eitaa logo
•|صَمْت|•
220 دنبال‌کننده
576 عکس
127 ویدیو
5 فایل
صَمْت، سکوتی پر معنا چاهِ من است. و کاش یوسفی مصطفی‌ از آن سربرآورد، نه مغروقی مطرود! @Nazdikim69
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا عاشق ام؟ چون هزار حرف و درد دل و غم و فریاد رو می‌تونی با اون بیت محزون بیرون بریزی بدون اینکه نگران کلماتی باشی که قراره دردت رو شرح بدن... بدون اینکه کسی بفهمه داری از چی و کدوم بخش شکسته قلبت حرف میزنی بدون توضیح بدون شرح...
گاهی دلم پر می‌کشه هم سن و سال نویسنده این متن باشم... همونی که تو تجمع اومد بهم دادش و گفت: سلام خاله، ما میخوایم به نیت دانش آموزای میناب که شهید شدن ی عالمه صلوات بفرستیم. سهم شما صد تاست. دوست دارید شماهم توش شریک باشید؟^^ با همه محبت و شاید... حسرتم نگاهش کردم و گفتم آره خاله... خیلی دوستْ دارم....
•|صَمْت|•
گاهی دلم پر می‌کشه هم سن و سال نویسنده این متن باشم... همونی که تو تجمع اومد بهم دادش و گفت: سلام خ
روسری مشکیشو تا بالای ابروهاش کشیده بود جلو و صورتشو با چفیه سفید بسته بود.. فقط چشم هاش رو می‌دیدم... چشم هایش خیلی قشنگشو که از شوق کاری که داشت میکرد برق میزد. با دوتا از دوستاش مشغول پخش این برگه ها بودن... اونا هم خوب برای کارشون تلاش می‌کردن اما... ذوق چشم ها و هیجان دل و عمق باوری که این دختر به کاری که داشت انجام میداد داشت... یک چیز دیگه بود....
•|صَمْت|•
روسری مشکیشو تا بالای ابروهاش کشیده بود جلو و صورتشو با چفیه سفید بسته بود.. فقط چشم هاش رو می‌دیدم
چیزی که باعث شد تا وقتی اون اطراف بود چشم ازش بر ندارم... شاید ۱۰_۱۱ سالش بود از هیجان و شوق صداش و شاید رو پا نایستادنش معلوم بود دختر شیطونیه... از اون شیطون های بلایی که دوست دارن ذوق و شیطنتشونو خرج کاری و چیزی کنن که خدا دوست داره...
•|صَمْت|•
سال ۹۶ بود آن روز عصر هوا خیلی گرفته بود. در خانه تنها بود. از یکی از آزاد شده ها شنید و دلش سخت...
سال ۹۲ بود تابستان شده بود و هزار نقشه و آرزو در دلش می‌پروراند... بین درگاه در اتاق نشسته بود طبق معمول این روز ها درحال چک و چانه زدن با خانواده بود: «مگه من چمه؟ چی میشه اگه برم؟ آخه مسجد که سه تا کوچه بالاتر از خونمونه... خیلی دور نیست که... مامان خواهش میکنم... توروخدا اجازه بده دیگه... قول میدم همین ی دونه جارو برم... اونا هفته ای دوبار برگزار میکنن اصلا من فقط هفته ای یک بارشو میرم همه دوستام کلاس زبان و باشگاه و... میرن...مدام خونه همدیگه میرن... باهم کتابخونه میرن... من اصلا اونارو نمیخوام... ولی مسجد که خونه خداست و جای خوبیه... بذار دیگه... همین یدونه فقط...... » اما باز هم همان جواب را نمی‌شنید: « نمیشود» و باز هم سخت جلو اشک هایش را می‌گرفت و البته گاهی هم از دستش در می‌رفت... کارش شده بود مدام غر زدن به اینکه چرا نه؟ کوتاه هم نمیآمد... مثل خانواده اش... هردو هم را عاصی می‌کردند... سال اولی بود که در مسجد محل، خانم جوانی زحمتِ حلقه صالحین دختران دبستانی محله را به دوش کشیده بود. خانم چراغی که حالا برای همه این دختر ها شده بود «الهه ی مهربانی» به آنها قرائت قرآن آموزش میداد و حرف های قشنگ میزد... شوق برانگیز ترین قسمت آن روز بازی آخر کار بود. بازی ای که خانم چراغی خلق کرده بود تا بشود از فضای بزرگ مسجد بهترین استفاده را برد. بچها رو به دیوار بشوند، چشمشان را بگیرند و بلند بلند شعر بخوانند. در همین موقع خانم عزیزشان قند را بلند پرتاب کند در فضای باز مسجد. و وقتی اعلام کرد بچها مسابقه بگذارند که هرکسی زودتر قند را پیدا کند، برنده شده... آخر سر هم همه پول هایشان را روی هم می‌گذاشتند و یک نفر مسئول خریدن بستنی میشد. و چقدر آن بستی شیرین تر از بقیه بستنی ها بود... بستنی که ای که فقط سه بار سهم دختر ما شد... حرف های قشنگی که قشنگی اش برای همان سه بار بود... قند بازی ای که زود به پایان رسید... این دخترک کلاس چهارمیِ ۱۰ ساله را نگاه میکنم... پر از شور و شوق و شیطنت است... شیطنتی که دوست دارد خرج کار و چیزی کند که خدا دوست دارد... اما... نمیشود... صدایی بلند میگوید«نه» شاید گریه میکند شاید گلایه میکند اما باز هم در را میکوبد یک جایی خوانده بود دری که مداوم کوبیده شود، عاقبت روزی باز خواهد شد.
نبودن این دست ها حتما خیلی برات سخته ... مگه نه؟ تو دست و پا دادی و خیلی بزرگ تر از اون رو گرفتی... نوش جانت با غیرت
گاهی آدم ها با زبان نه با چشم هایشان حرف میزنند. به میزان زیبایی وجود، چشم ها زیباتر سخن میگویند. چقدر این تصویر حرف دارد... چقدر....
پسر قشنگم... شنیدم تنها چیزی که ازت موند پلیور آبی و یکی از کفش هات بوده.. حضرت زهرا و خیلی دوست داشتی، مگه نه....... ؟
•|صَمْت|•
راستی... چه چشم های قشنگی داری....
خوابیدم خواب چشم های تورا دیدم و با وحشت از خواب پریدم... غم زیادی به جانم نشاندی ماکان... مادرت چه.... ؟
و عروج دوباره، چگونه و کِی رخ خواهد داد؟
هر موقع خیلی «سخت» شد خدمت رسیدم. هر وقت که دیگه «نمیشد» در زدم. هربار که بغض «اشک» میشد مزاحم شدم. هر دفعه که امید ها «بریده» میشد به حرمت پناهنده میشدم. و تو خلق شدی که بشر کمی در زمین آسمان را لمس کند... میلادت مبارک تاج سر.. ‌