eitaa logo
سدید
128 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ!ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﻭﺍ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ سخن استوار گویید تاملاتی تحلیلی در عالم واقع نگاشته‌های احسان کرمی ارتباط با من: @Ehsan_Karami1 صفحه ویراستی من: https://virasty.com/Ehsan_Karami
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از دکتر سعید جلیلی
بعد از ساعت هشت قدم تند کرد. زبانش خشک شده بود. اطرافش را پایید. مغازه‌ها همه بسته بودند. اغذیه فروشی، مغازه‌های فروش باقلوا، میوه‌فروشی. هیچ‌کس در خیابان نبود. تا قبل از ساعت هشت باید خودش را به خانه می‌رساند. تصویر مادر و خس‌خس نفس‌هایش لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. نگاهی به اسپری انداخت. آن را با اصرار و التماس از داروخانه خریده بود. مانند شیئی با ارزش آن را در دستش فشرد. در پیاده‌رو، کنار خرده‌شیشه‌ها توقف کرد. نگاه مضطربش را به سردر مغازه دوخت. «کافه عدنان» را شناخت. در مغازه چارطاق باز و شیشه مغازه هزار تکه شده بود. نگاهی سرسری به داخل انداخت. تاریک بود و سرد. کسی آنجا نبود. یادش آمد که آخر مغازه یک آبخوری داشت. صندلی‌های چوبی تلنبار شده مانند شبحی سیاه و درهم‌برهم بود. نگاهی به میز کنار پنجره انداخت. نور ضعیفی از پیاده‌رو، پنجره شکسته و میز را نمایان کرده بود. یاد چند ماه پیش افتاد. زمانی که دولت سوریه هنوز سرپا بود، اینجا تا آخر شب باز بود. بوی قهوه داغ عربی و عود و عطر تند و گرم و دود قلیان را به خاطر آورد. صدای گفتگو و خنده افرادی که دو به دو پشت میزها نشسته بودند در ذهنش مرور شد. یاد آخرین باری افتاد که با کمال سر یکی از همین میزها نشسته بودند. چشم های میشی کمال، لباس فرم نظامی و دستان همیشه گرمش... تصویرها، بوها و صداها در سکوت و به‌هم‌ریختگی مغازه محو شد. در تاریکی دست به دیوار گرفت، از تشنگی زبانش به کام چسبیده بود و تک‌سرفه‌های خشک می‌زد. نفهمید پایش به چه گیر کرد، اما به جلو پرت شد و اسپری از دستش افتاد. قلبش ریخت. با دست کف مغازه را گشت، اما چیزی پیدا نکرد. چشم هایش که کم کم به نور ضعیف ته کافه عادت کرد، شبح اسپری را گوشۀ دیوار دید. آن را برداشت و کنار آبخوری گذاشت تا قدری آب بخورد. شیر سفت شده بود و راحت باز نمی شد. وقتی بازش کرد، باریکۀ آب کم فشاری راه گرفت. مزۀ زنگ و خِلط دلش را به هم زد و همان یک قلپ را هم تف کرد. آب شیر کم و قطع شد. شاید جایی سر مسیر، انفجاری لوله کشی آب را از بین برده بود. صدای قدم‌هایی در سکوت کافه پیچید. خودش را به دیوار چسباند. نفس‌هایش تند و داغ بود. صدای شکستن شیشه آمد. - لامصب خالیه. به صندلی‌های چوبی لگد زدند. گویی دنبال چیزی می‌گشتند. از مسلحینی بودند که شب‌ها در خیابان گشت می‌زدند. حالا هم اگر چشمشان به نور کم داخل کافه عادت می کرد، پیدایش می کردند. از تصور اینکه جز تاریکی مانعی بین او و آنها نیست و هر لحظه ممکن است گیر آنها بیفتد، لرزید؛ نبض شقیقه‌هایش