eitaa logo
- سِدنا
280 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
221 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0h3tbd&btn=آلاء
مشاهده در ایتا
دانلود
قابِ بدون عکس/ قسمت اول چهارِ صبح بود و سکوت، چنان گسترده بر جان شب افتاده بود که حتی صدای عبور باد از لا‌به‌لای شاخه‌ها نیز، رنگی از زمزمه داشت. زنی در اتاقی نیمه‌روشن، از خواب برخاست؛ بی‌آن‌که دلیلی برای بیداری‌اش باشد. نه رؤیایی دیده بود، نه دردی جسم‌ش را می‌آزرد. تنها، دلش بی‌قراری می‌کرد. پنجره نیمه‌باز بود و نسیمی سرد، پردهٔ نیلی‌رنگ را آرام می‌جنباند؛ گویی دست نامرئیِ خاطره‌ای، در هوای اتاق پرسه می‌زد. همه‌چیز بر همان حال مانده بود؛ فنجان نیمه‌نوشیدهٔ چای، دفتر یادداشتی که صفحه‌ای ناتمام داشت، و قاب‌عکسی که گرد سکوت بر آن نشسته بود. سال‌ها گذشته بود، اما زن هنوز آن قاب را از روی میز برنداشته بود؛ نه از سرِ فراموشی، بلکه از ترس آن‌که با حذفش، بخشی از خویش را نیز از دست بدهد. گوشی را برداشت. صفحه‌ روشن شد. نامی آشنا، مکالمه‌ای ناتمام، و پیامی که پاسخی نگرفته بود. زمانی نه چندان دور، واژه‌ها میانشان رفت‌وآمد داشتند، اما اکنون، همان واژه‌ها چون بارانِ خشکی‌زده بر خاک خاموشِ جدایی فرو می‌ریختند. جدایی‌شان شبیه شکستن نبود؛ آرام و بی‌صدا رخ داد. نه فریادی، نه وداعی، نه حتی نگاهی واپسینی. تنها سکوتی آرام، که چون مه بر هرچه بود، نشست. و جای خالی‌ که هر روز، پررنگ‌تر از دیروز شد. دست بر سینه‌ نهاد. نه آن‌گونه که درد بر دلش باشد، بلکه چنان‌که انسان چیزی گم کرده باشد، بی‌آن‌که بداند چیست. حزنِ آرامی که آهسته و پیوسته، روح را فرسوده می‌کند. چشم‌ها را بست. نه با امید خواب، بلکه شاید برای آن‌که لحظه‌ای از این بودنِ بی‌حضور، گریزی یابد. ولی شب، همچنان ادامه داشت.
قابِ بدون عکس/ قسمت دوم خورشید، بی‌دعوت بر دیوارهای اتاق تابید و نورش برروی آن قاب قدیمی افتاد. زن، روبه‌روی میز ایستاده بود. بی‌صدا، بی‌فکر. گویی پس از شب‌های بی‌شمار، اکنون به لحظه‌ای رسیده بود که چیزی در دلش به پایان رسیده بود. نه عشق، نه دلتنگی، شاید آن گره نامرئی میان دل و تصویری از گذشته.. دستش را آرام دراز کرد.قاب را برداشت. سبک بود؛ سبک‌تر از آن‌همه خاطره که سال‌ها بر دوشش سنگینی کرده بود. چهره‌ی درون قاب را نگریست. آشنا و دور. صورتِ مردی که زمانی خانه‌اش را در عمق نگاه او یافته بود، حالا دیگر نه حرفی می‌زد، نه دلی را گرم می‌کرد. سکوت تصویر، از سکوتِ نبود او نیز تلخ‌تر بود. عکس را بیرون آورد. برای لحظه‌ای دستش لرزید. نه از تردید، که از عشق. عکس را در میان صفحات دفتر یادداشت گذاشت، همان صفحهٔ ناتمام، و قاب را خالی، دوباره بر میز نهاد. نه به نشانه‌ی پایان، که برای آن‌که بداند "گاهی نبودنِ چیزی، یادآورتر از بودنِ همیشگیِ آن است." در آن روز، پنجره هنوز نیمه‌باز بود. نسیمی که پرده را می‌جنباند، خانه دگر بوی دلتنگی نمی‌داد. و در دل زن، برای نخستین‌بار، سکوتی شکل گرفت که از جنسِ آرامش بود، نه اندوه.
