eitaa logo
کتابخانه امام صادق (علیه السلام )مشهد مقدس
425 دنبال‌کننده
519 عکس
143 ویدیو
27 فایل
این کانال جهت اطلاع رسانی به اعضای کتابخانه ایجاد شده است. این کتابخانه از ساعت ۷/۲۰ الی ۱۹ همه روزه بجز ایام تعطیل در دو سالن مجزا( برای آقایان و بانوان) در خدمت علاقمندان به کتاب و کتابخوانی می باشد. ارتباط با ادمین کانال @emamsadeqlib
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 باران نمادی از زمان است... گاهی ریز و آرام، گاهی سیلابی و بی‌وقفه... 🌱 ما در برابر زمان همچون خاکی هستیم که هر قطره را به خود می‌گیرد و به شکلی جدید مبدل می شود. سلام صبحتون بخیر 🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"حتی اگر بدانم ... فردا جهان نابود می شود، باز هم درخت سیب ام را خواهم کاشت.!" 📚📚📚📚📚
🌿🌿خلاصه کتاب 🌿🌿 ✍🏻 نویسنده: وون پیونگ سون یونجائه پسر نوجوانی است که در کودکی متوجه می‌شوند دچار اختلالی عصبی به نام الکسی‌تیمیا است. این اختلال باعث می‌شود او توانایی درک و ابراز احساسات را نداشته باشد: نه از چیزی می‌ترسد، نه از چیزی خوشحال می‌شود و نه می‌تواند گریه کند. در واقع، احساسات برای او چیزی انتزاعی و دور از دسترس است. همین ویژگی سبب می‌شود از همان کودکی، با برچسب «عجیب» یا «بی‌روح» از سوی اطرافیان مواجه شود. مادر یونجائه که زنی سخت‌کوش و مقاوم است، و مادربزرگش، تنها کسانی هستند که او را همان‌طور که هست می‌پذیرند. مادرش که خوب می‌داند جامعه با افراد متفاوت بی‌رحم است، از همان کودکی تلاش می‌کند او را برای زندگی در اجتماع آماده کند. او به یونجائه می‌آموزد که در شرایط مختلف چگونه رفتار کند: وقتی کسی خشمگین است، باید چه واکنشی نشان دهد. هنگام شادی دیگران، باید لبخند بزند، حتی اگر چیزی حس نمی‌کند. اگر کسی آسیبی دید، باید وانمود کند که نگران است. به این ترتیب، مادر و مادربزرگ یک حصار محافظتی دور او می‌کشند تا آسیبی نبیند. اما این حصار ناگهان در هم می‌شکند. در روز تولد یونجائه، حادثه‌ای خشونت‌آمیز رخ می‌دهد: مادر و مادربزرگش قربانی حمله‌ای می‌شوند و جانشان را از دست می‌دهند. یونجائه که هیچ احساسی از دست دادن را تجربه نمی‌کند، در عین حال با بزرگ‌ترین خلأ زندگی‌اش روبه‌رو می‌شود: تنهایی مطلق. پس از آن، زندگی‌اش وارد مرحله‌ای تازه می‌شود. او باید بدون پشتیبانی مادر و مادربزرگ، در جهانی پر از احساسات و روابط پیچیده ادامه دهد. در مدرسه، با پسری به نام گون‌هه آشنا می‌شود. گون‌هه برعکس یونجائه است: سرشار از احساسات، اما احساساتی که بیشتر به شکل خشونت و پرخاشگری بروز می‌کند. او گذشته‌ی سختی دارد، پر از خشم و نفرت نسبت به دنیا. در ابتدا، یونجائه هدف آزار و تحقیرهای گون‌هه می‌شود، چون بی‌احساسی‌اش برای گون‌هه تحریک‌کننده است. اما رفته‌رفته این دو پسر متفاوت، یکدیگر را می‌شناسند و رابطه‌ای عجیب و پرمعنا میانشان شکل می‌گیرد. گون‌هه با رفتارهای پرشورش، یونجائه را به دنیای واقعی احساسات نزدیک می‌کند؛ هرچند یونجائه همچنان نمی‌تواند مثل دیگران شادی یا غم را تجربه کند، اما کم‌کم می‌آموزد که احساسات را «بشناسد» و «درک کند». او شروع