eitaa logo
یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
468 دنبال‌کننده
95 عکس
47 ویدیو
72 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج روضه ، قرآن‌ ،روایت و سخنرانی ارتباط @hamdelimohebin
مشاهده در ایتا
دانلود
سوره حج آیه 60 «ذلِكَ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ ترجمه: [آرى چنين است، و هر كس نظير آن چه بر او عقوبت رفته است دست به عقوبت زند، سپس مورد ستم قرار گيرد، قطعاً خدا او را يارى خواهد كرد، چرا كه خدا بخشايشگر و آمرزنده است تفسیر : علی بن ابراهیم گوید: مقصود، رسول خدا صلی الله علیه و آله است، آن زمان كه قریش او را از مكه اخراج كردند و او به غار گریخت و قریش در جستجوی او بر آمدند تا او را به قتل برسانند و خداوند آنان را در روز بدر مورد عقاب قرار داد و عتبه و شیبه و ولید و ابوجهل و حنظله بن ابی سفیان و برخی دیگر كشته شدند. ولی بعد از این كه رسول خدا صلی الله علیه و آله به دیدار حق شتافت، كفار به خونخواهی آنان بر آمدند كه در نتیجه امام حسین علیه السلام و خاندان محمد صلی الله علیه و آله از روی جور و ستم به شهادت رسیدند و این همان واقعیتی است كه یزید نیز با استشهاد به شعر زیر آن را پذیرفته است: ای كاش پدران من كه در جنگ بدر شركت داشتند، اكنون بودند و می­دیدند كه خزرجیان از ضربت شمشیر می‌نالند. كاش پدران من بودند كه شادی و سرور می­كردند و می­گفتند: ای یزید! دست مریزاد. از خندف نیستم، اگر از خاندان احمد،‌ انتقام رفتارهایی را كه در حق پدرانمان روا داشتند،‌ نگیرم. بزرگی از بزرگان آنها را كشتیم، و صحنه­ای كه در نبرد بدر گذشت را به تعادل بازگرداندیم. و شاعری دیگر گفته­ای دارد با این مضمون: شیخ به من چینن وصیت كرد و من از خواسته شیخ پیروی كردم. و نیز می گوید: در حالی كه سر امام حسین علیه السلام را از این سو به آن سو می­گرداند، می‌گفت: ای كاش بزرگان ما كه در گذشته­اند، اكنون حاضر بودند. تا امروز را با روز بدر قیاس می­كردند و می­دیدند كه كار امروز ما با روز بدر هم وزن و برابر است. خداوند متعال فرمود: «مَنْ عاقَبَ» یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله «بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ» یعنی آن زمان كه خواستند او را به قتل برسانند « ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ» یعنی خداوند به وسیله قائم خاندان محمد صلی الله علیه و آله،‌ پیامبر خود را یاری می­كند. «۲» ___________________________ ۲- تفسیر قمی،‌ ج ۲،‌ ص ۶۱. ۳- تأویل الآیات،‌ ج ۱،‌ ص ۳۴۹،‌ ح ۳۶. @baghimandeekhoda @sarallah73
جنگ احد و شهادت حضرت حمزه (عليه السلام ) در سال 3 ه‍ در روز جنگ احد، حضرت حمزه سيد الشهداء و 69 نفر از مسلمانان به شهادت رسيدند(687). در اين جنگ مسلمانان هزار نفر بودند كه به نوشته عده اى سيصد نفر در بين راه برگشتند، و براى جنگ 700 نفر باقى ماند. كفار 3000 نفر بودند و 2000 نفر و 4000 نفر و 5000 نفر هم گفته اند. تعداد كشته هاى كفار 22 يا 23 يا 28 نفر، و تعداد شهدا 70 نفر بود(688) در اين روز دندان و پيشانى پيامبر (صلى الله عليه و آله ) را شكستند(689). فداكارى هاى امير المؤمنين (عليه السلام ) در احد در اين روز بر اثر فداكاريها و شجاعتهايى كه امير المؤ منين (عليه السلام ) در دفاع از وجود شريف خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله ) و حفاظت از آن حضرت نشان داد جراحتهاى زيادى بر بدن