حس میکنم نوشتن رو خیلی دوست دارم. اما وقتی بهاین فکرمیکنم که چندسال دیگه، اگه اگه اگه واقعاً فراموش کردم، اومدم این دفتر که پر از زهر شده رو بخونم چی میشه؟ من خودم رو میشناسم، ماهها و سالها دل من تا ابد گریه کردن میخواد. این بهونهای میشه برای گریهکردن. شاید برای خالی شدن یهغم بزرگی که اومده روی دوشم. شاید بهونه و دلیل مزخرفی باشه، اما بخاطر غمی که خیلی خیلی بزرگه و من هربار ببینمش و بهیادش بیوفتم بخوام گریه کنم این دفتر و این متنها و این کلمات رو نگه میدارم.
یهروز با خودم فکر میکنم، من تعظیم میکنم بهش. به رفتارش. بهکلمات کوتاهی که میگه. بهچشماش. مهم ترین موضوع این داستان، این قصه، ولی اگه متوجه اینا نشه، غم بیشتری قراره بیاد روی دوشم؟ اگه بهشون توجه نکنه دیگه تمومه؟
درختِ افرا.
یهروز با خودم فکر میکنم، من تعظیم میکنم بهش. به رفتارش. بهکلمات کوتاهی که میگه. بهچشماش. مهم ت
ولی بعد میگم مگه تو بخاطر أهمیت اینکارهارو انجام میدادی؟ بخاطر قلب خودم. یهلبخند کوچیک.
برگهای درخت، از اینجا لطف میکنین یکپیام بازنشر بدید و از دوستاتون دعوت کنید؟ خرسند میکنین من رو از این لطف. 🐋`
درختِ افرا.
برگهای درخت، از اینجا لطف میکنین یکپیام بازنشر بدید و از دوستاتون دعوت کنید؟ خرسند میکنین من رو
سعی میکنم در قبالش براتون یکداستان یا شعر بنویسم. اگه دوست داشته باشید و بهمن وقت بدید.