eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ -وسایلتون رو بردارید و برید . -چی ؟! فریاد زدم: _همین که شنیدید یه دستوره ... می گم سریع تر از ساختمان برید بیرون . -آخه.... فریاد کشیدم: _کری مگه ؟ دستوره ...می فهمی یا نه ؟می خوا ی سر پیچی از دستور برات بزنم ؟ -نه جناب سروان. -پس زود باشید ....جمع کنید این آتا اشغالا رو. به 5 دقیقه نرسید که رفتند. و من ماندم و یه بغض و یه بمب و یه بیم . اگرچه خود اون بمب دو تا ب را داشت و آخریش برا ی سوگل بود. نگاهم روی صفحه ی تایمر بمب بود و بغضم خود به خود داشت میشکست . یه لحظه فریاد کشیدم و خودم رو خالی کردم ولی درد سینه ام رو نه . چقدر بد کردم ! چقدر ! سوگل هنوز درخواب بود که بازوهاشو گرفتم و محکم توی آغوشم گرفتمش و زیر گوشش گفتم . با اشکی که نمی دید و حس و حالی که نمی فهمید .کاش لااقل می دید که چقدر دوستش دارم .کاش لااقل چشم باز می کرد تا جلو ی چشماش می گفتم که اشتباه کردم ولی نه ، او چشم باز کرد و نه شنید و من فقط و فقط برای خالی کردن قلب نا آرامم گفتم : -باشه ... آرزوی مرگتو کردی ؟ ... فکر کردی می ذارم تنها بری ؟ هر جا بخوای بری باید با من بری ... حتی اگه اون دنیا باشه . همون موقع صدای بیسیمم برخاست . صدای عصبی و پریشان زانیار بود: _کیان ...داری چه غلطی می کنی دیوونه ... واسه چی بچه ها رو فرستادی پایین ؟ ... دیوونه بیا بیرون از اون خونه ... بیا بیرون . بیسیم رو چنگ زدم و شاسی اش رو فشردم : _خوب گوش کن زانیار ... وقت واسه بیرون اومدن نیست ، شش دقیقه مونده ... حلما رو بهت میسپارم ... باشه ؟ فریاد زد: _عوضی بیا بیرون ... میآم بالا ... اگه نیای میآم بالا ... از ته ته حنجره ام فریاد کش یدم : -احمق نشو ... بچه ها رو مدیریت کن ...نذار کسی بالا بیاد ... سر جات بمون. باز جواب فریادم رو با فریادی بلند داد: -بیا بیرون کیان ... توروخدا بیا بیرون . چشمام رو بستم و آب گلوم رو قورت دادم . سوگل رو محکمتر تو آغوشم فشردم . حالا انگار کمربند انفجاری دور کمرش به شکم من هم چسبیده بود. پس با هم می مردیم و این مرگ ، پایان خوشی بود برای هر دوی ما. از این خوشتر که پای عهدم موندم تا لحظه ی مرگ ...خودم فرستادمش توی این خونه ی لعنتی ، خودم دلش رو شکستم و حالا خودم باهاش می رفتم تا اون سر دنیا . تا خدایی که شاهد عقدمون بود . مصمم یه نفس بلند کشیدم و میان فریادها و فحش ها و ناسزاها ی زانیار که هنوز داشت از پشت بیسیم میگفت ، توی گوش سوگل ، که نمی شنید زمزمه کردم : _دوستت دارم عزیزم . ادامه دارد‌..... ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ «زانیار» توی راهروی بیمارستان بودم .خسته و کلافه از یه روز پر دردسر ، دستی به صورتم کشیدم که موبایلم زنگ خورد. نازنین بود. -بله . -سلام . -سلام .... ببخشید یادم رفت سلام کنم . خنده ی بی صدایی سر دادم که گفت : -امشب خونه نمیآید؟ لبخندی کنج لبم جا خوش کرد: _چطور؟ -همین طور ی آخه هرروز ساعت 6 بعدازظهر خونه بودید . -هر روز بله ولی نه امروز .... امروز درگیر یه بمب شدیم که کلی ما رو الاف خودش کرد. -بمب !! الان حالتون خوبه ؟! -من که خوبم ولی.... -ببخشید میشه حرفتون رو کامل بزنید ، دیوونه شدم خب ... ولی چی؟ مردد بودم بهش خبر بدم یانه . دستی به صورتم کشیدم و خواستم بگم که کیان از اورژانس بیرون دوید و عصبی فریاد زد : _کی گفته منو بیارید اینجا ...کی گفته ؟ .... مگه من حالم بده ؟ گوشی رو از کنار گوشم پایین آوردم : -آروم باش ... چرا عصبی هستی ؟ خب یه ِسُرم بهت بزنن ، ندیدی مسئول اورژانس گفت ، فشارت افتاده . -فشار میخوام چکار ... سوگل رو کجا بردن ؟ ... میخوام ببینمش . بعد خواست سمت پذیرش بیمارستان بره که بازوش رو گرفتم و نگهش داشتم . سرش با تعحب برگشت سمتم. -دو دقیقه تحمل کن بذار دکترا کارشون بکنند ... با داد و بیداد تو ، که کاری درست نمیشه . عصبی منو کنار زد و گفت : _ولم کن بابا ... در ضمن ... چرخید سمت من و دوباره توی چشمام زل زد و چند قدمی رو عقب عقب رفت و گفت : _عوضی هم خودتی ... دیگه نشنوم هرچی از دهنت در بیاد به من بگی ها . از ته دل خندیدم و بلند گفتم : _خیلی عوضی هستی پسر ... داشت در امتداد راهرو می رفت که بلند جوابم رو داد: _خودتی . گوشی رو باز گرفتم کنار گوشم که نازنین با فریاد گفت: _چی شده ؟! توروخدا بگید چی شده ؟ ... الو ... -الو ... ببخشید ...کیانه دیگه . -سوگل چی شده ؟ -نترس ... چیزی نشده . -می خوام بیام ببینمش ..کدوم بیمارستانید؟ -حاضر شو خودم میام دنبالت . بعد گوشی ام رو گذاشتم توی جیبم و همراه با یه نفس راحت از یه روز پر دردسر رفتم سمت پارکینگ تا دنبال نازنین برم هنوز هیچ کس نمی دونست چی شد که ثانیه شمار بمب صفر شد .خانم سعادتمند لحظه ی آخر بمب رو خنثی کرد یا از اولش سرکار بودیم ؟ ولی وقتی بعد از بیست دقیقه بمب عمل نکرد ، کیان با بیسیمش پیام داد و همراه من ، مامورین اورژانس وارد ساختمان شدند .حالش خوب نبود . بلند بلند داشت گریه می کرد و همسرش رو تو ی آغوشش گرفته بود. دیدن این صحنه منو یاد لحظه ی مرگ زیبا انداخت. صدای گریه های بلند کیان ، یادآور حال خراب خودم شد اما واقعا حال کیان واقعا خوب نبود ولی مگه می شد جلوی خودش حرفی از گریه های بلندش زد! همین که آروم گرفت ، فشاری به شونه اش دادم و ازش خواستم بذاره مامورین اورژانس کارشون رو انجام بدن. ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ «کیان» دنبال اتاق سوگل بودم . بعد کلی سر و صدا راه انداختن اجازه ی دیدنش رو گرفتم . وارد اتاق شدم . هنوز انگار خواب بود . معلوم نبود چه قرصی بهش داده بودند که از خواب بیدار نمی شد. همون موقع خانمی روپوش سفید به تن ، وارد اتاق شد : _جناب سروان . -بله . -همسرتون متاسفانه ... همون یه کلمه ی متاسفانه چنان استرسی به من داد که قلبم رو خالی کرد از هر چی امید بود . مکثی کرد و ادامه داد: -شرایطشون یه کم خوب نیست . -شرایطش چیه ؟ -خب متاسفانه دارند بچه رو سقط می کنند و چون هوشیار نیستند ما نمی تونیم ببریمشون برای کورتاژ و این خودش یه کمی شرایط رو سخت کرده. -درد رو حس می کنه ؟ خانم دکتر نفس بلندی کشید وگفت : _نه کاملا ، ولی خب چرا تا یه حدی ، بله . -چه کار می شه کرد؟ -فقط صبر کنیم که بهوش بیان ... تا اون موقع ما سعی می کنیم فقط تحت کنترل باشند ، یکی دیگه از دلایل بی هوشی شون افت فشار شونه که اینم اصلا خوب نیست . لب پایینم رو زیر دندون هام گزیدم که خانم دکتر از اتاق بیرون رفت .کف دو دستم رو گذاشتم روی لبه ی تخت و سمت صورتش خم شدم . -سوگل ...خسته ام کردی به خدا ... بگم غلط کردم چشماتو باز می کنی ؟ نگاهم توی صورتش بود . چقدر خاطره با دیدن صورت غرق در آرامشش به یادم اومد . به صورتش سیلی زدم ، نفسش گرفت ، شوک عصبی بهش دست داد ، و بعد توسط اون مادر عوضی و قلابی شکنجه شد . چقدر بد کردم در حقش . دستی به صورتش کشیدم و باز زمزمه کردم : _سوگل جانم ....حلما بی قراره واست ... تو رو خدا بهوش بیا عز یزم ... جان کیان ... تو ، نفسم رو امروز از من گرفتی ... بسه به خدا ... چقدر اضطراب ، چقدر استرس ... بهوش بیا عزیزم . بعد سرم را جلوتر کشیدم و صورتش رو بوسیدم .داغی اشکم روی صورتش نشست . پیشونیم رو به پیشونیش چسب زدم و از فاصله ی صفر ، به چشمای بسته اش خیره شدم . هیچ حرکتی نداشت ، حتی لرزشی خفیف روی پلک هاش که دلمو بهش خوش کنم . پوست صورتش از همیشه سردتر بود و این سردی ، داشت یه فکر تو مته تو ی سرم فرو می کرد که اگه بلایی سرش بیاد چی ؟! و من قطعا مقصر بودم . ندیدم . حس و حال این اواخرش رو و حتی درک هم نکردم حالش رو . من اشتباه کردم ... من . ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ «نازنین» جلوی درخونه ، بی قرار ایستاده بودم و مدام این پا و اون پا می کردم . یه دلیل بی قراریم ، سردی و سوز هوا بود که به بهونه ی اینکه ، الان زانیار از راه میرسه ، حتی حاضر نبودم برگردم خونه و یه ژاکت بپوشم . همون موقع ماشین زانیار هم رسید . جلو رفتم و همونطور که می لرزیدم سوار شدم . سلام رو با لرز گفتم و نشستم رو ی صندلیم. -چرا می لرزی ؟ -خیلی منتظر شدم ... سردم شد. عصبی بلند گفت : _شما یه کاپشن یه ژاکت نداری ؟ متعجب نگاهش کردم که راه افتاد. حرصم گرفت که سرم داد کشیده بود که گفتم : _اولا سلام برادر ثانیا شما چرا جوش می زنی برادر؟! عصبی تر بلند جواب داد: _سلام ولی یه بار دیگه بگی برادر ... بعد حرفش رو خورد که با یه لبخند که داشتم مهارش می کردم گفتم : _بگم چی می شه ، برادر؟ چنان کشید گوشه ی خیابان که محکم خوردم به درب ماشین . توقف کرد و چرخید سمتم . چسبیدم به درو با در یکی شدم که یه نفس بلند کشید و نگاه عصبیش رو سمتم روانه کرد.خشکم زد . اینقدر عصبی ، ندیده بودمش که گفت : _بامن ازدواج کن نازنین . بعد اون فریاد و اون تهدید و این ترمز و این عصبانیت ، شنیدن این جمله ، منو مثل یه آدم برفی با یه دماغ قرمز از سرما ، به یخ مبدل کرد . هنوز نگاهش می کردم که رنگ سیاه عصبانیت از چشمانش رفت و یه لبخند نیمه کاره به لبش نشست و صداش در نهایت محبت ، آرامش گرفت و باز پرسید : _با من ازدواج می کنی ؟ لبام داشتند با دو سر نخ نامرئی کشیده می شدند به لبخند که نگهشون داشتم . درست لب مرز یه نیمچه لبخند و گفتم : _هنوز دلم شکسته ...هنوز حرفت توی گوشمه ... من خالصانه حرفم رو زدم و شما با همون یه کلمه ی " حس برادری " که گفتید دلم رو شکستی . کمی به سمتم ، خودش رو جلو کشید : _اشتباه کردم به خدا ... خیر سرم خواستم در حقت جوانمردی کنم ... بیست سال فاصله ی سنی کم نیست ... -الان این جوانمردی شما رو چرا بقیه ندارند؟ همین رامبد جوان ...فاصله سنی اش با جواهریان چند ساله ! آهی کشید و گفت : _ حالا از بحث خندوانه بیا بیرون... گفتم که ... تو جدال با خودم و قلبم بودم ...اما الان واقعا پا گذاشتم روی هر چی حس جوانمردیه ....چون قلبم دیوونه ام کرده ... نگفتی جوابت رو . یه نفس نی مه کشیدم و گفتم : _با ید فکر کنم . یه اَه بلند گفت که حتی منو هم شوکه کرد و باز جواب داد: _بسه دیگه ...میگم طاقت ندارم هی می خوای فکر کنی که چی بشه ؟ از اینهمه تعجیلش متحیر شدم .همچنان نگاهش می کردم که باز با یه لبخند و یه شور و شوقی که در تک تک کلمات حرفش هم رسوخ کرده بوده گفت : _فردا بریم یه انگشتر بخریم ... یه خطبه ی عقد بخونیم بعد فکر کن . خنده ام گرفت : _ببخشید ! ....کی بعد از عقد فکر میکنه ، بعد عقد که دیگه فکر کردن نداره . -پس چی ؟ -تا آخر هفته ... با ید فکر کنم حرفم براش سنگین بود . یه نفس بلند کشید و ناچار گفت : -باشه فقط تا آخر هفته ...حتی یه ساعتم بیشتر بهت مهلت نمیدم . -باشه . دوباره راه افتاد و من درست نشستم روی صندلیم و از همون لحظه در فکر فرو رفتم . دوستش داشتم .حقیقتا عاشقش شده بودم اما هنوز می ترسیدم که از روی ترحم بخواهد از من خواستگاری کند. ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ «سوگل» چشمام سنگین بود . وزنه ای که انگار روی پلک هام بود و نمی خواست برداشته شود . به زحمت پلک زدم . یکبار . دوبار . جای غریبی بودم . شبیه خانه ی مادرم نبود . بی مارستان بودم روی تختی با ملحفه ی سفید و ِسرمی بدستم وصل . سرم چرخید سمت دیگر اتاق . یه هاله ای از هیبت یک مرد ، کنار پنجره ی اتاق بود . رو به بیرون ایستاده ، رو به پنجره و پشت به من . شک کردم . به نظرم کیان بود . زیر لب صداش زدم : _کیان . سرش فوری چرخید سمتم و یه قدم جلو اومد تا زیر انوار نور مهتابی بالای سرم ، چهره اش واضح شد . کیان بود . جلوتر اومد و با ذوقی کنار صورتم خم شد : -عزیزم ...خوبی سوگل ؟ بهتری ؟ درد که نداری ؟ -چی شده ؟ من چرا اینجام ؟ لبخندش تلخ بود و پر غم . یه آه کشید و هزار سوال به مغز تازه فعال شده ی من هجوم آورد . -تو امروز منو دق دادی سوگل ... دیگه یادم نیست که چند بار ایست قلبی کردم . پوزخند زده گفتم : _ایست قلبی ! برای من؟! مطمئنی اشتباه نمی کنی ؟! مگه من برات ارزشی هم دارم . یه اخمی محکم به صورتش اومد و عصبی صداش بالا رفت : -خیلی بی شعوری ...نمی دونی امروز چه اتفاقایی افتاد ، شما که بی هوش بودی و هیچی متوجه نمیشدی . -خب مگه دروغ می گم ... هنوز یادمه که چه حرفایی ازت شنیدم . فریاد زد: _مزخرف گفتم ...