🌸 زندگی زیباست 🌸
❗️ یک خبر دردناک دربارهی دختران ایرانی! #آینهی_عبرت تاریخ، بدون دستکاری 🎥 ……………………………………… 🗞 #مج
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❗️ تصاویری دردناک از جایگاه سخیف زنان ایرانی!
#آینهی_عبرت
تاریخ، بدون دستکاری 🎥
………………………………………
🗞 #مجلهی_مجازی «زندگی زیباست»
🌱 @sad_dar_sad_ziba
╰─┅═ঊঈ💠💠ঊঈ═┅─
「🍃「🌹」🍃」
❇️ در مسیر پیروزی
🌊 #اقیانوس_آرام
آقای روانشناس
🗞 #مجلهی_مجازی «زندگی زیباست»
@sad_dar_sad_ziba
┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❇️ متخصصان ایرانی، شبیهساز جراحی چشم و دندان را بومیسازی کردند.
#دسترنج
/ ساخت ایران 🌾 🔩 💊
………………………………
🗞 #مجلهی_مجازی «زندگی زیباست»
🌱 @sad_dar_sad_ziba
╰─┅═ঊঈ ⚙🛠 🔩ঊঈ═┅─
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌳 تنگهی شبیخون
از جاذبههای طبیعی خرم آباد
#ایرانَما
/ نَمایی از ایران زیبای ما 🇮🇷
@sad_dar_sad_ziba
┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «آن مرد با باران می آید.» ⏪ بخش ۳۱: اشکوری نعره میکشد: _ تو غلط کردی خواب بودی. و
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «آن مرد با باران می آید.»
⏪ بخش ۳۲:
اشکوری با چشمانی سرخ به بچهها نگاه میکند و توی بلندگو داد میکشد:
«قابِ عکس اعلاحضرت را میشکنین؟ به شاه مملکتتون توهین میکنین؟ گردن یکی یکیتون رو میشکنم. اول از همه هم، گردن این مفتخور حواس پرت رو.»
...و دستش برای زدن ضربهی دیگری بالا میرود. اما قبل از اینکه پایین بیاید، صدای کسی از میان صفها بلند میشود:
_ آقا! نزنین. کار ما بود.
سعید است. یک قدم از صف بیرون آمده است. تا اشکوری به طرف صدا برگردد، یونس هم از صف میرود بیرون. از صف بغلیمان هم مجید اسماعیلی و مبصر کلاسشان دست بلند میکنند و بیرون میایستند.
هنوز ماتِ تماشای آنها هستم که صفهای دیگر هم، به هم میخورد و چند نفری میزنند بیرون. از هر طرف صدایی میآید و دستی بلند میشود و کسی میگوید:
«ما بودیم آقا!»
میان صفها ولولهای به پا میشود و صداها اوج میگیرد، حالا دیگر تقریباً نصف هر صف رفتهاند بیرون. به صف خودمان نگاه میکنم. فقط هفت هشت نفریم که سر جایمان ماندهایم.
اشکوری با دهانی باز و چشمانی گرد، از بالای سکو نگاه میکند. بعد، کمکم سرخیِ صورتش به رنگ بنفش میزند.
لگد محکمی به پهلوی آقاتقی میکوبد و نعره میکشد:
«منو مسخره میکنین گوسالهها؟ میدم پوستتون رو بکنن و توش کاه پُر کنن. بلایی سرتون بیارم که صدای سگ بدین. هنوز نفهمیدین با کی طرفین.»
شلنگش را پرت میکند و میرود. بچهها سوت میکشند و هو میکنند. چند نفر میدوند طرف آقاتقی. سعید و یونس به طرفِ هم میروند و با خنده، کفِ دستهایشان را محکم به هم میکوبند.
سرم را پایین میاندازم. دلم میخواهد زمین دهن باز کند و مرا ببلعد. ای لعنت به من! با این همه ترس و بزدلی!
مثل همیشه باز کم آوردم.
⏪ ادامه دارد ...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «زندگی زیباست»
http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
┄═❁✨❈[﷽]❈✨❁═┄
🌾 اندوخته
💎 #دُرّ_گران
………………………………………
🌿 «زندگی زیباست»
🍃@sad_dar_sad_ziba
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✋🏽 به امید دیدار!
#یکی_از_میان_ما ...🌷...
/ یاد یاران
…………………………………
@sad_dar_sad_ziba
─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «آن مرد با باران می آید.» ⏪ بخش ۳۲: اشکوری با چشمانی سرخ به بچهها نگاه میکند و تو
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «آن مرد با باران می آید.»
