eitaa logo
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
1.1هزار دنبال‌کننده
826 عکس
523 ویدیو
2 فایل
تبلیغات پذیرفته میشود به آیدی زیر مراجعه کنید @bentalhasan
مشاهده در ایتا
دانلود
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_134 #آبرو حامدی: سلام آقای معالی، خوب هستید خانواده خوبن ان شاالله؟ محمد‌حسین: الحمدلله شکر،
نازنین‌زهرا: خبر از هاکان گرفتی داداش؟ محمد‌حسین: نازنین نازنین‌زهرا: بله داداش. محمد‌حسین: بذار هاکان یکم تنها باشه، اونم مثل تو به یه تنهایی و خلوت با خودش نیاز داره. نازنین‌زهرا: اتفاقی افتاده؟ نکنه بقیه فهمیدن و چیزی.... محمد‌حسین: نه عزیزم، کسی جز من و ملکا و چیزی نمی‌دونه، البته مامان ملکا رو هم علاوه کن. بهشون سپردم به مامان و بابا چیزی نگن، خودم توجیهشون می‌کنم. نازنین‌زهرا: حال هاکان خوبه؟ محمد‌حسین: خیالت راحت، خوب خوب، زود هم برمی‌گرده. نازنین‌زهرا: باشه. محمد‌حسین کنار نازنین نشست و روسریش رو از سرش برداشت. نازنین‌زهرا: با این سر بدون مو، بذار روسری روی سرم باشه. محمد‌حسین: من تو رو می‌شناسم، می‌خوای مدام اتفاقی که افتاده رو به خودت یادآوری کنی. نازنین‌زهرا: حافظه‌ام،حافظه ماهی نیست که بخوام فراموش کنم، ماهی‌ها هم اگر بلاهایی که سرم اومده بود سرشون می‌اومد رو فراموش نمی‌کردن. بنظرم کوسه‌ها هم ماهی‌های مهربونی بودن که رفتارهای غلط اطرافیان از اونا یه ماهی کینه‌ای ساخته که اینطور شدن و تبدیل به ماهی وحشتناک و خشن دریا شدن. محمد‌حسین: جمله سنگینی بود، فقط الان یعنی تو ماهی بودی شدی کوسه!؟ نازنین‌زهرا: تو چی فکر می‌کنی؟ محمد‌حسین: از نظر من، تو مثل فرشته‌‌ای، فرشته مهربونی که حواست به همه چیز و همه کس هست، دلت نمیاد کسی رو ناراحت کنی، اون قلب مهربونت نمی‌تونه جای کینه باشه. نازنین‌زهرا: اینا رو می‌گی که مثلا من گذشته رو فراموش کنم و ببخشم همه رو؟ محمد‌حسین: نه، من حقیقت رو گفتم فقط. نازنین‌زهرا: باشه، بهش فکر می‌کنم. محمد‌حسین: به چی فکر می‌کنی؟ نازنین چشم نازک کرد وگردن کج کرد و گفت: نازنین‌زهرا: اصلا نفهمیدم منظورت اینه که ببخشم یه عده رو، اینا هم همش یه تعریف بود فقط. محمد‌حسین: از دست تو نازنین. .................... هاکان طبق آدرسی که از رفیق اینستاییش گرفته بود سراغ ابالفضل رفت. اینقدر با معارف اسلامی و شیعی ناآشنا بود که ساده ساده فکر می‌کرد الان قرار یه مرد به اسم اباالفضل نامی رو می‌بینه. تو موبایلش مترجم سخنگو نصب کرده بود، جملاتش رو به ترکی می‌نوشت و به عربی براش می‌خوند، آدرس رو تایپ می‌کرد و پرسون پرسون از کوچه‌پس‌کوچه‌هایی که خرابی و خاکی بود به خونه ابالفضل رسید. نگاهی به دو طرف انداخت، چشمانش پر از سوأل بود، یعنی این ابالفضل اینجا زندگی می‌کنه؟ با شک و تردید تو موبایل تایپ کرد: آیا آقا اباالفضل که عباس هم بهش می‌گن اینجا زندگی می‌کنه؟ صوت رو برای رهگذری که با دوچرخه از اونجا می‌گذشت، مرد به نشانه تایید سر تکان داد. هاکان با تعجب توأم با خوشحالی وارد شد، با جمعیت غیر قابل باور رو به رو شد، یعنی همه برای گرفتن حاجت اومدن؟ حالا کجا می‌تونم این آقا رو پیدا کنم؟ حتما باید نوبت می‌گرفتم. باز موبایلش رو بیرون آورد و تایپ کرد: برای دیدن اباالفضل باید کجا نوبت بگیرم؟ روشونه مردی که کنارش نشسته بود زد، با لبخند به موبایلش اشاره کرد و صوت رو پخش کرد. مرد با شنیدن سوال هاکان لبخندی زد و جوابش رو داد. هاکان تایپ کرد که من عربی متوجه نمی‌شم، لطفا تایپ کنید. مرد جوابش را تایپ کرد، هاکان با دیدن جواب تعجب کرد، این همه جمعیت بدون نوبت اومدن اینجا و کارشون راه میافته. هاکان باز پرسید: من اومدم ازشون شخصا تشکر کنم، کار منو راه انداخته، کی سرشون خلوته؟ مرد در جواب نوشت: اینجا هر وقت بیای شلوغه، تو همین جا هم تشکر کنی می‌شنوه و می‌بینه. هاکان حسابی گیج شده بود، اصلا متوجه مطالبی که می‌شنید و می‌دید نمی‌شد. خیلی از سوال‌هاش قابلیت تایپ شدن نداشت، اصلا نمی‌دونست چطور منظورش برسونه، بعد از ساعتی نشستن تو حرم از اونجا بیرون زد و به سمت هتل رفت. اتاقی رزرو کرد، اما همچنان از چیزهایی که دیده بود متعجب بود، کل تصوراتش بهم ریخته بود؛ سوال اصلی ذهن هاکان این بود: این اباالفضل یا عباس واقعا کیه؟ سوالش رو برای رفیق اینستاییش فرستاد، ازش خواست کامل این مرد رو بهش معرفی کنه، موبایلش رو به شارژ زد و برای چند دقیقه استراحت چشم رو هم گذاشت. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_135 #آبرو نازنین‌زهرا: خبر از هاکان گرفتی داداش؟ محمد‌حسین: نازنین نازنین‌زهرا: بله داداش. م
