eitaa logo
🌸 زندگی زیباست 🌸
554 دنبال‌کننده
5هزار عکس
2.9هزار ویدیو
19 فایل
°•﷽•° 📰 #مجله_ی_مجازی 🌸 زندگی زیباست 🌸 «همه چیز بَـــراے زندگۍ زیــ★ـݕـا» رسانه های دیگر ما: «خانه ی هنر و هنرمندان» http://eitaa.com/rooberaah «ارج» http://eitaa.com/arj_e_ensan ارتباط با مدیر: @kooh313 تبادل و تبلیغ: @fadakq2096
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
😉 تا آخر می‌مونی دیگه؟! به فراخور کناره‌گیری‌ محمدجواد ظریف از همراهی با دولت پزشکیان 🤭 ツ➣ @sad_dar_sad_ziba
‌‌‍‌‌‎‎「🍃「🌹」🍃」 آدم‌ها شبیه نقاشی هستند... 🌊 آقای روان‌شناس 🗞 «زندگی زیباست» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
🔘 تنبل نباش! 💎 ……………………………………… 🌿 «زندگی زیباست» 🍃 @sad_dar_sad_ziba
چو خدا بود پناهت،چه خطر بود ز راهت؟ به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی! 🌺 «زندگی زیباست» 🌿 @sad_dar_sad_ziba
‌‌‍‌‌‎‎「🍃「🌹」🍃」 ⏺ پایان! 🌊 آقای روان‌شناس 🗞 «زندگی زیباست» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: پنجم تا آن روز مادرم را آن طور ندیده بودم. اصلاً کمتر پیش می‌آمد م
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: ششم ... یک دفعه بغضش ترکید و بلند بلند گفت: «خدا برایشان نسازد. نمی دانم چه از جان ما می‌خواهند.» بعد سعی کرد گریه نکند ولی با بغض گفت: «فرنگیس جان! بیا جلو.» رفتم و کنارش نشستم. مادرم یک گُلوَنی زیبا که منگوله‌های بلند و قشنگ داشت، نشانم داد و گفت: «این گلونی برای عروسی‌ات خریده‌ام. وقتی عروس شدی آن را به سرت ببند. من که نیستم.» بعد گلونی را روی سینه اش گذاشت. بو کرد و با آن اشک‌هایش را پاک کرد و توی بقچه گذاشت. گلونی را که دیدم، خوشم آمد. در عالم بچگی، یک لحظه فکر کردم چه قدر خوب است عروس باشم و این گلونی را به سرم ببندم. حتماً لباس قشنگ قرمز هم برایم می‌دوزند. وال کُردی قرمز هم روی سرم می‌اندازند. پدرم گفت: «بلند شو، فرنگ! چیزی بخور تا برویم.» چای شیرینم را که خوردم، پدرم دستم را گرفت. اکبر و منصور هم آمده بودند. پدرم سعی می‌کرد به مادرم نگاه نکند. فقط اکبر به مادرم گفت: «نگران نباش. به خدا از دختر خودمان بیشتر مواظبش هستیم.» یک دفعه بغض مادرم ترکید و با صدای بلند گفت: «ای مسلمان‌ها چه از جان ما می‌خواهید؟ چرا بچه‌ام را ازم جدا می‌کنید؟» اشک می ریخت و فریاد می‌زد. پدرم دستش را گرفت و گفت: «فرنگیس، برویم.» خواهر و برادرهایم از پشت در نگاه می‌کردند. عروسکم «دختر» را همان جا گذاشتم و رفتم همه‌شان را یکی یکی بغل کردم و بوسیدم. مادرم نزدیک بود از حال برود. دستش را به دیوار گرفت و پای دیوار نشست. خواهر و برادرهایم را از پشت در چوبی می‌دیدم که گریه می‌کردند. وقتی اشک آن ها را دیدم، خودم هم گریه ام گرفت. مردم دم در ایستاده بودند و هر کسی می‌رسید مرا می‌بوسید. پدرم با مردهای فامیل، از جلو حرکت کردند. یک قوری کوچک و مقداری نان هم توی دست پدرم بود. بقچه ی کوچکی را که مادرم به من داده بود دستم گرفتم؛ با یک ساک رنگ و رو رفته که هر بار پدر به شهر می‌رفت با خودش می‌برد. بیرون خانه، دوست‌هایم را دیدم که دم در منتظر هستند تا برویم بازی. هر کدام می‌رسیدند، با تعجب می‌پرسیدند: «فرنگ، کجا می‌روی؟» یکی از پسرها پرسید: «می‌خواهی عروس شوی؟» گفتم: «آره! مادرم گفته می‌خواهم عروس شوم برایم گلونی هم گذاشته.» یکی از دخترها با ناامیدی گفت: «پس دیگر نمی‌آیی؟» مادرم که پشت سر، کنار درگاه خانه ایستاده بود، یک بند می‌نالید: «برادرم بمیرد، نمی‌گذارم بروی. می‌خواهند تو را از من جدا کنند. بدون تو می‌میرم.» آن قدر غمگین و زجر آور گریه می‌کرد که من هم با او گریه کردم. صدای ناله و فریاد روله، روله، مادرم تا آسمان می‌رفت. بچه‌ها به حالت ناراحتی به من نگاه می‌کردند. مردم دور مادرم را گرفته بودند و می‌گفتند: «گریه نکن. این سرنوشت دخترت است. هر دختری بالأخره یک روز باید ازدواج کند. مادرم می‌نالید و می‌گفت: «من که نمی‌گویم ازدواج نکند، اما همین جا. از من دور نشود.» پدرم هنوز دو دل بود گاهی گریه می‌کرد و گاهی توی فکر فرومی‌رفت. نمی‌دانست باید چه کند اما بالأخره تصمیمش را گرفت. ◀️ ادامه دارد ... ................................. 🔻 : «فرستادن داستان به دیگر رسانه ها تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
🌹 🇮🇷 ایران بیشترین تعداد نشان به نسبت تعداد ورزشکار را در المپیک پاریس ۲۰۲۴ به دست آورده است. 🌱 امید 🌳 «زندگی زیباست» @sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼🍃🌹🍃✼══┅┄
🥀 روضه‌ی حضرت زینب از زبان فرزند شهیدی که به سفارش رهبر والای انقلاب مسافر کربلا شد ☘ «زندگی زیباست» ☘ @sad_dar_sad_ziba
تا بنده نباشی، تابنده نباشی! 🌸 «زندگی زیباست» 🪴 @sad_dar_sad_ziba
❇️ بینایی و بیداری 💎 ……………………………………… 🌿 «زندگی زیباست» 🍃 @sad_dar_sad_ziba
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: ششم ... یک دفعه بغضش ترکید و بلند بلند گفت: «خدا برایشان نسازد.
