eitaa logo
سدید
129 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ!ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﻭﺍ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ سخن استوار گویید تاملاتی تحلیلی در عالم واقع نگاشته‌های احسان کرمی ارتباط با من: @Ehsan_Karami1 صفحه ویراستی من: https://virasty.com/Ehsan_Karami
مشاهده در ایتا
دانلود
14- «سمیر» سمیر چهار زانو نشسته روی پل، چانه‌اش را چسبانده به نرده‌ها، چشم در چشم شهر، تمام شهر در دایره مردمک چشمانش جا می‌شود. به خیالش اگر این مردمک بسته شود تمام خاطرات از بین می‌رود. به یاد می‌آورد خاطرات روستای سرسبزشان و چشمان خندان سلما یا پارک‌ها و کافه‌‌بارهای شهر... آن روز قبل از اینکه تلفنش زنگ بخورد، سمیر زل زده بود به تکه‌های یخ توی لیوان، دلش همچون خنکای آبمیوه روی میز بود. موسیقی شاد عربی فضای کافه را پر کرده، چند دختر و پسر در فضای بین صندلی‌ها پیک آزادی سر کشیده بودند. صدای تق‌وتق توپ بیلیارد از مغازه کنار شنیده شده‌بود. مردم پشت پنجره، همه شاد بودند. پرچم‌های سه‌رنگ سه‌ستاره در دست‌ها تکان خورده، مردم تا کمر از ماشین‌ها بیرون آمده و علامت پیروزی نشان داده بودند. باد تصویر پاره بشار اسد را روی دیوار لغزانده‌ بود. حالا اشک‌ها قطره‌قطره نرده‌های زنگ‌زده را خیس می‌کنند. چراغ‌های شهر در خیسی آنها همچون تصویرهایی درهم‌برهم تاب‌ می‌خورند. ماشینی بوق‌زنان باسرعت از روی پل عبور می‌کند. بعد از زنگ تلفن، جملات ابوسلام از پشت خط، سمیر را از فضای کافه کنده و پرتش کرده‌ بود در ناکجای هستی. او را برده‌ بود به لحظه‌ای تهی از وجود و پر از هوایی همچون ذرات گداخته. ذراتی که تمام درونش را ذوب کرده‌بودند. تمام مسیر دمشق تا روستا را با نفس‌های تند و سنگین دویده بود. در ترافیکی سنگین و در میان شور و شادی. از میان مردانی سینی‌به‌دست در حال پخش شیرینی، سکندری خورده بود. روی پل، موج تصویرها در اشک، شباهت زیادی ب... . https://eitaa.com/sadid_ch/374
هدایت شده از راه دیالمه
🔻واکنش مالک شریعتی به مهمل‌بافی مشاور روحانی در تحریف سخنان رهبر انقلاب 🌐 @Rahe_Dialameh
هدایت شده از راه دیالمه
🔹پس از آنکه رهبر انقلاب، جور آقایان خفته اصولگرا را کشیدند و به صورت صریح و شفاف، چرایی هوشمندانه نبودن مذاکره با آمریکا را تشریح کردند، حالا همان‌هایی که تا دیروز روزه سکوت گرفته بودند و حتی بر طبل مذاکره می‌کوبیدند، علم تبیین دلایل عدم مذاکره با آمریکا را بلند کرده‌اند. 🔹مثلا قرار است که محمدسعید احدیان دستیار قالیباف، موضوع تجربه نگاری مذاکره با آمریکا را به بحث بگذارد. 🔹مثلا از تجربه تقدیر‌های پی در پی از ظریف و تیم مذاکره کننده روحانی که خسارت محض برجام را به کشور تحمیل کرد صحبت کند. 🔹یا برای بقیه تشریح کند که چگونه در حالی که «هیچ اطلاع دقیقی از متن مذاکرات» نبود، به همراه دیگر خبرگان سیاست خارجی مثل فریدالدین حداد عادل، امیرابراهیم رسولی و یا سعید آجرلو، با صدور بیانیه‌ای، از کوشش‌های خستگی ناپذیر ظریف(!) و پافشاری‌اش بر منافع ملی کشورمان که البته در اعتماد به امضای کری نمایان شد و همچنان هم گریبان‌گیر ایران شده، تقدیر کردند. 🔹این هم هنر بزرگی است که تا دیروز همراه با مذاکره‌طلبان باشی و بلافاصله پس از فرمایشات رهبر انقلاب، خود را در مقابل مذاکره‌طلبان تعریف کنی. 🌐 @Rahe_Dialameh
