#پارت_137
#مُهَنّا
حالا همه چشم و گوش شده بودند تا ببینن علیرضا چرا این حرف رو زد، مادرم مات و مبهوت به علیرضا نگاه میکرد، خواهرام چهرهاشون پر از سوال و استرس بود.
علیرضا: دلیل بهم خوردن ازدواج من و تو بیماری مامان نبود، اصلا مادرم بیماری نداشت، جواب آزمایش نشون میداد شما بچه این خانواده نیستی.
فاطمه: مضحکه، یعنی چی من بچه این خانواده نیستم؟ من خوزستان بودم شما بچه تهران، حتی اگر بخوام فرض بگیرم با بچهای جابجا شدم...
علیرضا: تو جابجا نشدی، من خیلی بچه بودم، دو سه سال بیشتر نداشتم، همراه پدر مادرم عازم کربلا بودیم، مادرم سر تو باردار بود، تو راه اتوبوس ما چپ میکنه، پدرم اونجا از دنیا میره و مادرم درد زایمانش میگیره، تو بیمارستان تو کنار یه دختری بوده که چند روز زودتر از تو به دنیا اومده بود، قبل تولدش تو شکم مادرش میمیره، با تلاش دکترا زنده میشه، بدنیا میاد ولی پنج روز بیشتر دوام نمیاره، مادرم این صحنه رو میبینه، اون موقع اوضاع ما خوب نبود، پدرم هم یه کارگر روز مزد بود، زندگی سختی داشتیم، مادر نمیخواست تو مثل من اذیت بشی، اون بچه مرده رو به اصرار میگیره و تو رو میده به این خانواده. من وقتی فهمیدم تا مدتها حالم خراب بود، خیلی میخواستم بیام حقیقت بهت بگم اما مادرم نگذاشت، قسمم داده بود، تو هم دیگه واسه خودت نخبهای بودی.
مادرم برای اینکه از عذاب وجدانش کم کنه، وقتی شنید تو کلیهات مشکل پیدا کرده خودش پیش قدم شد، اما زیر تیغ عمل دوام نیاورد، خیلی دلش میخواست برای آخرین بار تو رو بغل بگیره.
فاطمه: چی میگی؟ مامان این چی داره میگه؟ اینجا چه خبره؟
وسط این همه درد و رنج گیجی عمهام جلو اومد و تو صورت مادرم گفت:
حالا دیگه کارت به جایی رسیده که بچه مرده رو میدی بچه دیگران رو میگیری؟ از کجا معلوم بهار و هدی و ام البنین هم بچههای پرورشگاه نباشن.
احمدرضا: بس کن ساهره، من این همه سال مقابل وقاحتهای شما دهنمو بستم، اگر بچه من مرد بخاطر این بود که تو ایام بارداری زجری نبود که مهنا نکشید، پا به ماه بود ولی باید برای ده نفر خونه رومیشست و غذا میپخت و نون تازه آماده میکرد، بخاطر دعوای شما سه روز غذا نخورد، نکنه یادتون رفته، شما همتون قاتل بچه من هستید، به احترام مامان بود هیچی نگفتم، مهنا خانمی کرد که به روی شما نیاورد.
الان هم چیزی نشده، فاطمه بچه اول این خانوادهاست، چه قبول بکنید چه نکنید.
ساعد: خاک تو سرت احمدرضا، تو چطور این دختر نگون بخت و نحس دختر خودت میدونی؟
احمدرضا: احترام خودت رو نگه دار ساعد، الان هم همه از اینجا برن، نمیخوام دیگه کسی رو ببینم.
مادر احسانی: خدا رو شکر پسرم مرد و با دختر بی اصل و نسبی ازدواج نکرد.
علیرضا: حاج خانم احترام خودت رو نگهدار، باید بهتون بگم که اتفاقا علی از این قضیه خبر داشت، من به دوتا از دوستام گفته بود، محسن و علی از این قضیه خبر داشتن، چون خودشون فاطمه رو برام نشون کرده بودن.
اصلا قشنگ نیست از مرگ پسرتون خوشحال باشید و خدا رو شکر کنید.
دعوای بزرگی راه افتاد، هرکسی یه چیزی میگفت و میرفت، من بودم غم نبود علی و خانوادهای که خانوادهام نبودن.
علیرضا: خانم عباسی تو رو خدا ببخشید، نتونستم حرفهای مردم و بشنوم و چیزی نگم، باور کنید من نیومده بودم که اینطور بشه، با خودم عهد بسته بودم راز نگه دارم، عصبی شدم.
احمدرضا: کاریه که شده پسرم، دیر یا زود این راز برملا میشد، مشکل اینجاست که الان علاوه بر غم مرگ علی، فاطمه با مشکل هویتی خودش روبهرو میشه، غم از دست دادن مادرت هم بهش اضافه کن.
علیرضا: میخواید برم باهاش بیشتر حرف بزنم؟
احمدرضا: همچین مواقعی فاطمه تنهایی رو ترجیح میده، باید دید چه تصمیمی میگیره.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~