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: هفتم با پدرم و همان دو تا فامیل راه افتادیم. آن ها با خودشان تفنگ داشتند. چند بار برگشتم و از پشت سر، مادرم را نگاه کردم. زن‌ها دوره‌اش کرده بودند. او همچنان گریه و زاری می‌کرد. دلم برایش می‌سوخت. اصلاً به فکر خودم نبودم هم دلم می‌خواست پدرم راضی باشد هم مادرم. اراده‌ای نداشتم اصلاً هیچ چیز دست من نبود این بزرگترها بودند که باید برایم تصمیم می گرفتند. فقط می‌دانستم باید حرف آنها را گوش کنم. پدرم دستم را گرفت و گفت: «پشت سر را نگاه نکن می‌خواهم تو را به خانقین ببرم آن جا قرار است عروس شوی. آن جا خوشبخت می‌شوی. دیگر مجبور نیستی آن قدر کار کنی. باید قوی باشی، روله (عزیزم).» با غم و غصه سرم را پایین انداختم. دلم می‌خواست به پدرم بگویم مرا نبرد، دلم نیامد. برای این که خیالش راحت شود، گفتم: «غصه نخور کاکه، برویم.» تا نزدیکی کوه چغالوند، هنوز فکر می‌کردم صدای مادرم را می‌شنوم که ناله می‌کند. شاید هم صدای باد بود که توی کوه می‌پیچید. در آن لحظات هر صدایی را مثل صدای مادرم می‌شنیدم. دلم می‌خواست دست پدرم را ول کنم و بدو بدو تا روستا برگردم. می‌دانستم اگر برگردم، دلش می‌شکند. برای همین هم سرم را انداختم پایین و بعد سعی کردم خودم را به علف‌هایی که روی زمین بودند و درختان بلوط سرگرم کنم تا پدرم متوجه اشک‌هایم نشود. بهار بود و کوه و دشت، پر بود از گل‌های قشنگ؛ گل‌های ریز و درشت و رنگارنگ. خم شدم و از گل‌های ریز، دسته‌ای چیدم و بو کردم. دلم گرفت. اگر توی خانه خودمان بودم با بچه‌ها می‌رفتیم کنگر می‌کندیم. پدرم و دو مرد که همراهمان بودند، با هم حرف می‌زدند. گاهی از پدرم جلو می‌افتادم و گاهی آن قدر از آن ها دور می‌شدم که پدرم برمی‌گشت و بلند می‌گفت: «فرنگیس، جا ماندی. زود باش بیا.» از سمت چغالوند می‌رفتیم. راه طولانی بود. صبح حرکت کردیم و دو شبانه روز باید می‌رفتیم تا به مقصد برسیم. توی راه گاهی پدرم را می‌دیدم که گریه می‌کند اما اشک‌هایش را از من مخفی می‌کرد. من هم گریه کردم، اما دلم نمی‌خواست پدرم اشک‌هایم را ببیند. خارها به پایین لباسم گیر می‌کردند و به لباسم می‌چسبیدند. پیش خودم می‌گفتم: این خارها انگار دارند مرا می‌گیرند تا نروم! نزدیک ظهر اولین روز، پدرم گفت همین جا استراحت کنیم. کتری را از آب چشمه‌ای توی کوه پر کردند و پدرم آتش روشن کرد. من هم کمک کردم. کتری را روی آتش گذاشتم وقتی آب جوش آمد، چای درست کردم. پدرم توی استکان‌های چای قند ریخت و چای‌هایمان را به هم زدیم. وقتی داشتم چایم را به هم می‌زدم، به فکر فرو رفتم. یک دفعه صدای پدرم را شنیدم که گفت: «فرنگیس، زود باش.» فهمیدم آن قدر به فکر فرو رفته ام که حواسم کاملاً پرت شده. نان و چای شیرین خوریم. ساکم را کنار دستم گذاشته بودم. تازه داشتم متوجه می‌شدم مرا دارند کجا می‌برند و قرار است چه بشود. با خودم می‌گفتم: «خدایا کاری کن پدرم پشیمان بشود و بگوید برگردیم.» اما پدرم حتی نگاهم نمی‌کرد. ◀️ ادامه دارد ... ................................. 🔻 : «فرستادن داستان به دیگر رسانه ها تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💚 خوش سلیقگی یکی از همراهان گرامی گروه رسانه‌‌ای ما که روحیه ی کاری ما را افزود در سفر پیاده‌روی اربعین سالار شهیدان و در حرم آقا امیر المؤمنین مولا علی (درود خدا بر ایشان) به یاد ما و گروه رسانه‌ای بودید. از طرف 🌳 «گروه رسانه‌ای صد در صد» سپاس از شما و درخواست دعای ویژه! 🌸 «زندگی زیباست» 🪴 @sad_dar_sad_ziba