هدایت شده از راه دیالمه
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | وقتی احدیان(دستیار قالیباف) موافق برجام بود! 🌐 @Rahe_Dialameh
15- «سرود» مرد مسلح با پنجۀ پوتین آخرین جنازه را برگرداند. جسد با صورت افتاده بود روی تفنگ داغ و حالا لولۀ تفنگ از صورتش کنده نمی‌شد. از پشت زده بودندش. مسلحین فریبشان داده و دورشان زده بودند؛ از پشت حمله کرده و موفق هم شده بودند. مرد از نقشۀ جنگی خودش راضی بود. دست بلند کرد که بیایند و این آخری را هم ببرند؛ صدای نامفهوم بلندگوی مسجد از نوک گنبد فضا را پر کرد، مثل وقتی که موج‌های رادیو روی هم می‌افتند. کمی طول کشید تا صدا شکل واضحی بگیرد و معلوم شود چیست؛ کسی داشت چیزی می‌خواند: دور از تو اندیشۀ بدان پاینده مانی و جاودان... مرد سر بالا کرد و با چشم دنبال بلندگو گشت. هر نت موسیقی برایش موجی جدید از عصبانیت روی قبلی می‌ساخت و فشار خونش روی آنها موج‌سواری می‌کرد. کلتش را کشید، اما شکل گنبد طوری بود که در برد کلت، بلندگو را نمی‌شد دید. نگاهی به افرادش انداخت. خشکشان زده بود؛ یا به بلندگو نگاه می‌کردند، یا به او. بی‌معطلی به طرف مسجد دوید. اگر خبر به مافوق‌هایش می‌رسید... اصلاً نمی‌خواست به بعدش فکر کند. کلت را مسلح کرد و دوید سمت در مسجد که پشت ساختمان بود. وقتی رسید کسی با چند پرچم سه‌رنگ میله‌دار و بی‌میله از در بیرون می‌آمد. بدون هیچ هشداری به سینه‌اش کوبید و یقه‌اش را گرفت؛ او را به دیوار چسباند و لولۀ اسلحه را گذاشت روی پیشانی‌اش. - می‌خوای همین جا اعدامت کنم مشرک؟ ها؟ ابواسامۀ لعنتی! «ابواسامه» را با عصبانیت و تمسخرآمیز ادا می‌کرد، اما برای ابواسامه چیز مسخره یا خنده‌داری وجود نداشت؛ رنگش پریده بود. دست‌های لرزانش را بالا آورده و پلک‌ها را به شدت روی هم فشار می‌داد. عضلات صورت و بدنش منقبض شده و زانوهایش داشت تا می‌شد. ابواسامه می‌دانست باید همۀ حرف را در اولین کلمه بزند وگرنه کار به دومی نمی‌کشد. زبان سنگ‌شده را با هر جان‌کندنی بود تکان داد تا بگوید: - دَ... دستوره... و وقتی یقه‌اش از قلاب مشت مرد آزاد شد و زیر بار وزن خودش، زانوهایش کاملاً تا شدند، یادش آمد اضافه کند: - ... قربان! هر دو نفس راحتی کشیدند. مرد چند لحظه به کلتش خیره شد و بعد آن را غلاف کرد. کم پیش می‌آمد یک کلمه جان یک نفر را نجات دهد، چه برسد به دو نفر. باز به ابواسامه نگاه کرد. ابواسامه دستپاچه خودش را جمع‌وجور کرد و بی‌تعادل بلند شد. - دستور کی؟ ابواسامه آب دهانش را قورت داد. - قربان! دیشب گفتن... گفتن هرجا رو گرفتین، پرچم‌ها رو جمع کنین. این هم فعلاً پخش بشه... آخه می‌گن از این خاطرۀ خوبی دارن، برای جلب اعتماد و این چیزها... تا بعد یه فکری به حال سرود ملی‌شون بکنیم. مرد هنوز نمی‌فهمید چرا؛ به همین خاطر هم نت‌ها هنوز با تار و پود اعصابش بازی می‌کردند. نگاه همچنان مشکوکش را به ابواسامه دوخت و گفت: - قبلاً هیچ وقت همچین دستوری نداده بودن ابواسامه خاطرجمع توضیح داد: - من هم گفتم؛ گفتن اینها با قبلی‌ها فرق دارن. تاکتیک جدید لازمه. نمی‌دانست چرا اطمینان پیدا نمی‌کند؛ پرسید: - کی تأیید کرده؟ چیز بدی نباشه؟ ترجمه کن خودم ببینم چی می‌گه؟ - قربان من جز اویغوری خودمون، فقط لهجۀ عربی شامی بلدم و یه کمی هم عراقی. این رو نمی‌فهمم. دادن گفتن پخش بشه. https://eitaa.com/sadid_ch/379