- سِدنا
از امروزِ [مثلا‌عالی] ۰۴ / ۵ / ۸
از امروزِ [دوست‌داشتنیِ‌من] ۰۴ / ۵ / ۱۱
- سِدنا
از امروزِ [دوست‌داشتنیِ‌من] ۰۴ / ۵ / ۱۱
* آینه نبود و دوربین گوشی رو باز کردم که شالمو درست کنم و دیدم پشت دستم V شده و یاد اون چالشه افتادم که با رگای دست یا گردن که حالا V شدن مینویسن Love.
- سِدنا
از امروزِ [دوست‌داشتنیِ‌من] ۰۴ / ۵ / ۱۱
*وای بیاید درمورد توت فرنگی‌های امروز صحبت کنیم😭 بابا صبحی آورد و زیاد آورده بود و چون رسیده بودن باید زودتر خورده بشن، منم گفتم این خیلی زیاده بزار یکم باهاش کیکی، مربایی درست کنم خراب نشه حیفه. آقا من صبح حدود نیم ساعت گذاشتمش توی آب و بعد کامل شستم، یه مقداری رو برش زدم و گذاشتم توی یخچال که عصر درست کنم. ظهر هم بعد ناهار من رفتم توی اتاق که بخونم تا عصر که بعد یه کاری با این توت فرنگی‌ها بکنم. جونم براتون بگه که من حدود پنج اینا از اتاق امدم بیرون و گفتم دیگه برم سر وقت توت فرنگیا. یخچال رو باز کردم چیزی نبود، اپن رو نگاه کردم هیچچ، حیات خلوت بازم هیچ. نگو بچه‌ها کل اون توت فرنگی‌ها رو خورده بودن و بعد دیدن توی یخچال بازم هست رفتن اونم خوردن‌. اون لحظه حس کردم روح از تنم جدا شد :)) هیچی از اونا نخورده بودم :))
حدودای نه و نیم صبح، ما رفتیم والیبال چون که مسابقه داشتیم. براساس قرعه کشی که انجام شد، مسابقه‌مون افتاد با خانمای فرهنگی شهرمون. دو ست بازی کردیم و دو ست رو ما بردیم. از اونجایی که ما دوتا تیم بودیم، اون یکی تیم‌مون هم با تیم بچه‌های یه شهر دیگه بازی کردن و نتیجه شد ۲ _ ۱ به نفع تیم اونا.
دوستم درحال معرفی کراش ۹۳۸۶۲۶۷۵_ُمش :
راستش مهم نیست چقدر وقت گذروندن با دوستام بی‌محتوا و بی‌هدف و کسل کننده باشه، مهم اینکه پیششونم.