حقیقت اینه که ... مکث کرد . کمرش رو صاف کرد و همراه با یه سینه پر از اکسیژن گفت : _عاشقتم سوگل .... لرزش تک تک حروف جمله ی کوتاهش رو شنیدم و بغضی که چنگ انداخت وسط گلوش . چینی که روی پیشانیش نشست و چشمانش رو بست و یه قطره اشک به صورتش دویده شد : _اشتباه کردم .... بهت اعتماد دارم سوگل ... یه های بلند کشید تا سنگینی روی سینه اش را کم کنه ، بعد چشم گشود و دو کف دستش رو اینبار دوطرف بازوهایم گذاشت روی تخت و سر خم کرد روی صورتم و بوسه ای داغ روی لب هام زد. مکث کرد . حتی لرزش خفیف لب هاش رو از شدت بغض ، حس کردم که سرش را کمی عقب کشید . چشمانش پر بود از حلقه های اشک که گفت : _تو همین چند ساعته به اندازه ی یه سال به خدا گفتم که غلط کردم ... یه سال پیرم کردی ... یک سال! لبخندم کشیده شد. باورم نمی شه . من!من داشتم بعد اینهمه مدت که با سردی رفتارش کنار آمدم ، حرف از عشق می شنیدم؟! اونهم با اشکی زلال و خالص! برای من!! وقتی لبخندم رو دید با حرص گفت : _آره بخند ...تو که نمی دونی چی شد امروز ... -خب تو بگو چی شد ؟! یه بمب دور کمرم بود ... چی شد ؟! خنثی شد ؟! عصبی گفت : _اسم اون لعنتی رو نیار که هنوز از شنیدنش استرس می گیرم ... مرگ رو جلو چشمام دیدم و تو راحت تو بغلم بی هوش بودی و خواب . -بله ... همین شما. باز خندیدم که یاد حال و روزم افتاد . هنوز دل پیچه ی کمی داشتم که گفتم : _حالم خوب نیست ...انگار ... -الان پرستار رو صدا می زنم . بعد از اتاق بیرون رفت و من باز با وجود دردی که داشت ، از سر نو ، شروع می شد ، لبخند زدم و زیر لب زمزمه کردم : -الهی شکر ... خدایا ممنونم. و همراه یه نفس عمیق ، آسودگی رو به تنی که ساعت های پر استرس رو سپری کرده بود ، تزریق کردم . ادامه دارد‌..... ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ همراه کیان رفتم . از هر توصیه ای که بود ، چه امنیتی ، چه اخلاقی ، چه حتی اداری ، دریغ نکرد تا خیال خودش رو اینجوی راحت کنه ولی انگار نشد . مضطرب بود . جلوی در اتاقی ایستاد و گفت : _سوگل ... فوری گفتم : _کیان می دونم ،صدبار همه چی رو گفتی . سرشو کج کرد و چشماش رو ریز: _نا امیدم نکن . لبخند زدم : _برو خیالت راحت. -می دونی که حرفاتون رو می شنوم . کلافه گفتم : _می دونم ... برو . دستگیره ی در به سمت پا یین کشیدم و با بازشدن در ، کیان ازم فاصله گرفت و رفت . منم در اتاق رو پشت سرم بستم و نگاهم سمت میزی رفت که هیبت یک زن نشسته پشت میز ، از دور پیدا بود . جلو رفتم . مصمم تر از همیشه و شاید کمی با دلخوری ، مقابل نگاهش ایستادم و صندلیم رو از کنار میز ، برداشتم و عقب کشیدم . نشستم رو ی صندلی و نگاهم سمت چشمانش بالا رفت .نگاهش مهربان تر از همیشه بود . مهربان ی که تردید داشتم باور کنم یا نه . اما حتی لحظه ای در چهره ی جدی من ، تغ ییر ی حاصل نشد که گفتم : _سلام . لبخند زد و گفت : _سلام می دونستم میآی دیدنم ... مطمئن بودم ، من دخترم رو می شناسم . -آخرین بار یادمه گفتی من دخترت نیستم . -باید اون طوری می گفتم تا بتونم از چنگ شوهرت فرار کنم . پوزخند زدم و حتی یک کلمه از حرفش را باور نکردم که ادامه داد: -می خوام باور کنی که من بهت صدمه نمی زدم .... اون بمب ، یه ماکت از یه بمب واقعی بود ... باورکن . -باور کردم ... همون ماکت ، و همون ضربه ای که به من زدی باعث شد دو روز تو ی بیمارستان باشم ، الان کاملا محبت مادری تو رو درک کردم . دستاشو رو ی میز گذاشت و با سر پنجه هاش اشاره کرد که دستم رو بهش بسپارم ولی امتناع کردم که ادامه داد: -مجبور شدم سوگل ... اگه من باهات درگیر نمی شدم کریم باهات درگیر می شد ... من فقط هولت دادم ... از خودم دفاع کردم فقط . باز با اشاره ی سر پنجه هاش ، دستانم را طلبید .خام شدم . تحت تاثر اشک دویده شده روی صورتش ، شاید . یا آن غم توی نگاهش. دستام رو روی میز گذاشتم . سرانگشتای دستم رو گرفت و فشار داد بعد یک دستش رو روی دست من گذاشت و همون طور که چشماش تو ی چشمان من می لرزید از ترس یا غم یا دلهره گفت : _به من اطمینان کن ، خواهش می کنم . همون لحظه کاغذ کوچکی رو کف دستم حس کردم . که سرش رو تکون داد: _خواهش می کنم سوگل همین یه بار ...باشه ؟ کاغذ کوچکی کف دستم جا داده بود که هنوز کاغذ رو نگرفته ، با دو دستش با انگشتانم رو روی کاغذ بست و دستمو مشت کرد و باز با خواهش گفت : _خواهش می کنم ... لااقل به حرمت نام مادر. ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ کاغذ کوچک کف دستم رو محکم فشردم و از اتاق بیرون اومدم. باز انگار وارد برزخ شدم . بین دو راهی گفتن یا نگفتن . انگار هر وقت تا مرز پایان این ماجرا میرسیدم باز همه چی از اول شروع میشد . تمام خاطرات رو دور تند از سرم گذشت. از پیامد دروغ هایی که به کیان گفتم تا ماجرا ی بمب و دستگیر ی . این ها عوارض نگفتن بود. اما من واقعا خسته شده بودم. هنوز قدم هایم آرام بود و با تفکر که صدای ُکپ ُکپ نشستن قدم هایی بلند روی سنگ ها ی راهرو رو شنیدم : _سوگل . ایستادم کیان بود . برنگشتم و فقط ایستادم .جلوی رویم ظاهر شد و چشم تو چشم من خیره . -به جواب سوالت رسیدی ؟ باید می گفتم ؟! این سئوال چند لحظه ای سلول های تفکر مغزم رو درگیر کرد و بعد ، در عرض چند ثانیه طرد شد و متروک . مصمم کف دستم رو مقابل چشمان کیان باز کردم : _اینو کف دستم گذاشت . حد فاصل ابروانش به صفر رسید : _این چیه ؟! بعد منتظر پاسخم نموند و کاغذ را برداشت و مقابل چشمانم باز کرد: " به وکیلم زنگ بزن ، همونی که توی نامه شمارشو دادم " ریز و بد خط نوشته بود . با خودکاری که انگار به زور جوهرشو واسه همون چند تا کلمه رسونده بود.سرم سمت صورت کیان بالا اومد که عصبی مچ دستم رو گرفت و همراه خودش کشید .سمت اتاقش می رفتم . در اتاقش رو که باز کرد ، کلی خاطره از روزها ی آشنایی مان و همکاری مشترکمون ، به ذهنم رسید . در و بست و زل زد توی چشمام . اون قدر عصبی که تکیه زدم به همون در بسته و سرم رو عقب کشیدم از ترس. -واسه چی گرفتیش آخه ؟ -من چه می دونستم چیه ...گذاشت کف دستم و من فقط گرفتمش ... حالا مگه چی شده ؟ عصبی چند قدمی توی اتاق زد و باز مقابل من ایستاد . هنوز اخم توی صورتش نشون از ناراحتیش داشت که گفتم : _کیان ... پشیمونم نکن از اینکه بهت گفتم . تصورم این بود که با گفتن این جمله حتما آروم می گیره . درکم می کنه ، بر اعصابش مسلط میشه اما فریاد زد: -ها چیه ...می خواستی باز دروغ بگی و یواشکی زنگ بزنی به وکیلش ؟ باز میخواستی یه گند دیگه بزنی واقعا ؟! باورم نمی شد . باز همان کیان قبلی شده بود . همان عینک بد بینی و بی اعتمادی رو زده بود. خسته از این کابوس ناتمام گفتم : _اگه می خواستم دروغ بگم ، کف دستمو پیشت باز نمی کردم ... نه ، تو دیدی ، نه ،دوربین های اتاق ... پس میتونستم نگم ، پس حالا لطفا چرت نگو. بعد بی معطلی دستگیره ی درو پایین کشیدم و درو باز کردم و رفتم .دلم می گفت . با التماس که بیا ... دنبالم بیا ... بازوم رو بگیر ... مقابل خودت منو نگه دار . خیره شو توی چشمام و بگو : _اشتباه در موردت فکر کردم سوگل . ولی نیامد ، نایستاد و نگفت و من با اعصابی داغون برگشتم خونه . ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ با همه ی ناراحتی ام از قضاوت عجولانه ی کیان ، اما شام مورد علاقه اش رو درست کردم . گرچه خاطره ی خوشی از این غذا نداشتم ولی خب . بوی ماکارانیم تموم خانه رو گرفت . میز رو باز با سلیقه چیدم . با سلیقه تر از همیشه . یه پیاله ترشی ، یه ظرف سالاد کاهو ، سس قرمز ، یه نوشابه مشکی که کیان سر رسید . سر ساعت . نه زود نه دیر . ولی اینبار زنگ زد . نه مثل همیشه کلید انداخت و نه اونقدر زنگ رو فشار داد که صدای ممتد زنگ ، نشان از ادامه ی عصبانیتش باشد. تک زنگی زد و حلما با ذوق در را باز کرد . سعی کردم عا ی ترین رفتار رو داشته باشم . یه لحظه نگاهم سمت لباس هام رفت . یه بلوز آستین کوتاه خاکستری تنم بود با شلوارک سفید . موهام هم بسته بالای سرم . نفس بلندی کشیدم تا از شر استرس ادامه ی بحث ظهر خلاص شوم که در باز شد .فوری چرخیدم سمت ظرفشویی . گیر همان تک بشقاب درون سینک شدم تا بشورم . هیچ منطقی پای این کارم نبود . که اگر بود باید قائدتا صبر می کردم با ظرف های شام میشستم . اما به هرحال مشغله کاری داشتن را بهتر دانستم تا اینکه مجبور شوم با کیان چشم تو چشم شوم . -سلام . زیر لب جواب دادم . اونقدر زیر لب که حتی صدای سلام گفتن حلما از من بلندتر شد : _سلام بابایی ... برام چی خریدی ؟ -بفرما ... اینم واسه شما ؟ -چی پشتت قایم کردی ؟ -شما برو اول ببین توی جعبه ی شانسی ات چیه تا بعد بهت بگم . -باشه . و صدای گرپ گرپ دویدنش آمد . قلبم تند و تند شروع کرد به طبل زدن . حالا من بودم و کیان ، بی مزاحمت حلما و صدایش نزد یکتر شد: _سلام کردم انگار. کمی بلندتر از قبل گفتم : _علیک السلام . جلوتر آمد و من بشقاب را با فشار کم آب با تامل می شستم که شنیدم گفت : _به به چه میزی ! چه بوئی ! و جلوتر آمد تا کنار گوش من . سرش را عمدا از کنار گوشم جلو کشید و آرام نجوا کرد : _خبریه امشب ؟ حرارت نفسش از کنار گوشم رد شد . مور مورم شد . لرز خفیفی کردم و گفتم : _برو کنار کیان . و اینبار تکیه زد به سینک ظرفشویی و نگاهی به بشقاب توی دستم کرد. با سر انگشتان دستش ، اهرم شیر رو پا یین داد و گفت : _آب شهر تهران رو تموم کردی ... دوساعته پای ظرفشویی واستادی آب بازی می کنی ؟ از حرصم بشقاب رو توی حلقه ای استیل آب چکان گذاشتم و به ژست خودش ، مقابلش ، تکیه زدم به ظرفشو یی : _آره اصلا ...که چی ؟ مامور آبی شما ؟! یه طرف لبش بالا رفت و دستش از پشت کمرش هویدا شد . شاخه گلی سرخ متصل به یک ربان قرمز. ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ انتظار یک شاخه گل نداشتم .نگاهم روی پیچش برگ های مخملی و قرمز گل سرخ بود که گفت: _تند رفتم ... قبول دارم ... اشتباه از من بود. همان چند کلمه مثل پاک کردن حافظه ام در عرض چند ثانیه اثر داشت .خواستم شاخه گلش رو بگیرم که کمرش را صاف کرد و دستانش را باز و بی وقفه مرا تنگ سینه اش فشرد: _سوگل ... من زیادی حساسم ... دست خودم نیست ...تو حساسم کردی ... تازه از استرس اون بمب لعنتی و بیمارستان خلاص شدم ... به خدا دیگه نه مغزم ، نه قلبم هیچ کدوم توان فکر و اضطراب این مسئله رو ندارند ... به جان تو ، یا سکته مغزی می کنم یا قلبی ...تمومش کن این جریانو. سرم نزدیک سینه اش جای گرفته بود که گفتم : _من چه طوری تمومش کنم ؟! ... تو هرچی بگی همونه ... من که اومدم حقیقت رو بهت گفتم ... دفعه ی قبلی هم که خودت گفتی برم تو ی خونه ی مادرم ... حالا چرا می اندازی گردن من؟! به جا ی جواب فقط حصار دستانش رو تنگ کرد . بعد از چند ثانیه از من جدا شد و دستی به موهایم کشید .گویی چند تار موی مزاحم کنار شقیقه هایم آمده بود: _با فروغی حرف زدم ... میگه راهی نیست ... شاید مدرکی بود واسه تکمیل پرونده ... قرار شد تحت نظر خودمون بری ... ما نامحسوس تعقیبت می کنیم . سرم بالا آمد سمت صورتش. نگاهم را خریدار شد. اما دلشوره گرفتم از ادامه ی این جریان و نگاهم راز این دلشوره را برملا کرد: _نگران نباش ... به قرآن نمیذارم این دفعه بلائی سرت بیاد ... تمومش می کنم سوگل . همراه با سنگینی نفسی بلند چرخیدم سمت سینک ظرفشویی و فشار سنگین روی شونه هام رو ، روی کف دستام خالی کردم و دو طرف سینک رو محکم گرفتم . سرم پایین افتاد و کیان عصبی از نگرانی و دلشوره ام بلند گفت : _چکار کنم میگیی ؟ دلم می خواست همه چی مثل یه خواب ، با بیدار شدن تمام میشد . اما نمیشد . اشک توی چشمام نشست و شونه هام لرزشی کرد: _سوگل ! -خسته شدم کیان ...خسته شدم ... چرا تموم نمیشه ؟ چرا؟ دستشو روی شونه ام گذاشت و فشرد: _به جان حلما ، بخاطر تو ایندفعه تمومش می کنم ... یه پرونده ی تکمیل شده میذارم رو میز قاضی تا مادرت نتونه فرار کنه ... قول میدم ان شاالله ، خدا کمکمون می کنه و همه چی تموم میشه . فشار سر انگشتان دستش ، نگاه منتظرش ، و حتی اضطرابی که شاید ُمسری بود و از من به او انتقال یافته بود ، همه و همه باعث شد ، راست قامت بایستم و باز مصمم بگویم : _باشه.. و خدا می دانست که چه حالی داشتم فقط. ادامه دارد.... ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ و باز صدای زانیار از پشت در بسته ی آمد: _خانم فائزی ... اگه بلایی سر خانم سوری بیاد ، شما فورا دستگیر میشید ... راه فراری ندارید ...پس خودتونو تسلیم کنید . لوله ی اسلحه اش رو گذاشت روی شقیقه ام و منو کشید سمت در . درو باز کرد و گفت : _خوب نگاه کن آقای محترم ...