زهره: خوش اومدی به خونت دخترم. محمد‌علی: موقتا تو اتاق محمد‌حسین باش تا من این اتاق پایینی رو تمییز کنم. محمد‌حسین: می‌تونی بری بالا؟ نازنین‌زهرا: آره می‌تونم. محمد‌حسین وسایل نازنین رو پشت سرش بالا برد، محمد‌حسین برگشت پایین پیش پدر و مادرش تا توی تمییز کردن اتاق کمکشون کنه. محمد‌حسین: اجازه بدید کمکتون کنم. ملکا: منم کمک کنم، تا زودتر کار پیش بره. سمانه: نه دخترم تو بشین، من به حاج خانم کمک می‌کنم. محمد‌علی: محمد‌حسین؟ محمد‌حسین: بله بابا جون. محمد‌علی: نازنین با اون پسره ارتباطی داره؟ محمد‌حسین: کدوم پسره؟ محمد‌علی: همون که بالا سرش بود، بهش گفت پدر و مادرت بعضی شب‌ها نخوابیدن. محمد‌حسین کمی مکث کرد، برای گفتن این حرف به خونواده‌اش شک داشت. محمد‌حسین: قول می‌دید اگر حقیقت بگم کاری با نازنین نداشته باشید؟ زهره: نترس مادر، اون هرکاری کرده باشه، حتی گناه باشه پای ما نوشته میشه، اگر کار بدی کرده گناهش پای منه، خودم سرزنش می‌کنم نه دخترم رو. محمد‌حسین که انگار دلش قرص شده باشه حقیقت رو بهشون گفت. در مقابل با سکوت محمد‌علی و زهره مواجه شد. سمانه: کار خلاف شرع نکرده، داماد دار هم شدی، طبق چیزی که محمد‌حسین می‌گه دامادت مستبصر، یه تازه مسلمون که باعث افتخار خانواده میشه. مگه نه حاج رضا؟ رضا: آره، درست میگن حاج خانم، باید خدا رو شکر کنیم گیر آدم خرابی نیفتاده نازنین خانم، خدا هم شما هم اون دختر رو خیلی دوست داشته که باز هم اینطوری دور هم جمعتون کرده. زهره: نازنین اصلا ما رو نمی‌بخشه، خودش بهم گفت، بخاطر محمد‌حسین قبول کرده بیاد اینجا. محمد‌حسین: ناراحت بوده یه چیزی گفته، شما به دل نگیرید. محمدعلی: من واقعا نمی‌دونم چی بگم، نمی‌دونم چی درسته چی غلط، یعنی اصلا الان تو این شرایط برا دخترم چیکار باید بکنم؟ رضا: همراهیش کنید، تو همه چی، به خواسته‌های درست و مشروعش پاسخ مثبت بدید، در مقابل قضیه ازدواجش به هیچ وجه گارد نگیرید، این یه قدم می‌تونه تو نرم کردن دل نازنین تاثیر داشته باشه. ملکا: حالا پسره کجاست؟ محمد‌حسین: احتمالا کربلا، منم می‌خواستم باهاش برم، ولی نشد، بی‌خبر رفت، گفتم شاید به تنهایی نیاز داشته باشه. محمد‌علی: پسرم قضیه حاج یوسف چی شد؟ محمد‌حسین: به قید وثیقه آزاد، ولی من اعاده حیثیت کردم، پای دخترش هم کشیدم به دادگاه، من گفته بودم نازنین خط قرمز منه، اونا خط قرمز جوری رد کردن که اصلا قابل بخشش نیست، شما هم ببخشید من نمی‌بخشم، تا ته قضیه میرم، اون باید بگه غلط کردم خبری رو بدون تایید مقامات پخش کردم، باید علنی بشه که خواهرم بی‌گناه بوده. رضا: پسرم مراقب باش این کارت خدایی نکرده از باب انتقام و کینه نباشه. محمد‌حسین: چشم آقا جون. .................... هاکان لینکی که براش ارسال شده بود رو باز کرد، هر آنچه در مورد عباس می‌خواست بدونه رو اونجا نوشته بودن، پی‌دی اف یک کتاب ترجمه شده بود. هاکان تازه فهمید که عباس نامی که این همه راه دنبالش اومده زنده نیست و ۱۴۰۰ سال پیش کشته شده. هاکان انگار دری تازه از اسلام به روش باز شده بود، تازه متوجه شد این همه سال حتی مسیحی هم نبوده، چه برسه مسلمون. مسیحی‌ها بهتر از اون عباس رو می‌شناختن. هاکان این بار نه برای تشکر، برای شیعه شدن به سمت حرم حضرت عباس( علیه السلام) رفت. از هتل بیرون رفت، مسیر بازار رو تا ته رفت، مقابل ضریح که رسید، باهمون زبون ترکی گفت: من هنوز هم تو رو نمی‌شناسم، ولی می‌دونم خیلی مردی، من تازگیا فهمیدم این همه سال با یه بی‌دین فرقی نداشتم، اومدم کمکم کنی مسلمون بشم، مسلمون واقعی، از این مسلمون‌ها که تهشون میشه یکی مثل برادر نازنین، من فکر می‌کردم سنی‌ام، اما من سنی‌هم نبودم، اصلا نمی‌دونم این ۲۰ و چندسال رو چطور زندگی کردم، الان رسیدم به پوچی، رسیدم به ته، اومدم منو هم برگردونی به مسیر درست. به مسیری که زندگی با نازنین برام آرزو نشه. هاکان همه حرف‌هاش رو رک و راست و صادقانه به حضرت عباس گفت. برای ساعتی اونجا نشست و محو تماشای ضریح حضرت ماه شد. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_136 #آبرو زهره: خوش اومدی به خونت دخترم. محمد‌علی: موقتا تو اتاق محمد‌حسین باش تا من این اتا
محمد‌حسین: بفرمایید اینم برا شما، امیدوارم خوشت بیاد. نازنین‌زهرا: این چیه؟ محمد‌حسین: باز کن و ببین. نازنین‌زهرا: هااااا، محمد‌حسین، دستت درد نکنه. محمد‌حسین: می‌خوام اینو بزاری سرت تا دیگه نیاز نباشه روسری سر کنی، البته کلاه گیس هم نباید خیلی سرت باشه، ولی این دورش کش داره، این وسطاش خالیه، یعنی باد رد و بدل میشه و عرق نمی‌کنه خیلی. نازنین‌زهرا: ممنونم داداش. محمد‌حسین: قابل شما رو نداشت. نازنین‌زهرا: دو هفته دیگه دانشگاهم شروع میشه، می‌خوام برگردم. محمد‌حسین: با کی می‌خوای بری؟ نازنین‌زهرا: صبح هاکان پیام داد، برگشته ایران، الان تهران، البته آدرس خونه تو رو بهش دادم بیاد شهرکرد. محمد‌حسین: خوب کردی، خب الان راه افتاده؟ نازنین‌زهرا: نمی‌دونم، هنوز خبرم نکرده. داداش؟ محمد‌حسین: جانم؟ نازنین‌زهرا: می‌تونی تو و ملکا با من بیاید؟ محمد‌حسین: ماه بعد ملکا میره تو ۹ ماه، یکم سخت میشه، الان هم نباید تکون بخوره خیلی. اما می‌تونم فقط خودم با تو بیام. نازنین‌زهرا: نه، اینجوری ملکا و خانواده‌اش نسبت به من بد بین میشن، درسته که من دوست دارم با من بیای ولی بخدا اینقدرا بی‌درک و شعور نیستم که نفهمم شرایطت رو. محمدحسین بغض کرد و اشک تو چشماش حلقه زد. نازنین‌زهرا: داداش! حرف بدی زدم ناراحت شدی؟ اصلا نمی‌خواد تو بیای، من تنها میرم یعنی چیزه.... من تعطیلی شد میام اینجا، تو پیش ملکا و دخترت بمون. محمد‌حسین: نه، اشک‌های من بخاطر حرف‌های تو نیست. من فکر نمی‌کردم تو منو ببخشی، مدتی که تو زندان بودی من از عذاب وجدان خوابم نمی‌برد، همش به خودم می‌گفتم الان دیگه با من قهر می‌کنه و دوباره میزاره میره. نازنین‌زهرا: صبحی که اومدید منو و هاکان رو ببرید، به چشمات خیره شده بودم، اون چشم‌ها با من حرف می‌زد، فهمیدم برا نگه داشتن من این کار رو کردی، وقتی به دستام دستبند زدن روت رو برگردوندی، تو مطمئن بودی بی‌گناهی من ثابت میشه، من این‌ها رو تو چشمات می‌دیدم، هاکان هم همه چی رو بهم گفت، من خیلی خوشحالم داداشی مثل تو دارم. محمد‌حسین: میشه دانشگاهت رو منتقل کنی ایران؟ من برا کارهای انتقالی همراهت میام. نازنین‌زهرا: محمد‌حسین، من... من دلم می‌خواد برا مدتی از اینجا دور باشم، ببخشید اینو می‌گم ولی نمی‌تونم زهره و محمد‌علی رو هر روز ببینم، هوای خونه، هوای این شهر داره خفه‌ام میکنه. محمد‌حسین: باور کن مامان و بابا اندازه من نگرانت بودن، اونا خیلی ناراحتن که تو رو اذیت کردن. نازنین‌زهرا: متاسفم داداش، نمی‌تونم باور کنم، حتی نمی‌تونم گذشته رو فراموش کنم، می‌دونم تو خیلی دوستشون داری، نمی‌خوام جلو چشمات بهشون بی‌احترامی کنم، من اینجا بمونم باز هم فضا متشنج میشه، بعدشم اونا به این راحتی هاکان قبول نمی‌کنن، من تو و‌هاکان رو دارم برام کافیه. محمد‌حسین تصمیم گرفت دیگه برای بخشش پدر و مادرش بیشتر از این به نازنین اصرار نکنه، به هر حال اتفاقاتی که به واسطه اونا از سر گذرونده بود سخت و تلخ بود. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_137 #آبرو محمد‌حسین: بفرمایید اینم برا شما، امیدوارم خوشت بیاد. نازنین‌زهرا: این چیه؟ محمد‌ح
هاکان: سلام، ممنون که اجازه دادید بیام اینجا. محمد‌حسین: خواهش می‌کنم، کاری نکردم، به هر حال تو داماد خانواده‌ای. هاکان: من یه چیزایی فهمیدم که زندگیم رو تحت تاثیر قرار داده، اصلا معنای آزادی و حق و حقوق، بخشش رو کامل برام تغییر داد. محمد‌حسین: پس یعنی الان...!؟ هاکان: هنوز نه، تازه شروع کردم به تحقیق، بخاطر نازنین برگشتم، بهم گفته می‌خواد برگرده و دانشگاهش رو ادامه بده. محمد‌حسین: آره، می‌خواد برگرده. هاکان: می‌تونم درک کنم چقدر نگرانش هستید. اما من حواسم هست بهش، اصلا شاید راضیش کنم برگرده ایران. محمد‌حسین: منم همراهتون میام، یه چند روز می‌مونم و برمی‌گردم، نازنین هنوز کامل خوب نشده. هاکان: پس پدر و مادرتون و همسرتون چی؟ محمد‌حسین: فقط چند روز میام. هاکان: نازنین خانواده رو بخشید؟ محمد‌حسین: یکم زمان می‌بره، باید صبر کنیم، کار تو سخت میشه، یکم باهاش صحبت کن. هاکان: خانوادتون فهمیدن که نازنین ازدواج کرده؟ محمد‌حسین: فهمیدن، نمی‌شد پنهونش کرد. ................. زهره: نازنین جان مادر فسنجون پختم، ترشش هم کردم. نازنین نیم نگاهی انداخت و جواب مادرش رو نداد. زهره: الان برات سخته بیای پایین، من غذات رو برات میارم تو اتاقت. محمدعلی: سلام بر اهل خانه. ملکا: سلام آقا جون، خدا قوت. محمد‌علی: دختر خوشگلم کجاست؟ زهره: سلام، خدا قوت، چقدر خرید کردی؟ محمد‌علی: اینا رو مخصوص دخترم خریدم، اینا ترشک و لواشک، اینا هم لباس و روسری برای دختر چشم خوشگلم. شما اینا رو ببرید منم برم این لباس‌ها رو بدم به دخترم. ملکا: آقا جون من با اجازه می‌رم پیاده روی برمی‌گردم. زهره: زنگ بزن محمد‌حسین بیاد کنارت باشه. ملکا: محمد کار داره گفت کسی باهام تماس نگیره، همین جا پیاده می‌رم و برمی‌گردم. محمد‌علی: زهره خانم شما همراهش برو، تنها نره دختر گلم. ملکا: اذیت می‌شید، اتفاقی نمی‌افته. زهره: نه مادر جون، صبر کن منم بیام. محمد‌علی با کیسه‌های لباس و ترشک و لواشک رفت سمت اتاق نازنین. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_138 #آبرو هاکان: سلام، ممنون که اجازه دادید بیام اینجا. محمد‌حسین: خواهش می‌کنم، کاری نکردم،
