eitaa logo
سدید
129 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.2هزار ویدیو
6 فایل
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ﺍﻱ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ!ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﻭﺍ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ سخن استوار گویید تاملاتی تحلیلی در عالم واقع نگاشته‌های احسان کرمی ارتباط با من: @Ehsan_Karami1 صفحه ویراستی من: https://virasty.com/Ehsan_Karami
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻مواجهه‌‌ی قائمان و قاعدان: در مذمّت اصحاب سکوت 🖊مهدی جمشیدی دوست گرامی، آقای محمدرضا قائمی‌نیک، مرا نقد کرده است: https://eitaa.com/mojtamaona/526 من این نقد را ندیده بودم اما فکر می‌کنم ویراستی اخیرم نیز در دایره و دامنه‌ی این نقد بگنجد. از این جهت، درخور است که به آن بپردازم. ۱. مسأله‌ی ایشان این است که چرا من به استاد پارسانیا تاختم و وی را اهل «سفر» ندانستم. ایشان برای ابطال سخن من، به «سفرهای میان‌شهریِ» استاد پارسانیا استناد کرده است. نمی‌دانم چطور می‌توان چنین معنایی را از «سفر» استنباط کرد. سفری که من به آن اشاره کردم، همان «سفر هویّتی» است که باید در مرحله‌ای از مراحل آن، خَلق را به خدا رسانید؛ یعنی نباید جامعه و عرصه‌ی عمومی را فراموش کرد. از این شهر به آن شهر رفتن، مصداق سفر هویّتی نیست. ذهنیّت اجتماعی از سوی عالَم و اصحاب تجدّد، در حال بلعیده‌شدن است اما واکنش متناسب و متوازنی از سوی بسیاری از بزرگان نمی‌بینیم. این آفت، واقعیّت ندارد؟! ۲. چالش نیز منحصر در مناقشات نظری در نسبت میان فلسفه و علوم اجتماعی نیست، بلکه باید عینیّت اجتماعی را دریافت و وضع هویّتیِ جامعه را تغییر داد. چالش‌هایی که استاد پارسانیا به آنها علاقمند است، در دپارتمان فلسفیِ فرح پهلوی نیز از سوی سیدحسین نصر انجام می‌گرفت؛ چون بی‌خطر و خاموش بودند. این انتزاعیاتِ مطلق و بی‌کرانه، راه به امر اجتماعی نخواهند برد و در نهایت، مدرّسانِ آسوده‌خاطرِ اسفار در حوزه، در محاصره‌‌ی «خَلق تجدّدی» قرار خواهند گرفت و جامعه، به سفر هویّتیِ معکوس و وارونه خواهد رفت. خطر اینجاست. ۳. ایشان از استاد رحیم‌پور سخن گفته. به‌راستی، منطق و مشی و عمل اینان، چه اندازه شبیه رحیم‌پور است؟! هیچ در هیچ. استاد رحیم‌پور در شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز تنهاست. او را در خط مقدّم، تنها نهادند. البته من ادعا نکردم که برای این درد، کاری کردم، بلکه سخنم این بود که چرا بزرگان، کنار کشیده‌اند. ایشان چون در مقام «عینیّت»، شاهد مبطلی ندارد، به سراغ شخصیّت من رفته و مرا اتهام اخلاقی نواخته است که خودخواه و خودمدار و خودبسنده هستم؛ درحالی‌که درد و دغدغه، انقلاب و خواصش بود و نه خود من. باید به کسی که فریاد می‌زند و اعتراض می‌کند، نسبت خلاف اخلاق داد و خود او را نشانه گرفت؟! ۴. آقای قائمی‌نیک نمی‌داند من کتاب «تجدّد از نگاهی دیگر» را همان ماهی که چاپ شد، از شخص