✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_733
بعد یه لقمه نان و پنیر و گردو برام گرفت و داد دستم و گفت: بخور ببینم.
_ نگار شرمندم نکن دیگه.
_ بخور ببینم...
شرمنده ی چی ، دیوونه .
یه گاز به لقمه ی نان و پنیر و گردویی که نگار برام گرفته بود، زدم.
هر چی گردو دم دستش بود ریخته بود وسط لقمه.
با همون گاز اول، نگاش کردم که گفت:
بخور نوش جونت.
لقمه رو نصفه خوردم و گفتم:
ممنون نگار...من دیگه برم.
از پشت میز بلند شدم که گفت:
بشین درست و حسابی صبحانتو بخور.
_ باور کن میل ندارم...
_ حالا حتما باید بری؟...خوب همینجا بمون...
منم تنهام.
_ نگار جان...
میدونی چند وقته از خونه ام سر نزدم.
اصلا زده به سرم چند روز برم مسافرت...
حالم خیلی خرابه.
_ کجا به سلامتی؟
_ شاید برم سه چهار روزی مشهد...
خیلی وقته زیارت نرفتم.
لبخندی زد و گفت:
بذار به بهروز بگم شاید ما هم بیاییم.
_ خب بگو...
تا اون موقع من میرم خونه ام تا چمدونم رو ببندم.
نگار هنوز نگام میکرد که صندلیم رو کنار زدم و رفتم به اتاق خواب.
حاضر شدم که نگار اومد تو و گفت:
ریحانه نری بشینی باز، زار بزنی ها.
_ نه خیالت راحت...
وقتی فرزاد همه چی رو فهمیده و منو نمیخواد...
چرا من باید زار بزنم ؟
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️