1390-01-19 Zinate AmirAlmomenin.mp3
زمان:
حجم:
33.8M
#سخنرانی
«زینت امیرالمؤمنین علیه السلام»
ولادت حضرت زینب کبری
@sarallah73
امام صادق علیهالسلام فرمودند :
اگر روزگار حضرت مهدی (عج) را درک کنم تمام عمر خدمتگزارش خواهم شد.
مکیال المکارم ج ۲ وظیفه ۳۱
@sarallah73
محبت حضرت فاطمه ی زهراء (سلام الله علیها) برای تزکیه ی روح و در نتیجه تشرف و ملاقات با حضرت بقیه الله روحی فداه بسیار مؤثر است.
و در روایات بسیاری محبت حضرت صدیقه ی کبری (سلام الله علیها) توصیه شده و آن را اکسیر تمام امراض روحی می دانند.
در این زمینه جریانی نقل شده، بسیار پر اهمیت است.
در زمان مرحوم آقای «حاج شیخ محمد حسین محلاتی» جد مرحوم آیه الله آقای حاج شیخ بهاءالدین محلاتی شخصی با لباس مندرس و کوله پشتی وارد مدرسه ی خان شیراز می شود و از خادم مدرسه اطاقی می خواهد.
خادم به او می گوید: باید از متصدی مدرسه که آن وقت شخصی به نام سید رنگرز بوده درخواست اطاق بکنی.
لذا آن شخص به متصدی مدرسه مراجعه می کند و درخواست اطاق می نماید.
او در جواب می گوید: اینجا مدرسه است و تنها به طلاب علوم دینیه حجره می دهیم.
آن شخص می گوید: که این را می دانم ولی در عین حال از شما اطاق می خواهم که چند روزی در آنجا بمانم.
متصدی مدرسه ناخودآگاه دستور می دهد که به او اطاقی بدهند تا او در رفاه باشد.
آن شخص وارد اطاق می شود و در را به روی خود می بندد و با کسی رفت و آمد نمی کند.
خادم مدرسه طبق معمول، شبها در مدرسه را قفل می کند ولی همه روزه صبح که از خواب برمی خیزد می بیند در باز است.
بالأخره متحیر می شود و قضیه را به متصدی مدرسه می گوید.
او به خادم مدرسه دستور می دهد امشب در را قفل کن و کلید را نزد من بیاور تا ببینم چه کسی هر شب در را باز می کند و از مدرسه بیرون می رود.
صبح باز هم می بیند در مدرسه باز است و کسی از مدرسه بیرون رفته است.
آنها بخاطر آنکه این اتفاق از شبی که آن شخص به مدرسه آمده افتاده است به او ظنین می شوند و متصدی مدرسه با خود می گوید حتما در کار او سری است ولی موضوع را نزد خود مخفی نگه می دارد و روزها می رود نزد آن شخص و به او اظهار علاقه می کند و از او می خواهد که لباسهایش را به او بدهد تا آنها را بشویند و با طلاب رفت و آمد کند، ولی او از همه ی اینها ابا می کند و می گوید من به کسی احتیاج ندارم.
مدتی بر این منوال می گذرد تا اینکه یک شب شخص تازه وارد، مرحوم آقای حاج شیخ محمد حسین محلاتی (جد مرحوم آیه الله حاج شیخ بهاءالدین محلاتی) و متصدی مدرسه را در حجره ی خود دعوت می کند و به آنها می گوید چون عمر من به آخر رسیده قصه ای دارم برای شما نقل می کنم و خواهش دارم مرا در محل خوبی دفن کنید
.
اسم من «عبدالغفار» و مشهور به مشهدی جونی اهل خوی و سرباز هستم.
من وقتی در ارتش خدمت سربازی را می گذراندم روزی افسر فرمانده ی ما که سنی بود به حضرت فاطمه ی زهراء (سلام الله علیها) جسارت کرد من هم از خود بی خود شدم و چون کنار دست من کاردی بود و من و او تنها بودیم آن کارد را برداشتم و او را کشتم و از خوی فرار کردم و از مرز گذشتم و به کربلا رفتم، مدتی در آنجا ماندم سپس در نجف اشرف و بعد در کاظمین و سامراء مدتها بودم.
روزی به فکر افتادم که به ایران برگردم و در مشهد کنار قبر مطهر حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) بقیه ی عمر را بمانم.