محمد‌علی قبل از وارد شدن لباس‌هاش رو عوض کرد، دستی به سر و روش کشید، لباس‌ها و ترشک و لواشک‌ها رو تو یه سبد تزیین شده که مربوط به دوران عقدشون بود گذاشت و سمت اتاق نازنین رفت. نازنین با شنیدن صدای تقه در، خودش رو جمع و جور کرد، موبایلش رو برداشت و شروع کرد بازی کردن با موبایل. محمد‌علی: اجازه هست نازنین جان؟ نازنین شونه بالا انداخت و بی‌تفاوت به کارش ادامه داد؛ محمد‌علی روی تخت کنار نازنین نشست. محمد‌علی: خوبی عزیزم؟ چقدر با این موها خوشگل‌تر شدی؛ ببین چی برات خریدم، مطمئنم ازشون خوشت میاد. نازنین با گوشه چشم نگاهی به پایین تخت انداخت و با حرص و غضب به کارش ادامه داد. محمد‌علی که از سکوت و رفتار سرد نازنین ناراحت شد از کنار نازنین بلند شد و سرش پایین انداخت و گفت: ما بد کردیم، اصلا نمی‌دونم چرا نمی‌خواستم قبول کنم که روحیه دختر با پسر فرق داره، خیلی اشتباه کردم، اما این سکوتت منو آتیش میزنه، اگر می‌خوای منو بزنی، بزن، می‌خوای فحش بدی، می‌خوای... هرکاری که می‌خوای با من بکن ولی اینجوری سکوت نکن، بگو چی‌کار کنم منو و مامانت ببخشی؟ هرکاری بگی می‌کنم، فقط به فرصت نازنین، یه فرصت بهمون بده جبران کنیم، سخته جبران کردن خیلی چیزا، ولی شدنیه، فقط کافیه تو لطف کنی و بهمون فرصت بدی. نازنین‌زهرا: منهای ۷ سال اول زندگیم، از اونجایی که یادم میاد مدام منو تحقیر کردید، اصلا نگذاشتید بچگی کنم، عکس‌های بچگی‌ام رو هم نگاه می‌کنم پوشش کامل، روسری، حالا مثلا رفتی روسری گلدار خریدی بگی بچه‌گونه‌است، من ۱۵ سال از بهترین روزهای زندگیم رو فقط زجر کشیدم، چی رو می‌خوای جبران کنی؟ حال و روز الان من مقصرش شمایید؟ تو هیچی به من اعتماد نداشتید؟ می‌خواستید من رو به زور به پسر حاج قاسم بچپونید، سفرهامون شبیه مراسم پُرسه گردی بود، چی رو می‌خوای جبران کنی؟ شما ذاتتون .... شما.... نازنین به اینجا که رسید یکم آروم‌تر و با صدای ضعیف‌تر گفت: شما ذاتتون اینه، دارید تظاهر می‌کنید عوض شدید، ولی شما همون زهره و محمد‌علی قبل هستید، با حرف مردم زندگی می‌کنید، شما حتی برای خودتون هم زندگی نکردید، چینش خونتون رو ببینید، اینا هم به دنباله حرف مردم چیده شده، تظاهر نکنید عوض شدید. با خریدن لباس و ترشک و لواشک می‌خواید من ذوق کنم و بخندم؟ نه حاج آقا اون موقع که باید ناز دختر می‌خریدی مدام زدید تو سرم، الان دیگه دیره، دیره حاج آقا. من این ۲۰ سال پدر و مادر نداشتم، بقیه عمرم هم روش، تازه فهمیدم پدر و مادر داشتن همچین تحفه‌ای هم نیست، اصلا بذار به زبون آخوندی بگم، وجود شما برا من نعمت نبود، نقمت بود حاج آقا. محمد‌علی با شنیدن حرف‌های نازنین بغض کرد و بدون این که دیگه حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون. نازنین اما انگار حس می‌کرد سبک شده بود و دیگه چیزی نمونده که نگفته باشه. ............. هاکان: سلام عزیزم، خوبی؟ نازنین‌زهرا: عزیزت!؟ کجا بودی این یه هفته رو؟ هاکان: برات تعریف می‌کنم، فقط زنگ زدم بگم من برا آخر هفته برا خودمون بلیط گرفتم، یعنی برادرت گفت جورش کنم، فعلا برا محمد‌حسین بلیط گیر نیومده، اون هم دنبال اینه که بتونه با ما بیاد. نازنین‌زهرا: تو الان کجایی؟ هاکان: خونه برادرت. نازنین‌زهرا: خب چرا نمیای دنبالم؟ هاکان: چون محمد‌حسین از من اینو خواست. نازنین‌زهرا: خیلی خب باشه، حالا چی‌کار داری می‌کنی؟ هاکان: فعلا سر یه پروژه مهم دارم تحقیق می‌کنم، کارم که درست بشه بهت می‌گم. نازنین‌زهرا: چه دسته گلی داری آب میدی؟ هاکان: دسته گل خوبی میشه، مطمئنم تو هم خوشت میاد. نازنین‌زهرا: برا نهار میام پیش تو، همه وسایلم رو هم میارم، منتظرم باش. هاکان: نمی‌خوای پیش خونوادت باشی؟ نازنین‌زهرا: عزیزم، من جز یه برادر کسی رو ندارم، اصرار هم نکن، باشه؟ هاکان: چرا خودت رو عذاب میدی؟ نازنین‌زهرا: عذاب نمیدم، تازه دارم زندگی می‌کنم. هاکان: نازنین باور کن داری اشتباه می‌کنی، خیلی زود برا خیلی چیزا دیر میشه. نازنین‌زهرا: هاکان لطفا در موردش بحث نکن، اصلا راه نداره، بزار این یک هفته هم بگذره، باهم می‌ریم و دیگه پشت سرمون رو هم نگاه نمی‌کنیم. هاکان: نمی‌خوای بهشون فرصت بدی؟ نازنین‌زهرا: هاکان بخوای ادامه بدی قطع می‌کنم، ادامه نده دیگه. هاکان سکوت کرد و پوفی کشید، می‌دونست نازنین سر دنده لج بیافته دیگه درست نمیشه. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_139 #آبرو محمد‌علی قبل از وارد شدن لباس‌هاش رو عوض کرد، دستی به سر و روش کشید، لباس‌ها و ترش
