eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
✿•••﴿﴾•••✿ ♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️ بعد یه لقمه نان و پنیر و گردو برام گرفت و داد دستم و گفت: بخور ببینم. _ نگار شرمندم نکن دیگه. _ بخور ببینم... شرمنده ی چی ، دیوونه . یه گاز به لقمه ی نان و پنیر و گردویی که نگار برام گرفته بود، زدم. هر چی گردو دم دستش بود ریخته بود وسط لقمه. با همون گاز اول، نگاش کردم که گفت: بخور نوش جونت. لقمه رو نصفه خوردم و گفتم: ممنون نگار...من دیگه برم. از پشت میز بلند شدم که گفت: بشین درست و حسابی صبحانتو بخور. _ باور کن میل ندارم... _ حالا حتما باید بری؟...خوب همینجا بمون... منم تنهام. _ نگار جان... میدونی چند وقته از خونه ام سر نزدم. اصلا زده به سرم چند روز برم مسافرت... حالم خیلی خرابه. _ کجا به سلامتی؟ _ شاید برم سه چهار روزی مشهد... خیلی وقته زیارت نرفتم. لبخندی زد و گفت: بذار به بهروز بگم شاید ما هم بیاییم. _ خب بگو... تا اون موقع من میرم خونه ام تا چمدونم رو ببندم. نگار هنوز نگام میکرد که صندلیم رو کنار زدم و رفتم به اتاق خواب. حاضر شدم که نگار اومد تو و گفت: ریحانه نری بشینی باز، زار بزنی ها. _ نه خیالت راحت... وقتی فرزاد همه چی رو فهمیده و منو نمیخواد... چرا من باید زار بزنم ؟ ••• ✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہ‌یگـانہ﴾ (‌حࢪام‌)‼️ ❌ ♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️