eitaa logo
سدید
129 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ!ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﻭﺍ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ سخن استوار گویید تاملاتی تحلیلی در عالم واقع نگاشته‌های احسان کرمی ارتباط با من: @Ehsan_Karami1 صفحه ویراستی من: https://virasty.com/Ehsan_Karami
مشاهده در ایتا
دانلود
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 نظری واقع‌گرایانه به تاریخ ۳۰۰ ساله ایران. آیا جمهوری اسلامی و رهبری علت مشکلات هستند؟ آیا ایران کنونی موفق بوده است یا خیر؟ https://eitaa.com/sadid_ch/370
12- «آوار» شکستنش را دیدم. صدای خرد شدن غرورش از فرو ریختن دیوار صوتی گوش‌خراش‌تر است. خانه‌مان در عرض چند ثانیه آوار شد. با اصرار خودش آمدیم در جشن پیروزی همراه مردم باشیم. هر روز برایمان از دانشگاه خبر میاورد. می‌گفت رئیس جمهور راه و چاه کشورداری نمی‌داند. آمار گرسنگی و ویرانی‌های بعد از جنگ با تکفیری‌ها را سال به سال می‌شمرد و از تحولاتی که باید ایجاد می‌شد حرف می‌زد. از نظر اساتید و دانشجوها درمورد تغییر نظام و رئیس جمهور می‌گفت و دلایل‌شان را منطقی می‌دانست. توضیح می‌داد دوستان خارجی ما قصد آسیب زدن به مردم را ندارند. از دنیای بدون سلاح و ارتش، با شور و هیجان حرف می‌زد و می‌گفت آدمیزاد زبان دارد تا مسائل را با گفت‌وگو حل کند. کشتار و گسترش قلمرو را مختص حیوانات می‌دانست. دل مهربانش پر از همدردی با مردمی بود که برای چند قرص نان باید رنج صف‌های طولانی و ذلت معرفی‌نامه را به جان می‌خریدند... حالا چشم‌هایش پلک‌ها را تا منتهای ممکن عقب رانده‌اند. همسر مهربانم با خانه‌‌ام آوار شد. کودکانم بهت‌زده‌اند. زبان پسرم بند آمده، شعله‌های سوختن خانه در سیاهی چشم‌های دخترکم آتش‌بازی راه انداخته است. تنگنای سینه‌ام جائی برای تپش‌های قلب گر گرفته‌ام ندارد، پاهایم سنگین و کرخت‌اند. بمباران هوایی اولین هدیۀ دوستان خارجی و عزیزمان در شب جشن آزادی است. https://eitaa.com/sadid_ch/371
13- «باستی هیلز» بوق این قدر نزدیک بود که گفتم تمومه؛شیرجه زدم تو پیاده‌رو. هیچی نمیشد، ساق و مچ رو می‌گرفت؛از جفت پا علیل! گوشی رفت تو جوب؛با سینه محکم خوردم رو موزاییک‌ها،کفش یه عابر رو ماچ کردم.برگشتم نگاه کردم؛ مردم همه مونده بودن چی شده. تو بعضی چشم‌ها خنده بود، اما نه رو هیچ لبی. می‌دونستن حالا که دیگه پلیس و نیرو انتظامی از در کلانتریشون بیرون نمیان، خنده یعنی چی. یه مرسدس آخرین مدل سفید واستاده بود کنار جدول. پارکِ پارک؛شیشه دودی‌ِ مشکی؛نمیدیدم کی توشه. یه دستی از شیشۀ شاگرد اومده بود بیرون،هی به من اشاره می‌کرد،هی با کف دست می‌کوبید بغل در. بزغاله داشت من رو مسخره می کرد. یکی دو بار دیگه هم بوق زد،چراغ زد. بد ضایع شده بودم،تندی پا شدم. با دم شیر هم بازی؟