ولی در راه به شیراز رسیدم و در این مدرسه اطاقی گرفتم و حالا مشاهده می کنید که مدتی است در اینجا هستم.آخرهای شب که برای تهجد بر می خواستم می دیدم قفل و در مدرسه برای من باز می شود و من در این مدت می رفتم در کنار کوه قبله و نماز صبح را پشت سر حضرت ولی عصر روحی فداه می خواندم و من بر اهل این شهر خیلی متأسف بودم که چرا از این همه جمعیت فقط پنج نفر برای نماز پشت سر امام زمان (علیه السلام) حاضر می شوند.
مرحوم حاج شیخ محمد حسین محلاتی و متصدی مدرسه به او می گویند انشاءالله بلا دور است و شما حالا زنده می مانید بخصوص که کسالتی هم ندارید.
او در جواب می گوید: نه غیرممکن است که فرمایش امامم حضرت ولی عصر (علیه السلام) صحیح نباشد همین امروز به من فرمودند که تو امشب از دنیا می روی.
بالأخره وصیتهایش را می کند ملافه ای روی خودش می کشد و می خوابد و بیش از لحظه ای نمی کشد که از دنیا می رود.
فردای آن روز مرحوم آقای حاج شیخ محمد حسین محلاتی به علماء شیراز جریان را می گوید و مرحوم آقای «حاج شیخ مهدی کجوری» و خود مرحوم محلاتی اعلام می کنند که باید شهر تعطیل شود و با تجلیل فراوان مردم از او تشییع کنند.
بالأخره او را در قبرستان دارالسلام شیراز، طرف شرقی چهار طاقی دفن می نمایند و الآن قبر آن بزرگوار مورد توجه خواص مردم شیراز است و حتی از او حاجت می خواهند و مکرر علماء و مراجع تقلید مثل مرحوم آیه الله محلاتی به زیارت قبر او می رفتند و می روند.
قبر او در قبرستان شیراز معروف به قبر سرباز یا قبر توپچی است.
#تشرف
@sarallah73
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
«حم(۱) عسق(۲)
امام محمد باقر علیه السلام فرمود: «حم» یعنی حتمی است.
«عین» عذاب است
و «سین» یعنی سالها مانند «سنین» در جریان سرگذشت حضرت یوسف علیه السلام،
و «قاف» قذف، خسف و مسخ است كه در آخر الزمان، سفیانی و یارانش به همراه سی هزار سگ، از قبرها برمیخیزند.
این امر در زمان خروج مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
ظهور حضرت قائم علیه السلام در مكه روی خواهد داد و او مهدی این امت است.
تأویل الآیات، ج ۲، ص ۵۴۲، ح ۳.
@sarallah73
پیامبر اسلام(ص):
مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة؛ هر کس بميرد و امام زمانش را نشناخته باشد، به مرگ جاهلى مرده است.
مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۲۴۶
@sarallah73
128دیگر به نخل آرزویم برگ پیداست.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
دیگر به نخل آرزویم برگ پیدا نیست
مداحی
#حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
@sarallah73
1389-02-27 Zahra(s).mp3
زمان:
حجم:
27.3M
#سخنرانی
حضرت زهرا(س)
@sarallah73
98_11_09_Shahadat Hazrat Zahra(S).mp3
زمان:
حجم:
27M
#سخنرانی
«شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها ۹۸»
@sarallah73
مرحوم «شیخ باقر کاظمی» فرمود: شیخ حسین خودش می گفت من چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه رفتم و دقت کردم که حتی یک شب تعطیل نشود، شب چهارشنبه آخر که از شبهای زمستان و ابری و تاریک و باد تندی با نم نم باران می آمد، من به مسجد کوفه رفتم.
چون از سینه ام خون می آمد و وسیله ی جلوگیری آن را نداشتم همان بیرون مسجد در روی دکه ای که کنار در مسجد است نشستم و اتفاقا چیزی نداشتم که به خودم بپیچم تا سرما نخورم.
فقط مختصری قهوه آورده بودم و آتشی درست کرده بودم، تا چند فنجان قهوه بخورم کسی آن اطراف نبود فوق العاده دلتنگ بودم، غصه ام زیاد شده بود و دنیا در مقابل چشمم تاریک شده بود.
خدایا! چهل شب چهارشنبه است، به اینجا می آیم، نه کسی را دیده ام و نه چیزی برایم ظاهر شده و نه حوائجم برآورده گردیده است، این همه مشقت و رنج کشیدم.
چه شبهائی که با ترس و لرز، خود را به امیدی به این مسجد رساندم ولی هیچ خبری نشد.
در این فکرها بودم، خواستم فنجانی قهوه بریزم و بخورم، دیدم مرد عربی از طرف در اول مسجد متوجه من شده و به طرف من می آید.