استاد کچویان در اتاقش خریدم و پولش را روی میزش نهادم! من وگلین را بیش از یک دهه است که می‌شناسم. کتاب ایشان درباره‌ی فوکو را نیز خوانده‌ام. اما مسأله این است که آن‌هنگام که بر کچویان هجوم آوردند و روایت وی از اغتشاش را برنتابیدند، شاگردانِ دیروز، سکوت کردند و این ناشاگرد، برآشفت و پرچم حمایت از وی برافراشت. در این لحظه‌هاست که صدق و خلوص، رخ می‌نمایاند. ۵. منطق من، تکفیر نیست؛ بلکه نوشتن و مباحثه و مناظره است. دیده‌اید و دیده‌اند که در اغتشاش اخیر که زبان‌های بسیاری بسته شده بود، چه کسی و کسانی، در معرکه‌ی نزاع هویّتی بودند و صراحت و شفافیّت به خرج دادند و از خطوط قرمز فرهنگی، دفاع کردند. آن‌همه استدلال و برهان و روایت‌گری را به تکفیر، ترجمه‌کردن، اندک نسبتی با حقیقت ندارد. محافظه‌کاری و مصلحت‌اندیشی دوستان، آنان را برانگیخته تا «قاطعیّت انقلابی» را تکفیر بخوانند. با معیار و مناط اینان، باید روی کاغذ بر تجدّد تاخت و در عینیّت، بر مدار مدارات حرکت کرد. من تکفیری نیستم ولی اینان، سخت گرفتار محافظه‌کاری و انفعال هستند. ۶. نیک می‌دانم که قلمِ قائم من، مخالف‌ساز است و علیه من، جبهه‌ می‌آفریند، اما چه کنم نباید حقیقت را نهفته نگاه دارم و مجال بدهم که هویّتِ اینجایی را سیلاب تجدّد تحمیلی، با خود ببرد. من رسم خاموشی و محافظه‌کاری و انفعال و هراس نمی‌دانم و به انتزاعیات بی‌خاصیّت و بریده از عینیّت، دلخوش نمی‌کنم. تجربه‌ی اغتشاش اخیر نشان داد که بسیاری از بزرگان انقلاب، گرفتار مرعوبیّت شده‌اند و «جلسه‌ی مَدرسی» را بر «جهاد تبیین» ترجیح داده‌اند. شورای عالی انقلاب فرهنگی، مدت‌هاست که در بستر احتضار افتاده است. هویّت در متن امر اجتماعی، به راه خویش می‌رود و این شورا نیز سرگرم بوروکراسی است.‌ به مداخلات سیاستی و عینیّت اجتماعی بنگرید تا دریابید که شورا در اغماست. شورا این‌چنین است، چون اعضایش آن‌چنان هستند که گفته شد. من فقط در بیان و اظهار این روایت، تنها هستم اما معتقدان و قائلان به آن در میان سرآمدان و نخبگان، کم نیستند. باید به این رکود تدبیری و سستی کنشی، پایان داد. با این حکمرانیِ رقیق و نیم‌بند در حوزۀ فرهنگ، تحوّلی رقم نخواهد خورد و انقلاب فرهنگی، همچنان به صورت یک آرمان معلّق خواهد ماند. این تحرّکات ناچیز و حداقلی را باید با بیش‌فعّالیِ تمدّن تجدّدی مقایسه کرد. https://eitaa.com/mahdi_jamshidi60
ظاهر امر این است که مفهوم نظام در ایران یک اشتراک لفظی است: برای انقلابیون نظام ساختاری است که امر ولی در آن مطاع و ساری و‌ جاری است و‌ مبنای همه تصمیمات و اعمال شرع اسلام است. اما برای سران قوا و سران چپ و راست، نظام همان ائتلاف میان خودشان بدون رعایت امر ولی فقیه است. https://virasty.com/Ehsan_Karami/1737915017739265932