⏪ بخش ۳۳:
آسمان یک دست آبی است. فقط چند تکه ابر کوچک دور و بر خورشید میپلکند و گهگاه روی زمین سایه میاندازند. آفتاب کم رمق و بیجان پاییز کمی از سوز و سرمای هوا را گرفته است، اما نسیم خنکی که میوزد بدنم را مور مور میکند. عصر جمعهی دلگیری است. زمین خاکی فوتبال سوت و کور است. هیچکدام از بچهها نیامدهاند. یادش به خیر! تا همین چند وقت قبل، بعد از ظهرها اینجا چه خبر بود. از مدرسه نرسیده به خانه، ناهارمان را میخوردیم و مشقهایمان را نوشته و ننوشته، میزدیم بیرون و جمع میشدیم اینجا. بعد، آنقدر طول و عرض زمین را میدویدیم و به سر و کلهی توپ پلاستیکی میزدیم که از نفس میافتادیم. تا غروب که هوا تاریک میشد و چون زمین چراغ برق و روشنایی نداشت. از زور تاریکی مجبور میشدیم، خسته و عرقریزان برگردیم به خانه.
عصرها اینجا قیامتی برپا بود. صدای سوت و کف تماشاچیها و قیلوقال بازیکنها و دعوا و مرافعه و جرزنیهای گاه و بیگاهمان تا هفت محله آنطرفتر هم میرفت. بیشتر وقتها هم سربازهایی که پاس داشتند، از آن طرف سیم خاردارهای پادگان قلعه مرغی، یا از روی برجکهای دیدهبانی میایستادند به تماشای ما.
اما حالا زمین خاکی، سوت و کور و غریب، افتاده یک گوشه و از آن همه جنب و جوش و هیاهو، هیچ خبری نیست. اصلاً انگار بچهها دیگر دل و دماغ هیچ چیز را ندارند؛ حتی بازی کردن را.
به طرف زمین که میآمدم، میدانستم از سعید و یونس و چندتای دیگر از بچهها خبری نیست. اما فکرش را هم نمیکردم هیچ کدام از بچههای تیم نیامده باشند. فقط کمی آنطرفتر، دو سه تا از بچههای کوچه پشتیمان دور هم جمع شدهاند و پچ پچ میکنند.
با بچههای کوچه پشتی همیشه جنگ و درگیری داریم، اما حالا از فرط بیحوصلگی و تنهایی، به طرفشان میروم ببینم دارند با هم چه میگویند.
چند قدمیشان میایستم و همانطور که با نوک کتانیام به سنگریزههای زمین میکوبم گوش تیز میکنم.
یکیشان میگوید:
«ساواک اگه کسی رو بگیره، دیگه باید فاتحهش رو خوند. جنازهش رو هم دیگه به خانوادهش نمیدن.»
حسن خپله، که پشتش به من است. میگوید:
«یه عالمه از جنازههای کشتار میدون ژاله را هم سر به نیست کردند. پسر عموی مامانم هم اونجا بوده. دو ماهه نه از خودش خبری شده نه جنازهش.»
⏪ ادامه دارد ...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «زندگی زیباست»
http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄
┄═❁✨❈[﷽]❈✨❁═┄
🍁 نــــادان!
💎 #دُرّ_گران
………………………………………
🌿 «زندگی زیباست»
🍃@sad_dar_sad_ziba
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌙 آخر ماه شعبان را دریابید!
🎤 آیت الله جوادی آملی
#نردبان 🪜
/دینی، اخلاقی
………………………………………
💐 @sad_dar_sad_ziba
「🍃「🌹」🍃」
👌🏽 کوچک باش و با کیفیت!
🌊 #اقیانوس_آرام
آقای روانشناس
🗞 #مجلهی_مجازی «زندگی زیباست»
@sad_dar_sad_ziba
┄┅═══✼🍃🌹🍃✼═══┅┄
🌸 زندگی زیباست 🌸
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄ 📚 «آن مرد با باران می آید.» ⏪ بخش ۳۳: آسمان یک دست آبی است. فقط چند تکه ابر کوچک دور
┄┅═🍃🌷🍃═┅┄
📚 «آن مرد با باران می آید.»
⏪ بخش ۳۴:
_ شبها میبرنشون توی گورهای دستهجمعی خاکشون میکنن.
سرم را بلند میکنم و به بچهها نگاه میکنم. ترس آرام آرام در دلم رخنه میکند.