می‌کند به فهمیدن اینکه حتی اگر درونش طوفانی از احساسات نباشد، باز هم می‌تواند با دیگران ارتباط برقرار کند و معنای انسان بودن را تجربه نماید. در این مسیر، یونجائه رشد می‌کند: او یاد می‌گیرد تنهایی‌اش را تحمل کند. می‌فهمد که دوستی، حتی اگر پر از تناقض و دشواری باشد، می‌تواند پلی برای ورود به دنیای انسان‌ها باشد. درمی‌یابد که انسان بودن فقط به «داشتن احساسات» محدود نیست، بلکه به «توانایی درک و پذیرفتن دیگری» گره خورده است. انسانیت در «احساسات ظاهری» خلاصه نمی‌شود، بلکه در «توانایی برقراری پیوند با دیگری» معنا پیدا می‌کند. «بادام» روایتگر پسری است که به ظاهر نمی‌تواند احساس کند، اما در نهایت بیش از هر کسی معنای واقعی انسانیت را می‌فهمد. کتاب ما را وادار می‌کند از خود بپرسیم: آیا انسان بودن یعنی احساس کردن؟ یا توانایی فهمیدن و همدلی کردن؟ 📚📚📚📚📚📚
قابل توجه اعضای محترم در راستای جذب هدایای فرهنگی برای کتابخانه و در جهت هرچه زیباتر و دلپذیر شدن فضای کتابخانه چنانچه گلدان مازاد داشته و متمایل اهدای آن به کتابخانه هستید لطفاً اطلاع دهید. سپاس از شما
کتاب که گران شد صف نکشیدیم ... این تنها دلیلی است که عمرمان در بسیاری از صف‌ها تلف شده و خواهد شد.
📝 معرفی کتاب چایت را من شیرین میکنم📚 سارا دخترخانواده ای ایرانی الاصل ساکن آلمان است. عمویش در عملیات مرصاد کشته شده و پدر بغض و کینه ای عجیب از ایران و انقلابش دارد و نیروی سرسپرده ی مسعود رجوی است. ولی مادر، قطب مخالف پدر است و کار هر روزشان دعوا و کتک کاریست. این وسط سارا و برادرش دانیال فقط همدیگر را دارند و روزهای سخت و سردی رو سپری میکنند. دین و اعتقادات از نظر این دو مسخره است چون هیچ کجا،خدای مادرشان به داد مادر نمیرسد! مدتی بعد، دانیال با یک جوان مسلمان آشنا میشود و اخلاق و رفتارش بسیار مثبت و مذهبی میشود ولی در ادامه به جوانی عبوس و تندخو تبدیل میشود که خواهرش را به باد کتک میگیرد و بعدتر غیبش میزند! سارا که تنها دارائیش برادر است به جستجوی او میپردازد و در این بین به پسری پاکستانی الاصل به نام عاصم میرسد که او هم خواهرش را گم کرده. نتیجه ی جستجوها این است که دانیال و خواهر عاصم و خیلی های دیگر به داعش ملحق شده اند. در ادامه سروکله ی دختری بنام سوفی پیدا میشود که ادعا میکند نامزد دانیال بوده و با او به سوریه رفته و بعد از مدتی دانیال او را طلاق داده و برای جهاد نکاح در اختیار داعش قرار داده و... تصویری که سوفی از دانیال خون ریز ترسیم میکند مخالف شناخت سارا از برادرش است اما رفتارهای خشن و غیرمنطقی دانیال قبل از ناپدید شدن و تصاویر دونفره ی دانیال و سوفی این اطمینان را به سارا میدهد که برادرش جزو خونریزترین افراد داعش شده. لذا در دلش دانیال را مرده قلمداد میکند و به مادرش خبر مرگ دانیال را میدهد. این خبر شوک بزرگی به مادر وارد میکند و بعد از مرگ پدر دائم الخمر سارا، با صلاحدید یک روانپزشک، سارا و مادرش برای درمانِ مادر، راهی ایران میشوند و در ادامه اتفاقاتی رخ میدهد که تشخیص دوست و دشمن را سخت میکند! ادامه ی ماجرا را در خود کتاب جذاب " چایت را من شیرین میکنم" بخوانید.