شاید دلت بخواد جلوی چشمات مغزشو بریزم تو دهنش . زانیار قدمی عقب رفت چند نفری با لباس ویژه و اسلحه به دست ، پشت سرش بودند که با دستور زانیار عقب رفتند . ساعد دست فائزی زیر گردنم نشست وسرم بلاجبار بالا رفت . بعد منو همراه خودش کشید سمت راهرو و در حالیکه لوله ی گرد ، صدا خفه کن اسلحه اش هنوز روی شقیقه ام بود گفت: _آرام از پله ها پا یین میریم ... یه ماشین می خوام .... -اشتباه می کنید ... این آخر راهه ... بهتره خانم سوری رو ..... صدای فریاد بلند فائزی برخاست : _خفه شو ... اینجا من حرف میزنم نه تو... روی پله ی اول بودیم و اسلحه دست زانیار ، هنوز فائزی رو نشونه گرفته بود. چشمام به اخم توی صورت زانیار بود و بی اونکه جا ی پام رو ببینم داشتم از پله ها پایین می اومدم که فکری به سرم زد .شاید آخرین راه بود . عمدا پاشنه ی کفشم رو لبه ی پله گذاشتم تا با انداختن وزنم ، بلغزد و لغزید . افتادم و در عرض یک ثانیه دو صدای شلیک در فضا ی کوچک راهرو پخش شد . یکی خفه و کوچک و دیگری بلند و رسا . با فاصله ی یک یا دو ثانیه ، پخش زمین شدم که سر بلند کردم و رد خون روی بازوی زانیار رو دیدم .نگاهم رفت سمت فائزی .چشماش از تعجب گرد شده بود .تکیه زده به دیوار کنار پله ها و آروم سقوط کرد روی زمین و رد خون ی که از سینه اش می رفت روی دیوار کشیده شد . زانیار با دست اشاره کرد و چند سرباز دور فائزی رو گرفتند. دست چپش رو گرفت روی بازوش و از پله ها پایین اومد . با اون حال و اون جراحت خم شد : _خوبید ؟ -من خوبم ...شما تیر خوردی ! -چیزی نیست ...به کیان قول دادم که شما رو سالم بهش تحویل میدم. لبخندی زدم که حتی خودم نفهمیدم علتش چیست . تیر توی بازوی زانیار بود . یا محبتی که در حقم کرده بود و یا قولی که به کیان داده بود. صدای رفت و آمد چند مامور اورژانس بین حرفهایمان ، وقفه انداخت. گویی حال فائزی وخیم تر از زانیار بود. بیهوش بود که با برانکارد از ساختمان خارجش کردند که صدایی آشنا از پله ها شنیده شد : _سوگل . هنوز کف زمین بودم . از ترس یا استرس یا هیجان ، پاهایم سست بود. کیان پله ها را دویده بود که با دیدن من خشکش زد. فوری از جا برخاستم و گفتم : _خوبم ... زانیار بازوش رو محکم فشرد و گفت : _تحویل شما جناب سروان . کیان دو پله ی باقیمانده را بالا آمد و دستی روی شانه ی زانیار زد و گفت : _خیلی آقایی . زانیار به شوخی گفت : _ولی تو خیلی عوضی هستی . کیان خندید و بلند گفت : _برو تا از خونریزی نمردی ... برو پسر پرو ... برو. زانیار از پله ها پایین رفت و کیان یک قدم جلوتر آمد . نگاهم کرد و دستی به صورتم کش ید : _خوبی واقعا؟ -آره ... خوبم . لبخند پر شوری زد و گفت : _همسر کارگاه خودمی. و نتوانست خودش رو کنترل کند و همان موقع ، مقابل نگاه سربازها ی تیم ویژه که هنوز می آمدند و می رفتند ، مرا در آغوش کشید : _تموم شد سوگل ... تموم. ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ نگاه متعجب من به کنار ، دهان باز از تعجب کیان ، منو به خنده انداخت ، که صدای ناله ی زانیار بلند شد : -وای وای دارم می میرم از درد. نازنین فوری لیوان دمنوش آماده ای که توی دستش بود رو روی میز جلوی دست زانیار گذاشت و گفت : -شنیدم آویشن برای زخم و عفونت و این چیزا خوبه ... اینو حتما بخورید . زانیار با همان دستی که توی بازوبند طبی فرو رفته بود ، خم شد سمت لیوان که نازنین گفت : _داغه ... باز صدای ناله ی زانیار بلند شد : _وا ی نه ... من دیگه طاقت ندارم . نازنین کلافه و نگران نگاهشو به کیان دوخت : _می گم چرا دکتر یه مسکن قوی ننوشته ؟ استامی نوفن 325 که خیلی ضعیفه ! کیان همون طوری که هنوز با دهان باز به ادا و اطوار زانیار خیره شده بود گفت : _خب شاید لازم نبوده . زانیار فوری فریاد زد: _من تیر خوردم یا تو؟ ... چطور لازم نبوده ؟! کیان با خونسردی جواب داد: _تا جایی که من یادمه ، وقتی تیر توی بازوت بود ، خوش و خرم بودی ، حتی خم به ابرو هم ندادی و بهم گفتی ، اینم قولی که بهت دادم ، حالا که تیر رو در آوردن ، چته که مثل زن زائو هی داد و قال می کنی ؟! لبمو گزیدم و به قصد تَنَبُه گفتم : _کیان ...