15- «سرود» مرد مسلح با پنجۀ پوتین آخرین جنازه را برگرداند. جسد با صورت افتاده بود روی تفنگ داغ و حالا لولۀ تفنگ از صورتش کنده نمی‌شد. از پشت زده بودندش. مسلحین فریبشان داده و دورشان زده بودند؛ از پشت حمله کرده و موفق هم شده بودند. مرد از نقشۀ جنگی خودش راضی بود. دست بلند کرد که بیایند و این آخری را هم ببرند؛ صدای نامفهوم بلندگوی مسجد از نوک گنبد فضا را پر کرد، مثل وقتی که موج‌های رادیو روی هم می‌افتند. کمی طول کشید تا صدا شکل واضحی بگیرد و معلوم شود چیست؛ کسی داشت چیزی می‌خواند: دور از تو اندیشۀ بدان پاینده مانی و جاودان... مرد سر بالا کرد و با چشم دنبال بلندگو گشت. هر نت موسیقی برایش موجی جدید از عصبانیت روی قبلی می‌ساخت و فشار خونش روی آنها موج‌سواری می‌کرد. کلتش را کشید، اما شکل گنبد طوری بود که در برد کلت، بلندگو را نمی‌شد دید. نگاهی به افرادش انداخت. خشکشان زده بود؛ یا به بلندگو نگاه می‌کردند، یا به او. بی‌معطلی به طرف مسجد دوید. اگر خبر به مافوق‌هایش می‌رسید... اصلاً نمی‌خواست به بعدش فکر کند. کلت را مسلح کرد و دوید سمت در مسجد که پشت ساختمان بود. وقتی رسید کسی با چند پرچم سه‌رنگ میله‌دار و بی‌میله از در بیرون می‌آمد. بدون هیچ هشداری به سینه‌اش کوبید و یقه‌اش را گرفت؛ او را به دیوار چسباند و لولۀ اسلحه را گذاشت روی پیشانی‌اش. - می‌خوای همین جا اعدامت کنم مشرک؟ ها؟ ابواسامۀ لعنتی! «ابواسامه» را با عصبانیت و تمسخرآمیز ادا می‌کرد، اما برای ابواسامه چیز مسخره یا خنده‌داری وجود نداشت؛ رنگش پریده بود. دست‌های... https://eitaa.com/sadid_ch/379
فجر ما مقدمه و آغاز هنگامه فرج است، به اذن الله... https://virasty.com/Ehsan_Karami/1739192023386683752
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. بعد از این خطبه در تاریخ 16 شهریور 1358، علیه ایادی در داخل که محاصره‌اش کرده بودند و تلاش می کردند وی را به مقابله با بکشانند، به طرز مشکوکی در 19 شهریور 1358 از دنیا رفت!
پینوکیو‌ شخصیتی کارتونی است که نماد سادگی و فریب خوردن مداوم از دشمن است. پینوکیو بودن مسئله نیست، آنچه مسئله است پینوکیو ماندن است. جریان غربگرای ایران دقیقا یک پینوکیوی دائم است؛ از ابتدای انقلاب تاکنون در هر مذاکره‌ای فریب خورده‌اند و بنای هوشیاری هم ندارند. مذاکرات الجزایر= شکست مطلق مذاکرات جنگ= شکست مذاکرات گروگان‌های امریکایی در لبنان= شکست مطلق مذاکرات سعدآباد= شکست مطلق مذاکرات برجام= شکست مطلق حد یقف فریب خوردگی این جریان کجاست؟ البته اگر این فریب‌خوردگی حماقت باشد نه خیانت. https://virasty.com/Ehsan_Karami/1739374097242634822
