خانومِآقـایِکــاف🩷
هوالنور✨ قسمت پنجم وقتی فهمیدم پیج خودشه استوریش و دیدم ری اکشن دادم بهش قشنگ یادمه استوری رهبر شهی
هوالنور✨
قسمت ششم
گفتش که خواهرم بودند منم پرو گفتم درسته به من مربوط نیست و پیشنهادتون و قبول نمیکنم 💁🏻♀
درسته ازش خوشم میومد اما واقعا نمیخواستم وارد رابطه ای بشم بدم میومد🤏🏻
بعد چند روز اسرار قبول کردم میدونستم از این دسته مرداست که خیلی غیرت داره و خیلی چیزا براش مهمه برای همین گفتم با خودم وقتی که رفتیم بیرون یه کاری می کنم بزاره بره خودش🤦♀🤦♀
آقا 10بهمن شدش و برای مدرسه یه پروژه داشتم و یادم نبود باید کپی میگرفتم ساعتم 11:30شب بود! وقتی فهمید این وقت شب دارم میرم گفتش میاد منم پاشدم موهامو لخت کردم کلاه گذاشتم و یه لگ مشکی با بافت سفید کوتاه با یه کت مشکی و پوتینبلند پوشیدم و رفتم کپی اینا رو که گرفتیم داشتیم قدم میزدیم که وارد یه سوپرمارکت شدم (اینجا اومدم کاری کنم بره)گفتم آقا یه نخ سیگار بده🤦♀🤦♀
اونم کی من که متنفرمممم!!!
یه کاری کرد واقعا به 💩 خوردن افتادم
دستم و کشید آورد بیرون با داد گفت این کارا یعنی چی ؟(میدونست همچین دختری نیستم و همه چیزم و درآورده بود) منم گفتم چیه مگه صداتو بیار پایین فکر کردی کی هستی و رام و گرفتم اومدم البته بگم اگه میموندم بغضم پیشش می شکست🥲💔
تند تند راه می رفتم و پشت سرم میومد خیالش که راحت شد رسیدم خودش رفت
واقعا حالم بد شده بود واقعا همش می گفتم چرا این کار و کردم و از این حرفا هم از اینکه سرم داد زده بود ناراحت بودم هم از دست خودم عصبی که آخه احمق وقتی معلوم نیست با خودت چند چندی چرا اینجوری میکنی 😡
هیچی دیگه غرورم و گذاشتم کنار و رفتم بهش پیام بدم که دیدم بلاکم کرده اره تا تهه سوختممممممممممم هرچند خودم باعث بانیش بودم😤😒😒