11- «آغاز سرما» دختر با موهای بافته شده عسلی، ناله‌کنان، چنگ زده به دامن مادرش. چیزی را درون مشتش قایم کرده. مادر با دست‌های لرزان و به سرعت در جعبه را باز می‌کند. لباس‌های گرم دختر را می‌چپاند توی ساک بعد جعبه گردنبند و خلخال عروسی‌اش و لباس‌های خودش. بالاپوش یادگاری همسرش را برای پسر برمی‌دارد. نگاهش به قفطان هدیه همسرش می افتد؛ می‌خواهد آن را بردارد اما پشیمان می‌شود. صدای بوق وانت می‌آید. دختر جیغ می‌کشد. مادر قابلمه، قاشق، چند بشقاب و کمی مواد غذایی را در سبد جا می‌دهد. عمو بوق می‌زند. پدربزرگ با دشداشه بلند مشکی و چفیه چهارخانه قرمز، چند زیرانداز و پتو و مقداری وسایل ضروری جمع می‌کند. عمو، پشت فرمان وانت، مدام دستش را روی بوق می‌گذارد. دختر گریه می‌کند. پسر طناب دلو را رها می‌کند توی چاه. پدربزرگ وسایل را می‌اندازد ته وانت. بعد دبه‌ها را می‌آورد و دلو را می‌کشد بالا و آب را خالی می‌کند توی دبه‌ها. عمو داد می‌زند: - بدوین، زود باشین؛ وقت تنگه. مادر قابلمه‌ها و ساک را می‌اندازد پشت وانت. دختر همچنان دامن مادرش را گرفته و گریه می‌کند. مادر او را بغل می‌کند و می‌نشیند روی صندلی جلو. بعد نگاهش به صورت دختر می‌افتد. کنار لب‌ها و بینی و چشمش تبخال زده. عمو گفته بود دیروز مسلحین خانه‌اش را در روستای بالا آتش زده‌اند. صفحات خورشیدی را از جا کنده و تراکتورش را با خودشان برده‌اند. دختر از صبح یک لحظه هم گریه‌اش قطع نشده. عمو عصبی فریاد می‌زند: - چکار می‌کنین آخه، می‌خوریم به شب. بوق،بوق،بوق... پسر می‌پرد پشت وانت و پدربزرگ دبه‌های آب را می‌دهد دستش. دختر جیغ می‌زند: - جدي! جدي! پدربزرگ خودش را می‌کشد بالا. پسر با کف دست می‌زند به شیشه. وانت از جا کنده می‌شود. غبار پشت سر وانت قد می‌کشد. دختر کف دستش را باز می‌کند و بعد مشتش را محکم‌تر می بندد و فشار می‌دهد. پدربزرگ زل می‌زند به وسعت درخت‌های زیتون پربار و آماده برداشت، به ردیف دبه‌های خالی که قرار بود پر از روغن زیتون شوند. به درخت‌های بادام و پسته که فصل چیدنشان نزدیک بود. به تراکتور کنار زمین. مادر برمی گردد و به پشت سر نگاه می‌کند. چشمش به تنور گلی کنار زمین می‌افتد، تصویر پختن نان مناقیش و عطر آویشن و کنجد از ذهنش می‌گذرد. به مزار همسرش فکر می‌کند. به روزی که خبر شهادتش را در جنگ با داعش آوردند. پسر در خیالش نردبان چوبی را می‌کارد میان شاخه‌های درهم تنیده زیتون. می‌رود بالا و چنگک را می‌اندازد به جان شاخه‌ها. زیتون‌ها دانه‌دانه می‌بارند روی پارچه زیر درخت. دختر کف دست‌ها را زیر باران زیتون گرفته. دانه‌ها از کف دستش قل می‌خورند. همه تصویرها در غبار، رنگ می‌بازند. حمص با باغ‌های انگور و گردو و مزارع پنبه‌اش دور و دورتر می‌شود. خورشید در نور کم‌جان غروب غرق می‌شود. دختر چسبیده به ‌مادر و خوابش برده. خواب، قوت مشتش را گرفته، انگشتهایش آرام باز می شوند. دانه زیتون از کف دستش قل می‌خورد و در تاریکی و سیاهی گم می شود. وانت هنگام شب به هرمل می‌رسد. دختر از سرما می‌لرزد. سرما تازه آغاز شده. https://eitaa.com/sadid_ch/368
11- «آغاز سرما» دختر با موهای بافته شده عسلی، ناله‌کنان، چنگ زده به دامن مادرش. چیزی را درون مشتش قایم کرده. مادر با دست‌های لرزان و به سرعت در جعبه را باز می‌کند. لباس‌های گرم دختر را می‌چپاند توی ساک بعد جعبه گردنبند و خلخال عروسی‌اش و لباس‌های خودش. از اینجا بخوانید: https://eitaa.com/sadid_ch/368