16- «عشیره» همه را بیرون کردم؛ در را بستم و پرسیدم: - این بچه‌ها... بغض گلویم را فشرد. به‌سختی ادامه دادم: - ... با عشیرۀ اون بگومگویی داشتن؟ - نه... یعنی... نمی‌دو... ماند؛ ابرو در هم کشید، چشم‌های خیسش را تنگ کرد و پرسید: - نکنه اومدی... تفنگت هم که... صدایی در سرم پیچید: "«نه» به زبونت نیاد! این الان آتیشیه؛ نۀ تو سنگ بزرگ رو هل می‌ده تو دره. باهاش پیش برو" زبانم را جمع کردم؛ گفتم: - خیالت تخت، من پشتتم. تفنگ و فشنگ هم میارن. بچه‌ها هم میان؛ ما کی تا حالا تنهاتون گذاشتیم؟ هنوز مشکوک بود، اما رویش نمی‌شد بگوید. انگار فکری را براند، چشم بست، سر تکان داد و نفسی کشید. پرسیدم: «اونی که این بچه‌ها رو پیدا کرده، کسی رو دیده؟ عشیرۀ محمود بودن؟» - دیوونه‌ن که اون وقت بمونن رو سر این بچه‌ها؟ بزدل‌ها زدن و دررفتن. پس مطمئن نبودند قاتل کیست؛ خدا را شکر. دستش را گرفتم و به آن سر اتاق بردم. شاید دورتر از جنازۀ بچه‌ها، آتشش کمی سرد شود. داد و فریاد خشن و عصبی مردها و شیون جانسوز زن‌ها از پنجره وارد اتاق می‌شد و هشدار می‌داد که فرصت کم است. آرام گفتم: - بعد از پدر مرحومت، تو نذاشتی آب تو دل عشیره‌ت تکون بخوره، حتی با وجود ظلم صدام لعنتی. شکر خدا که شرش کم شده. همیشه همه چی مطابق میل آدم پیش نمی‌ره، ولی اگه از من بپرسن، تو سربلند از این کار بیرون اومدی. «خب» کشداری گفت و منتظر ماند. گفتم: - من و عشیره‌م تا آخرش با شماییم، ولی قبلش دلم می‌خواد به حرمت همۀ این سال‌های آشنایی، از یه چیز مطمئنم کنی. سوال در چشمانش آشکار بود. می‌دانستم رنگ خون را سخت می‌شود با کلمات شست و فرود آمدن از آن اوج التهاب، با شیب کمی اتفاق می‌افتد. مهلتی می‌خواستم که نداشتم و باید با کلمات، تا می‌شد زمان می‌خریدم؛ البته اگر آن دیوانۀ تشنۀ خون سرنمی‌رسید... در دل دعا کردم نیاید. گفتم: - تو آدم دنیادیده‌ای هستی؛ بهتر از من می‌دونی یه وقت‌هایی قضیه یه طوری نشون می‌ده، وقتی می‌ری تو دلش یه چیز دیگه می‌شه؛ ماجرای پمپ آب و اون دو تا نخلستون که یادت هست؟ کمی آرام‌تر شد. سر تکان داد و با چشم‌های پرسشگر منتظر ماند. حالا من در یک کفۀ ترازو سه جنازۀ خون‌آلود داشتم و در کفۀ مقابل هیچ؛ باید در مهلتی که معلوم نبود چقدر دوام آورد، کفۀ خالی را با چیزی همسنگ سه جنازه پر می‌کردم. باید عقل و غیرت و غرور و تعصب و هرچه را که در وجودش بود به کفۀ خالی می‌ریختم: - خیلی‌ها می‌دونن عشیرۀ تو و محمود با هم خوب نیستین، ولی چند ساله جنگ هم نکردین... می‌دونم... حالا که دولت و محکمه‌ای نیست، اگه بزرگ عشیره، از افراد طایفه‌ش دفاع نکنه، کی دفاع کنه؟ سر تکان دادنش می‌گفت در مسیر درستی هستم. - حالا تو این بلبشو، اگه کسی بد شما رو بخواد، چه راهی بهتر از این که با عشیرۀ محمود جنگتون بندازه؟ جواب قابل پیش‌بینی‌اش را جلویم گذاشت: - عشیرۀ اون ملعون عددی نیستن. درسی بهشون می‌دیم که تا ابد یادشون بمونه. و طعنه‌آمیز اضافه کرد: - چه کسی کمک بکنه، چه نکنه. نکته را گرفتم و ضربه را زدم: - و وقتی ما و اونها مشغول خونخواهی و بُکش‌بُکشی هستیم که تا ابد تموم نمی‌شه، قاتل واقعی به ریش همه‌مون می‌خنده... تشخیص، غرور و کاردانی‌اش زیر سوال رفته و این برایش قابل قبول نبود. خیلی کوتاه به چشمانم زل زد. چند گامی از