مباركش رسيد. اين در حالى بود كه ديگران فرار كرده بودند، و پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: يا على ، آيا مى شنوى كه از آسمان تو را مدح مى كنند. يكى از ملائكه به نام رضوان مى گويد: لا سيف الا ذوالفقار و لافتى الا على . امير المؤ منين (عليه السلام ) مى فرمايد: از خوشحالى گريستم و خداوند سبحان را بر اين نعمت حمد كردم (690). در اين جنگ پيروزى در ابتداء از آن مسلمانان بود، ولى مقدارى كه به تعقيب دشمن رفتند و ميدان خالى شد، بازگشتند و مشغول جمع غنايم شدند و اكثر نگهبانان مخالفت دستور پيامبر (صلى الله عليه و آله ) نمودند و محل نگهبانى خود را رها كردند و مانند بقيه مشغول جمع غنايم شدند. خالد بن وليد كه از سر دسته هاى كفار در اين جنگ بود از همان قسمت با كفار حمله كردند تعداد اندكى از نگهبانان دره كه نرفته بودند شهيد شدند و كفار از پشت سر به مسلمانان حمله كردند. فراريان كفار هم تا اين وضع را ديدند بازگشتند و حمله به مسلمين شدت گرفت . جراحتهاى فراوانى بر بدن مبارك پيامبر (صلى الله عليه و آله ) رسيد و شيطان فرياد بر آورد كه محمد كشته شده است ! مسلمانان با شنيدن اين ندا فرار كردند، و فقط چند نفرى از وجود مبارك پيامبر (صلى الله عليه و آله ) محافظت مى كردند كه عبارت بودند از امير المؤ منين (عليه السلام ) و ابودجانه كه شهيد شد و زنى به نام نسيبه و انس بن نضر كه تازه از مدينه رسيده بود. ابوبكر و عمر در جنگ احد عمر بن خطاب مى گويد: در احد با پيامبر (صلى الله عليه و آله ) بيعت كرده بوديم بر اينكه كسى فرار نكند، و هر كس از ما كه فرار كند ضال و گمراه است ، و هر كس از ما كشته شود شهيد است. احمد بن حنبل مى گويد: ابوبكر و عمر در اين جنگ فرار كردند. هنگامى كه امير المؤ منين (عليه السلام ) در تعقيب فرارى ها بود، عمر در حالى كه اشك چشمانش را پاك مى كرد بر گشت و به امير المؤ منين (عليه السلام ) عرض ‍ كرد: مرا ببخشيد!! امير المؤ منين (عليه السلام ) فرمود: ((آيا تو نبودى كه صدا زدى : محمد كشته شده است ، به دين قبلى خود برگرديد))؟!! عمر گفت : اين كلام را ابوبكر گفته است ! در اينجا بود كه اين آيه نازل شد: ان الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان. امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: در جنگ احد امير المؤ منين (عليه السلام ) در حال دفاع از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) بودند، و ديگر اصحاب فرار مى كردند. آن حضرت همچون شير غضبناك از قفاى گريختگان رفت و اول به عمر بن خطاب رسيد كه به اتفاق عثمان و حارث بن حاطب و عده اى ديگر به سرعت فرار مى كردند. حضرت فرياد بر آورد:اى جماعت ، بيعت شكستيد و پيامبر (صلى الله عليه و آله ) را تنها گذاشتيد و به سوى جهنم مى گريزيد؟ عمر بن خطاب مى گويد: على را ديدم با شمشير پهنى كه مرگ از آن مى چكيد و چشمهايش از خشم مانند دو قدح خون بود، يا مانند دو كاسه روغنى كه آتش در او افروخته باشند مى درخشيد، و فهميدم كه اگر به ما برسد به يك حمله ما را خواهد كشت . اين بود كه جلو رفتم و عرض كردم : ((يا ابا الحسن ، تو را به خدا سوگند مى دهم كه دست از ما بردارى ، كه عرب را عادت است كه گاهى مى گريزد و گاهى حمله مى كندم زمانى كه حمله مى كند تلافى گريختن را مى نمايد)). پس آن حضرت ما را رها كرد؛ و به خدا قسم چنان ترسى از آن حضرت در دل من افتاد كه تاكنون از دلم خارج نشده است . در اين جنگ بر بدن مبارك امير المؤ منين (عليه السلام ) هنگام حمايت از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) 90 جراحت بر صورت ، سر، سينه ، شكم ، دست و پاى مبارك رسيد. جبرئيل نازل شد و عرض كرد: ((يا محمد، به خدا قسم اين عمل على بن ابى طالب ، مواسات است )). پيامبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((اين بدان جهت است كه من از اويم و او از من است . جبرئيل عرض كرد: و من از شما دو بزرگوارم . @sarallah73