نظرتون درمورد یه مطلب جالب چیه؟🗞
تا حالا شده از خواب بپری و یه لحظه ندونی این چیزی که دیدی واقعاً اتفاق افتاده یا فقط یه خواب بوده؟ خواب‌ها خیلی وقتا یه دنیای عجیب و غریبی دارن که نمی‌تونیم راحت از کنارش بگذریم. مثلاً یه‌وقتایی خواب یه آدمو می‌بینیم که سال‌هاست ندیدیم، یا یه جایی می‌ریم که تو واقعیت اصلاً وجود نداره. اما مغزمون تو خواب اونو واقعی‌تر از واقعیت می‌سازه! حالا سؤال اینه که اصلاً چرا خواب می‌بینیم؟ چی میشه که مغزمون توی خواب شروع می‌کنه به ساختن این صحنه‌ها و داستان‌ها؟ ببینید، از نظر علمی خواب یه حالتیه که مغز هنوز فعاله ولی بدن عملاً تو حالت استراحت میره. مخصوصاً تو یه مرحله‌ای از خواب که بهش می‌گن REM، مغز حسابی مشغوله. انگار داره یه فیلم‌نامه می‌نویسه و خودش هم کارگردانه، هم بازیگر، هم تماشاگر. خیلی از خواب‌هایی که می‌بینیم تو همین مرحله‌س. دانشمندا در مورد دلیل خواب دیدن کلی نظریه دارن. مثلاً فروید می‌گفت خواب‌ها درواقع آرزوهای پنهان ما هستن؛ چیزایی که تو بیداری نمی‌تونیم بگیم یا انجام بدیم، ولی تو خواب یواشکی خودشونو نشون می‌دن. یکی دیگه مثل یونگ معتقد بود خواب یه جور زبون ناخودآگاهه، که با نماد و تصویر باهامون حرف می‌زنه. بعضیا هم می‌گن مغز موقع خواب داره اطلاعات روزو مرتب می‌کنه، انگار داره پوشه‌بندی می‌کنه که چی بره تو حافظه بلندمدت و چی حذف شه. حتی یه نظریه هست که می‌گه مغز تو خواب به حل مسائلی که تو بیداری به نتیجه نرسیدن ادامه می‌ده. حالا اینکه کدومش درسته هنوز معلوم نیست، شاید همه‌ش یه گوشه‌هایی از حقیقت باشن. در مورد نوع خواب‌ها هم باید بگم که یه عالمه مدل داریم. مثلاً خواب‌های عادی که همون اتفاقای روزمره‌ن، یا خواب‌هایی که توش پرواز می‌کنیم یا می‌دویم و انگار هیچ قانونی وجود نداره. یه سری خواب‌ها هستن که خیلی وقتا می‌شن کابوس. اینا معمولاً با ترس و اضطراب همراه‌ن و آدمو از خواب می‌پَرونن. بعضی خواب‌ها هم هی تکرار می‌شن. مثلاً هی می‌بینی که امتحان داری و هیچی نخوندی! اینا معمولاً نشونه‌ی یه فشاره که هنوز تو ذهنته. جالب‌ترینش به‌نظرم خواب‌های شفافه؛ یعنی وقتی تو خواب می‌فهمی که داری خواب می‌بینی و حتی بعضی وقتا می‌تونی کنترلش کنی. مثلاً تصمیم بگیری بری پرواز کنی یا بری یه جایی که همیشه دوست داشتی. یه جور حس قدرت می‌ده. بعضیا هم باور دارن خواب‌ها می‌تونن پیش‌بینی‌کننده باشن یا الهام‌بخش، مثلاً یه خواب عجیب می‌بینن و بعدش یه اتفاقی می‌افته که با اون خواب خیلی می‌خونه. علمی ثابت نشده، ولی خب نمی‌شه هم راحت ردش کرد چون آدمای زیادی این تجربه رو داشتن. در کل، خواب دیدن فقط یه چیز بی‌خود و اتفاقی نیست. یه کار مهمیه که مغز انجام می‌ده. کمک می‌کنه ذهنمون خالی شه، خاطره‌ها مرتب شن، خلاقیت‌مون بیشتر شه، حتی از نظر روحی آروم‌تر باشیم. خیلی وقتا هم باعث می‌شه یه چیزی رو که تو بیداری نمی‌فهمیدیم، تو خواب یه جرقه‌ش تو ذهنمون بخوره. پس دفعه بعد که یه خواب عجیب دیدی، فقط نگذر ازش. یه‌کم بهش فکر کن. شاید یه گوشه‌ای از مغزت داره باهات حرف می‌زنه...