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 نظری واقع‌گرایانه به تاریخ ۳۰۰ ساله ایران. آیا جمهوری اسلامی و رهبری علت مشکلات هستند؟ آیا ایران کنونی موفق بوده است یا خیر؟ https://eitaa.com/sadid_ch/370
12- «آوار» شکستنش را دیدم. صدای خرد شدن غرورش از فرو ریختن دیوار صوتی گوش‌خراش‌تر است. خانه‌مان در عرض چند ثانیه آوار شد. با اصرار خودش آمدیم در جشن پیروزی همراه مردم باشیم. هر روز برایمان از دانشگاه خبر میاورد. می‌گفت رئیس جمهور راه و چاه کشورداری نمی‌داند. آمار گرسنگی و ویرانی‌های بعد از جنگ با تکفیری‌ها را سال به سال می‌شمرد و از تحولاتی که باید ایجاد می‌شد حرف می‌زد. از نظر اساتید و دانشجوها درمورد تغییر نظام و رئیس جمهور می‌گفت و دلایل‌شان را منطقی می‌دانست. توضیح می‌داد دوستان خارجی ما قصد آسیب زدن به مردم را ندارند. از دنیای بدون سلاح و ارتش، با شور و هیجان حرف می‌زد و می‌گفت آدمیزاد زبان دارد تا مسائل را با گفت‌وگو حل کند. کشتار و گسترش قلمرو را مختص حیوانات می‌دانست. دل مهربانش پر از همدردی با مردمی بود که برای چند قرص نان باید رنج صف‌های طولانی و ذلت معرفی‌نامه را به جان می‌خریدند... حالا چشم‌هایش پلک‌ها را تا منتهای ممکن عقب رانده‌اند. همسر مهربانم با خانه‌‌ام آوار شد. کودکانم بهت‌زده‌اند. زبان پسرم بند آمده، شعله‌های سوختن خانه در سیاهی چشم‌های دخترکم آتش‌بازی راه انداخته است. تنگنای سینه‌ام جائی برای تپش‌های قلب گر گرفته‌ام ندارد، پاهایم سنگین و کرخت‌اند. بمباران هوایی اولین هدیۀ دوستان خارجی و عزیزمان در شب جشن آزادی است. https://eitaa.com/sadid_ch/371
13- «باستی هیلز» بوق این قدر نزدیک بود که گفتم تمومه؛شیرجه زدم تو پیاده‌رو. هیچی نمیشد، ساق و مچ رو می‌گرفت؛از جفت پا علیل! گوشی رفت تو جوب؛با سینه محکم خوردم رو موزاییک‌ها،کفش یه عابر رو ماچ کردم.برگشتم نگاه کردم؛ مردم همه مونده بودن چی شده. تو بعضی چشم‌ها خنده بود، اما نه رو هیچ لبی. می‌دونستن حالا که دیگه پلیس و نیرو انتظامی از در کلانتریشون بیرون نمیان، خنده یعنی چی. یه مرسدس آخرین مدل سفید واستاده بود کنار جدول. پارکِ پارک؛شیشه دودی‌ِ مشکی؛نمیدیدم کی توشه. یه دستی از شیشۀ شاگرد اومده بود بیرون،هی به من اشاره می‌کرد،هی با کف دست می‌کوبید بغل در. بزغاله داشت من رو مسخره می کرد. یکی دو بار دیگه هم بوق زد،چراغ زد. بد ضایع شده بودم،تندی پا شدم. با دم شیر هم بازی؟کَمَری باهام نبود؛ ضامن‌دار رو کشیدم؛ پریدم تو خیابون که راننده‌ش رو بیارم پایین. در رو که واکردم لولۀ اسلحه تو صورتم بود. - هوووو... تند می‌ری عمویی!