09saheb zaman_89hamze Saheb Zaman.mp3
زمان: حجم: 7.2M
بخشی از سخنرانی (شهادت حضرت حمزه و حضرت عبدالعظیم حسنی) @sarallah73
آیت الله بهجت ره فرمودند: خود را درست کن ما به سراغت میایم ! ?شخصی در فکر دیدار امام زمان-عجل الله تعالی فرجه الشریف- بود با محاسبات فهمید که آن حضرت با فرد قفل سازی مراوده و ارتباط دارند. ?در راستای قفل سازان نزد یکی از قفل سازها رفت- دید پیرزنی برای ساختن کلید قفل به او مراجعه کرد و پرسید اجرت آن چه قدر می شود؟ ? قفل ساز پاسخ داد: یک عباسی می سازم . پرسید بعد از ساختن چقدر می خری؟گفت:آن را به سیصد دینار یا یک سنار(مبلغی که خیلی کمتر ازآن چه می ساخت) می خرم. ? سپس به قفل ساز دیگری مراجعه نمود که به یک سنار می ساخت و به یک عباسی(دو برابر)می خرید. ? از اینجا فهمید که این قفل ساز است که شاید با حضرت ارتباط دارد. لذا به او گفت: سلام مرا به آقا برسان و بگو چگونه می توان به خدمت شما رسید؟ ? قفل ساز گفت: فلان وقت برای گرفتن جواب بیا. در وقت مقرر به وی مراجعه کرد و جواب حضرت را خواست. ? قفل ساز گفت: حضرت فرمودند: بگو تو در فکر این نباش که مرا ببینی-خودت را درست کن -ما به سراغ شما می آییم. ? از کسانی مباش که قفل را به یک عباسی درست می کنند و سیصد دینار یا یک سنار می خرند- مثل کسانی که به یک سنار درست می کنند و یک عباسی می خرند. ? آری- ترک واجبات و ارتکاب محرمات- حجاب و نقاب دیدار ما از آن حضرت است. منبع: کتاب حجت @sarallah73
حكايت مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام در شهر مقدّس قم مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام كه با اراده، اشاره و نقشه حضرت ولي‌عصر علیه السلام ساخته شد، سرگذشت جالب و شنيدنی دارد كه حضرت آيت‌الله شيخ لطف‌الله صافی آن را در كتاب «پاسخ ده پرسش»، صحفه 31 ذكر كرده‌اند. حضرت آيت‌الله صافي می نويسند: در شب چهارشنبه بيست و دوم ماه مبارك رجب 1398ق. مطابق با هفتم تيرماه 1357 حكايت ذيل را شخصاً از صاحب حكايت، جناب آقای احمد عسكری كرمانشاهی كه از خيّران می‌باشند و سال‌هاست در تهران ساكن هستند شنيدم. آقاي عسكري نقل كرد: حدود هفده سال پيش (1340) روز پنج‌شنبه‌ای بود، مشغول تعقيب نماز صبح بودم، که درب منزل را زدند. بيرون رفتم ديدم سه نفر جوان كه هر سه مكانيك بودند، با ماشين آمده و گفتند: تقاضا داريم امروز كه روز پنج‌شنبه است، با ما همراهی نماييد تا به مسجد جمكران مشرّف شويم و دعا كنيم، زیرا حاجتی شرعی داريم. اين جانب جلسه‌اي ترتيب داده بودم كه جوان‌ها را در آن جمع مي‌كردم و به ايشان قرآن ياد مي‌دادم. اين سه جوان از همان جوان‌ها بودند. من از اين پيشنهاد خجالت كشيدم، سرم را پايين انداختم و گفتم: من چه كاره‌ام كه بيايم دعا كنم. اصرار كردند و من هم ديدم نبايد خواهش آنها را رد كنم، موافقت كردم. سوار شديم و به سوي قم حركت كرديم. در جادة تهران (نزديك قم) ساختمان‌هاي فعلي نبود، فقط دست چپ جاده يك كاروان‌سراي خراب به