#پارت_146_آخر
#آبرو
هاکان برای رسیدن به اهدافش ترکیه رو به مقصد تهران ترک کرد؛ همه دغدغه هاکان جوابی بود که در رو در رویی با محمدحسین و خانواده نازنین باید میداد.
محمدعلی: سراغی از نازنین گرفتی؟
محمدحسین: همین چند روز پیش با ملکا تصویری حرف میزد، زنگ زده بود دو ماهگی زینب تبریک بگه.
زهره: حالش خوب بود؟ درساش خوب پیش میره؟ پولی، چیزی نیاز نداشت؟
محمدحسین: خوب بود، امتحاناتش فکر کنم دیگه تموم شده باشه، همراه هاکان تو هلدینگ مشغوله، نصف هلدینگ رو هاکان به نامش زده، اونجور که میگفت به پروژه رو مشترکا دارن پیش میبرن، پول خوبی دستشون اومده.
محمدعلی: خدا رو شکر، کاش میشد ببینیمش، هرچند اون دل خوشی از ما نداره، ولی ما دوستش داریم.
محمدحسین: شنیدم ترک منبر و موعظه کردید، عبا و قباتون رو هم دادید به رفیقتون.
محمدعلی: آره، درست شنیدی؛ اون لباس برخلاف تصورم من رو شبیه معاویه کرده بود، شاید هم شمر.
محمدحسین: دور از جون.
محمدعلی: اون لباس مقدسه، نباید تن آدمی مثل من باشه، منی که دخترم ازم شاکیه، آق اولاد شدم، پای منبر از روایات پیامبر میگفتم از رفتارش با اعضای خانوادهاش، از رفتارش با خانم فاطمه زهرا(س) اما من تماما برعکسش عمل کردم، اون لباس نماد اسلام، اگر اسلام رو با من و رفتارهام بشناسند جز خالدین فی النار میشوم، من باید اول خودم رو تربیت میکردم، الان هم خدا بهم فرصت داده، میخوام خودم رو تربیت کنم.
محمدحسین: ان شاالله خیره پدر جان، با اجازه من برم پیش ملکا، زینب هم یکم تب داره برم کمکش.
زهره: برو مادر بسلامت، سلام ما رو به ملکا برسون.
محمدحسین: چشم حتما.
.......................
+ جمره خانم آقا هاکان امروز نمیان؟
نازنینزهرا: نه سلین جان، سلین؟
+ بله خانم.
نازنینزهرا: همه کارمندا رو جمع کن بگو بیا سالن اجتماعات پایینی.
+ همه رو!؟
نازنینزهرا: حتی نگهبان و نظافت چیها رو.
+ چشم
نازنین با خودش دو دوتا چهارتا میکرد، قبل از جلسه با کارمندا هم کلی از وقایع رو بالا پایین کرد، گذشته و حال و آینده رو، روی برگه میکشید و خط خطی میکرد، زیر صندلی و دور سطل آشغالی پر شده بود از کاغذهای نیمه سفید مچاله شده.
+ خانم همه پایین منتظر شما هستن.
نازنینزهرا: بگو الان میام، خودت هم برو اونجا.
+ چشم خانم.
نازنینزهرا مقابل کارمندا قرار گرفت، روی سکوی نسبتا بلندی ایستاد چند لحظه سکوت کرد و به جمعیت مقابلش نگاه انداخت.
نازنین زهرا: همون طور که مطلع هستید نصف این شرکت تا چند روز پیش به نام من بود، آقا هاکان برای کاری خیلی یهویی تصمیم میگیرن که به ایران مهاجرت کنن، معلوم نیست که برگردن یا نه.
ایشون قبل از رفتن همه این شرکت و خونه رو به تمام به بنده واگذار کردند.
نمیدونم چند نفر مطلعاید که من و آقا هاکان قصد ازدواج داریم، من قصد دارم بعد از اتمام پروژه برج هیام برم پیش هاکان.
اما، قرار نیست هلدینگ تعطیل بشه و شما بیکار بشینید، چند ساعت دیگه قرار دیدار با به نماینده از کشور آلمان دارم، اگر بتونم پروژه اونا رو بگیرم کار مجموعه ما دو چندان میشه، من میرم ایران ولی از جهتی که تحصیل و کار و زندگیم اینجاست بعد از مدتی همراه هاکان برمیگردیم.
پس تا وقتی که ما برگردیم شرکت رو سلین خانم و آقا مراد دست میگیرن، این دوری خیلی طول نمیکشه، پس تا زمانی که برمیگردیم همه باید خیلی خوب و عالی کار کنند.
هیچ عذر و بهانهای رو در کوتاهی و انجام ندادن کارها قبول نمیکنم.
نازنین حرفها رو کامل و صادقانه زد؛ به اتاق خودش برگشت نفس راحتی کشید و سرش روی میز گذاشت.
کیف روی میز رو جلوتر کشید، نگاهی به بلیطی که رزرو کرده بود انداخت.
نازنینزهرا: بهت گفته بودم بدون تو نمیتونم زندگی کنم هاکان، منتظر باش منم به تو ملحق میشم.
بعد از اتمام ساعت کاری به سرعت سمت خونه رفت، تمام وسایلش رو جمع و جور کرد، نگاهی به در و دیوارهای خونه انداخت لبخندی زد و به سمت فرودگاه حرکت کرد.
..................
+ الان یک هفته گذشته، سراغی از نامزدت گرفتی؟
هاکان: نه، دلم پیششه، اما الان که من شیعه شدم نمیخوام حرمت شکنی کنم، نازنین اگر واقعا من رو میخواست همراهم میاومد.
+ به عشقش شک داری؟
هاکان: من و نازنین واقعا عاشق هم بودیم، ولی نازنین حاضر نبود گذشته رو رها کنه، این من رو آزار میداد.
+ ان شاالله که خیره، مزاحمت نمیشم، فردا هم هیئت داریم، اگر دوست داشتی بیا تا با هیئت هم آشنا بشی.
هاکان: ممنون چشم حتما.
هاکان از ترس رو در رو شدن با محمدحسین یا خانواده نازنین تو تهران اقامت کرده بود، دلش تماما پیش نازنین بود چندباری گوشی رو به قصد پیام دادن به نازنین برداشت ولی هربار منصرف شد، با شنیدن صدای معدهاش، هاکان موبایل روی میز گذاشت و سمت آشپزخونه رفت، غذایی که ازقبل سفارش داده بود رو گرم کرد و مشغول خوردن شد.