🔺 برگشتی در کار نیست! 🍃 «زندگی زیباست» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
─ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ 🧔‍♂🧕 یک سفر خانوادگی 👶🏻👧🏻 یک دورهمی خانوادگی 💞 خواهر برادری 😍 @sad_dar_sad_ziba ─ ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ ─
و گمان می‌کنی که همه چیز تمام شده است و دیگر درست نخواهد شد... «زندگی زیباست» @sad_dar_sad_ziba 🍃🍂 🍂🍃
〽️ گام به گام تا سقوط 🌃 / اجتماعی 💐 «همه چیز برای زندگی زیبا» ‌ @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─
🔥 تهمت 💎 ……………………………………… 🌿 «زندگی زیباست» 🍃 @sad_dar_sad_ziba
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگر دنیا می‌خواهی... اکر آخرت می‌خواهی... 💍 🔷 @sad_dar_sad_ziba 🔷 ۩๑▬▬▬✨✨✨▬▬●
تلاش کردن و زحمت کشیدن به طور موقت درد دارد و تلاش نکردن درد و عذاب همیشگی و این تو هستی که انتخاب می‌کنی که کدام درد را تحمل کنی. 🍀 «زندگی زیباست» 🍀 @sad_dar_sad_ziba
‌‌‍‌‌‎‎「🍃「🌹」🍃」 «استعداد» یا «انتخاب»؟ 🌊 آقای روان‌شناس 🗞 «زندگی زیباست» @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
🌸 زندگی زیباست 🌸
🌙 هرچند مسیر، مشکل و باریک است با این که به‌ ظاهر آسمان تاریک است در چشم تو پرچمِ فلسطین پیداست یع
🌙 آرامش قلعه‌ها به هم خواهد خورد مَرهَب به سرش تیغ دو دم خواهد خورد ما گوش به فرمان دو تا چشم توییم با پلک تو آینده رقم خواهد خورد «محسن کاویانی» ☘ «زندگی زیباست» @sad_dar_sad_ziba ╔🌸🍃═══════╗
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: هفتم با پدرم و همان دو تا فامیل راه افتادیم. آن ها با خودشان تفنگ
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: هشتم دوباره راه افتادیم خسته شده بودم دلم می‌خواست زودتر برسیم. هوا که تاریک شد توی دل صخره‌ها پناه گرفتیم و دوباره هر کدام تکه‌ای از نان ساجی خوردیم. پدرم گفت: «استراحت می‌کنیم و صبح راه می‌افتیم.» ساکم را زیر سرم گذاشتم و به ستاره‌های توی آسمان نگاه کردم. یاد لحاف قرمز رنگ و قشنگ مادرم افتادم. دلم برای آن تنگ شده بود. مادرم همیشه می‌گفت: «هر کس توی آسمان ستاره‌ای دارد.» ستاره ی من و مادرم نزدیک هم بودند. خیلی شب‌ها در آسمان به آن ها نگاه کرده بودیم. آن شب هم من به ستاره ی خودم نگاه کردم. هنوز نزدیک ستاره ی مادرم بود. یک دفعه چیزی به دلم چنگ انداخت. اشکم سرازیر شد ستاره‌ام کم نور شد و رنگ باخت و خوابم برد. صبح توی کوه چای درست کردیم. هوا سرد بود و می‌لرزیدم. یک لحظه پدرم نگاهم کرد. بغلم کرد و من خودم را به او چسباندم. بوی عرق تن پدرم، مرا یاد روستا می‌انداخت. با خودم گفتم: «کاش توی کوه‌ها گم شویم و برگردیم خانه‌مان! کاش راه را گم کنیم و به جای این که به عراق برویم به سمت روستای خودمان برگردیم و پدرم نفهمد راه را گم کرده‌ایم.» دوباره راه افتادیم برای اولین بار بود که در عمرم تا آن جا آمده بودم. کوه پشت کوه بود و دشت پشت