✿•••﴿
#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_235
_ فرزاد...چی شده؟...تو رو خدا...من کاری کردم؟
سرمو توی بغلش گرفت و گفت:
_نه...ایراد از منه...میخوام تمومش کنم...کارمون از اول اشتباه بود...قبول داری؟
میخواستم فریاد بزنم...بغضم گرفت اونقدر که داشتم منفجر میشدم.به سختی خودمو کنترل کردم و گفتم:
_باشه.
لبخند بی جوونی زد و گفت:
_برو وسایلتو جمع کن... فردا صبح میبرمت خونه ی پدرت.
نفسم رو حبس کردم و فوری دویدم از اتاق بیرون.هنوز به در اتاقم نرسیده بودم که صدای برخورد چیزی رو با در اتاقش شنیدم.بعد بلند فریاد کشید:
_لعنتی...لعنتی...
ترسیدم.خدایا چی شده بود؟ کاش دستم به لپ تاپش میرسید تا میفهمیدم چی تو سرشه. اگر چه حال منم از اون خرابتر بود.ولی مدام سعی داشتم به خودم بقبولونم که بالاخره این اتفاق میافتاد.
حالا باید به پدرو مادرم چی میگفتم ؟! چمدونم رو که میبستم با خودم میگفتم:
_ریحانه...قبول کن...شما به درد هم نمیخوردید.... فرزادم به همین نتیجه رسیده.
چمدونم رو بستم و نگاهی به اتاقم کردم.چشمام که توی اتاق چرخید تمام اشک ها و لبخندام جلوی روم ظاهر شد.بی اختیار اشکی از چشمم جاری شد که با پشت دست، پسش زدم و محکم و مصمم گفتم:
_ این بهترین راهه.
#ادامه_دارد•••
✿❥••
به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️