eitaa logo
صالحات🌷
377 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
424 ویدیو
27 فایل
صالحات🌱 کانالی با مطالب جذاب و متنوع با هرسلیقه ای ✓قرآنی و نکات قرآنی🌺 ✓دعا و مناجات 🤲 ✓طنز 😅 ✓نکات تربیتی👌 ✓انگیزشی🦋🍃 ✓مسابقه همراه با جایزه🎁 ✓و اطلاعیه ی برنامه های فرهنگی 📢 ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍوعجل فرجهم
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 کتاب دختر شینا: خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان درباره این کتاب👇 از دوران جنگ تحمیلی خاطرات بسیاری گفته و نوشته شده است. چه از زبان افرادی که در خط مقدم و میان آتش و خمپاره قرار داشتند، چه آن‌ها که به انتظار برگشت عزیزشان نشسته بودند. جنگ واژه‌ای است که دنیای انسان‌های بسیاری را در جهان دگرگون کرده است. تاریخ را که مرور کنیم، از خاطرات جنگ زیاد می‌خوانیم. از دلتنگی‌ها، دوری‌ها و انتظارهای کشنده. از تنهایی‌ها، ترس‌ها و اضطراب‌ها. دوران هشت‌ساله‌ی جنگ تحمیلی نیز از خود یادگاری‌های زیادی بر جا گذاشته است. خاطراتی که گاه انسان را غرق در خود می‌کنند. وقتی برخی از این خاطرات را ورق می‌زنیم، دنیایی عاشقانه را به موازات روزگار جنگ و آتش و خون می‌بینیم. زندگی راه خودش را حتی میان آتش و زخم هم پیدا می‌کند. مثل گلی، از دل خاک سخت و سرد بیرون می‌آید و رشد می‌کند. اما جنگ بی‌رحم‌تر از آن است که بگذارد قد بکشد. دوران هشت سال دفاع مقدس پر از عاشقانه‌هایی است که در سایه‌ی شوم تجاوز دشمن ناتمام ماندند. کتاب دختر شینا به شرح یکی از همین عاشقانه‌ها می‌پردازد. https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8
👇 فصل گوجه سبز بود. می‌آمدم خانه‌ات؛ می‌نشستم روبه رویت. ام.پی.تری را روشن می‌کردم. برایم می‌گفتی؛ از خاطراتت، پدرت، مادرت، روستای باصفایتان، کودکی‌ات. تا رسیدی به حاج ستار و جنگ. بار سنگین جنگ ریخته بود توی خانه کوچکت، روی شانه‌های نحیف و ضعیف تو؛ یعنی قدم‌خیر محمدی کنعان و هیچ‌کس این را نفهمید. ماه رمضان کار مصاحبه تمام شد. خوشحال بودی به روزهایت می‌رسی. دست آخر هم گفتی: «نمی‌خواستم چیزی بگویم؛ اما انگار همه چیز را گفتم.» خوشحال‌تر از تو من بودم. رفتم سراغ پیاده کردن مصاحبه‌ها. قرار گذاشتیم وقتی خاطرات آماده شد، مطالب را تمام و کمال بدهم بخوانی، اگر چیزی از قلم افتاده بود، اصلاح کنم؛ اما وقتی آن اتفاق افتاد، همه چیز به هم ریخت. تا شنیدم، سراسیمه آمدم سراغت؛ اما نه با یک دسته کاغذ، با چند قوطی کمپوت و آبمیوه. حالا کی بود، دهم دی‌ماه ۱۳۸۸. دیدم افتاده‌ای روی تخت؛ با چشمانی باز. نگاهم می‌کردی و مرا نمی‌شناختی. باورم نمی‌شد، گفتم: «دورت بگردم، قدم‌خیر! منم، ضرابی‌زاده. یادت می‌آید فصل گوجه سبز بود. تو برایم تعریف می‌کردی و من گوجه سبز می‌خوردم. ترشی گوجه‌ها را بهانه می‌کردم و چشم‌هایم را می‌بستم تا تو اشک‌هایم را نبینی؟ آخر نیامده بودم درددل و غصه‌هایت را تازه کنم.» می‌گفتی: «خوشحالی‌ام این است که بعد از این همه سال، یک نفر از جنس خودم آمده، نشسته روبه‌رویم تا غصه تنهایی این همه سال را برایش تعریف کنم. غم و غصه‌هایی که به هیچ‌کس نگفتم.» می‌گفتی: «وقتی با شما از حاجی می‌گویم، تازه یادم می‌آید چقدر دلم برایش تنگ شده. هشت سال با او زندگی کردم؛ اما یک دل سیر ندیدمش. عاشق هم بودیم؛ اما همیشه دور از هم. حاجی شوهر من بود و مال من نبود. بچه‌هایم همیشه بهانه‌اش را می‌گرفتند؛ چه آن‌وقت‌هایی که زنده بود، چه بعد از شهادتش. می‌گفتند مامان، همه باباهایشان می‌آید مدرسه دنبالشان، ما چرا بابا نداریم؟! می‌گفتم مامان که دارید. پنج‌تا بچه را می‌انداختم پشت سرم، می‌رفتیم خدیجه را به مدرسه برسانیم. معصومه شیفت بعدازظهر بود، ظهر که می‌شد، می‌رفتیم او را می‌رساندیم...» https://eitaa.com/joinchat/1000341707C0791b3d0c8