را حس کرد. دست گذاشت روی قلبش تا از تپش و تکانهایش کم کند. مسلحین بطری‌های خالی روی میز را این طرف و آن طرف پرت می کردند که برق قطع شد و تاریکی مطلق همه‌جا را فرا گرفت. از ترس جرئت نداشت نفسش را که در سینه حبس شده بود، بیرون بدهد. تاریکی و اینکه همه چیز مغازه قبلاً به سرقت رفته بود دست به دست هم دادند و مردان مسلح را از کافه بیرون کردند. نمی از اشک، صورت دختر را خیس کرد. دست به دهان گرفت تا صدای گریه اش بلند نشود. چند قطرۀ شور از گوشۀ لبها به دهان خشک شده اش ریخت. مزمزه شان کرد و بعد دستش را با اشک تر کرد و به زبان کشید. هر بار که سکوت بیرون مدتی طول می کشید، تصمیم می گرفت که به خیابان بزند، اما باز صدای صحبت مردان که گاهی قهقهه می شد و گاهی فریاد، بلند می شد و نمی گذاشت. تا صبح صدای انفجار و شلیک گلوله قطع نشد. هفته قبل یکی از همین انفجارها نامزدش کمال را از او گرفته بود و حالا هم معلوم نبود خود او باز رنگ خانه را ببیند. هنگام طلوع خورشید، تمام مسیر را با سرعت تا خانه دوید. صدای زوزه سگ‌ها می‌آمد. خستگی، ترس و عجله باعث شد یکی دو بار زمین بخورد. زانو و کف دستش هایش می سوخت و تمام بدنش درد می‌کرد. با دست‌های زخمی لرزان کلید انداخت به در. پله‌ها را دو تا یکی طی کرد. دست در جیب برد تا اسپری را بیرون بیاورد. پیدایش نکرد. جیب‌هایش را دوباره گشت. تصویر جعبه کوچک اسپری، کنار آبخوری مغازه در ذهنش مرور شد. صدای نفس‌های کشدار مادر از پشت در شنیده می‌شد. https://eitaa.com/sadid_ch/321
فهم یک موضوع ضرورت قدرتمند شدن ایران اسلامی‌ را برای همه روشن می‌کند و آن اینکه ایران فارغ از نوع حکومت، خواست مردم و... به‌طور میانگین هر ۵۰ سال یک جنگ تحمیلی خواهد داشت. فرار از جنگ راه حل نیست، براندازی و تجزیه هم نیست... بلکه تنها راه، ساختن حکومتی قدرتمند و ایرانی یکپارچه است. https://virasty.com/Ehsan_Karami/1735076982874332957
بعد از ساعت هشت قدم تند کرد. زبانش خشک شده بود. اطرافش را پایید. مغازه‌ها همه بسته بودند. اغذیه فروشی، مغازه‌های فروش باقلوا، میوه‌فروشی. هیچ‌کس در خیابان نبود. تا قبل از ساعت هشت باید خودش را به خانه می‌رساند... داستانک کامل را از اینجا بخوانید: https://eitaa.com/sadid_ch/321 https://virasty.com/Ehsan_Karami/1735078644965786271
🔻غیرمحرمانه با بزرگان جبهۀ انقلاب 🖊مهدی جمشیدی ۱. فرضیۀ من این است که حاکمیّت و یا دست‌کم بخش عمدۀ آن، دچار مجموعه‌‌ای درهم‌تنیده از سیاست‌های فرساینده و مخرّب شده است که در پی آنها، اکنون وارد مرحلۀ به‌شدّت چالش‌برانگیز و مخاطره‌آفرینی شده‌ایم که لحظه‌به‌لحظه، امکان‌های بازگشت و جبران، بیشتر زوال می‌یابند و شرایط قهری، ما را به محاصره درمی‌آورند. برای اثبات سخنم، به شواهد تجربی و عینی استناد می‌کنم. ۲. در همۀ انتخابات‌ها، دوگانۀ مشارکت حداکثری و انتخاب اصلح مطرح می‌شود و در نهایت نیز، مشارکت حداکثری، ترجیح داده می‌شود و صالحان در اثر سازوکارهای سکولاریستی، از قدرت بازمی‌ماندند. چندی که