_ انگار مردم بچهن که از لولو بترسن! ساواک و سیاهچال و گور دستهجمعی و...
اگه میترسیدن که عقب میکشیدن و مینشستن سر جاشون، نه این که هر روز بیشتر بریزن تو خیابونها.
حسنخپل ریز میخندد و میگوید:
«بابام میگه اگه ساکت بمونیم، چند روز دیگه باید دخترامون رو بفرستیم سربازی، بعدشم بریم مسابقهی کُشتی دختر و پسرها رو تماشا کنیم.»
همه بلند میخندند:
«فکرش رو بکن!»
دیگری میگوید:
«بیچاره خواهرم! از اول مهر دیگه نمیره مدرسه و هر روز کارش شده گریه و زاری.»
یاد بهناز میافتم، بیچاره آن اوایل خیلی بیتابی میکرد. پاک از خورد و خوراک هم افتاده بود. خدایی درسش هم خیلی خوب بود. شاگرد ممتاز مدرسه بود. اما بعد از چند باری که بهروز با او حرف زد، کم کم آرام شد. انگار یه جوری مطمئن شده بود دوباره برمیگردد مدرسه.
بچهها همانطور که حرف میزنند، راه میافتند و کم کم از من دور میشوند. صدایشان را به سختی میشنوم؛
_ حالا دیگه سیزده آبان نوبت ماست. قراره هیچ دانش آموزی سر کلاسها حاضر نشه. باید بریزیم تو خیابونا.
حسن خپل میگوید:
«چرا حالا سیزده آبان؟»
یکی، محکم میزند پس گردن حسن:
_ تو چرا این همه خنگی؟!
مگه تو این مملکت زندگی نمیکنی؟
دیگر صدایشان را نمیشنوم. دلم میخواهد دنبالشان بروم و بفهمم که سیزده آبان چه اتفاقی افتاده است و چرا باید در این روز تظاهرات خیابانی داشته باشیم. اما خجالت میکشم دنبال بچههای کوچه پشتی راه بیفتم. باید بروم سراغ بهروز، قبل از اینکه دوباره پیش یونس و سعید کم بیاورم و وقتی آنها در این مورد حرف میزنند، مثل گیجها بایستم و فقط نگاهشان کنم. با عجله به طرف خانه، پا تند میکنم. لکهی ابری روی خورشید را میگیرد و سوز هوا بیشتر میشود. سرمای گزندهای میدود زیر پوست تنم. گرمکن ورزشیام را تا زیر چانه میبندم و میدوم. باد خنکی که از روبهرو میوزد، انگار به صورتم شلاق میزند. آخ! چه حالی میدهد که الآن بروم زیر کرسی و پاهایم را بچسبانم به منقل و در گرمای شیرینش یک دلِ سیر بخوابم!
لای در خانه باز است. میروم داخل و در را محکم میبندم. وسط حیاط، فکر میکنم چهقدر خانه سوت و کور است. انگار نه انگار که عصر جمعه است و همه باید خانه باشند.
مامان توی آشپزخانه زیر راه پله است. قبلاً که آشپزخانهمان گوشهی حیاط بود، بیچاره مامان مجبور بود توی سرمای زیر صفر که آب حوض یخ میبست، آنجا بایستد و آشپزی کند. همیشهی خدا هم از پا درد و کمردرد ناله میکرد اما سال قبل که بهروز زیر پلهی راه پشت بام را لوله کشی کرد و آنجا را تبدیل به آشپزخانه کرد، خیلی کار مامان راحت شد. آنقدر که مدام دعا به جانش میکند.
پیتِ نفت، گوشهی آشپزخانه است و بوی نفت فضا را پر کرده است. معلوم است که تازه توی چراغ خوراک پزی نفت ریختهاند.
چراغ طبق معمول که مخزن نفتش پُر میشود، بد میسوزد و چشم را میسوزاند.
قابلمهی غذا روی چراغ است و مامان در حال پوست کندن سیب زمینیهایی است که بخار از رویشان بلند است.
مرا که میبیند، انگار که منتظرم بوده باشد، میگوید:
«بالأخره اومدی؟ بدو پیتهای نفت رو بردار، برو صف. امشب نفت میآد.»
⏪ ادامه دارد ...
.................................
🔺 #توجه:
«نشر داستان تنها با ذکر نشانی همین کانال، مجاز است.»
🌳 #بوستان_داستان
💠 «زندگی زیباست»
http://eitaa.com/sad_dar_sad_ziba
┄┅══✼☘🌺☘✼══┅┄