کَمَری باهام نبود؛ ضامن‌دار رو کشیدم؛ پریدم تو خیابون که راننده‌ش رو بیارم پایین. در رو که واکردم لولۀ اسلحه تو صورتم بود. - هوووو... تند می‌ری عمویی!پیاده شو با هم بریم. سیروس بود،رو صندلی شاگرد، ژ۳ به دست. صداش رو کلفت کرده بود، مسخره بازی درمی‌آورد. وحید پشت فرمون بود. - هه هه!... این که پیاده است بدبخت فلک زده، تازه باید سوار شه. چشمم افتاد به کمری تو کمربندش. دیده بودم اسلحه دارن، اما دیگه نه اینجوری. شوخی ترسناکی بود. نه می‌شد بزنم، نه بی‌خیال شم. - خیــــــــلی نامردین عوضی‌ها! - اُه اُه چه بهش هم برخورده. جوش نزن شیرت خشک می‌شه... هه هه هه هه... - بیا خره، قهر نکن حالا، عوضش یه خبر خوب برات داریم. بیا بالا. - گم شین بابا. در رو کوبیدم، صدای فحش و متلک و خندۀ قاطی، تو ماشین حبس شد. رفتم گوشی رو از تو جوب درآوردم. صفحه و گلس خرد شده بود، ولی گفتم شاید فقط سیم‌کارتش سالم باشه. داشتم می‌رفتم که صدای بوق‌بوق ماشین دوباره بلند شد. برگشتم داد زدم: - دیگه چه مرگتونه دلقک‌ها؟ دیدم وحید چراغ داخل رو روشن کرده، دستش رو از شیشه آورده بیرون داره به ماشین اشاره می‌کنه. باز داد زدم: - ها؟ چیه؟ دو بار پشت سر هم چراغ زد؛ گاز رو چسبوند. صدای بم غرش موتور و اگزوز همه رو برگردوند سمت ما. تازه متوجه مرسدس شدم. وحید و یه همچین ماشینی؟ چه جوری آخه؟ یه لحظه چشمم رفت رو جا پنجۀ خونی روی کاپوت، درست بالای آرم مرسدس. گفتم یعنی خریده که براش قربونی کرده باشه؟ دوباره یه بوق زد. نگاش کردم؛ با حرکت دست و سر پرسید: چیه؟ کجایی؟ بعد اشاره داد بپرم بالا و یه چشمک زد. دلخوری خرابی گوشی و ضایع شدن جلوی مردم هنوز تو دلم بود، ولی تو کَتم نمیرفت وحید همچی چیزی خریده باشه. سوار شدم ببینم چی به چیه: - نامردها گوشیم به فنا رفت... شماره‌هام... - غصه‌ش رو نخور. بهتر از گوشی برات دارم رِفیق. - چیه؟ گنج پیدا کردی، بانک زدی، یا چی؟ - هه هه... سلامت باشی داداش. چاکّرتم، ایشالا به همین زودی پورشۀ شما رو هم سوار شیم... آره... - خیلی خب بابا مبارکه؛ آخه بهت نمیاد؛ تو پراید اسقاطی هم نمی‌تونستی بخری، چه برسه به این... - کجا بودی از همه جا بی‌خبری؟ - بی‌خبر از چی؟ وحید راه افتاد. پرسید: - کجا می‌رفتی حالا؟ - هیچی، همین جوری... نگفتی چند خریدی؟ چه جوری؟ تو آینه نگام کرد. گفت: - به قیمت یه ژ۳ تمیز، یه خشاب پر. پیش پاتون باستی هیلز بودیم؛ سوغات آوردیم. آره... از بین صندلی‌های جلو یه نگاه به ژ۳ دست سیروس کردم. اشاره کردم که یعنی «با همین؟» سیروس اسلحه رو با افتخار برد بالا. - پس اون جا پنجۀ رو کاپوتت چیه؟ - بریز دور این خرافات ننه‌بزرگ‌ها رو... نظرقربونی... مسخره... سیروس گفت: - صاحاب قبلیش راضی نمی‌شد. نشوندیمش همون جلو، رو آسفالت. گفتیم با ماشین یا با ژ۳؟ - خلاصش کردین؟ - خشن شدی امشب! ضامن‌دار می‌کِشی، صاب ماشین می‌کُشی. ما فقط... وانمود کرد با قنداق اسلحه کسی رو می‌زنه. - راضیش کردیم... فقط بعدش دیگه نمی‌تونست بگه راضی، می‌گفت راثی... باز جفتی خندیدن. - باستی هیلز؟ قحطی جا بود آخه؟ اونها همه مایه‌دارن، محل مولتی تیلیاردرهاست، آدم دارن، وکیل دارن، صب نشده می‌گیرنتون. - همینه که همیشه ته صفی. آخه تا کی خرده‌کاری و دعوا و نَسَق‌گیری؟ یه کم بزرگ فکر کن. ببین! اونجا اولش هم غیر خودشون رو راه نمی‌دادن؛ در و دروازه گذاشته بودن، محله رو بسته بودن. دوست ندارن تنه‌شون به تن کسی بخوره، پلیس که دیگه هیچی، بخواد بره بگه اینجا چرا پارتیه، اونجا چرا فلان. حالا چی... برن شکایت کنن به همون پلیسه؟ سیروس برگشت رو به من. پرسید: - تو همین شلوغی‌ها، خودت چندتا دوربین پلیس رو ناکار کردی؟ کم‌کم داشتم می‌فهمیدم. سیروس فهمید که فهمیدم، یه اشاره به من کرد و به وحید گفت: - افتاد. بلندبلند به خودم گفتم: - مایه‌دارِ... شاکیِ... بی‌دوربین... این دفعه با صدای خندۀ وحید و سیروس من هم خندیدم. وحید پیچید چپ؛ پرسید: -خونه، دوردور یا... باستی هیلز؟ - سیروس! داداش بده ببینم این تفنگت رو. https://eitaa.com/sadid_ch/372
13- «باستی هیلز» بوق این قدر نزدیک بود که گفتم تمومه؛شیرجه زدم تو پیاده‌رو. هیچی نمیشد، ساق و مچ رو می‌گرفت؛از جفت پا علیل! گوشی رفت تو جوب؛با سینه محکم خوردم رو موزاییک‌ها،کفش یه عابر رو ماچ کردم.برگشتم نگاه کردم؛ مردم همه مونده بودن چی شده. تو بعضی چشم‌ها خنده بود، اما نه رو هیچ لبی. می‌دونستن حالا که دیگه پلیس و نیرو انتظامی از در کلانتریشون بیرون نمیان، خنده یعنی چی. یه مرسدس آخرین مدل سفید واستاده بود کنار جدول. پارکِ پارک؛شیشه دودی‌ِ مشکی؛نمیدیدم کی توشه. یه دستی از شیشۀ شاگرد اومده بود بیرون،هی به من اشاره می‌کرد،هی با کف دست می‌کوبید بغل در. بزغاله داشت من رو مسخره می کرد. یکی دو بار دیگه هم بوق زد،چراغ زد. بد ضایع شده بودم،تندی پا شدم. با دم شیر هم بازی؟کَمَری باهام نبود؛ ضامن‌دار رو کشیدم؛ پریدم تو خیابون که راننده‌ش رو بیارم پایین. در رو که واکردم لولۀ اسلحه تو صورتم بود. - هوووو... تند می‌ری عمویی!پیاده شو با هم بریم. سیروس بود،رو صندلی شاگرد، ژ۳ به دست. صداش رو کلفت کرده بود، مسخره بازی درمی‌آورد. وحید پشت فرمون بود. - هه هه!... این که پیاده است بدبخت فلک زده، تازه باید سوار شه. چشمم افتاد به کمری تو کمربندش. دیده بودم اسلحه دارن، اما دیگه نه اینجوری. شوخی ترسناکی بود. نه می‌شد بزنم، نه بی‌خیال شم. - خیــــــــلی نامردین عوضی‌ها! - اُه اُه چه بهش هم برخورده. جوش نزن شیرت خشک می‌شه... هه هه هه هه... - بیا خره، قهر نکن حالا، عوضش یه خبر خوب برات داریم. بیا بالا. - گم شین بابا... داستانک را از اینجا بخوانید: https://eitaa.com/sadid_ch/372
