هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
به نمازجماعت نرسیدم. فرادی خوندم. اللهاکبر رو که گفتم شروع کردن به چای پخشکردن. وسطهای سوره حمد گفتم نکنه ببینه من تو نمازم بهم تعارف نکنه و بره؟ آخرِ سوره که رسیدم چای رو جلوم گذاشت. اولِ سوره توحید گفتم چرا قند نذاشت؟ تو رکوع دیدم نفر بعدی دو تا حبه قند گذاشت کنارش. سرم رو که از سجده آوردم بالا گفتم نکنه فرشها رو دیر به دیر بشورن قنده جورابی شده باشه؟ مادرم اگه اینجا بود میکشتتون! تو اول سورهی حمدِ رکعت دوم گفتم نکنه تا نماز تموم بشه چای سرد بشه؟ بعد با خودم گفتم نه بابا نهایتاً میری آبدارخونه صادقانه ماجرا رو توضیح میدی، یکی دیگه بهت میدن دیگه. درباره قند و فرش و جوراب هم چیزی نمیگی که ناراحت نشن و لج نکنن.
نماز که تموم شد یکی دو دقیقه خیره بودم به چایی. سرد بودنش برام مهم نبود. قندهاش هم همینطور. داشتم فکر میکردم شیطون با یه چای و دو تا حبه قند چطور نمازم رو ازم گرفت..
@ir_tavabin
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هعییی آقا سید💔
این فقط کرونا بود ، چقدر خدمت کردی شما..