گفتم : گیله مرد! توی سبزهها چی دیدی که رفتی تو فکر؟!
کمی سکوت کرد و گفت: به این دونههای سبز شده نگاه کن. چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند.
گفتم: خب!
گفت: سیصد و شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود، میترسم رشد که نکرده باشم هیچ، افت هم کرده باشم!
دونهای که نخواد رشد کنه،
هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی
فقط بیشتر میگنده...
گیلهمرد
#بزرگ_علوی
📚📚📚📚📚📚
#غرور_و_تعصب
📚کتاب غرور و تعصب محبوبترین رمان جین آستن و یکی از معروفترین رمانهای تاریخ ادبیات جهان است. قهرمان داستان یکی از جذابترین قهرمانان در کل ادبیات به حساب میآید. در این رمان، بازیگوشی و انضباط، جنب وجوش و خویشتنداری، ارزشهای رمانتیک و فضیلتهای کلاسیک و بسیاری ویژگیهای دیگر در تقابل و تعادل قرار گرفتهاند.
📚📚📚📚📚📚
"حتی اگر بدانم ...
فردا جهان نابود می شود،
باز هم درخت سیب ام را خواهم کاشت.!"
#مارتین_لوترکینگ
📚📚📚📚📚
🌿🌿خلاصه کتاب #بادام 🌿🌿
✍🏻 نویسنده: وون پیونگ سون
یونجائه پسر نوجوانی است که در کودکی متوجه میشوند دچار اختلالی عصبی به نام الکسیتیمیا است. این اختلال باعث میشود او توانایی درک و ابراز احساسات را نداشته باشد: نه از چیزی میترسد، نه از چیزی خوشحال میشود و نه میتواند گریه کند. در واقع، احساسات برای او چیزی انتزاعی و دور از دسترس است. همین ویژگی سبب میشود از همان کودکی، با برچسب «عجیب» یا «بیروح» از سوی اطرافیان مواجه شود.
مادر یونجائه که زنی سختکوش و مقاوم است، و مادربزرگش، تنها کسانی هستند که او را همانطور که هست میپذیرند. مادرش که خوب میداند جامعه با افراد متفاوت بیرحم است، از همان کودکی تلاش میکند او را برای زندگی در اجتماع آماده کند. او به یونجائه میآموزد که در شرایط مختلف چگونه رفتار کند:
وقتی کسی خشمگین است، باید چه واکنشی نشان دهد.
هنگام شادی دیگران، باید لبخند بزند، حتی اگر چیزی حس نمیکند.
اگر کسی آسیبی دید، باید وانمود کند که نگران است.
به این ترتیب، مادر و مادربزرگ یک حصار محافظتی دور او میکشند تا آسیبی نبیند.
اما این حصار ناگهان در هم میشکند. در روز تولد یونجائه، حادثهای خشونتآمیز رخ میدهد: مادر و مادربزرگش قربانی حملهای میشوند و جانشان را از دست میدهند. یونجائه که هیچ احساسی از دست دادن را تجربه نمیکند، در عین حال با بزرگترین خلأ زندگیاش روبهرو میشود: تنهایی مطلق.
پس از آن، زندگیاش وارد مرحلهای تازه میشود. او باید بدون پشتیبانی مادر و مادربزرگ، در جهانی پر از احساسات و روابط پیچیده ادامه دهد.
در مدرسه، با پسری به نام گونهه آشنا میشود. گونهه برعکس یونجائه است: سرشار از احساسات، اما احساساتی که بیشتر به شکل خشونت و پرخاشگری بروز میکند. او گذشتهی سختی دارد، پر از خشم و نفرت نسبت به دنیا. در ابتدا، یونجائه هدف آزار و تحقیرهای گونهه میشود، چون بیاحساسیاش برای گونهه تحریککننده است. اما رفتهرفته این دو پسر متفاوت، یکدیگر را میشناسند و رابطهای عجیب و پرمعنا میانشان شکل میگیرد.
گونهه با رفتارهای پرشورش، یونجائه را به دنیای واقعی احساسات نزدیک میکند؛ هرچند یونجائه همچنان نمیتواند مثل دیگران شادی یا غم را تجربه کند، اما کمکم میآموزد که احساسات را «بشناسد» و «درک کند». او شروع میکند به فهمیدن اینکه حتی اگر درونش طوفانی از احساسات نباشد، باز هم میتواند با دیگران ارتباط برقرار کند و معنای انسان بودن را تجربه نماید.
در این مسیر، یونجائه رشد میکند:
او یاد میگیرد تنهاییاش را تحمل کند.
میفهمد که دوستی، حتی اگر پر از تناقض و دشواری باشد، میتواند پلی برای ورود به دنیای انسانها باشد.
درمییابد که انسان بودن فقط به «داشتن احساسات» محدود نیست، بلکه به «توانایی درک و پذیرفتن دیگری» گره خورده است.
انسانیت در «احساسات ظاهری» خلاصه نمیشود، بلکه در «توانایی برقراری پیوند با دیگری» معنا پیدا میکند.
«بادام» روایتگر پسری است که به ظاهر نمیتواند احساس کند، اما در نهایت بیش از هر کسی معنای واقعی انسانیت را میفهمد. کتاب ما را وادار میکند از خود بپرسیم: آیا انسان بودن یعنی احساس کردن؟ یا توانایی فهمیدن و همدلی کردن؟
📚📚📚📚📚📚