نام قهوه‌خانه علي سياه قرار داشت. چند قدم بالاتر از همين جا كه فعلاً حاج‌آقا حبيبيان مسجدي به نام مسجد امام حسن مجتبي علیه السلام بنا كرده است، ماشين خاموش شد. رفقا كه هر سه مكانيك بودند، پياده شدند و كاپوت ماشين را بالا زدند و به تعمير آن مشغول شدند. من از يك نفر آنها به نام علي آقا مقداری آب برای قضای حاجت و تطهير گرفتم و به زمين‌هاي مسجد فعلي رفتم و ديدم سیدی بسيار زيبا و سفيد با ابروهای كشيده و دندان‌های سفيد در حالي كه خالی بر صورت مباركشان بود، با لباس سفيد، عبای نازك به نعلين زرد و عمامه سبز مثل عمامه خراسانی ها ايستاده و با نيزه‌ای به اندازه هشت يا نه متر، زمين را خط‌كشی مي‌كرد. گفتم: اوّل صبح آمده است اينجا، جلو جاده، دوست و دشمن مي‌آيند رد می‌شوند، نيزه دستش گرفته است. عرض كردم: عمو! زمان تانك و توپ و اتم است، نيزه را آورده‌ای چه كني؟ برو درس‌ات را بخوان. رفتم براي قضای حاجت نشستم، صدا زدند: «آقاي عسكری! آنجا نشين، آنجا را من خط كشيده‌ام و مسجد است». من متوجّه نشدم از كجا من را می‌شناسند. مانند بچّه‌اي كه از بزرگ‌تر اطاعت می‌كند، گفتم: چشم و بلند شدم. فرمود: «برو پشت آن بلندی». من رفتم آنجا. پيش خود گفتم: سر صبحت را با او باز كنم و بگويم. آقا جان، سید، فرزند پيغمبر ما! برو درس‌ات را بخوان و سه سؤال پيش خود مطرح كردم كه از او بپرسم: يكی اينكه اين مسجد را براي جن می‌سازی يا ملائكه كه دو فرسخ از قم بيرون آمده‌ای، زير آفتاب نقشه ميكشی، درس نخوانده معمار شده‌ای؟! دوم آنكه هنوز مسجد نشده، چرا در آن قضاي حاجت نكنم؟ سوم اينكه در اين مسجد كه می‌سازی جن نماز مي‌خواند يا ملائكه؟ اين پرسش‌ها را پيش خود مطرح كردم. آمدم جلو و سلام نمودم. بار اوّل، او ابتدا به من سلام كرد. نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت. دست‌هايش سفيد و نرم بود. چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم. چنان‌كه در تهران هر وقت سیدی شلوغ می‌كرد، می‌گفتم: مگر روز چهارشنبه است؟ می‌خواستم بگويم روز چهارشنبه نيست، پنج‌شنبه است، آمده‌ای ميان آفتاب. بدون اينكه عرض كنم، تبسّم كرد و فرمود: «پنجشنبه است، چهارشنبه نيست». سپس فرمود: «سه سؤالی كه داری بپرس»! من متوجّه نشدم، قبل از آنكه سؤال كنم, از ما في الضمير من اطلاع داد. گفتم: سید، درس را ول كرده‌ای، اوّل صبح آمده‌ای كنار جاده؟ نمي‌گويی اين زمان تانك و توپ، ديگر نيزه به درد نمی‌خورد و دوست و دشمن می‌آيند رد می‌شوند؟ برو درس‌ات را بخوان. خنديد. چشمش را به زمين انداخت و فرمود: «دارم نقشه مسجد می كشم». گفتم: بفرماييد ببينم اينجا كه من مي‌خواستم قضای حاجت كنم، هنوز كه مسجد نشده است كه شما دستور به نهی از نشستن كردی؟ فرمود: «يكی از عزيزان فاطمة زهرا(س) در اينجا به زمين افتاده و شهيد شده است. من خط كشيده‌ام، اينجا می‌شود محراب و اينجا كه می‌بيني، قطرات خون ريخته، مؤمنين می ايستند. اينجا كه می‌بينی مستراح مي‌شود و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتاده‌اند». همين طور كه ايستاده بود، برگشت و مرا هم برگرداند و فرمود: «اينجا حسينيه می‌شود» و اشك از چشمانش جاری شد. من هم بی‌اختيار گريه كردم. فرمود: «پشت اينجا كتابخانه مي‌شود. تو كتاب‌هايش را می‌دهی؟» گفتم: پسر پيغمبر! به سه شرط، اوّل اينكه من زنده باشم، فرمود: «ان‌شاءالله». دوم اينكه اينجا مسجد شود. فرمود: «بارك‌الله». سوم اينكه به قدر استطاعت، چشم ولو يك كتاب شده.