پیاده شو با هم بریم. سیروس بود،رو صندلی شاگرد، ژ۳ به دست. صداش رو کلفت کرده بود، مسخره بازی درمی‌آورد. وحید پشت فرمون بود. - هه هه!... این که پیاده است بدبخت فلک زده، تازه باید سوار شه. چشمم افتاد به کمری تو کمربندش. دیده بودم اسلحه دارن، اما دیگه نه اینجوری. شوخی ترسناکی بود. نه می‌شد بزنم، نه بی‌خیال شم. - خیــــــــلی نامردین عوضی‌ها! - اُه اُه چه بهش هم برخورده. جوش نزن شیرت خشک می‌شه... هه هه هه هه... - بیا خره، قهر نکن حالا، عوضش یه خبر خوب برات داریم. بیا بالا. - گم شین بابا. در رو کوبیدم، صدای فحش و متلک و خندۀ قاطی، تو ماشین حبس شد. رفتم گوشی رو از تو جوب درآوردم. صفحه و گلس خرد شده بود، ولی گفتم شاید فقط سیم‌کارتش سالم باشه. داشتم می‌رفتم که صدای بوق‌بوق ماشین دوباره بلند شد. برگشتم داد زدم: - دیگه چه مرگتونه دلقک‌ها؟ دیدم وحید چراغ داخل رو روشن کرده، دستش رو از شیشه آورده بیرون داره به ماشین اشاره می‌کنه. باز داد زدم: - ها؟ چیه؟ دو بار پشت سر هم چراغ زد؛ گاز رو چسبوند. صدای بم غرش موتور و اگزوز همه رو برگردوند سمت ما. تازه متوجه مرسدس شدم. وحید و یه همچین ماشینی؟ چه جوری آخه؟ یه لحظه چشمم رفت رو جا پنجۀ خونی روی کاپوت، درست بالای آرم مرسدس. گفتم یعنی خریده که براش قربونی کرده باشه؟ دوباره یه بوق زد. نگاش کردم؛ با حرکت دست و سر پرسید: چیه؟ کجایی؟ بعد اشاره داد بپرم بالا و یه چشمک زد. دلخوری خرابی گوشی و ضایع شدن جلوی مردم هنوز تو دلم بود، ولی تو کَتم نمیرفت وحید همچی چیزی خریده باشه. سوار شدم ببینم چی به چیه: - نامردها گوشیم به فنا رفت... شماره‌هام... - غصه‌ش رو نخور. بهتر از گوشی برات دارم رِفیق. - چیه؟ گنج پیدا کردی، بانک زدی، یا چی؟ - هه هه... سلامت باشی داداش. چاکّرتم، ایشالا به همین زودی پورشۀ شما رو هم سوار شیم... آره... - خیلی خب بابا مبارکه؛ آخه بهت نمیاد؛ تو پراید اسقاطی هم نمی‌تونستی بخری، چه برسه به این... - کجا بودی از همه جا بی‌خبری؟ - بی‌خبر از چی؟ وحید راه افتاد. پرسید: - کجا می‌رفتی حالا؟ - هیچی، همین جوری... نگفتی چند خریدی؟ چه جوری؟ تو آینه نگام کرد. گفت: - به قیمت یه ژ۳ تمیز، یه خشاب پر. پیش پاتون باستی هیلز بودیم؛ سوغات آوردیم. آره... از بین صندلی‌های جلو یه نگاه به ژ۳ دست سیروس کردم. اشاره کردم که یعنی «با همین؟» سیروس اسلحه رو با افتخار برد بالا. - پس اون جا پنجۀ رو کاپوتت چیه؟ - بریز دور این خرافات ننه‌بزرگ‌ها رو... نظرقربونی... مسخره... سیروس گفت: - صاحاب قبلیش راضی نمی‌شد. نشوندیمش همون جلو، رو آسفالت. گفتیم با ماشین یا با ژ۳؟ - خلاصش کردین؟ - خشن شدی امشب! ضامن‌دار می‌کِشی، صاب ماشین می‌کُشی. ما فقط... وانمود کرد با قنداق اسلحه کسی رو می‌زنه. - راضیش کردیم... فقط بعدش دیگه نمی‌تونست بگه راضی، می‌گفت راثی... باز جفتی خندیدن. - باستی هیلز؟ قحطی جا بود آخه؟ اونها همه مایه‌دارن، محل مولتی تیلیاردرهاست، آدم دارن، وکیل دارن، صب نشده می‌گیرنتون. - همینه که همیشه ته صفی. آخه تا کی خرده‌کاری و دعوا و نَسَق‌گیری؟ یه کم بزرگ فکر کن. ببین! اونجا اولش هم غیر خودشون رو راه نمی‌دادن؛ در و دروازه گذاشته بودن، محله رو بسته بودن. دوست ندارن تنه‌شون به تن کسی بخوره، پلیس که دیگه هیچی، بخواد بره بگه اینجا چرا پارتیه، اونجا چرا فلان. حالا چی... برن شکایت کنن به همون پلیسه؟ سیروس برگشت رو به من. پرسید: - تو همین شلوغی‌ها، خودت چندتا دوربین پلیس رو ناکار کردی؟ کم‌کم داشتم می‌فهمیدم. سیروس فهمید که فهمیدم، یه اشاره به من کرد و به وحید گفت: - افتاد. بلندبلند به خودم گفتم: - مایه‌دارِ... شاکیِ... بی‌دوربین... این دفعه با صدای خندۀ وحید و سیروس من هم خندیدم. وحید پیچید چپ؛ پرسید: -خونه، دوردور یا... باستی هیلز؟ - سیروس! داداش بده ببینم این تفنگت رو. https://eitaa.com/sadid_ch/372
13- «باستی هیلز» بوق این قدر نزدیک بود که گفتم تمومه؛شیرجه زدم تو پیاده‌رو. هیچی نمیشد، ساق و مچ رو می‌گرفت؛از جفت پا علیل! گوشی رفت تو جوب؛با سینه محکم خوردم رو موزاییک‌ها،کفش یه عابر رو ماچ کردم.برگشتم نگاه کردم؛ مردم همه مونده بودن چی شده. تو بعضی چشم‌ها خنده بود، اما نه رو هیچ لبی. می‌دونستن حالا که دیگه پلیس و نیرو انتظامی از در کلانتریشون بیرون نمیان، خنده یعنی چی. یه مرسدس آخرین مدل سفید واستاده بود کنار جدول. پارکِ پارک؛شیشه دودی‌ِ مشکی؛نمیدیدم کی توشه. یه دستی از شیشۀ شاگرد اومده بود بیرون،هی به من اشاره می‌کرد،هی با کف دست می‌کوبید بغل در. بزغاله داشت من رو مسخره می کرد. یکی دو بار دیگه هم بوق زد،چراغ زد. بد ضایع شده بودم،تندی پا شدم. با دم شیر هم بازی؟کَمَری باهام نبود؛ ضامن‌دار رو کشیدم؛ پریدم تو خیابون که راننده‌ش رو بیارم پایین. در رو که واکردم لولۀ اسلحه تو صورتم بود. - هوووو... تند می‌ری عمویی!پیاده شو با هم بریم. سیروس بود،رو صندلی شاگرد، ژ۳ به دست. صداش رو کلفت کرده بود، مسخره بازی درمی‌آورد. وحید پشت فرمون بود. - هه هه!... این که پیاده است بدبخت فلک زده، تازه باید سوار شه. چشمم افتاد به کمری تو کمربندش. دیده بودم اسلحه دارن، اما دیگه نه اینجوری. شوخی ترسناکی بود. نه می‌شد بزنم، نه بی‌خیال شم. - خیــــــــلی نامردین عوضی‌ها! - اُه اُه چه بهش هم برخورده. جوش نزن شیرت خشک می‌شه... هه هه هه هه... - بیا خره، قهر نکن حالا، عوضش یه خبر خوب برات داریم. بیا بالا. - گم شین بابا... داستانک را از اینجا بخوانید: https://eitaa.com/sadid_ch/372
14- «سمیر» سمیر چهار زانو نشسته روی پل، چانه‌اش را چسبانده به نرده‌ها، چشم در چشم شهر، تمام شهر در دایره مردمک چشمانش جا می‌شود. به خیالش اگر این مردمک بسته شود تمام خاطرات از بین می‌رود. به یاد می‌آورد خاطرات روستای سرسبزشان و چشمان خندان سلما یا پارک‌ها و کافه‌‌بارهای شهر... آن روز قبل از اینکه تلفنش زنگ بخورد، سمیر زل زده بود به تکه‌های یخ توی لیوان، دلش همچون خنکای آبمیوه روی میز بود. موسیقی شاد عربی فضای کافه را پر کرده، چند دختر و پسر در فضای بین صندلی‌ها پیک آزادی سر کشیده بودند. صدای تق‌وتق توپ بیلیارد از مغازه کنار شنیده شده‌بود. مردم پشت پنجره، همه شاد بودند. پرچم‌های سه‌رنگ سه‌ستاره در دست‌ها تکان خورده، مردم تا کمر از ماشین‌ها بیرون آمده و علامت پیروزی نشان داده بودند. باد تصویر پاره بشار اسد را روی دیوار لغزانده‌ بود. حالا