محمد‌حسین طبق قولی که به خانم حامدی داده بود باهاشون تماس گرفت، حامدی رو از اوضاع و احوال نازنین با خبر کرد، محمد‌حسین خیلی تلاش کرد که نازنین رو راضی کنه با خانم حامدی حرف بزنه ولی نازنین مقاومت می‌کرد؛ نازنین می‌دونست مقابل حامدی، نه نمی‌تونه بگه، هنوز که هنوز خانم حامدی مادر ایده آل نازنین بود، هرچند که تو دلش غوغا بود، ولی جلوی خودش رو گرفت و با حامدی صحبت نکرد. محمد‌حسین: خیلی بد شد باهاشون حرف نزدی، خانم حامدی وقتی هیچ کس نگرانت نبود تا ترکیه دنبالت اومد. نازنین‌زهرا: خودم تو یه موقعیت مناسب باهاش تماس می‌گیرم. محمد‌حسین: واقعا تصمیم گرفتی بری؟ نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟ نازنین‌زهرا: نه، نیاز به فکر کردن نداره، من برمی‌گردم ترکیه. محمد‌حسین: سه روز دیگه پرواز، شما باید یک روز قبل تهران باشید، من هم باید برگردم سرکار، البته من چهار روز دیگه دادگاه دارم، کار شکایت تموم نشده احتمالش هست با شما بیام. نازنین‌زهرا: خیلی هم عالی. محمد‌حسین: یه چیز دیگه هم می‌خواستم بگم، در مورد هاکان. نازنین‌زهرا: هاکان!؟ محمد‌حسین: نمی‌خوام دلیل کارش رو بگم می‌خوام از زبون خودش بشنوی، ولی بدون که هاکان می‌خواد شیعه بشه، قدمش رو هم برداشته، کارهایی هم کرده، الان تو مرحله تحقیق. نازنین‌زهرا: واقعا!؟ چقدر خوب شد؟ محمد‌حسین: چرا اینقدر ذوق کردی؟ نازنین‌زهرا: چون منم می‌خواستم در مورد شیعیان تحقیق کنم، از مدت‌ها قبل، خیلی سوالات تو ذهنم دارم. البته من کلا در مورد اسلام سوال دارم، مخصوصا در مورد این دروغ بزرگشون که می‌گن اسلام به زن و دختر بها داد. محمدحسین: واقعا تو فکر میکنی اسلام دین درستی نیست؟ نازنین‌زهرا: محمد‌حسین من تو این یک سال خیلی چیزها رو فهمیدم، این که من چقدر حق و حقوق داشتم که خورده شد، من حق آزادی داشتم، حق انتخاب داشتم، از ۱۸ سالگی حق داشتم همه کار بکنم و اجازه‌ام دست خودم باشه، اینا حق من بود که خورده شده. محمد‌حسین: قبول دارم بهت ظلم شده ولی واقعا اینطور نیست که میگی نازنین، اگر خطایی و اشتباهی از مردم می‌بینی مشکل از مسلمونی اوناست وگرنه دین اسلام مشکلی نداره. نازنین‌زهرا: من حق اینو دارم که دینم رو انتخاب کنم. حتی دین اسلام و شیعه بودن هم به من تحمیل شده بود، خب چرا!؟ محمد‌حسین ذهنش آشفته شد، جمع کردن این قضیه یه عزم آهنین و صبری بالاتر از صبر ایوب می‌خواست، حالا که هاکان داره حقیقت اسلام و شیعه رو می‌شناسه، نازنین داره به دینش إن قلت میاره و شک داره. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_140 #آبرو محمد‌حسین طبق قولی که به خانم حامدی داده بود باهاشون تماس گرفت، حامدی رو از اوضاع
محمد‌علی: نه دلم رضا میده به رفتنش، نه می‌تونم جلوش بگیرم، شرمنده‌اش هستم. زهره: من حاضرم باهاش برم، تا هر وقت بخواد اونجا می‌مونم کنارش. محمد‌علی: اون که ما رو قبول نمی‌کنه، حس می‌کنم ما کنارش باشیم اون عذاب میکشه. زهره: من نمی‌ذارم تنها بره، کنارش می‌مونم نوکریش رو می‌کنم تا من رو ببخشه. محمد‌علی حسابی آشفته بود، سرگردون از خونه زد بیرون، صدای سرعت ماشین‌ها رو نمی‌شنید، نورهای متفاوت و رنگی اطراف محمد‌علی با سرعت در حال رد شدن بودن، دست تو قبای خودش برد و موبایلش رو بیرون آورد شماره حاج رضا رو گرفت. این اتفاقات اخیر باعث شده بود محمد‌علی منبع و محل آرامشش فقط حاج رضا شده بود. رضا: چرا آشفته‌ای مرد مومن؟ محمد‌علی: نازنین فردا داره برمی‌گرده ترکیه، محمد‌حسین دیروز یه چیزی گفت که مثل پتک تو سرم خورد. رضا: چی گفت!؟ محمد‌علی: نازنین بخاطر رفتار غلط من و مادرش به حقانیت دین اسلام شک کرده، می‌خواد تحقیق کنه اسلام چطور دینی هست. رضا: این که ترس نداره، میره تحقیق می‌کنه و می‌فهمه اشتباه از شما بوده نه اسلام. محمد‌علی: در قبالش آبروم میره، عمری یدک لقب سرباز امام زمان رو به دوش می‌کشیدم حالا فهمیدم فقط آبروی امام زمان رو بردم. دخترم اصلا یه درصد امام زمان رو نمی‌شناسه، این همه سال منبر رفتم، روضه خوندم، از غربتش گفتم، حالا فهمیدم من دلیل غربت امام زمانم. من مانع ظهورم. رضا: همین که اشتباهت رو فهمیدی خودش خیلیه، نعمت آگاهی، هدایت، اینو بغل بگیر، ازش استفاده کن. محمد‌علی: نازنین فردا میره ترکیه، محمد‌حسین نمی‌تونه باهاش بره، من و مادرش رو اصلا نبخشیده، نمی‌خواد ما رو ببینه. رضا: تا ابد که اینجور نمی‌مونه، یه روز می‌فهمه همه چی رو، می‌بخشه ان شاالله، فقط بهش زمان بدید. .......................... هاکان: آماده رفتنی؟ نازنین‌زهرا: لحظه شماری می‌کنم، برم آماده کنم وسایل دانشگاهم رو، درسم رو شروع کنم. هاکان: من می‌خوام برم بازار، تو هم میای؟ نازنین‌زهرا: بازار چی‌کار داری؟ هاکان: چندتا کتاب بخرم. نازنین‌زهرا: مجبور می‌شم روسری سر بزارم، تو برو من اینجا می‌مونم، یه دور دیگه چک کنم چیزی جا نگذاشته باشم. هاکان: باشه، فقط مراقب خودت باش، اگر چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن. نازنین‌زهرا: ممنون، چشم حتما. نازنین با ذوق و خوشحالی وسایلش رو توی چمدون که سایزش دوبرابر ساک یک سال قبلش بود می‌چید. میون وسایلش یه قرآن صورتی رنگ با برگ‌های رنگی بود، هنوز آک بود و باز نشده بود. این ست قرآن و مفاتیح رو حامدی روز آخری که داشت از ایران می‌رفت بهش داده بود. نگاهی حسرت آمیز به قرآن انداخت، نازنین نمی‌تونست لحظات شادی که کنار خانم حامدی داشت رو انکار کنه. قرآن رو با نیمه لبخندی گوشه چمدون میان لباس‌هاش گذاشت. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_141 #آبرو محمد‌علی: نه دلم رضا میده به رفتنش، نه می‌تونم جلوش بگیرم، شرمنده‌اش هستم. زهره: من