می‌گذرد، نارضایتی‌های اجتماعی از منتخبِ متوسط یا ضعیف، سربرمی‌آورد و مشارکت حداکثری، دود می‌شود و به هوا می‌رود. این چرخۀ باطل، دهه‌ها در جریان بوده و انتخابات ریاست‌جمهوریِ اخیر نیز، نمونۀ روشن آن است. این در حالی است که حاکمیّت باید از طریق انتخاب «اصلح»، معضل دیرینۀ «کارآمدی» را علاج می‌کرد و آن‌گاه به‌صورت خودبه‌خود، «مشارکت حداکثری» نیز در دوره‌های بعدی برآورده می‌شد. ۳. از سال آغاز دهۀ نود، جریان تجدّدی تلاش کرد تا از حجاب، بحران بیافریند. در این راستا، گام‌به‌گام پیش آمد و در نهایت در سال نودوشش، چندین زن روسری‌شان را بر سر چوب نهادند و آشکارا، کشف حجاب کردند. در اینجا بود که موج شکل گرفت و اندک‌اندک، کشف حجاب به یک «جریان اجتماعی» تبدیل شد و در نهایت در متن اغتشاش، حالت انفجاری یافت. حاکمیّت نیز در مقابل، منفعل گردید و حجاب را رها کرد و به بهانۀ تقنین، سه سال در وضع تعلیق به‌سربرد؛ قانونی که اکنون دولت لیبرال، به اجرای آن تن در نمی‌دهد و البته مسألۀ این دولت، خودِ «قانونی‌بودن حجاب» است و می‌خواهد از کشف حجاب، عبور کند و برهنگی را به‌عنوان خط قرمز معرفی نماید. از این گذشته، کارگزارانی که در این مدت، سخن از «سازوکار فرهنگی» به میان آوردند، قدمی برنداشتند و نشان دادند کار فرهنگی، اسم رمزی برای تحقّق حجاب اختیاری است. ۴. در زمینۀ فضای مجازی نیز، حاکمیّت با وجود این‌که می‌داند از میانۀ دهۀ هشتاد به این سو، همواره شبکه‌های اجتماعیِ غربی، خاستگاه اصلی تدارک نظری و عملیِ بحران‌ها و تنش‌ها بوده‌اند، اما اینک در مسیر گشودن دوبارۀ آنها حرکت می‌کند. در اغتشاش اخیر، به‌عیان دیدیم که شبکه‌های اجتماعیِ غربی، ابتدا به تولید و بازتولید «هویّت‌های دگراندیشانه» پرداختند و سپس این هویّت‌های تجدّدی را در مسألۀ حجاب، متمرکز کردند و از ظرفیت آنها، «اغتشاش خیابانی» پدید آوردند. این بدان معنی است که حاکمیّت، به دیگریِ سیاسی و تمدّنی‌اش، مجال و میدان داده تا جامعه‌اش و ذهنیّت فرهنگیِ مردمانش را به‌آسانی، به تصرّف خود درآورد و آن‌گاه بر اساس این بدنۀ اجتماعیِ استحاله‌شده و مخالف، طرح‌های تجدّدیِ خویش را پیش ببرد. فیلترینگ، همۀ برنامۀ حکمرانی نیست، اما در زمانۀ جنگ و نزاع هویّتی، به‌قطع، یکی از اضلاع مواجهه است. اکنون حاکمیّت در مسیر میدان‌دادن به بسترها و سکوهای تجدّدی قرار گرفته و این اقدام را احیای سرمایۀ اجتماعی‌اش می‌داند، درحالی‌که داستان، معکوس است؛ چون نه‌فقط سرمایۀ اجتماعی‌اش، بیشتر دچار زوال هویّتی خواهد شد، بلکه حتی لایه‌ای از جامعه که هوادار سرسخت او هستند، با مشاهدۀ این سیاست‌های لیبرالی، سرخورده و دلزده می‌شوند و همچون گذشته، حاضر به پرداخت هزینه نخواهند شد. ازاین‌رو، حاکمیّت در روزهای دشوارِ پیش رو، تنها خواهد ماند. ۵. به‌نظرم همین سیاست‌های ناصواب و نامعقول برای این‌که حاکمیّت را در شرایط بحرانی و موقعیّت گره‌خوردگی قرار بدهند، کافی هستند. مسأله این است که کنش‌ها و دغدغه‌ها و سازوکارها از وجه «ساختاری»، غلط اندر غلط هستند؛ یعنی «مدار» و «مسیر»، نابجاست و امنیّت ملّی را دچار چالش‌های مهلک خواهد کرد. اینک به‌جای آن‌که در افق «بازسازی انقلابی» حرکت کنیم و فاصله‌ها و زاویه‌ها از اصالت‌های انقلابی را جبران نماییم و به مبنا و منطق امام خمینی بازگردیم، در جهت معکوس آن به حرکت افتاده‌ایم و لیبرالیسم را در همۀ اضلاع و وجوهش، محقّق می‌کنیم. این مسیر، به ناکجاآباد خواهد انجامید و حاکمیّت را چه از درون و چه از بیرون، دچار انسداد خواهد کرد. حاکمیّتی که ذهنیّت و هویّت جامعه‌اش را به‌راحتی در اختیار ساختارهای ارتباطی‌ای قرار بدهد که مخالف‌پرور و معارض‌ساز هستند، روزبه‌روز، نحیف‌تر و محدودتر خواهد شد و جز پوسته‌ای ظاهری از آن باقی نخواهد ماند. این سیاست، هرگز به احیای سرمایۀ اجتماعی نخواهد انجامید، بلکه برعکس، از جامعه، یک قلمرو غیرانقلابی و تجدّدی خواهد ساخت که به‌مثابه ابزار «سکولاریزاسیون حاکمیّتی» عمل خواهد کرد؛ و مگر تاکنون، چنین نبوده است؟! روی سخن من با بزرگان جبهۀ انقلاب است؛ به صحنه بیایید! https://eitaa.com/mahdi_jamshidi60
وضع کنونی فضای مجازی ما فقط یک نام دارد، کاپیتالاسیون فضای مجازی. همان موضوعی که امام خمینی(ره) به علت آن انقلاب کرد و رژیم شاهنشاهی را برانداخت. مدافعان رهاسازی فضای مجازی هم همان کار حسنعلی منصور را می‌کنند. https://virasty.com/Ehsan_Karami/1735162255057915305
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ♻️ با دقت این دکتر زرشناس گوش کنید روسیه بیش از ۴ برابر ایران با عدد ۱۸۷۷۲ تحریم در صدر است و ایران با ۴۹۵۳ تحریم رتبه دوم جهان را دارد! حالا چرا ارزش پول روسیه سقوط نکرده و پول ایران همیشه در سراشیبی سقوط قرار دارد؟! پاسخ سئوال فوق را در ویدئو ببینید 👈 کانال حمید رسایی: eitaa.com/rasaee
آی اس آی - خااااااااااااااااااائـن! تیغ فریاد گلویم را از درون خراشید و سرفه، مثل پنبه ای که در دهانم بچپانند راه حرف و فریاد را بست. پنجۀ بی نفس ماندن، گلویم را طوری فشار داد که یقۀ محمدرضا از لای انگشت هایم دررفت و توی خودم تا شدم. سرفه ها و میانجی های دعوا که رفتند و سالن خلوت شد، دیدم محمدرضا ساکت و آرام روی نیمکت کنارم نشسته. لیوان آب یک بار مصرف را به طرفم دراز کرد. زدم زیر دستش و نفسی گرفتم که باز دعوا کنم، اما فقط سرفه کردم و سرفه و سرفه. گرمای دستش پشت کتفم کمی آرامم کرد، ولی مگر می شد لطفی از او قبول کنم؟ دوباره زدم زیر دستش و با بلندترین صدایی که حنجره می گذاشت غریدم: «نامرد!» مثل کسی که چیزی می داند که دیگران بی خبرند، با افسوس سر تکان داد. مکثی کرد و بالاخره با لحن تند و طلبکار پرسید: - چرا «خائن»؟ چرا «نامرد»؟ - چرا؟!... تو داری میری! - گفته بودم نمی رم؟ - الان؟ - الان چشه؟ - الان که داریم موفق می شیم؟ الان که.... باز سرفه وسط حرف هایم پرید و به حنجره ام چنگ کشید. زلزلۀ سرفه ها راه اشک را باز کرد و چشمۀ چشمم پر آب شد. کتفم، هم گرمای دستهای محمدرضا را می خواست هم نمی خواست، اما تا جایی که اشک اجازه می داد، دیدم که ساکت نشسته و فقط همان طور با افسوس نگاه می کند. خس خس کنان گفتم: - نمی بینی همه میگن کار نظام تمومه؟ زمستون امسال رو نمی بینه؟ تو قدم های آخر رفیق نیمه راه شدی؟ هیشکی نه اون هم تو محمدرضا... نفس دوباره تنبلی کرد. معنای نگاهش را نفهمیدم، اما ماندم تا ببینم چه می خواهد بکند. گوشی اش را با صبر و تأنی از جیب درآورد. دودستی شروع کرد به تایپ کردن و چند لحظه بعد گوشی را به من داد. با تعجب و سوال گرفتم و نگاهی به صفحه کردم. - این چیه؟ - بخونش. - خوندم. که چی؟ - دُرست بخون. عصبی تر و بی حوصله تر از آن بودم که متن انگلیسی را درست بفهمم. متوجه شد. گوشی را گرفت و با اشارۀ انگشت به هر کلمه روی آن تأکید گذاشت: «700 تا دانشمند عراقی بعد از سقوط عراق ترور شدن». - شدن که شدن؛ به ما چه؟ به تو چه؟ این بار مستقیم در چشم هایم زل زد. انگار چیز واضحی را نفهمیده باشم، با تندی پرسید: «فکر می کنی چقدر طول کشید کار بورسیه¬م درست بشه؟» - چه ربطی داره؟ دو انگشتش را جلویم گرفت: «فقط 2 ماه. از درخواست تا ویزا» مانده بودم اینها چه ربطی به هم دارند که پرسید: «می دونی چرا من اومدم طرف شما؟» اگر هم گفته بود، الان یادم نمی آمد. یک لحظه فکر کردم دارد بازی ام می دهد. عمداً آسمان ریسمان می بافد که حرف را گم کند. خودش جواب سوالش را داد: - من با 92 تا مقالۀ I.S.I هیچ جا هیئت علمی نشدم بس که همه جا پارتی بازیه. هر ده کوره ای هم که بگی سر زدم. نشد؛ نـــذاشتن. سرفۀ سمج را به سختی قورت دادم و حرف را از دهنش گرفتم: - همینه! باید فساد نباشه، رانت و پارتی بازی نباشه. گرونی نباشه، زور نباشه، آزادی باشه، زندگی... دستش را بالا آورد که یعنی بس است. نمی خواستم ساکت شوم، اما یکی دو سرفۀ ریز که کنج گلو قایم شده بودند، نوبت را از من گرفتند و به محمدرضا دادند. گفت: «حرف خودم رو به خودم تحویل نده.» - حرف جدید می خوای؟ باشه! بشنو: من میگم حالا که موقعیت پیش اومده، حالا که شهید دادیم وقت فرار نیست. خون مهسا برات مهم نیست؟ همه حرف هات شعار الکی بود؟ - نخوندی دیگه! نخوندی بعد به من میگی خائن. ببیـــــــــن! هرچی شما به پیروزی نزدیک تر بشین، من باید زودتر برم اون ور. پذیرش من که انقدر زود اومده یعنی رو من و مقاله هام شناخت دارن؛ اینها الان برای من فرصته؛ فردا میشه تهدید... زندگی دیگه؟!... زندگی! - واستا ببینم؛ می خوای بگی I.S.I اونها رو ترور کرده؟ چرندیات رژیم رو باور کردی؟ - اگه اومدن تو رو ترور کنن ازشون کارت شناسایی بخواه. کاغذهای کثیف و لگدمال شده اش را جمع کرد و رفت. ماندم و در سکوت دور شدنش را تماشا کردم. https://eitaa.com/sadid_ch/327
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای ملت در خانه ملت زمانی به درستی شنیده خواهد شد که ملت از نمایندگانشان، اعاده حق و حقوقشان را مطالبه کنند. ملت شریف ایران! برای خروج مجلس از انفعال، از نمایندگانتان بخواهید که صدای مطالبات بر حق شما برای استیضاح وزرای ناکارامد باشند... بلد طیب/کانال رسمی دکتر منان رئیسی https://eitaa.com/baladetayyeb