سلامعلیکُـم.
- بندهحلماهستم !
-بعضیا بهخاطرسیدهبودنمساداتصداممیزنن🫴🏻
متولدِ دهه هشتادمُ کنکـوری هستم🤍:)
رشتهٔ انسانی میخونم⚖.
ساکن تهرانمُ با افتخار نوکریِ اهل بیتُ میکنم:)🫠
و ان شاء الله قرارِ گذرگاهي باشم برایِ شیعه های امیرالمومنین🥹🫶🏼
³ماهی میشه که نامزد کردم.💍
عاشقهنرمیعنیامکانندارهشاخهایازشروامتحاننکردهباشم🫣
بــسم رب القــلم 🌱
بــرای بهتــر شدن تــلاش کنیــد 📋🎀 >>>
●بعد از چند وقت خودتون میفهمید
●که هیچ چیز اندازه ی خودتون مهم نیست
●اندازه ی وقتی که میذارید اندازه ی احساستون
●| پــس تــلاش کنــیــد.🎯✨
فکر میکردم سخت ترین تست ها برای فنون هست تا با عربی رو به رو شدم....
دردُنفریننننننن بر سر مننننن😭😂
هوالنور✨
قسمتِاول
تو تعریف کردن خوب نیستم اما شما ببخشید 🫣
داستان ما از 7سال پیش شروع میشه.
اون زمان من کلاس هفتم بودم🤓
اون موقع آقای همسر سرباز بودند.🪖
ساعت 17:25دقیقه بود که از مدرسه خسته و کوفته به خونه رسیده بودم .
مامانم مشغول آشپزی و خواهر کوچیکم که نازنین زهرا هستش داشت کارتون نگاه میکرد و بابامم از سرکار داشت میومدم.
خلاصه تو اتاق با ابجیم مشغول گوشی شده بودیم و مامانم رفت در و برای بابام باز کنه (پایین نرفت ها آیفون رو زد😂)
بعد از چند دقیقه یهو در خونمون با لگد باز شد و صدای داد و بیداد اومد🥲
سه تا مامور لباس شخصی واردِ خونمون شده بودند شروع کردند به گشتن و داد زدن:) 🙃
ابجیم از یه طرف ترسیده بود و گریه می کرد آخه مشکل قلبی هم داره بچم❤️🩹
وقتی وارد اتاق شدن داد زدم که برو بیرون لباس نداریم و در جوابم گفت زود بپوش بیا بیرون(منظورم از لباس پوشش مناسب هستش)
هرچی می گفتیم دنبال چی هستید و اینجا چیکار می کنید توضیح نمیدادن و یه حکم داشتند که برای طبقه سوم ما بود نه ما(طبقه چهارم هستیم😁)
و خوب فکر میکردند دروغ میگیم و بابامو دستگیر کردن و بردن .
نگو اینا از قسمت مواد مخدر اومدن و طبقه سوم ما مواد فروش هستش و تو سیستم و اینا مشخصات خونه ی مارو ثبت کردند 😤
𓍯
وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا🌱
دلمان قرص است؛ به کارسازی که
تمامِ جهان در دستانِ اوست🕊️!^^
جمعه تون بخیر✨🤍
هوالنور✨
قسمتدوم
بعد کلی درگیری و بدو بدو بیگناهی پدرم ثابت شدشاما هنوز که هنوزِقهوهخوردنآقایهمسر
هنگامدستگیریپدرمیادمنرفته😑😂
اینماجرامیگذرهو بعد از 5سال مامغازمونرو(سوپر مارکت داریم)میاریم پیش خونه و از اونور هم آقای همسر انتقالی گرفتاومدسمتما.
یکشبکه گشت بودش مامانم رو میبینه تو مغازه و با کلی تحقیق میفهمه بله ما همونایی
هستیم که پنج سال پیش ریختن خونمون🚔🗿
از اون موقع هر شب میومد مغازه و انرژی زا با کیک می گرفت و حالا من اصلا نمی شناختمش زمین تا آسمون تغییر کرده بود❗️🫠
من عاشق پلیسامیعنیوقتیمیبینمشوندلمضعفمیرفت
البته بگم اون زمان چادری نبودم🫣🥴
بله دیگه بچم هر شب میومد تا بابام رو ببینه و ازش معذرت خواهی کنه متاسفانه شانسش بابام تازه عمل کرده بود و نبودش🧬🩺
چیزی که منو جذب کرده بود تیپش بود بعضی وقتا با لباس بیرون و بعضی وقتا با لباس فرم میومد که من دیونه میشدم💁🏻♀😂
و اصلا نگاه نمیکرد!
به هیچ عنوان یه نگاه نمی نداخت سرش پایین پایین بود شبا که دیر میومد از سرکار اجازه می گرفت از مامانم بمونه تو مغازه تا اسنپ بیاد(نگو بچم بخاطر من میموندش خبر نداشتم🥺🙈)
اون موقع زمستون هم بود سرد سرد و ما چون شبانه روزی هستیم تا 4-5صبح باز بودیم🌅