صالحین تنها مسیر
#نمنم_عشق #قسمت_پنجاه_و_یک یاسر بیچاره چقدر خوشحال شد …یه هفته اس ازدواج کردیم ولی این بچه انگار
#نمنم_عشق
#قسمت_پنجاه_و_دو
یاسر
لبخندآرومی زدم و ازسرجام بلندشدم و گوشیم رو ازجیبم خارج کردم و با سرهنگ تماس گرفتم و ماجرا رو شرح دادم…
قراربراین شد که تا چنددقیقه ی دیگه بچه های انگشت نگاری و لابراتوار رو اعزام کنن اینجا…
وارد اتاق شدم و به دیوار زل زدم…
دیواری که باخون روش نوشته شده بود…
«Welcome to the game»
انگارزیادی سکوت کردم…
شماره اش رو گرفتم…بابوق دوم برداشت..
+جانم پسرم….
_به منم رحم نمیکنی نه؟
+چی میگی؟جای سلامته؟
_بهت گفته بودم که پای نیلا یکباردیگه توی زندگیم بازبشه قیدهمتونومیزنم…نگفتم؟
+بله گفته بودی…درضمن خودت خوب میدونی که من بااون دختره ی بدذات الان دشمنم…
_غزال من پسرتم،اون زیردستای احمقت نیستم که ندونم کی به کیه توی این تشکیلات..اگه اون عقربه توام خرچنگی…
باهم تفاوتی ندارین..بهش بگو باردیگه به خونه ی من نزدیک بشه و ازین تهدیدا روی درودیواربنویسه و بخواد نقشه های من رو خراب کنه کاری میکنم بره اون دنیا وردل باباجونش…متوجه؟
+اوکی…توام حواست باشه…پسرمن بودن دلیل بر پیچوندن و زیرآبی رفتنات نیست،امیدوارم بیشتر توی جلسات ببینمت.بای
و تماس روقطع کرد…
همون لحظه صدای آیفن اومد…
بچه های انگشت نگاری بودن…
دررو بازکردم ..یادم اومد مهسو روی کاناپه خوابیده…
بازهم تبدیل شدم به یه پسربچه ی دبیرستانی…
ای خدا چرا توهمش خوابی مهسو…
بلندش کردم و بردم توی اتاق خودم خوابوندم…
زنگ واحد زده شد …به سمت دررفتم و بازش کردم و با بچه های انگشت نگاری و لابراتوار سلام کردم…
#بگذارکهدلحلبکندمسألههارا….
✍نویسنده: محیا موسوی
🍃کپی با ذکر صلوات...🌈
.*°•❤️❤️🔥⃝⃡✨💕❥•°*.
.....◍⃟💖.....🌊⃟💙¦••