14- «سمیر» سمیر چهار زانو نشسته روی پل، چانه‌اش را چسبانده به نرده‌ها، چشم در چشم شهر، تمام شهر در دایره مردمک چشمانش جا می‌شود. به خیالش اگر این مردمک بسته شود تمام خاطرات از بین می‌رود. به یاد می‌آورد خاطرات روستای سرسبزشان و چشمان خندان سلما یا پارک‌ها و کافه‌‌بارهای شهر... آن روز قبل از اینکه تلفنش زنگ بخورد، سمیر زل زده بود به تکه‌های یخ توی لیوان، دلش همچون خنکای آبمیوه روی میز بود. موسیقی شاد عربی فضای کافه را پر کرده، چند دختر و پسر در فضای بین صندلی‌ها پیک آزادی سر کشیده بودند. صدای تق‌وتق توپ بیلیارد از مغازه کنار شنیده شده‌بود. مردم پشت پنجره، همه شاد بودند. پرچم‌های سه‌رنگ سه‌ستاره در دست‌ها تکان خورده، مردم تا کمر از ماشین‌ها بیرون آمده و علامت پیروزی نشان داده بودند. باد تصویر پاره بشار اسد را روی دیوار لغزانده‌ بود. حالا اشک‌ها قطره‌قطره نرده‌های زنگ‌زده را خیس می‌کنند. چراغ‌های شهر در خیسی آنها همچون تصویرهایی درهم‌برهم تاب‌ می‌خورند. ماشینی بوق‌زنان باسرعت از روی پل عبور می‌کند. بعد از زنگ تلفن، جملات ابوسلام از پشت خط، سمیر را از فضای کافه کنده و پرتش کرده‌ بود در ناکجای هستی. او را برده‌ بود به لحظه‌ای تهی از وجود و پر از هوایی همچون ذرات گداخته. ذراتی که تمام درونش را ذوب کرده‌بودند. تمام مسیر دمشق تا روستا را با نفس‌های تند و سنگین دویده بود. در ترافیکی سنگین و در میان شور و شادی. از میان مردانی سینی‌به‌دست در حال پخش شیرینی، سکندری خورده بود. روی پل، موج تصویرها در اشک، شباهت زیادی به امواج مشکی موهای سلما دارد. نیرویی غریب سمیر را به ایستادن تشویق می‌کند. می‌ایستد، پنجه می‌کشد به نرده‌ها. ابو سلام گفته بود: - امشب نیا روستا! خطرناکه؛ مردان مسلح نقابدار اینجان، بذار تو روشنی هوا بیا. دم صبح رسیده بود روستا. دست به دیوار و خمیده‌کمر، پدرش را دیده‌ بود که در ورودی خانه روی پله خونین افتاده. برادرش مثل جنین در خودش فرو رفته و خونش تمام حیاط را پرکرده بود. خودش را رسانده‌ بود به داخل اتاق. تنها دیوارها یاری‌اش داده بودند تا زمین نخورد. مادر تکیه‌ داده‌ بود به میز آهنی و خون تمام فرش‌ها را گرفته بود. یک آن گدازه‌های درونش فوران کرده و آتش درونش شعله کشیده بود. تمام اتاق‌ها را دنبال سلما گشته، راه‌پله را به امید پیدا کردنش بالا رفته بود اما خبری نبود. با سرعت به سمت طویله رفته آنجا هم ندیده بودش. بعد دویده بود بیرون. ابوسلام را دیده بود که دست‌روی‌سر، کنار دیوار چمباتمه زده بود. سمیر زل زده بود توی چشم‌هایش. ابوسلام نگاهش را دزدیده بود. - سلما کجاست؟ ابوسلام طفره رفته بود. سمیر با صدای پر از بغض و فریاد، پیراهن ابوسلام را چسبیده و دوباره سؤالش را تکرار کرده بود. ابوسلام خواسته بود خودش را از دست‌های قدرتمند سمیر رها کند. سمیر او را چسبانده بود به دیوار - تو را جان سلامت، بگو سلما کجاست؟ سلام کنار در ایستاده، آرام گفته بود: - من دیدمش. سمیر دویده بود سمت او. سلام بریده گفته بود: - بردنش. ابوسلام دویده و سلام را هل داده بود تا ادامه حرفش را به زبان نیاورد. سمیر ابوسلام را پرت کرده بود طرفی و با سلام رخ‌به‌رخ شده بود. سلام بدون اینکه نگاهش کند گفته بود: - من دیدم؛ دستش رو بستن و سوار ماشینش کردن. موهاش پریشون بود و جیغ می‌زد. بعد با قنداق اسلحه زدن پرتش کردن ته ماشین. فقط اون نبود سمیر! چندتا دختر دیگه هم بودن. سمیر دیگر هیچ نشنیده و هیچ ندیده بود. تلوتلو خوران راه افتاده بود. نیمه‌شب رسیده بود کنار پل بلند بعد از روستا. حالا ایستاده مصمم، اشک‌ها را پاک می‌کرد. آخرین تصویر سلما در پشت پلکش حک شده است؛ با موهای مشکی براق، پریشان و جیغ زنان. سمیر به ارتفاع پل نگاه می‌کند و چراغ‌های شهر که حالا همچون شعله‌هایی در نگاهش نشسته‌اند. حس می‌کند حجمش روی زمین، سنگین‌ترین حجم دنیاست. نرده‌ها را می گیرد و بالا می‌رود. بعد خودش را رها می‌کند میان ذرات هوا که همچون ذرات گداخته و معلق هستند. https://eitaa.com/sadid_ch/374
14- «سمیر» سمیر چهار زانو نشسته روی پل، چانه‌اش را چسبانده به نرده‌ها، چشم در چشم شهر، تمام شهر در دایره مردمک چشمانش جا می‌شود. به خیالش اگر این مردمک بسته شود تمام خاطرات از بین می‌رود. به یاد می‌آورد خاطرات روستای سرسبزشان و چشمان خندان سلما یا پارک‌ها و کافه‌‌بارهای شهر... آن روز قبل از اینکه تلفنش زنگ بخورد، سمیر زل زده بود به تکه‌های یخ توی لیوان، دلش همچون خنکای آبمیوه روی میز بود. موسیقی شاد عربی فضای کافه را پر کرده، چند دختر و پسر در فضای بین صندلی‌ها پیک آزادی سر کشیده بودند. صدای تق‌وتق توپ بیلیارد از مغازه کنار شنیده شده‌بود. مردم پشت پنجره، همه شاد بودند. پرچم‌های سه‌رنگ سه‌ستاره در دست‌ها تکان خورده، مردم تا کمر از ماشین‌ها بیرون آمده و علامت پیروزی نشان داده بودند. باد تصویر پاره بشار اسد را روی دیوار لغزانده‌ بود. حالا اشک‌ها قطره‌قطره نرده‌های زنگ‌زده را خیس می‌کنند. چراغ‌های شهر در خیسی آنها همچون تصویرهایی درهم‌برهم تاب‌ می‌خورند. ماشینی بوق‌زنان باسرعت از روی پل عبور می‌کند. بعد از زنگ تلفن، جملات ابوسلام از پشت خط، سمیر را از فضای کافه کنده و پرتش کرده‌ بود در ناکجای هستی. او را برده‌ بود به لحظه‌ای تهی از وجود و پر از هوایی همچون ذرات گداخته. ذراتی که تمام درونش را ذوب کرده‌بودند. تمام مسیر دمشق تا روستا را با نفس‌های تند و سنگین دویده بود. در ترافیکی سنگین و در میان شور و شادی. از میان مردانی سینی‌به‌دست در حال پخش شیرینی، سکندری خورده بود. روی پل، موج تصویرها در اشک، شباهت زیادی ب... . https://eitaa.com/sadid_ch/374
هدایت شده از راه دیالمه
🔻واکنش مالک شریعتی به مهمل‌بافی مشاور روحانی در تحریف سخنان رهبر انقلاب 🌐 @Rahe_Dialameh
هدایت شده از راه دیالمه