وقتی از دور او را دیدم، ناراحت شدم، با خودم گفتم که این مرد از عربهای بادیه است، از اهالی اطراف مسجد است، نزد من می آید که قهوه را بخورد و مرا در این شب تاریک بی قهوه بگذارد و ناراحتی مرا زیادتر کند، آخر من بسیار کم قهوه آورده بودم.
به هر حال به من رسید و سلام کرد و اسم مرا برد و در مقابل من نشست.
از اینکه اسم مرا می دانست، تعجب کردم، زیرا من او را هرگز ندیده بودم، بعد با خودم فکر کردم، که شاید او از افرادی است که در اطراف نجف اشرف زندگی می کند و من بر آنها وارد می شدم و میهمان آنها می گردیدم!
لذا از او پرسیدم: از کدام طایفه ی عرب هستی؟
گفت: من از بعضی از آنها هستم.
بعد از آن من از هر یک از طوائف عرب که در اطراف نجف اشرف بودند سؤال کردم و گفتم: شما از آن قبیله هستی؟
گفت: نه، از آنها نیستم. من عصبانی شدم او را مسخره کردم و گفتم: تو از طری طری ای و این کلمه ای بود که معنائی نداشت و من آن جمله را از روی ناراحتی به او گفتم.
ولی او ناراحت نشد و تبسمی کرد و گفت: بر تو حرجی نیست من اهل هر کجا باشم، بگو تو برای چه به اینجا آمده ای؟
گفتم: به تو فائده ندارد، که بدانی چرا من اینجا آمده ام.
گفت: چه ضرر دارد، برای تو که به من بگوئی برای چه به اینجا آمده ای؟
من از حسن خلق او و خوب حرف زدنش تعجب کردم و از او خوشم آمد و کم کم هر چه بیشتر حرف می زد محبتم به او زیادتر می شد.
تا آنکه توتون برداشتم و برای او سبیل (چپق) چاق کردم و به او دادم.
او گفت: من نمی کشم.
بعد برای او یک فنجان قهوه ریختم و به او دادم، او از من گرفت و لب زد و به من داد و گفت: تو این را بخور.
من گرفتم و آن را خوردم ولی آنا فآنا محبتش در دلم زیادتر می شد.
به او گفتم: ای برادر! خدا امشب تو را برای من رسانده که مونس من باشی آیا می آئی با هم برویم، کنار قبر حضرت مسلم بنشینیم؟
گفت: بله می آیم، ولی تو باید شرح حال خودت را برایم نقل کنی.
گفتم: ای برادر! سرگذشتم را برای تو نقل می کنم.
من مرد فقیر و ناداری هستم، از آن روزی که خود را شناختم، فقیر و بی چیز بوده ام تا به حال.
ضمنا چند سال است که از سینه ام خون می آید و علاجش را نمی دانم و از طرف دیگر زن ندارم و به دختری از اهل محله ی خودمان علاقه مند شده ام که او را به من نمی دهند در این حال ملاها به من گفتند: اگر بخواهی به حوائجت برسی متوجه به حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) بشو و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته کن که آن حضرت را خواهی دید و حاجتت را خواهی گرفت و امشب شب چهارشنبه ی آخر است چیزی ندیده ام و این همه زحمت کشیده چیزی ملتفت نشده ام این است حوائج من.
او گفت: اما سینه ی تو خوب می شود و اما آن زن را به همین زودی به تو می دهند و اما فقرت همین طور هست تا از دنیا بروی.
من متوجه اینکه او این گونه حرف می زند نشدم.
به او گفتم: آیا کنار قبر حضرت مسلم نمی رویم؟
گفت: برخیز برویم و ایشان جلوی من راه می رفتند وقتی وارد مسجد شدیم به من گفت: آیا دو رکعت نماز تحیت مسجد نمی خوانیم؟
گفتم: چرا، او جلو ایستاد و من هم با فاصله ای عقب سر او ایستادم و مشغول نماز شدم وقتی سوره ی حمد را می خواندم دیدم او به نحوی مشغول قرائت است که مثل قرائت و حال او را در کسی ندیده بودم، با خودم گفتم، شاید او حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) باشد او در حال نماز بود ولی نور عظیمی به او احاطه کرده بود که من نمی توانستم او را ببینم، ولی قرائت او را می شنیدم و بدنم می لرزید، می خواستم نمازم را قطع کنم ولی از ترس آن حضرت قطع نکردم و به هر نحوی بود نمازم را تمام کردم.
@sarallah73