زشته . کیان توجهی نکرد و زانیار تکیه اش رو از روی مبل برداشت و به جلو خم شد : _اونوقت داغ بودم نفهمیدم الان درد دارم . خنده ام گرفت که نگاه شاکی زانیار سمتم اومد . فوری خنده ام رو با کف دستم پوشش دادم و گفتم : _ببخشید . نازنین عصبی جواب داد: _آره بخند سوگل جان ... شوهر شما که تیر نخورده ، صحیح و سالم کنارت نشسته . کیان ابرویی بالا انداخت و پرسید : _آهان ... یعنی الان شوهر شما تیر خورده ؟! نازنین متعجب شد و موند توی حرفی که زده بود. کم کم خجالت هم به حالت چهره اش اضافه شد. که من باز بلند خندیدم که نازنین به جا ی اونکه جواب کیان رو بدهد رو به من گفت : _سوگل خانم من با شما حرفی ندارم . با خنده گفتم : _حق داری آخه من حرفی نزدم ، کیان گفت . زانیار عصبی باز تکیه زد به مبل : _ولشون کن شما .... اینا چشم ندارن ببینن. کیان باز کوتاه نیومد و جواب داد : _ببخشید چشم ندارم چی رو ببینم ؟!تیری که خوردی رو ؟! یا اینکه یه آخ میگی ، نازنین خانوم دورت می چرخه ؟! زانیار دور از چشم نازی چشم و ابرویی اومد و کیان با همون چشم و ابرو کوتاه اومد و گفت : _بلند شو سوگل .....ما بریم بلکه این دوتا یه صیغه ی محرمیت بخونن و تمام دیگه . گفتن این حرف کیان مصادف شد باصدای اعتراض نازنین و خنده ی بلند من . ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
✨❤️✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨❤️✨ ✨❤️✨❤️✨ ❤️✨❤️✨ ✨❤️✨ ❤️✨ ✨ ❤️❤️ «سه ماه بعد» صدای بلند زانیار و نازنین با اونهمه خونسردی ، هم منو کلافه کرده بود ، هم کیان رو . -نازنین جان ، پتو برداشتی ؟ -آره ... به شما گفتم چادر مسافرتی بردار برداشتی ؟ -بله عزیزم . کیان درحالیکه کلافه به جلو خم شده بود و ساعد دستاش رو روی پاهاش گذاشته بود و سرش رو کلافه از اونهمه خونسردی این زن وشوهر پایین ، زیرلب گفت : _ خدایا ... چه اشتباهی کردیم این دوتا رو بهم رسوندیم .... ما تا فردا هم نمیرسیم . عصبی فریاد زدم : _بس کنید دیگه . زانیار و نازنین وسط خونشون ایستادند و یه طوری متعجب نگاهم کردند که انگار اصلا نمی دونستند چرا عصبی شدم . -چی شده سوگل جون ؟ چرا داد میزنی ؟ -چرا داد میزنم ؟ سه ساعت پیش زنگ زدم گفتم حاضرید ، گفتی آره ، بلند شدیم اومدیم اینجا ، گفتی بیایید تویه فلاکس چایی کنم بریم ، الان سه ساعته دارید وسایل سفرتون رو می بندید ... خب چرا از اول نگفتی حاضر نیستید ؟ نازنین خونسرد یه نگاهی به زانیار کرد و گفت : _ما حاضر نیستیم ؟ زانیار بدتر از نازنین چنان بی خیال بود که آنهمه بی خیالیش روانیم کرد: _حاضریم ... بریم ... همین الان بریم . کیان هم از جا برخاست و حلما رو صدا زد که نازی گفت : -آخ آخ زانیار ... پیک نیک رو پر نکردیم . کیان عصبی کف دستش رو زد وسط پیشون یش و من باز فریاد زدم : _بابا پیک نیک نمیخوایم ... ای خدا ... چه غلطی کردیم گفتیم با هم بریم مسافرت . نازی با دلخوری چشماشو ریز کرد : _ببخشید سوگل جون ولی ما با تجهیزات کامل مسافرت میریم که بهمون خوش بگذره . کیان بلند جواب داد: _خوبه پس ما میریم ، شما تجهیزاتتون که کامل شد ، بیایید ... بریم . و بعد راستی راستی رفت سمت ماشین . فقط یه نگاه به نازنین انداختم و گفتم : _آره اصلا اینجوری بهتره . زانیار سبد پیک نیک توی دستش رو زمین گذاشت و با یه نفس آسوده گفت : _آره نازنین جان بهتر شد اصلا ...حالا لیستت رو چک کن با خیال راحت میریم ...عجله ای نمیشه . نازنین فوری لیست برگه ی آچار توی دستش رو نگاه کرد. پشت و روی صفحه یاه شده بود که سری تکون دادم و زیرلب نجوا کردم : _تا اونو بخواید چک کنید ما رفتیم و برگشتیم . همی ن هم شد . ما رفتیم به زیارت امام رضا که کیان نذر کرده بود . تا رسیدیم مشهد ، زانیار زنگ زد که کجایید ، که ما راه افتادیم ، کیان هم با خونسردی گفت : -ببین اصلا عجله نکن اصلا ... هشتاد بیشتر ، سرعت نیای ... ما فلشر زدیم ، ما رو می بینید . از خنده غش کرده بودم که کیان قطع کرد و با خنده گفت : _بذار سه ساعت هم اونا برن سرکار. «پایان» ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️