🔹پس از آنکه رهبر انقلاب، جور آقایان خفته اصولگرا را کشیدند و به صورت صریح و شفاف، چرایی هوشمندانه نبودن مذاکره با آمریکا را تشریح کردند، حالا همان‌هایی که تا دیروز روزه سکوت گرفته بودند و حتی بر طبل مذاکره می‌کوبیدند، علم تبیین دلایل عدم مذاکره با آمریکا را بلند کرده‌اند. 🔹مثلا قرار است که محمدسعید احدیان دستیار قالیباف، موضوع تجربه نگاری مذاکره با آمریکا را به بحث بگذارد. 🔹مثلا از تجربه تقدیر‌های پی در پی از ظریف و تیم مذاکره کننده روحانی که خسارت محض برجام را به کشور تحمیل کرد صحبت کند. 🔹یا برای بقیه تشریح کند که چگونه در حالی که «هیچ اطلاع دقیقی از متن مذاکرات» نبود، به همراه دیگر خبرگان سیاست خارجی مثل فریدالدین حداد عادل، امیرابراهیم رسولی و یا سعید آجرلو، با صدور بیانیه‌ای، از کوشش‌های خستگی ناپذیر ظریف(!) و پافشاری‌اش بر منافع ملی کشورمان که البته در اعتماد به امضای کری نمایان شد و همچنان هم گریبان‌گیر ایران شده، تقدیر کردند. 🔹این هم هنر بزرگی است که تا دیروز همراه با مذاکره‌طلبان باشی و بلافاصله پس از فرمایشات رهبر انقلاب، خود را در مقابل مذاکره‌طلبان تعریف کنی. 🌐 @Rahe_Dialameh
هدایت شده از راه دیالمه
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | وقتی احدیان(دستیار قالیباف) موافق برجام بود! 🌐 @Rahe_Dialameh
15- «سرود» مرد مسلح با پنجۀ پوتین آخرین جنازه را برگرداند. جسد با صورت افتاده بود روی تفنگ داغ و حالا لولۀ تفنگ از صورتش کنده نمی‌شد. از پشت زده بودندش. مسلحین فریبشان داده و دورشان زده بودند؛ از پشت حمله کرده و موفق هم شده بودند. مرد از نقشۀ جنگی خودش راضی بود. دست بلند کرد که بیایند و این آخری را هم ببرند؛ صدای نامفهوم بلندگوی مسجد از نوک گنبد فضا را پر کرد، مثل وقتی که موج‌های رادیو روی هم می‌افتند. کمی طول کشید تا صدا شکل واضحی بگیرد و معلوم شود چیست؛ کسی داشت چیزی می‌خواند: دور از تو اندیشۀ بدان پاینده مانی و جاودان... مرد سر بالا کرد و با چشم دنبال بلندگو گشت. هر نت موسیقی برایش موجی جدید از عصبانیت روی قبلی می‌ساخت و فشار خونش روی آنها موج‌سواری می‌کرد. کلتش را کشید، اما شکل گنبد طوری بود که در برد کلت، بلندگو را نمی‌شد دید. نگاهی به افرادش انداخت. خشکشان زده بود؛ یا به بلندگو نگاه می‌کردند، یا به او. بی‌معطلی به طرف مسجد دوید. اگر خبر به مافوق‌هایش می‌رسید... اصلاً نمی‌خواست به بعدش فکر کند. کلت را مسلح کرد و دوید سمت در مسجد که پشت ساختمان بود. وقتی رسید کسی با چند پرچم سه‌رنگ میله‌دار و بی‌میله از در بیرون می‌آمد. بدون هیچ هشداری به سینه‌اش کوبید و یقه‌اش را گرفت؛ او را به دیوار چسباند و لولۀ اسلحه را گذاشت روی پیشانی‌اش. - می‌خوای همین جا اعدامت کنم مشرک؟ ها؟ ابواسامۀ لعنتی! «ابواسامه» را با عصبانیت و تمسخرآمیز ادا می‌کرد، اما برای ابواسامه چیز مسخره یا خنده‌داری وجود نداشت؛ رنگش پریده بود. دست‌های لرزانش را بالا آورده و پلک‌ها را به شدت روی هم فشار می‌داد. عضلات صورت و بدنش منقبض شده و زانوهایش داشت تا می‌شد. ابواسامه می‌دانست باید همۀ حرف را در اولین کلمه بزند وگرنه کار به دومی نمی‌کشد. زبان سنگ‌شده را با هر جان‌کندنی بود تکان داد تا بگوید: - دَ... دستوره... و وقتی یقه‌اش از قلاب مشت مرد آزاد شد و زیر بار وزن خودش، زانوهایش کاملاً تا شدند، یادش آمد اضافه کند: - ... قربان! هر دو نفس راحتی کشیدند. مرد چند لحظه به کلتش خیره شد و بعد آن را غلاف کرد. کم پیش می‌آمد یک کلمه جان یک نفر را نجات دهد، چه برسد به دو نفر. باز به ابواسامه نگاه کرد. ابواسامه دستپاچه خودش را جمع‌وجور کرد و بی‌تعادل بلند شد. - دستور کی؟ ابواسامه آب دهانش را قورت داد. - قربان! دیشب گفتن... گفتن هرجا رو گرفتین، پرچم‌ها رو جمع کنین. این هم فعلاً پخش بشه... آخه می‌گن از این خاطرۀ خوبی دارن، برای جلب اعتماد و این چیزها... تا بعد یه فکری به حال سرود ملی‌شون بکنیم. مرد هنوز نمی‌فهمید چرا؛ به همین خاطر هم نت‌ها هنوز با تار و پود اعصابش بازی می‌کردند. نگاه همچنان مشکوکش را به ابواسامه دوخت و گفت: - قبلاً هیچ وقت همچین دستوری نداده بودن ابواسامه خاطرجمع توضیح داد: - من هم گفتم؛ گفتن اینها با قبلی‌ها فرق دارن. تاکتیک جدید لازمه. نمی‌دانست چرا اطمینان پیدا نمی‌کند؛ پرسید: - کی تأیید کرده؟ چیز بدی نباشه؟ ترجمه کن خودم ببینم چی می‌گه؟ - قربان من جز اویغوری خودمون، فقط لهجۀ عربی شامی بلدم و یه کمی هم عراقی. این رو نمی‌فهمم. دادن گفتن پخش بشه. https://eitaa.com/sadid_ch/379
15- «سرود» مرد مسلح با پنجۀ پوتین آخرین جنازه را برگرداند. جسد با صورت افتاده بود روی تفنگ داغ و حالا لولۀ تفنگ از صورتش کنده نمی‌شد. از پشت زده بودندش. مسلحین فریبشان داده و دورشان زده بودند؛ از پشت حمله کرده و موفق هم شده بودند. مرد از نقشۀ جنگی خودش راضی بود. دست بلند کرد که بیایند و این آخری را هم ببرند؛ صدای نامفهوم بلندگوی مسجد از نوک گنبد فضا را پر کرد، مثل وقتی که موج‌های رادیو روی هم می‌افتند. کمی طول کشید تا صدا شکل واضحی بگیرد و معلوم شود چیست؛ کسی داشت چیزی می‌خواند: دور از تو اندیشۀ بدان پاینده مانی و جاودان... مرد سر بالا کرد و با چشم دنبال بلندگو گشت. هر نت موسیقی برایش موجی جدید از عصبانیت روی قبلی می‌ساخت و فشار خونش روی آنها موج‌سواری می‌کرد. کلتش را کشید، اما شکل گنبد طوری بود که در برد کلت، بلندگو را نمی‌شد دید. نگاهی به افرادش انداخت. خشکشان زده بود؛ یا به بلندگو نگاه می‌کردند، یا به او. بی‌معطلی به طرف مسجد دوید. اگر خبر به مافوق‌هایش می‌رسید... اصلاً نمی‌خواست به بعدش فکر کند. کلت را مسلح کرد و دوید سمت در مسجد که پشت ساختمان بود. وقتی رسید کسی با چند پرچم سه‌رنگ میله‌دار و بی‌میله از در بیرون می‌آمد. بدون هیچ هشداری به سینه‌اش کوبید و یقه‌اش را گرفت؛ او را به دیوار چسباند و لولۀ اسلحه را گذاشت روی پیشانی‌اش. - می‌خوای همین جا اعدامت کنم مشرک؟ ها؟ ابواسامۀ لعنتی! «ابواسامه» را با عصبانیت و تمسخرآمیز ادا می‌کرد، اما برای ابواسامه چیز مسخره یا خنده‌داری وجود نداشت؛ رنگش پریده بود. دست‌های... https://eitaa.com/sadid_ch/379
فجر ما مقدمه و آغاز هنگامه فرج است، به اذن الله... https://virasty.com/Ehsan_Karami/1739192023386683752