اشک‌ها قطره‌قطره نرده‌های زنگ‌زده را خیس می‌کنند. چراغ‌های شهر در خیسی آنها همچون تصویرهایی درهم‌برهم تاب‌ می‌خورند. ماشینی بوق‌زنان باسرعت از روی پل عبور می‌کند. بعد از زنگ تلفن، جملات ابوسلام از پشت خط، سمیر را از فضای کافه کنده و پرتش کرده‌ بود در ناکجای هستی. او را برده‌ بود به لحظه‌ای تهی از وجود و پر از هوایی همچون ذرات گداخته. ذراتی که تمام درونش را ذوب کرده‌بودند. تمام مسیر دمشق تا روستا را با نفس‌های تند و سنگین دویده بود. در ترافیکی سنگین و در میان شور و شادی. از میان مردانی سینی‌به‌دست در حال پخش شیرینی، سکندری خورده بود. روی پل، موج تصویرها در اشک، شباهت زیادی به امواج مشکی موهای سلما دارد. نیرویی غریب سمیر را به ایستادن تشویق می‌کند. می‌ایستد، پنجه می‌کشد به نرده‌ها. ابو سلام گفته بود: - امشب نیا روستا! خطرناکه؛ مردان مسلح نقابدار اینجان، بذار تو روشنی هوا بیا. دم صبح رسیده بود روستا. دست به دیوار و خمیده‌کمر، پدرش را دیده‌ بود که در ورودی خانه روی پله خونین افتاده. برادرش مثل جنین در خودش فرو رفته و خونش تمام حیاط را پرکرده بود. خودش را رسانده‌ بود به داخل اتاق. تنها دیوارها یاری‌اش داده بودند تا زمین نخورد. مادر تکیه‌ داده‌ بود به میز آهنی و خون تمام فرش‌ها را گرفته بود. یک آن گدازه‌های درونش فوران کرده و آتش درونش شعله کشیده بود. تمام اتاق‌ها را دنبال سلما گشته، راه‌پله را به امید پیدا کردنش بالا رفته بود اما خبری نبود. با سرعت به سمت طویله رفته آنجا هم ندیده بودش. بعد دویده بود بیرون. ابوسلام را دیده بود که دست‌روی‌سر، کنار دیوار چمباتمه زده بود. سمیر زل زده بود توی چشم‌هایش. ابوسلام نگاهش را دزدیده بود. - سلما کجاست؟ ابوسلام طفره رفته بود. سمیر با صدای پر از بغض و فریاد، پیراهن ابوسلام را چسبیده و دوباره سؤالش را تکرار کرده بود. ابوسلام خواسته بود خودش را از دست‌های قدرتمند سمیر رها کند. سمیر او را چسبانده بود به دیوار - تو را جان سلامت، بگو سلما کجاست؟ سلام کنار در ایستاده، آرام گفته بود: - من دیدمش. سمیر دویده بود سمت او. سلام بریده گفته بود: - بردنش. ابوسلام دویده و سلام را هل داده بود تا ادامه حرفش را به زبان نیاورد. سمیر ابوسلام را پرت کرده بود طرفی و با سلام رخ‌به‌رخ شده بود. سلام بدون اینکه نگاهش کند گفته بود: - من دیدم؛ دستش رو بستن و سوار ماشینش کردن. موهاش پریشون بود و جیغ می‌زد. بعد با قنداق اسلحه زدن پرتش کردن ته ماشین. فقط اون نبود سمیر! چندتا دختر دیگه هم بودن. سمیر دیگر هیچ نشنیده و هیچ ندیده بود. تلوتلو خوران راه افتاده بود. نیمه‌شب رسیده بود کنار پل بلند بعد از روستا. حالا ایستاده مصمم، اشک‌ها را پاک می‌کرد. آخرین تصویر سلما در پشت پلکش حک شده است؛ با موهای مشکی براق، پریشان و جیغ زنان. سمیر به ارتفاع پل نگاه می‌کند و چراغ‌های شهر که حالا همچون شعله‌هایی در نگاهش نشسته‌اند. حس می‌کند حجمش روی زمین، سنگین‌ترین حجم دنیاست. نرده‌ها را می گیرد و بالا می‌رود. بعد خودش را رها می‌کند میان ذرات هوا که همچون ذرات گداخته و معلق هستند. https://eitaa.com/sadid_ch/374
