوچولوی یه نفره مو از بالای کمد دیواری آوردم پایین و شروع کردم به لباس چیدن، توش .
به اندازه ی سه روز، لباس و وسایل چیدم که نگار زنگ زد.
درو زدم و رفتم توی آشپزخونه.
زیر کتری چای رو روشن کردم که نگار بالا اومد.
پشتم به در ورودی بود که گفتم:
هنوز یه ساعت نشده از خونت اومدم بیرون.
با خنده گفت:
طاقت دوریتو ندارم.
زیر کتری روشن بود ولی آب نداشت.
پارچ رو برداشتم تا آب کنم که گفتم:
خب حالا بهروز مرخصی گرفت؟
_ نه بابا...
فرزاد ناخن خشک ، مگه مرخصی میده.
پارچ آب رو توی کتری خالی کردم و گفتم:
اسم اون بیشعور رو جلوی من نیار.
خندید و گفت:
خوشم میاد فحش میدی بهش.
با اخم نگاش کردم ، که گفت:
خب حالا...
بجای فرزاد جونت، منو خفه نکنی.
با حرص پارچ رو کوبیدم روی اُپن و گفتم:
بسه نگار...
فرزاد جون من نیست.
_ چرا ؟!
چشمام گرد شد:
چرا داره ؟!
نفس عمیقی کشیدم و تا مرز آشپزخونه و اتاق جلو اومدم و گفتم:
به قول تو لیاقت من رو نداشت...
پنج سال زجر کشیدم...
اون شایان عوضی رو تحمل کردم ، بخاطر تهدید جون فرزاد و سینا، با شایان کثافت موندم تا بلایی سر هردوشون نیاره، اونوقت...
حقیقتو فهمیده ولی به روی خودشم نمیاره؟!
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_737
نگار جلو اومد و با لبخند بی دلیلی نگام کرد و گفت:
اگه فرزاد بیاد...تو کوتاه نمیای؟
با ناراحتی فریاد زدم:
بره بمیره...دیگه دوستش ندارم...
خیلی خر بودم که دوستش داشتم...
این آدم لیاقتش فقط مونا و ناهیده...
وقتی منو نمیخواد چرا من باید دوستش داشته باشم؟!
اشکام باز جاری شد که از کنار دیوار آشپزخونه،فرزاد جلو اومد.
مثل برق گرفته ها، با دهان باز خشک شدم.
نگار لبخند زد و گفت:
آقا فرزاد به بهروز مرخصی ندادن ولی خودشون حاضرن باهات بیان مسافرت.
بعد در حالیکه میرفت سمت در ، با خنده گفت:
سفر خوشی داشته باشید.
بعد چشمکی زد و بلند خندید و در و محکم بست.
نگاه سیاهش به من بود.
آب گلومو به زحمت قورت دادم که جلوتر اومد و به من که هنوز توی شوک بودم،خیره شد.
بعد قدمی به سمتم برداشت و ساعد دستاشو روی اُپن گذاشت و توی هم قلاب کرد و گفت:
خب بگو عزیزم...
این آدم بیشعور جلوی روت واستاده.
سرمو ازش برگردوندم و بی هیچ حرف خواستم از کنار اُپن رد بشم و از آشپزخونه برم بیرون که یه دستشو دراز کرد و دور کمرم حلقه زد و گفت:
کجا حالا؟!...
الان دردت چیه؟ مرگ منه؟...
برم بمیرم تو حالت خوب میشه؟
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_738
با حرص و عصبانیت و ناراحتی که همگی دست در دست هم توی چشمام نشسته بودن،
نگاش کردم که کمرم رو محکم کشید سمت خودش و در حالیکه توی آغوشش فرو رفته بودم ،
سرمو بالا گرفتم و به نگاه سیاهش دوختم که با نگاهش باز قلب منو تسخیر کرد و گفت:
بگو دیگه...
بجای اونهمه حرف توی چشمات، به من بگو...
به یه آدم بیشعور و زبون نفهم .
به یه دیوونه ی روانی...
که خیلی دوسِت داره.
بغضم ترکید.
سرمو محکم به سینه اش فشردم که چونه اش رو روی سرم گذاشت و گفت:
ریحان...
الهی نبینم اشکاتو...منو ببخش...
بهم حق بده...
از یه کسی که گذشته ای نداره، چه انتظاری داری؟!...
ولی باور کن...به جان سینا....به مرگ خودم...
همه ی زندگیمی ریحانه...
شیرین منی...عشق منی...
نمیذارم بری.
صدای گریه ام بلند شده بود که سرمو از سینه اش بلند کرد و به نگاه بارونیم با چشمای بغض کرده اش، نگاه کرد و گفت:
نگو که دوستم نداری...نداری واقعا؟
چشمامو بستم و دستامو دورش حلقه زدم و گفتم: فرزاد...
_ جااان...بگو...
_ دیگه نذار از هم جدا بشیم...
دیگه خسته شدم...کم آوردم...
دیگه طاقتم تموم شده...نذار...باشه؟
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_739
روی موهای خیسم رو بوسه ای زد و گفت:
مگه من بذارم ازم جدا شی...چه حرفا...
