✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_739
روی موهای خیسم رو بوسه ای زد و گفت:
مگه من بذارم ازم جدا شی...چه حرفا...
سینا کچلم کرده...باید برگردی.
هنوز داشتم سینه ام رو از عطر خوب پاکورابانی که خودم برای تولدش خریده بودم پر میکردم،
منو از سینه اش جدا کرد و گفت:
سینا رو سپردم به عمه نسرین...
میخوام چند روزی فقط من و تو ،تنها باشیم...
ماشینمم جلوی دره...
میگی کجا بریم؟
دلم مسافرت رو میخواست.
بیچاره عمه نسرین، موندگار شده بود.
همراه فرزاد برگشتم خونه ولی از پله ها بالا نرفتم تا سینا بی طاقتی نکنه.
فرزاد رفت و چمدونش رو بست و اومد.
بعد سه روز دیوانه کننده ، این آشتی و مسافرت میچسبید.
توی راه فرزاد، از شایان گفت و اینکه دستگیر شده و اینکه اونقدر جرمش سنگین بوده که دیگه اعتراف به دستکاری ترمز یه ماشین و
تعویض دوتا شناسنامه و باج دادن بخاطر سکوت این جریان،براش تاثیری نداشت.
نفس بلندی کشیدمو چشمام رو با آسودگی بستم که فرزاد برام توضیح داد که برای جریان دفن اون دختر، شیرین آذین، باید حکم دادگاه قضایی و درخواست نبش قبر صادر بشه و بعد از انجام آزمایشات لازم ، هویت واقعی اون دختر معلوم بشه تا بتونن دوباره شناسنامه ام رو به من برگردونن.
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️