14- «سمیر» سمیر چهار زانو نشسته روی پل، چانه‌اش را چسبانده به نرده‌ها، چشم در چشم شهر، تمام شهر در دایره مردمک چشمانش جا می‌شود. به خیالش اگر این مردمک بسته شود تمام خاطرات از بین می‌رود. به یاد می‌آورد خاطرات روستای سرسبزشان و چشمان خندان سلما یا پارک‌ها و کافه‌‌بارهای شهر... آن روز قبل از اینکه تلفنش زنگ بخورد، سمیر زل زده بود به تکه‌های یخ توی لیوان، دلش همچون خنکای آبمیوه روی میز بود. موسیقی شاد عربی فضای کافه را پر کرده، چند دختر و پسر در فضای بین صندلی‌ها پیک آزادی سر کشیده بودند. صدای تق‌وتق توپ بیلیارد از مغازه کنار شنیده شده‌بود. مردم پشت پنجره، همه شاد بودند. پرچم‌های سه‌رنگ سه‌ستاره در دست‌ها تکان خورده، مردم تا کمر از ماشین‌ها بیرون آمده و علامت پیروزی نشان داده بودند. باد تصویر پاره بشار اسد را روی دیوار لغزانده‌ بود. حالا اشک‌ها قطره‌قطره نرده‌های زنگ‌زده را خیس می‌کنند. چراغ‌های شهر در خیسی آنها همچون تصویرهایی درهم‌برهم تاب‌ می‌خورند. ماشینی بوق‌زنان باسرعت از روی پل عبور می‌کند. بعد از زنگ تلفن، جملات ابوسلام از پشت خط، سمیر را از فضای کافه کنده و پرتش کرده‌ بود در ناکجای هستی. او را برده‌ بود به لحظه‌ای تهی از وجود و پر از هوایی همچون ذرات گداخته. ذراتی که تمام درونش را ذوب کرده‌بودند. تمام مسیر دمشق تا روستا را با نفس‌های تند و سنگین دویده بود. در ترافیکی سنگین و در میان شور و شادی. از میان مردانی سینی‌به‌دست در حال پخش شیرینی، سکندری خورده بود. روی پل، موج تصویرها در اشک، شباهت زیادی ب... . https://eitaa.com/sadid_ch/374
هدایت شده از راه دیالمه
🔻واکنش مالک شریعتی به مهمل‌بافی مشاور روحانی در تحریف سخنان رهبر انقلاب 🌐 @Rahe_Dialameh
هدایت شده از راه دیالمه
🔹پس از آنکه رهبر انقلاب، جور آقایان خفته اصولگرا را کشیدند و به صورت صریح و شفاف، چرایی هوشمندانه نبودن مذاکره با آمریکا را تشریح کردند، حالا همان‌هایی که تا دیروز روزه سکوت گرفته بودند و حتی بر طبل مذاکره می‌کوبیدند، علم تبیین دلایل عدم مذاکره با آمریکا را بلند کرده‌اند. 🔹مثلا قرار است که محمدسعید احدیان دستیار قالیباف، موضوع تجربه نگاری مذاکره با آمریکا را به بحث بگذارد. 🔹مثلا از تجربه تقدیر‌های پی در پی از ظریف و تیم مذاکره کننده روحانی که خسارت محض برجام را به کشور تحمیل کرد صحبت کند. 🔹یا برای بقیه تشریح کند که چگونه در حالی که «هیچ اطلاع دقیقی از متن مذاکرات» نبود، به همراه دیگر خبرگان سیاست خارجی مثل فریدالدین حداد عادل، امیرابراهیم رسولی و یا سعید آجرلو، با صدور بیانیه‌ای، از کوشش‌های خستگی ناپذیر ظریف(!) و پافشاری‌اش بر منافع ملی کشورمان که البته در اعتماد به امضای کری نمایان شد و همچنان هم گریبان‌گیر ایران شده، تقدیر کردند. 🔹این هم هنر بزرگی است که تا دیروز همراه با مذاکره‌طلبان باشی و بلافاصله پس از فرمایشات رهبر انقلاب، خود را در مقابل مذاکره‌طلبان تعریف کنی. 🌐 @Rahe_Dialameh