چهارشنبه حالم از خودم بههم خورد.
نه که از خودم بدم بیاد یا عصبی باشم نه. از اتاق اومدم بیرون و وقتی یادم اومد من «زهرا» هستم شروع کردم به عوق زدن.
هیچکس نفهمید. حتی خودمم به روی خودم نیاوردم «من» بودن چقدر حال به هم زنه.
بغضم یهو ترکید. موج لرزش از بدنم رد شد و حس کردم قلبم آتیش گرفت. اشکام دونه دونه خودشونو پرت کردن پایین و توی سکوت مسخره و تاریکیِ اتاق، یه جایی بین مسیر چشمام و زمین، خشک شدن.
پروانههام خیلی وقته پرواز نکردن. نکنه به پرواز نکردن عادت کنن؟ نکنه پرواز از یادشون بره و شکار قورباغههای زشتِ مرداب بشن؟
دیروز یاسو دیدم و تا وقتی که نور خورشید ابرا رو صورتی کرد کنار هم نشستیم و گفتیم و گفتیم و کلمات تموم شدن اما حرفای ما نه.