🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_137 #مُهَنّا حالا همه چشم و گوش شده بودند تا ببینن علیرضا چرا این حرف رو زد، مادرم مات و مبه
#پارت_138
#مُهَنّا
طلبه: به به آقا ایلیا، چه خبر؟ فکر کردم رفتی ایران؟
ایلیا: راستش میخوام کمکم کنی
طلبه: چه کمکی؟
ایلیا: بهم بگو چطور میتونم مثل تو درس دین بخونم؟
طلبه: یعنی میخوای آخوند بشی؟
ایلیا: آره، میخوام به قول شما آخوند بشم، میخوام مثل شما از تمام دین با خبر بشم تا دیگران رو هم به اسلام دعوت کنم.
طلبه: این خیلی خوبه، کسانی که مثل ما میشن در واقع حوزه میخونن، حوزه جدا از دانشگاه، درسهاش عربی هست با محوریت دین اسلام.
ایلیا: چطور میتونم وارد اونجا بشم؟
طلبه: آزمون داره، البته میتونم کمکت کنم راحتتر وارد بشی.
ایلیا: ممنون.
طلبه: بهم گفته بودی از یه دختری خوشت اومده، خب چی شد؟
ایلیا: میخوام اول خودم رو بسازم بعد سراغش برم، شاید اینطوری راحتتر منو قبول کنه.
طلبه: خیلی هم عالی.
.......................
بهار: مامان خوبی؟
مهنا: خوب!؟ چطور میتونم خوب باشم؟
هدی: یعنی فاطمه خواهر ما نیست؟
امالبنین: ما فقط سه تا خواهریم، ارثی به فاطمه نمیرسه.
مهنا: این چرندیات کی بهتون گفته؟ فاطمه خواهر شماست.
احمدرضا: تکرار حرف دیگران تو این خونه ممنوع، فاطمه دختر ما و خواهر شماست، به هر میزان که از مال و اموال من شما سهم میبرید فاطمه هم میبره.
مهنا: کجا میری مادر؟ اینا چیه؟ چرا ساک بستی؟
فاطمه: میخوام برم یه جایی که تنها باشم، نمیخوام حرفی از غیر بشنوم.
مهنا: تو که نمیخوای منو و پدرت رو رها کنی؟
فاطمه: من فقط میخوام یکم تنها باشم همین.
احمدرضا: کجا میخوای بری؟
فاطمه: نمیدونم.
بهار: اینطوری که نمیشه، حداقل ما بدونیم کجا میری؟
فاطمه: هرجا رفتم خبرتون میکنم.
به یه مقصدنامعلوم راه افتادم، دلم سخت گرفته بود، بغضی که نمیترکید و داشت خفهام میکرد.
کیفم رو باز کردم تا دستمالی بردارم، متوجه شدم پاسپورتم هم تو کیفم هست.
جمله «ففروا الی الحسین» بود که تو گوش دلم خونده میشد.
سمت فرودگاه رفتم، بلیطی به مقصد نجف درخواست کردم، متاسفانه ظرفیت کامل بود، توی فرودگاه گشتی زدم، روی صندلیهای انتظار کنار یه خانم نشستم، باهاش هم صحبت شدم، حال و روزم رو که دید شروع کرد به دلداری دادن.
در آخر لبخندی زد و گفت: من اومده بودم که برم کربلا، نرفته آقا حاجتم رو داد، اومدم بلیطم رو کنسلم کنم اما مرددم، نمیدونم برم یا نه.
فاطمه: شما تو رفتن مرددید، من اومدم برم اما بلیط گیرم نیومد.
خانمه نگاهی به بلیط تو دستش کرد و گفت: حال و روز تو خرابه، قیافهات داد میزنه، من که حاجت رو گرفتم، از راه دور ازشون تشکر میکنم، بیا تو برو برا منم دعا کن.
بلیط خانمه رو گرفتم و راهی کربلا شدم.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~
🇱🇧بھ ۅقت ࢪمان ؏اشقانھ🇵🇸
#پارت_137 #آبرو محمدحسین: بفرمایید اینم برا شما، امیدوارم خوشت بیاد. نازنینزهرا: این چیه؟ محمدح
#پارت_138
#آبرو
هاکان: سلام، ممنون که اجازه دادید بیام اینجا.
محمدحسین: خواهش میکنم، کاری نکردم، به هر حال تو داماد خانوادهای.
هاکان: من یه چیزایی فهمیدم که زندگیم رو تحت تاثیر قرار داده، اصلا معنای آزادی و حق و حقوق، بخشش رو کامل برام تغییر داد.
محمدحسین: پس یعنی الان...!؟
هاکان: هنوز نه، تازه شروع کردم به تحقیق، بخاطر نازنین برگشتم، بهم گفته میخواد برگرده و دانشگاهش رو ادامه بده.
محمدحسین: آره، میخواد برگرده.
هاکان: میتونم درک کنم چقدر نگرانش هستید. اما من حواسم هست بهش، اصلا شاید راضیش کنم برگرده ایران.
محمدحسین: منم همراهتون میام، یه چند روز میمونم و برمیگردم، نازنین هنوز کامل خوب نشده.
هاکان: پس پدر و مادرتون و همسرتون چی؟
محمدحسین: فقط چند روز میام.
هاکان: نازنین خانواده رو بخشید؟
محمدحسین: یکم زمان میبره، باید صبر کنیم، کار تو سخت میشه، یکم باهاش صحبت کن.
هاکان: خانوادتون فهمیدن که نازنین ازدواج کرده؟
محمدحسین: فهمیدن، نمیشد پنهونش کرد.
.................
زهره: نازنین جان مادر فسنجون پختم، ترشش هم کردم.
نازنین نیم نگاهی انداخت و جواب مادرش رو نداد.
زهره: الان برات سخته بیای پایین، من غذات رو برات میارم تو اتاقت.
محمدعلی: سلام بر اهل خانه.
ملکا: سلام آقا جون، خدا قوت.
محمدعلی: دختر خوشگلم کجاست؟
زهره: سلام، خدا قوت، چقدر خرید کردی؟
محمدعلی: اینا رو مخصوص دخترم خریدم، اینا ترشک و لواشک، اینا هم لباس و روسری برای دختر چشم خوشگلم.
شما اینا رو ببرید منم برم این لباسها رو بدم به دخترم.
ملکا: آقا جون من با اجازه میرم پیاده روی برمیگردم.
زهره: زنگ بزن محمدحسین بیاد کنارت باشه.
ملکا: محمد کار داره گفت کسی باهام تماس نگیره، همین جا پیاده میرم و برمیگردم.
محمدعلی: زهره خانم شما همراهش برو، تنها نره دختر گلم.
ملکا: اذیت میشید، اتفاقی نمیافته.
زهره: نه مادر جون، صبر کن منم بیام.
محمدعلی با کیسههای لباس و ترشک و لواشک رفت سمت اتاق نازنین.
✍ف.پورعباس
🚫کپی و انتشار به هر شکل و صورتی ممنوع
~~~~✍️🧠✍️~~~~
@taravosh1
~~~~✍️🧠✍️~~~~