میخوابم، ساعت پنج پا میشم دینی رو میخونم (چون زنگ اوله داریم) در هوقت تموم کردم یه دور فقط جزوه سلامت رو میخونم بعد اگه واقعا وقت اضافه امد (که اگه امد واقعا باریکلا به خودم و تندخوانیم) جغرافیا رو میخونم، هرچند زنگ آخره و مطمئنم میرسم توی مدرسه بخونم. حیحی شب بخیر
- سِدنا
میخوابم، ساعت پنج پا میشم دینی رو میخونم (چون زنگ اوله داریم) در هوقت تموم کردم یه دور فقط جزوه سلام
وای بچهها ببیتید🤣🤣🤣 من به جای اینکه دینی یا سلامت رو بخونم از ساعت پنج و نیم تا الان ننشستم فقط جغرافیا خوندم :)))))))))))))))))))))
وای دینی🤣🤣🤣 ایشالا که بپرسه و آزمون نگیره. آزمون بگیر فقط چرت و پرت میتونم بنویسم💀
روز چهارشنبه از مدرسه میای. لباساتو درمیاری. میخوای بندازی اون طرف که یادت میاد فردا هم مدرسه داری: 💀
- قسمت اول/ آنچه که میخواستم
با دردِسر شدید، سر بر بالشت میگذارم. بعداز دو ساعت سِدنا بلاخره خوابش برده بود. در اتاق وا میشود و با سر پایین وارد اتاقمان میشود. بی آنکه به من توجه کند و بر روی تخت دراز میکشد و با گوشی مشغول میشد. پشت به او میکنم که صداش رو میشنوم «فردا ساعت ده داداگاه داریم حتما مرخصی بگیر و بیا» با باشهای آرامی که میگویم به صحبت طولانیمان(!) خاتمه میدهم.
نمیدانم چگونه اینگونه شد امّا دقیقاً اتفاقاتی درحال رخ دادن هستند که نه من آنها را پیشبینی کرده بودم و نه او. به راستی اگه میدانستیم با تمام تلاشهایمان برای داشتن یکدیگر و جنگیدن با دیگران، تهش خودمان تصمیم بر جدایی میگیریم، بازهم برای هم تلاش میکردیم؟
قسمت دردناک ماجرا، فرزندیس که روزی ثمره عشق میانمان بود! اما حالا مانعی برای طلاقمان. اوایل بخاطر او هردو سعی در حفظ رابطمان داشتیم اما با تظار به داشتن رابطه عاطفی گویی درحال گول زدن خودمان فقط بودیم، فرزندمان با وجود داشتن سن کم امّا زودتر از هرچی متوجه تنش میانمان شد و همیشه با پرسیدن سؤالاتی مانند «مامان، چرا مثل قبل بابا دیگه برات گل نمیاره؟» «امشبم بابا برای شام نمیاد خونه؟» سعی در کنکاشی کردن رابط میان والدینش بود.
ما به نقطهای رسیده بودیم که هیچوقت فکر نمیکردیم به آن برسیم. اصلا این زندگی چیزی نبود که من و او برای خودمان ترسیم کرده بودیم. ما قرار بود اوایل فقط کار کنیم و پس اندازی کنیم تا بچه هنگام متولد شدن کم و کسری نداشته باشد و همه چی برایش تأمین شده باشد. اما فوت کردن یهویی مادرم و متوجه بارداری شدنم در روز ختم همه چی را بهم ریخت. اصلا نمیدانستم چه کنم؟ خودم را جمع کنم؟ خانوادهام را؟ زندگی خودم را؟ بدتر از آن نبود همسرم در این شرایط بود. بخاطر کارش فقط یک هفته در شهر پدریم ماند و بعد مرا به پدرم سپرد و برگشت به خانمان.
- قسمت دوم/ آنچه که میخواستم
یک ماه را در خانواده پدریم ماندم و بعد بخاطر همسر و زندگیام بازگشتم به خانهام! خانه که چه عرض کنم، پاتوق همسرم و دوستانش. اوایل کمتر نسبت به این قضیه واکنش نشان میدادم اما بخاطر بارداریم نسبت به قلیان و دخانیات حساس میشدم و احساس سرگیجه و حالت میگرفتم و چیزی که بیشتر از همه من را اذیت میکرد، بیتوجهی همسرم به این موضوع بود. اصلا او بعداز اینکه به خانه برگشتم، او نبود. صبح تا عصر سرکار بود و شب را با دوستاش.
هرگاه خواستار صحبت بودم پس زده شدم، اما بعداز یک ماهی از تلاش دست برداشتم و برگشتم به زندگی قبلیم. سرکار رفتن را دوباره شروع کردم، ورزشی را میکردم، کتابم را میخواندم و در طول مدت با کودکم صحبت میکردم؛ شعور او از پدرش بود، هرگاه چیزی میگفتم واکنشی نشان میداد مثلاً وقتی به او گفتم امروز تولد من است، دو لگد به شکمم زد تا بگوید، تولدت مبارک مامانی. ولی پدرش... اگه کل روز را با او صحبت کنم آخرش فقط سرش را تکان میدهد، از کنارم رد میشود و از خانه خارج میشود.
با رسیدن به شش ماهگی، نبود حضور همسرم و محبتهایش بیشتر احساس میشد. تمام این مدت به مشاوره ازدواج و زناشویی مراجعه میکردم اما هرگاه که از همسرم درخواست میکردم برای جلسهای نزد او برویم طفره میرفت.
شب چله [یلدا] بود و به این بهونه میخواستم کمی با همسرم بعداز مدتها صحبت کنم. برای شام غذایی که دوست داشت را آماده کردم و منتظرش ماندم. بعداز مدتها با ذوق براش لباس پوشیدم، آرایش کردم و با دقت و کمالگرایی غذا را پختم. و ذوقم از موهای بافته شده، خانه مرتب و بوی فسنجون معلّق در خانه، مشهود بود.
#تصوراتم
#امضاء
- سِدنا
- قسمت اول/ آنچه که میخواستم با دردِسر شدید، سر بر بالشت میگذارم. بعداز دو ساعت سِدنا بلاخره خوابش
*نکتهای که میخوام درمورد این داستان چند قسمتی بگم این هستش که، اگه حس کردید داره یه جاهایی یک شخصی خیلی کلیشهای رفتار میکنه و نسبت به یک قضیه واکنش بیشاز حد داد، فکر نکنید که این چیزی هستش که من بخاطر بیتجربگی توی نوشتن، نوشتم؛ بلکه این رفتارها دلیل خاصی دارن که انشاءلله توی پارتهای بعد متوجه میشید.