هاکان: دو ساعت مونده به پرواز، چیزی نیاز نداری از ایران ببری؟ نازنین‌زهرا: نه، فقط... هاکان: فقط چی!؟ نازنین‌زهرا: دلم می‌خواست... هاکان مقابل نازنین قرار گرفت و دست روی زانوهای نازنین گذاشت و چشم تو چشم نازنین گفت: منم حاضرم همه زندگیم رو توی ترکیه رها کنم و بیام اینجا زندگی کنم. نازنین‌زهرا: ولی من تو ایران چیزی ندارم و کسی ندارم که بخوام بخاطرش بمونم، همه دار و ندارم داداشم محمد‌حسین که اونم کار و زندگی خودش رو داره. هاکان: نازنین تو به من بگو واقعا دوست داری تا همیشه کنارم زندگی کنی یا نه؟ نازنین‌زهرا: این چه حرفیه!؟ معلومه می‌خوام کنار تو باشم. هاکان: اگر من بخوام ایران بمونم تو همراهی می‌کنی؟ نازنین‌زهرا: هاکان یعنی چی ایران بمونم!؟ من دانشگاه دارم، تو هلدینگت دو ماه معطله، یعنی چی ایران بمونم؟ هاکان: اینجوری تو مجبور نیستی دور از برادرت باشی، کمتر اذیت میشی. نازنین‌زهرا: نه، دلم برا داداشم تنگ میشه اما دلیل نمیشه زندگیم بخاطرش بیارم ایران، نه فقط زندگی من حتی زندگی تو رو. هاکان: خودت خوب میدونی من مشکلی ندارم، تازه کار جدید هم می‌تونم دست و پا کنم. نازنین‌زهرا: نه هاکان، نه؛ هرچی معطل می‌شیم تو توهم میزنی، پاشو بریم فرودگاه. هاکان و نازنین وسایلشون رو جمع کردن و سمت فرودگاه راه افتادن. محمد‌علی و زهره و ملکا و پدر و مادرش هم منتظر هاکان و نازنین بودن. محمد‌علی: می‌دونم اونجا عقد کردید ولی کاش می‌موندید بیشتر و باهم آشنا می‌شدیم و یه عقد رسمی و مجلسی می‌گرفتیم. هاکان: حتما درس نازنین تموم بشه ما برمی‌گردیم، تو تعطیلات هم میایم ایران، هنوز خیلی جاهای ایران رو مونده که من باید ببینم. با اینکه یه رگم ایرانیه ولی اولین بار که ایران اومدم. نازنین‌زهرا: داداش با اجازه ما بریم دیگه، ملکا جون خیلی دلم می‌خواست وقت زایمان پیشت بودم ولی خب دانشگاه نمیشه ول کرد. ملکا: منم خوشحال می‌شدم عزیزم، برو بسلامت موفق باشی گلم. منتظرت هستیم تعطیلاتی پیش اومد حتما بیا به ما سر بزن. نازنین با ملکا روبوسی کرد و کنار هاکان ایستاد، اصلا هم پدر و مادرش رو به حساب نمی‌آورد و یه کلام هم باهاشون صحبت نکرد. زمان پرواز فرا رسید و نازنین برای رسیدن به آرزوی دیرین و دانشگاهش همراه هاکان راهی ترکیه شدن. ............ زهره: یه ذره هم ما رو تحویل نگرفت. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع. ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_142 #آبرو هاکان: دو ساعت مونده به پرواز، چیزی نیاز نداری از ایران ببری؟ نازنین‌زهرا: نه، فقط
با شروع دانشگاه نازنین سرش حسابی شلوغ شد، هاکان کنار هلدینگش به تحقیقاتش در مورد مسلمانان و ادیان و مذاهب ادامه داد. نازنین‌زهرا: خسته نباشی هاکان جونم. هاکان: خدا قوت، چطور بود دانشگاه؟ نازنین‌زهرا: این یک هفته رو واقعا زندگی کردم، رشته مورد علاقه‌ام، کار مورد علاقه‌ام، تازه دارم فکر می‌کنم رویاهام داره محقق میشه. هاکان: خیلی خوشحالم واقعا، این که من و تو یک مسیر رو داریم طی می‌کنیم، منم دارم می‌فهمم زندگی و هدف از خلقتم یعنی چی. نازنین‌زهرا: خوش بحالت، حداقل تو این یه مورد من مخالف تو هستم، واقعا هنوز نفهمیدم هدف از خلقتم چیه. هاکان: راستش من به دختر و زن بودن تو غبطه می‌خورم، تو تحقیقاتم فهمیدم زن‌ها چقدر حق و حقوق دارن، چقدر پیش خدا عزیز هستن. نازنین‌زهرا: واقعا!؟ من که همچین چیزی ندیدم. هاکان: نازنین من می‌دونم تو خیلی عذاب کشیدی، ولی تازگیا فهمیدم پدر و مادر چقدر حرمت دارن، حتی اگر کافر باشن حرمت دارن، منم از وقتی فهمیدم خیلی عذاب وجدان گرفتم. نازنین‌زهرا: فقط پدر و مادر هستن که حرمت دارن؟ فرزندان حرمت ندارن؟ هاکان: چرا دارن، منم همه اینا رو تازه فهمیدم خیلی زندگیم رو داره تحت تاثیر میذاره، بهت بد شده قبول، ولی اونا پشیمونن، فهمیدن بد کردن، بهشون سخت نگیر، تو حتی باهاشون خداحافظی هم نکردی. نازنین‌زهرا: تو بدی ندیدی، من زندگی نکردم هاکان، اون خدا و اسلامی که تو دنبالشی اونا درسش رو خونده بودن، رفتارشون رو با من دیدی؟ عذابی که کشیدم رو دیدی؟ هاکان: همه رو شنیدم، باور هم دارم، ولی این راهش نیست. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_143 #آبرو با شروع دانشگاه نازنین سرش حسابی شلوغ شد، هاکان کنار هلدینگش به تحقیقاتش در مورد م
