eitaa logo
- سِدنا
280 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
221 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0h3tbd&btn=آلاء
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
از دیروزِ[پر‌از‌خستگی‌ُتنش] ۰۴ / ۴ / ۳۰
از امروزِ [مثلا‌عالی] ۰۴ / ۵ / ۸
صبح بخیر🌞
- سِدنا
#ببینیم 🪄
جدی ولاگ نیست، خودم میدونم ولی خب دوست دارم اسم کلیپای این مدلی که خودم از خودم درست میکنم رو بزارم ولاگ🧶
حس میکنم گرما، عممه. آخه این همه اذیت کردن فقط از دست عمم برمیاد.
نباید برای این جلو جلو ذوق کنم امّا راستش دارم برای اولین بار خودم تنهایی یه چیزی میدوزم.
- سِدنا
نباید برای این جلو جلو ذوق کنم امّا راستش دارم برای اولین بار خودم تنهایی یه چیزی میدوزم.
الگو و همه اینا تموم شد فقط دوخت مونده که اونم چون تنظیمات چرخ خیاطی رو بلد نیستم، نمیتونم انجامش بدم. منتظرم مامانم کاراش تموم شدن بیاد بهم یاد بده.🪡
قابِ بدون عکس/ قسمت اول چهارِ صبح بود و سکوت، چنان گسترده بر جان شب افتاده بود که حتی صدای عبور باد از لا‌به‌لای شاخه‌ها نیز، رنگی از زمزمه داشت. زنی در اتاقی نیمه‌روشن، از خواب برخاست؛ بی‌آن‌که دلیلی برای بیداری‌اش باشد. نه رؤیایی دیده بود، نه دردی جسم‌ش را می‌آزرد. تنها، دلش بی‌قراری می‌کرد. پنجره نیمه‌باز بود و نسیمی سرد، پردهٔ نیلی‌رنگ را آرام می‌جنباند؛ گویی دست نامرئیِ خاطره‌ای، در هوای اتاق پرسه می‌زد. همه‌چیز بر همان حال مانده بود؛ فنجان نیمه‌نوشیدهٔ چای، دفتر یادداشتی که صفحه‌ای ناتمام داشت، و قاب‌عکسی که گرد سکوت بر آن نشسته بود. سال‌ها گذشته بود، اما زن هنوز آن قاب را از روی میز برنداشته بود؛ نه از سرِ فراموشی، بلکه از ترس آن‌که با حذفش، بخشی از خویش را نیز از دست بدهد. گوشی را برداشت. صفحه‌ روشن شد. نامی آشنا، مکالمه‌ای ناتمام، و پیامی که پاسخی نگرفته بود. زمانی نه چندان دور، واژه‌ها میانشان رفت‌وآمد داشتند، اما اکنون، همان واژه‌ها چون بارانِ خشکی‌زده بر خاک خاموشِ جدایی فرو می‌ریختند. جدایی‌شان شبیه شکستن نبود؛ آرام و بی‌صدا رخ داد. نه فریادی، نه وداعی، نه حتی نگاهی واپسینی. تنها سکوتی آرام، که چون مه بر هرچه بود، نشست. و جای خالی‌ که هر روز، پررنگ‌تر از دیروز شد. دست بر سینه‌ نهاد. نه آن‌گونه که درد بر دلش باشد، بلکه چنان‌که انسان چیزی گم کرده باشد، بی‌آن‌که بداند چیست. حزنِ آرامی که آهسته و پیوسته، روح را فرسوده می‌کند. چشم‌ها را بست. نه با امید خواب، بلکه شاید برای آن‌که لحظه‌ای از این بودنِ بی‌حضور، گریزی یابد. ولی شب، همچنان ادامه داشت.
قابِ بدون عکس/ قسمت دوم خورشید، بی‌دعوت بر دیوارهای اتاق تابید و نورش برروی آن قاب قدیمی افتاد. زن، روبه‌روی میز ایستاده بود. بی‌صدا، بی‌فکر. گویی پس از شب‌های بی‌شمار، اکنون به لحظه‌ای رسیده بود که چیزی در دلش به پایان رسیده بود. نه عشق، نه دلتنگی، شاید آن گره نامرئی میان دل و تصویری از گذشته.. دستش را آرام دراز کرد.قاب را برداشت. سبک بود؛ سبک‌تر از آن‌همه خاطره که سال‌ها بر دوشش سنگینی کرده بود. چهره‌ی درون قاب را نگریست. آشنا و دور. صورتِ مردی که زمانی خانه‌اش را در عمق نگاه او یافته بود، حالا دیگر نه حرفی می‌زد، نه دلی را گرم می‌کرد. سکوت تصویر، از سکوتِ نبود او نیز تلخ‌تر بود. عکس را بیرون آورد. برای لحظه‌ای دستش لرزید. نه از تردید، که از عشق. عکس را در میان صفحات دفتر یادداشت گذاشت، همان صفحهٔ ناتمام، و قاب را خالی، دوباره بر میز نهاد. نه به نشانه‌ی پایان، که برای آن‌که بداند "گاهی نبودنِ چیزی، یادآورتر از بودنِ همیشگیِ آن است." در آن روز، پنجره هنوز نیمه‌باز بود. نسیمی که پرده را می‌جنباند، خانه دگر بوی دلتنگی نمی‌داد. و در دل زن، برای نخستین‌بار، سکوتی شکل گرفت که از جنسِ آرامش بود، نه اندوه.
- سِدنا
از امروزِ [مثلا‌عالی] ۰۴ / ۵ / ۸
از امروزِ [دوست‌داشتنیِ‌من] ۰۴ / ۵ / ۱۱
- سِدنا
از امروزِ [دوست‌داشتنیِ‌من] ۰۴ / ۵ / ۱۱
* آینه نبود و دوربین گوشی رو باز کردم که شالمو درست کنم و دیدم پشت دستم V شده و یاد اون چالشه افتادم که با رگای دست یا گردن که حالا V شدن مینویسن Love.