دشت. تا شب یک کله رفتیم. امیدوار بودم هوا که تاریک شد جایی بایستیم و اتراق کنیم. خیلی خسته بودم، خیلی. اما هیچ کس از حرکت باز نایستاد. هوا که تاریک شد، با احتیاط رفتیم. وسط راه اکبر گفت: «همه مواظب باشید این جا ممکن است مأمورها باشند باید حواسمان جمع باشد.» فهمیدم جایی که هستیم خطرناک است. سعی کردم نفسم را حبس کنم و آرام راه بروم تا کسی ما را نبیند. خم شده بودم و مثل پدرم و دو تا فامیل‌هایمان دولا دولا جلو می‌رفتم. توی آن تاریکی همه‌اش این طرف آن طرف را نگاه می‌کردم. می‌ترسیدم یک دفعه تیراندازی شود. پدرم دستم را محکم گرفته بود. ساکم دست یکی از فامیل‌ها بود. مقداری که رفتیم پشت صخره‌ای نشستیم. اکبر گفت: «دیگر راحت باشید.» کمی که استراحت کردیم لبخندی زد و ادامه داد: «به عراق خوش آمدید!» وقتی این حرف را شنیدم، دلم گرفت. توی تاریکی، نگاهش کردم و اخم کردم. فکر می‌کردم او باعث این همه ناراحتی و غم من شده است. آرام رو به پدرم گفتم: «کاکه (پدر) برگردیم روستا من این جا را دوست ندارم.» پدرم با یک دنیا بغض گفت: «روله (عزیزم)، فرنگیس، جایی که می‌رویم، هزار برابر بهتر از روستای خودمان است. بلند شو، دخترم... بلند شو!» سعی کردم چیزی بگویم. دیدم بی‌فایده است. سرنوشتم دست خودم نبود. دوباره راه افتادیم از آن جا به بعد، از روستاها می‌گذشتیم. مردم روستاهای آن سوی مرز، کُرد بودند و کاری به کار ما نداشتند. حتی به ما آب و نان هم می‌دادند. لباس‌هایشان رنگارنگ و قشنگ بود. از دیدن لباس‌هایشان و آن همه رنگ خوشم آمده بود. ◀️ ادامه دارد ... ................................. 🔻 : «فرستادن داستان به دیگر رسانه ها تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🙄 اگر ایران میزبان المپیک بود... ┄┅┅┅┅♦️┅┅┅┅┄ /غرب و شرق شناسی مصداقی 🏁 ╭─┅═💠🌏💠═┅─ ‌ ‌ @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═💠🌎💠═┅─
کسانی که توی این جور خونه ها زندگی کرده‌ن معنای زندگی رو بهتر فهمیده‌ن. 😍 💠 / نَمایی از ایران زیبای ما 🇮🇷 @sad_dar_sad_ziba ┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
┄═❁✨❈[﷽]❈✨❁═┄ 🌱 ناامیدی چرا؟! 🌌 / نهج البلاغه ‌ @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═ঊঈ💠 ☀️ 💠ঊঈ═┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👌🏽 دو کلام حرف حساب 🌃 / اجتماعی 💐 «همه چیز برای زندگی زیبا» @sad_dar_sad_ziba ╰─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: هشتم دوباره راه افتادیم خسته شده بودم دلم می‌خواست زودتر برسیم. ه
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «فرنگیس» ⏪ بخش: نهم وقتی از کنار دهات رد می‌شدیم، یاد روستای خودمان افتادم، یاد مادر و خواهر و برادرها و دوستانم؛ حتی بزغاله ام کرهل. تا شب راه رفتیم. جلوتر، سوسوی چراغ‌ها را دیدم. نزدیک نیمه شب بود و خوابم می‌آمد. خسته بودم تا آن وقت این قدر راه نرفته بودم. وارد شهری شدیم که فهمیدم خانقین است. همه چیزش برایم جالب بود. با دهان باز و با یک عالم تعجب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کردم. به نظرم قشنگ می‌آمد. پاهایم درد می‌کرد و از خستگی داشت می‌شکست. خسته بودم و دعا می‌کردم زودتر برسیم. از چند تا کوچه که گذشتیم به جایی