هاکان روز به روز دری از درهای حقیقت اسلام و مسلمانان به روش باز می‌شد و بیش از پیش عاشق این دین و مذهب می‌شد. نازنین رفته رفته خلأیی رو تو وجودش و زندگیش حس می‌کرد، حس عجیبی که قابل وصف نبود، نه دلتنگی بود، نه سرخوشی زندگی، کلافه و خسته‌تر می‌شد. هاکان: انرژی‌ات مثل دو ماه قبل نیست، تو درس‌ها به مشکل خوردی؟ نازنین‌زهرا: نه، درس‌ها عالی پیش میره، یکم خستگی امتحانات و شلوغی کارهای هلدینگ، تو که انگار کامل هلدینگ رها کردی چسبیدی به این تحقیقاتت. هاکان: این حال و روز تو مربوط به امتحانا و خستگی کار هلدینگ نیست، یه چیز فراتر. نازنین‌زهرا: کارشناس هم شدی برا ما تو این دوماه!؟ هاکان: بحث اینا نیست، راستش من دیروز با یه نفر صحبت کردم، دیگه فکر نمی‌کنم چیزی مونده باشه که من نفهمیده باشم، دلیلی نداره به این شکل بلاتکلیف و بی‌هدف زندگیم رو ادامه بدم. نازنین‌زهرا: یعنی می‌خوای چیکار کنی دقیقا!؟ هاکان: می‌خوام شیعه بشم، حقیقت‌ برام آشکار شده، هرچی هم می‌خونم و تحقیق می‌کنم بیشتر دستم پر میشه و شیفته این دین و مذهب می‌شم. اگر تو رضایت بدی همه کار و شرکت و دانشگاه رو ببریم ایران، هم تو از این دلتنگی درمیای، هم من برا اولین بار زندگی واقعی رو می‌چشم؛ البته من از این زندگی موقت و نامزدی کذایی هم خسته شدم. نازنین‌زهرا: یعنی چی خسته شدی؟ هاکان: می‌خوام واقعا زنم بشی، با حکم شرع و دین و اسلامی، کاملا قانونی. نازنین‌زهرا: الان هم می‌تونیم ازدواجمون رو قانونی کنیم. هاکان: تو پدر و مادر داری، برادر داری، منم دارم شیعه میشم، تو هم شیعه‌ای خوب می‌دونیم این حالتی که تو ترکیه رایج واقعا بویی از ازدواج‌های اسلامی و شرعی که قرآن گفته نداره. نازنین‌زهرا نه این حرف‌ها رو می‌تونست قبول کنه، نه انکارشون می‌کرد، چون خودش هنوز سرگردون بود، چیزهایی که از اسلام بهش می‌گفتن و روابط اجتماعی زنان در اسلام رو هنوز باور نکرده بود. در برابر حرف‌های هاکان سکوت کرد، انگار قبول کرده بود حسی خلأیی که داره واقعا همون حس دلتنگیه، به درون خودش هم که مراجعه می‌کرد صدای درونی هم این قضیه رو تایید می‌کرد. اما هیچ علامت مثبتی و رضایتی نسبت به پیشنهادات هاکان نداد. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_144 #آبرو هاکان روز به روز دری از درهای حقیقت اسلام و مسلمانان به روش باز می‌شد و بیش از پیش
تعطیلات بین‌ترم شروع شده بود، نازنین همچنان به گمشده وجودی و خلأ زندگیش نرسیده بود. هاکان که سردرگمی نازنین و لج‌بازی‌هاش رو می‌دید بیشتر ناراحت می‌شد، از جهتی تصمیمش برای شیعه شدن محکم‌تر شده بود و تنها راه رسیدن به اهداف زندگیش رو مهاجرت به ایران می‌دونست، اما با وجود مخالفت‌های نازنین دست و بالش بسته شده بود. نازنین‌زهرا: خیره!؟ داری بار سفر می‌بندی!؟ هاکان: آره، می‌خوام برم سفر. نازنین‌زهرا: بدون من!؟ این چه سفری هست که می‌خوای بدون من بری!؟ هاکان بدون اینکه جواب نازنین رو بده زیپ ساک رو کشید و همراه ساک از اتاق خارج شد، نازنین فورا پشت سرش بلند شد و دست هاکان رو گرفت، هاکان نگاهی به دست گره شده نازنین انداخت و دستش رو کنار کشید. نازنین از این برخورد هاکان جا خورد، اشک تو چشماش حلقه زده و همچنان منتظر حرفی یا کلمه‌ای از هاکان بود. هاکان: این آخرین باری هست که تو من رو می‌بینی و دستم رو می‌گیری، هلدینگ و همه این خونه زندگی هدیه من به تو باشه، نمی‌خوام بعد از من زندگی‌ سختی داشته باشی. نازنین‌زهرا: چرا این حرف میزنی!؟ مگه من چیکار کردم؟ هلدینگ و خونه رو بدون تو می‌خوام چی‌کار؟ زندگی من بدون تو سخت میشه. هاکان: من این چهار ماه رو خیلی فکر کردم، من نمی‌تونم صبر کنم تو خانوادت رو ببخشی یا نبخشی و من بلاتکلیف بمونم، من اهداف جدیدی تو زندگی دارم، برای رسیدن به اونا باید برم ایران، یجوری هم شروع می‌کنم اونجا، البته می‌تونیم شرکای خوبی باشیم و منم شعبه دوم و بزرگی از هلدینگ رو‌ تو ایران راه بندازم. تو اینجا سرخوشی، بدون پدر و مادرت شادی ، آزادی که دنبالش بودی رو اینجا پیدا کردی، اما من برعکس تو شدم، هوای این شهر و کشور دنگال منو خفه می‌کنه، ته آزادی که دنبالش می‌گردی پوچی و بیهودگی است، البته این نظر من و من نمی‌خوام چیزی بهت تحمیل کنم. درس‌ات رو هم می‌خونی و مهندس معروف و با سلیقه‌ای میشی، منم تو ایران به آرزوهام میرسم. اشک‌های نازنین از گوشه چشمش قطره قطره جاری شد، هاکان هم آخرین حرف‌هاش رو صادقانه به نازنین زد و از خونه خارج شد. ✍ف.پورعباس 🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع ~~~~✍️🧠✍️~~~~ @taravosh1 ~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_145 #آبرو تعطیلات بین‌ترم شروع شده بود، نازنین همچنان به گمشده وجودی و خلأ زندگیش نرسیده بود
