🍃 یا حاضِـر و یا ناظِـر 🍃 ♨ ســــــراب ♨ همه حیران و گیج مانده بودند. هیچ ڪس نمے توانست آنچه را ڪه پیش آمده بود برای خودش حلاجـے ڪند. حتی آن هایی هم ڪه همیشـہ دم از جوان مردی مـے زدند و جمله ی "زود قضاوت نکنیم" ورد زبانشان بود، با شڪ و تردید به حاج رضا مـے نگریستند. آن دسته ای هم ڪه به دنبال بهانـہ مے گشتند و ڪارشان ماهـے گرفتن از آب گل آلود بود، ڪم ڪم پوزخندی تمسخرآمیز بر لبانشان نقش مے بست و با نگاه شان فریاد مے زدند: -دیدین؟ این بود اون حاج رضایـے ڪه مـے گفتین؟ اینم ڪه تو زرد از آب دراومد. حاج رضا اما تنها به گفتن یڪ جمله به فرد پشت خط، اڪتفا ڪرد: حاج رضا-‌بعدا باهاتون تماس میگیرم. بعد هم خداحافظی ڪرد و موبایل را به ڪیفش باز گرداند و بے توجه به جماعتے ڪه پشت سرش با چشمان گرد شده و دهان های باز به او خیره شده بودند، مشغول خواندن تعقیبات نماز ظهر شد. آن روز ڪمتر ڪسے حواسش متوجه ی نماز عصر بود. خیلی ها با اڪراه به حاج رضا اقتدا ڪردند و مابقـے هم تمام تلاش خود را به ڪار بستند تا خود را قانع کنند ڪه بی شڪ اشتباهـے رخ داده است. نماز ڪه تمام شد، مردم دسته دسته و در حالی ڪه پچ پچ هایشان سڪوت سنگین فضا را می شکست، از مسجد خارج شدند. به محض اینڪه صدای خواننده ی زن برای دومین بار بلند شد، همه ی نگاه ها به طرف حاج رضا برگشت. مردی ڪه در آستانه ی در و ڪنار مسعود ایستاده بود با سر اشاره ای به او زد و با تاسف گفت: -اینم از این...وقتی حاجیاش این باشن، وای به حال بقیه اشون... همینه ڪه اون بالایـے ها، تا مے تونن مے خورن و یه آبم روش و ڪڪشونم نمی گزه دیگه... حرام است حرام است هاشون فقط برای مردم بدبخت بیچاره است. بعد اون وقت به خودشون ڪه مے رسه از شیر مادرم حلال تر میشه. مسعود حیران و گیج به گل های قالے خیره شده بود و نمی دانست چه باید بگوید. چه چیز را باور ڪند و ڪدام را قبول؟ حاج رضایی ڪه گفته بودند اگر نبود، دیگر خانه ای هم نداشتی؟ یا این مردی ڪه امشب پوشیده در لباس ریا و با چشمان خود دیده بود؟ مرد دیگری هم سری به تایید حرف های قبلے تڪان داد و با گفتن "خدا آخر عاقبت همه مونو ختم به خیر ڪنه" رویش را برگرداند و از مسجد خارج شد. حاج رضا تماس را ڪه قطع کرد، از جا بلند شد. ڪیف ڪوچڪش را برداشت و برخلاف همیشه این بار برای خارج شدن از مسجد ڪمے عجله به خرج داد. مسعود ڪه میان دو راهی گفتن و نگفتن مانده بود، همین که به خود جنبید تنها با جای خالے حاج رضا رو به رو شد. چه اتفاقـے افتاد؟ حاج رضا و این همه عجلـہ؟ حاج رضا و بے توجهے به نگاهِ پسرڪے کہ مثل همیشه منتظر آبنبات های لیمویے و دستِ نوازش او بود؟ اصلا همه ی این ها به ڪنار... به فرض ڪه این مردم با همه ی این ها ڪنار بیایند... حاج رضا و موزیڪ خارجی اش را ڪجای دلشان می گذاشتند؟ خدا می داند... ادامه دارد... ☁️ ؟☁️ 😊 👉@konjnevis🌸 🌺@chaharrah_majazi