رسیدیم که اکبر گفت: «رسیدیم این جا خانه ی ماست!» خسته و کوفته بودیم. زن اکبر با روی خوش در را باز کرد. زن جوانی بود که لباس محلی کُردی قشنگی پوشیده بود. پسر کوچکی هم بغلش بود. پسر تا ما را دید خندید و برای پدرش اکبر دست تکان داد. وارد خانه شدیم. بچه پرید توی بغل پدر. آن زن از ما پذیرایی کرد. بچه ی کوچک اسمش ابراهیم بود. وقتی نشستیم، مرتب می‌آمد دور و بر من و می‌رفت. با دیدن ابراهیم یاد خواهر و برادرهایم افتاده بودم. اشک توی چشمم جمع شده بود. هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم بغضم را پنهان کنم. با ابراهیم بازی کردم و کمی حرف زدیم. زبانشان با زبان ما کمی فرق داشت. دست و صورتمان را شستیم و سر سفره نشستیم. به زور توانستم چیزی بخورم. خوابم می‌آمد. بعد از خوردن شام خوابیدیم؛ طوری که تا صبح حتی این پهلو و آن پهلو هم نشدم. صبح که از خواب پا شدم، تمام لباس‌ها را توی تشتی ریختم و شروع کردم به شستن. لباس‌های من و پدرم کثیف و خاکی و پر از خاک شده بودند. به خصوص لباس‌های من که بلند بود و خارهای ریز، تمام لباسم را سوراخ سوراخ کرده بودند. خارها را یکی یکی می‌کندم و نگاه می‌کردم. پیش خودم می‌گفتم شاید این خارها مال روستای خودمان باشد و از «آوه زین» تا این جا با من آمده‌اند تا تنها نباشم. گریه ام گرفته بود. یکی دو روز خانه فامیلمان بودیم. پدرم با اکبر و منصور یکی دو بار بیرون رفتند و برگشتند. اکبر مرتب می‌گفت یک روز دیگر آن ها می‌رسند و می‌آیند تا فرنگیس را عقد کنند. فامیل‌ها می‌آمدند و می‌رفتند تا عروس را تماشا کنند. پیش خودم گفتیم: «فرنگیس داری عروس می‌شوی!» اصلاً خوشحال نبودم. در آن سن و سال تازه داشتم معنی عروسی را می‌فهمیدم. چه فایده داشت عروسی کنم، اما توی روستای خودمان و وطنم نباشم؟ آن جا همه برایم غریبه بودند. فقط پدر همراهم بود. بعد فکر کردم وقتی عروسی کنم پدر هم برمی‌گردد. آن وقت چه کار کنم؟ سعی کردم با فکر این که می‌خواهم عروس شوم خودم را خوشحال کنم. به خودم می گفتم: «فرنگیس، تور قرمز سرت می‌کنی و یک شوهر خوب خواهی داشت. بچه‌ها برایت شادی می‌کنند و دست می‌زنند.» سعی کردم عروسی خودم را ببینم و خوشحال باشم، اما وقتی به خودم می‌آمدم، می‌دیدم تمام صورتم پر از اشک است. دست خودم نبود. دختری که چغالوند را یک نفس بالا می‌رفت، فرنگیسی که شب ها در تاریکی می ایستاد تا پسرها را بترساند، حالا غریب مانده بود و هیچ کس را نداشت. تنهای تنها بودم من. پدرم هر بار به من می‌رسید، سرش را پایین می‌انداخت و به فکر فرومی‌رفت. می‌دانستم چه حالی دارد. مرا آورده بود که دیگر کارگری نکنم. به خیال خودش، می‌خواست خوشبخت شوم. او را که می‌دیدم دلم برایش می‌سوخت. برای اینکه ناراحت نباشد، می‌گفتم: «کاکه (پدر)! ناراحت نباش. ببین من هم ناراحت نیستم.» ◀️ ادامه دارد ... ................................. 🔹 : «فرستادن داستان به دیگر رسانه ها تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.» 🌳 💠 «زندگی زیباست» http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba ┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
محروم از رحمت تشنه در دریــا نومید از خدا 💎 ……………………………………… 🌿 «زندگی زیباست» 🍃 @sad_dar_sad_ziba