من فاصله گرفت و نشست؛ حس کردم خون زخمی بزرگ کم‌کم بند می‌آید. خواستم حرفی بزنم که عربدۀ آن مجنون انتقام و صدای تیراندازی هوایی به اتاق ریخت؛ رجزی قدیمی را با صدایی خش‌گرفته و آهنگی سوزناک تکرار می‌کرد: - برادرت را یاری کن! مظلوم باشد یا ظالم! بوتۀ خشک وجود مردان عشیره در یک آن گر گرفت و رجز روی زبان همه رقصید. موج درهم‌بافتۀ صداهای هیجانی و دورگه، آرامش شکنندۀ اتاق را در هم کوبید و رجزهای آن دیوانه، حرف‌هایم را خفه کرد. - ترس از عشیرۀ ما دور... ترسوها می‌میرن... جماعت با صدایش دَم می‌گرفت. برگشتم: «ابو...»... رفته بود؛ دنبالش دویدم. پشت در اتاق، ازدحام مردان عشیره که دنبالش آمده بودند، برای او کوچه باز می‌کرد و راه مرا می‌بست. دیدم که کنار آن پسرعموی تشنۀ خونش سوار شد و ماشین با نیش‌گازی از جا کند و رفت. حس کردم با سر در گردابی تاریک و بی‌انتها فرومی‌روم، دنیا وارونه شده و باطن همه بیرون ریخته؛ قسم می‌خورم با همین چشم‌ها دیدم که جای خون در رگ‌های بادکردۀ گردن‌ها عصبیت جریان داشت و غضب، طوری از جگرها شعله می‌کشید که آتش از چوب؛ غرور به قالب لَخت و سنگین گوشت و استخوان ریخته و صدا و چهره پیدا کرده بود. دیدم که با نعرۀ آن گوسالۀ سامری، توده‌های دست‌و‌پادار جهل سوار شدند و رفتند تا قلب امنیت را با گلوله‌های تعصب بشکافند و کینه‌های کورشان را هیزم جهنم جنگ داخلی کنند. https://eitaa.com/sadid_ch/384
16- «عشیره» همه را بیرون کردم؛ در را بستم و پرسیدم: - این بچه‌ها... بغض گلویم را فشرد. به‌سختی ادامه دادم: - ... با عشیرۀ اون بگومگویی داشتن؟ - نه... یعنی... نمی‌دو... ماند؛ ابرو در هم کشید، چشم‌های خیسش را تنگ کرد و پرسید: - نکنه اومدی... تفنگت هم که... صدایی در سرم پیچید: "«نه» به زبونت نیاد! این الان آتیشیه؛ نۀ تو سنگ بزرگ رو هل می‌ده تو دره. باهاش پیش برو" زبانم را جمع کردم؛ گفتم: - خیالت تخت، من پشتتم. تفنگ و فشنگ هم میارن. بچه‌ها هم میان؛ ما کی تا حالا تنهاتون گذاشتیم؟ هنوز مشکوک بود، اما رویش نمی‌شد بگوید. انگار فکری را براند، چشم بست، سر تکان داد و نفسی کشید. پرسیدم: «اونی که این بچه‌ها رو پیدا کرده، کسی رو دیده؟ عشیرۀ محمود بودن؟» - دیوونه‌ن که اون وقت بمونن رو سر این بچه‌ها؟ بزدل‌ها زدن و دررفتن. پس مطمئن نبودند قاتل کیست؛ خدا را شکر. دستش را گرفتم و به آن سر اتاق بردم. شاید دورتر از جنازۀ بچه‌ها، آتشش کمی سرد شود. داد و فریاد خشن و عصبی مردها و شیون جانسوز زن‌ها از پنجره وارد اتاق می‌شد و هشدار می‌داد که فرصت کم است. آرام گفتم: - بعد از پدر مرحومت، تو نذاشتی آب تو دل عشیره‌ت تکون بخوره، حتی با وجود ظلم صدام لعنتی. شکر خدا که شرش کم شده. همیشه همه چی مطابق میل آدم پیش نمی‌ره، ولی اگه از من بپرسن، تو سربلند از این کار بیرون اومدی. «خب» کشداری گفت و منتظر ماند. گفتم: - من و عشیره‌م تا آخرش با شماییم، ولی قبلش دلم می‌خواد به حرمت همۀ این سال‌های آشنایی، از یه چیز مطمئنم کنی. س‌... از اینجا بخوانید: https://eitaa.com/sadid_ch/384
📸 طعنه تند کمال شرف کاریکاتوریست یمنی به اقدام ضدایرانی اخیر دولت لبنان https://eitaa.com/sadid_ch/387