هاکان برای رسیدن به اهدافش ترکیه رو به مقصد تهران ترک کرد؛ همه دغدغه هاکان جوابی بود که در رو در رویی با محمد‌حسین و خانواده نازنین باید میداد. محمدعلی: سراغی از نازنین گرفتی؟ محمد‌حسین: همین چند روز پیش با ملکا تصویری حرف می‌زد، زنگ زده بود دو ماهگی زینب تبریک بگه. زهره: حالش خوب بود؟ درساش خوب پیش میره؟ پولی، چیزی نیاز نداشت؟ محمد‌حسین: خوب بود، امتحاناتش فکر کنم دیگه تموم شده باشه، همراه هاکان تو هلدینگ مشغوله، نصف هلدینگ رو هاکان به نامش زده، اونجور که می‌گفت به پروژه رو مشترکا دارن پیش می‌برن، پول خوبی دستشون اومده. محمدعلی: خدا رو شکر، کاش می‌شد ببینیمش، هرچند اون دل خوشی از ما نداره، ولی ما دوستش داریم. محمد‌حسین: شنیدم ترک منبر و موعظه کردید، عبا و قباتون رو هم دادید به رفیقتون. محمد‌علی: آره، درست شنیدی؛ اون لباس برخلاف تصورم من رو شبیه معاویه کرده بود، شاید هم شمر. محمد‌حسین: دور از جون. محمد‌علی: اون لباس مقدسه، نباید تن آدمی مثل من باشه، منی که دخترم ازم شاکیه، آق اولاد شدم، پای منبر از روایات پیامبر می‌گفتم از رفتارش با اعضای خانواده‌اش، از رفتارش با خانم فاطمه زهرا(س) اما من تماما برعکسش عمل کردم، اون لباس نماد اسلام، اگر اسلام رو با من و رفتارهام بشناسند جز خالدین فی النار می‌شوم، من باید اول خودم رو تربیت می‌کردم، الان هم خدا بهم فرصت داده، می‌خوام خودم رو تربیت کنم. محمد‌حسین: ان شاالله خیره پدر جان، با اجازه من برم پیش ملکا، زینب هم یکم تب داره برم کمکش. زهره: برو مادر بسلامت، سلام ما رو به ملکا برسون. محمد‌حسین: چشم حتما. ....................... + جمره خانم آقا هاکان امروز نمیان؟ نازنین‌زهرا: نه سلین جان، سلین؟ + بله خانم. نازنین‌زهرا: همه کارمندا رو جمع کن بگو بیا سالن اجتماعات پایینی. + همه رو!؟ نازنین‌زهرا: حتی نگهبان و نظافت چی‌ها رو. + چشم نازنین با خودش دو دوتا چهارتا می‌کرد، قبل از جلسه با کارمندا هم کلی از وقایع رو بالا پایین کرد، گذشته و حال و آینده رو، روی برگه می‌کشید و خط خطی می‌کرد، زیر صندلی و دور سطل آشغالی پر شده بود از کاغذهای نیمه سفید مچاله شده. + خانم همه پایین منتظر شما هستن. نازنین‌زهرا: بگو‌ الان میام، خودت هم برو اونجا. + چشم خانم. نازنین‌زهرا مقابل کارمندا قرار گرفت، روی سکوی نسبتا بلندی ایستاد چند لحظه سکوت کرد و به جمعیت مقابلش نگاه انداخت. نازنین زهرا: همون طور که مطلع هستید نصف این شرکت تا چند روز پیش به نام من بود، آقا هاکان برای کاری خیلی یهویی تصمیم می‌گیرن که به ایران مهاجرت کنن، معلوم نیست که برگردن یا نه. ایشون قبل از رفتن همه این شرکت و خونه رو به تمام به بنده واگذار کردند. نمی‌دونم چند نفر مطلع‌اید که من و آقا هاکان قصد ازدواج داریم، من قصد دارم بعد از اتمام پروژه برج هیام برم پیش هاکان. اما، قرار نیست هلدینگ تعطیل بشه و شما بیکار بشینید، چند ساعت دیگه قرار دیدار با به نماینده از کشور آلمان دارم، اگر بتونم پروژه اونا رو بگیرم کار مجموعه ما دو چندان میشه، من میرم ایران ولی از جهتی که تحصیل و کار و زندگیم اینجاست بعد از مدتی همراه هاکان برمی‌گردیم. پس تا وقتی که ما برگردیم شرکت رو سلین خانم و آقا مراد دست می‌گیرن، این دوری خیلی طول نمی‌کشه، پس تا زمانی که برمی‌گردیم همه باید خیلی خوب و عالی کار کنند. هیچ عذر و بهانه‌ای رو در کوتاهی و انجام ندادن کارها قبول نمی‌کنم. نازنین حرف‌ها رو کامل و صادقانه زد؛ به اتاق خودش برگشت نفس راحتی کشید و سرش روی میز گذاشت. کیف روی میز رو جلوتر کشید، نگاهی به بلیطی که رزرو کرده بود انداخت. نازنین‌زهرا: بهت گفته بودم بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم هاکان، منتظر باش منم به تو ملحق می‌شم. بعد از اتمام ساعت کاری به سرعت سمت خونه رفت، تمام وسایلش رو جمع و جور کرد، نگاهی به در و دیوارهای خونه انداخت لبخندی زد و به سمت فرودگاه حرکت کرد. .................. + الان یک هفته گذشته، سراغی از نامزدت گرفتی؟ هاکان: نه، دلم پیششه، اما الان که من شیعه شدم نمی‌خوام حرمت شکنی کنم، نازنین اگر واقعا من رو می‌خواست همراهم می‌اومد. + به عشقش شک داری؟ هاکان: من و نازنین واقعا عاشق هم بودیم، ولی نازنین حاضر نبود گذشته رو رها کنه، این من رو آزار می‌داد. + ان شاالله که خیره، مزاحمت نمی‌شم، فردا هم هیئت داریم، اگر دوست داشتی بیا تا با هیئت هم آشنا بشی. هاکان: ممنون چشم حتما. هاکان از ترس رو در رو شدن با محمد‌حسین یا خانواده نازنین تو تهران اقامت کرده بود، دلش تماما پیش نازنین بود چندباری گوشی رو به قصد پیام دادن به نازنین برداشت ولی هربار منصرف شد، با شنیدن صدای معده‌اش، هاکان موبایل روی میز گذاشت و سمت آشپزخونه رفت، غذایی که ازقبل سفارش داده بود رو گرم کرد و مشغول خوردن شد.