سینا کچلم کرده...باید برگردی.
هنوز داشتم سینه ام رو از عطر خوب پاکورابانی که خودم برای تولدش خریده بودم پر میکردم،
منو از سینه اش جدا کرد و گفت:
سینا رو سپردم به عمه نسرین...
میخوام چند روزی فقط من و تو ،تنها باشیم...
ماشینمم جلوی دره...
میگی کجا بریم؟
دلم مسافرت رو میخواست.
بیچاره عمه نسرین، موندگار شده بود.
همراه فرزاد برگشتم خونه ولی از پله ها بالا نرفتم تا سینا بی طاقتی نکنه.
فرزاد رفت و چمدونش رو بست و اومد.
بعد سه روز دیوانه کننده ، این آشتی و مسافرت میچسبید.
توی راه فرزاد، از شایان گفت و اینکه دستگیر شده و اینکه اونقدر جرمش سنگین بوده که دیگه اعتراف به دستکاری ترمز یه ماشین و
تعویض دوتا شناسنامه و باج دادن بخاطر سکوت این جریان،براش تاثیری نداشت.
نفس بلندی کشیدمو چشمام رو با آسودگی بستم که فرزاد برام توضیح داد که برای جریان دفن اون دختر، شیرین آذین، باید حکم دادگاه قضایی و درخواست نبش قبر صادر بشه و بعد از انجام آزمایشات لازم ، هویت واقعی اون دختر معلوم بشه تا بتونن دوباره شناسنامه ام رو به من برگردونن.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_740
هنوز باورم نمیشد...
که دوباره برگشته ام به هویت ریحانه.
چشم باز کردم فرزاد اخمی کرده بود و به جاده خیره بود که گفتم:
الان دیگه چرا اخم کردی!؟
_ هنوز تو فکرم...
جناب سروان میگفت احتمال اینکه دادگاه حتی تو رو بخاطر سکوت چند ساله ات برای پنهان کردن،قضیه ی شناسنامه ها،محکوم کنه، هست.
متعجب نگاش کردم که گفت:
اصلا نگران نباش...
یه وکیل خوب میگیرم...
شهادت مونا خانم و نگارم هست.
نفسم رو بلند و پر صدا از سینه بیرون دادم که فرزاد دستشو سمتم دراز کرد و منو کشید سمت خودشو بعد ، گونه ام رو بوسید و گفت:
نبینم غمت رو...وا کن اخماتو.
سرمو تکیه زدم به شونه اش و گفتم:
فرزاد
_ جان فرزاد
قند توی دلم آب شد.همراه نفس بلندی گفتم: تنهام نذار...
دستمو محکم میون دستش گرفت و گفت:
مگه دیوونم؟...
سه روز نبودی برام بسه...
دیگه طاقت ندارم...حالا وقت تلافیه.
سرم رو از روی شونه اش بلند کردم و گفتم:
ببخشید...تلافی چی اونوقت؟!
با لبخند گفت:
تلافیِ بیشعور و منِ بی لیاقتُ و برم بمیرم و اینا دیگه.
اخم و لبخندم با هم گره خورد که اونم با اخمی الکی ، صداشو بلند کرد:
خجالت نکشیدی جلوی نگار به من میگی بیشعور؟
خندیدم و گفتم:
پس خبر نداری این چند روزه چقدر فحش قشنگ بهت دادم.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#Last_part
لباشو با لبخند جمع کرد و گفت:
حالتو جا میارم...
تلافی همه ی فحشاتو سرت خالی میکنم...
فقط صبر کن برسیم هتل.
بلند خندیدم و گفتم:
نمیدونم چرا دلم برای شکنجه هاتم تنگ شده.
نگام کرد و دستشو دراز کرد و چنان نیشگونی از لُپم گرفت که جیغ بلندی کشیدم:
آاای فرزاد...
_ این یکی از اون شکنجه ها بود...
حالا بقیه اش باشه وقتی رسیدیم.
بعد بلند به اخمام خندید و گفت:
خوشگل خواستنی...دارم برات.
منم دست دراز کردم و محکم لُپش رو کشیدم و گفتم:
بدجنس...نوبت منم میشه...صبر کن...
اصلا مثل دفعه ی قبلی که با هم اومدیم مشهد،من روی زمین میخوابم تا ببینم کی میتونه شکنجه ام کنه!
با حرص و عصبانیت گفت:
بیخود...مگه دست خودته...
از کنارم جُم بخوری، میکشمت.
از عصبانیت بامزه اش، خندیدم و سرمو برگردوندم سمت پنجره و با خودم گفتم:
مگه میتونم؟...
همه ی سختی های پنج ساله رو تحمل کردم که پیش تو باشم...
حالا چطوری برم؟!
جاده بود و جاده...
گاهی سرد و خشک و یخ زده...
گاهی برفی و سفید.
چقدر نفس کشیدن کنار تو خوش است !...
به عطر خاطره ها چنگ میزنم.
به نگاه روشن آبی آسمان چشم میدوزم و به خدا اعتراف میکنم:
دوستش دارم...
با همه ی فریادهایش،با همه ی غضب هایش...
دوستش دارم...
او را از من نگیر.
پایانC᭄
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️