سربهراه
@sarbehrah
خسته از مدرسه و لِه از جلسهی خوارزمی، میرم خونهی پسرم که کلاسِ اون و برگزار کنم.
زیاد حرف میزنه. بهسختی درس میخونه. زیاد وول میخوره. سخت تمرکز میکنه. زیاد حوصلهم باهاش سر میره. پسرها واقعا بیشتر از دخترها حرف میزنن. کلاسای روستاهام هم همینطور بود. خصوصیهای قبلیم. حتی برادرام! نود دقیقه رو طوری میگذرونم که انگار یه فنر دستمه؛ فشارش ندم جمع نمیشه، زیاد فشارش بدم از دستم در میره.
درست اونجایی که حوصلهم داره سر میره و طبعم به خشونت میکشه، خواهرش؛ شاگردِ قدیمم، با چای و گلمحمدی از راه میرسه. انگار هنوز یادشه کجا و چه وقت باید شارژم کنه... چای رو میخورم و حوصلهم میکشه بازم فنر رو مدیریتِ تعادل کنم. چقدر دخترها خیر و برکتن.
از خونهشون که بیرون میام حس میکنم از یه کلاسِ چهارصدنفره بیرون اومدم؛ عرقِ روحم و درآورده! برای همین کلاسش و دوست دارم و ندارم، برام سهلِ ممتنعه، به چالشم میکشه، شیوههای معلمیِ من رو بهروز میکنه، رشدم میده.
تو جلسهی شورا به همکارام گفته بودم:
دانشآموزِخوب که خوبه! هنر نکردیم درس یادش بدیم! معلمیِ من و شما وقتی هنره که به دانشآموزِ چالشی میخوریم. هر دانشآموز؛ یه فرصتِ جذاب برای یادگیری یا مدیریتِ بحران یا عبودیت...
من با النازِ هشتمم کنترلِ خشم یاد گرفتم! حالا شما برو «المراقبات» بخون و ذکر بگو و سالِکپیشگی کن! من دو ماه، هر هفته و هفتهای دو روز، الناز داشتم. با چالشی عصبیکننده. آذر من و الناز به هم وصل شدیم. حالا حلّالِ چالشهای کلاسه!
میرسم شبکاری. بدنم خالی کرده. این هفته امتحانای دروسِ من بود. به کوهِ برگههام فکر میکنم. دوستام شب بهم میرسن. سرِ پا نگهم میدارن. منِ ناسپاس خوشرزقم. کلی عبدِ خدا دورمه که سرِ پا نگهم میدارن. دوستم میگه یه ماهِ دیگه سبک میشی، مدرسه تعطیله و فقط شبکاری داری. من یادم میاد از سبک بودن متنفرم. استغفار میگم که از خستگی نِق میزنم. خدا رو شکر میکنم که مشغله دارم. خونده بودم بزرگانی فرمودن مشغلهی زیاد هم بده و آدم رو از یادِ خدا غافل میکنه، اما من مشغلهای رو که از فرصتِ گناه غافلت کنه، عینِ برکت میدونم! من وقت ندارم تلفنی صحبت کنم، پیام میزنم و ایتا رو جواب میدم، فرصتِ گناهانِ زبانم کمتره. من خسته میرسم خونه، حوصلهی حرف زدن ندارم و کلکلهای سیاسی و عقیدتی با خونواده نمیکنم. من از خستگی شامنخورده بیهوش میشم، وقتِ فکر کردن به رفتار آدما رو ندارم که تحلیل کنم و بهم بربخوره. من عاشقِ میوهام و یک هفته است حتی فرصتِ میوه خوردن ندارم و امام خامنهای نیستم که بتونم سالها بدونِ خوردنِ میوه، سالم و قبراق، دشمنشکن و دوستشادکن باشم! حتی ماه رمضان برگه نوشته بودم و روی میزم گذاشته بودم که سحر، دعا کنم خدا توفیقم بده همهی کتابایی که دوست دارم بخونم رو بخونم، اما وقتِ دعا از خستگی خوابم بُرد! حتی خیلی از چیزهایی که دوست دارم بنویسم رو از خستگی نمینویسم و فکر میکنم حدیث نفس کمتری به دنیا اضافه میکنم. منِ کامرانم هنوز مرتضی نشده که حدیث نفس بسوزونه و جز از او ننویسه و راویِ فتوحات باشه...
حتی فرصتِ شادی کردن از قبولیِ دخترم تو خوارزمی و جزوِ چهل ارزیابِ پژوهشیِ ناحیه شدنِ خودم و نداشتم! دلم میخواد حسابی کِیف کنم که بعد از روزِطوفانیِ اداره و با زبانم به سینهی دیوار کوبیدنِ مردهای یقهبسته و پیشونی پینهبسته و تسبیحبهدستِ دروغگوی وقیح رو که خدا هم دخترم رو بالا بُرد و هم خودم و اسمم هی رسید به دستشون... دلم میخواد هی ذوق کنم که همکارام مجبور شدن دونهدونه بهم تبریک بگن که کسی نفهمه حسودن و بخیل...
اما واقعا وقت نداشتم حتی شاد رو باز کنم و تبریکای ریاکارانه و فریبشون رو جواب بدم!
دلم میخواد یه پُستِ معلمی دربارهی نهمام بنویسم حالا که سالِ تحصیلی داره تموم میشه ولی... وقت ندارم، وَ دلم میخواد برسم خونه و چای بنوشم... میوه بخورم... جلوی تلویزیون لَم بدم و همونجا هم خوابم ببره!
خدایا!
بابتِ مشغله ازت ممنونم❣
تو به جبر سربهراه نگهم داشتی و از گناه دورم گرفتی...
من خیری ندیدهام از این اختیارها!
@sarbehrah
یه درصدی که از حقوقهام سهمِ آقا امام زمان ارواحنا فداه هست زیاد شده😍 کشیدم بدم به یه بندهخدا.
هر وقت یه درصدا رو میکشم با خودم میگم ببین یه درصد، یه درصد چی شده... قطره، قطره...
کلی انگیزه میگیرم برای روزی یه صفحه قرآن خوندن... یه صفحه کتاب خوندن... یه سکه پارسیانِ کوچولو خریدن برای پسانداز... یه آشتی... یه محبّت... یه واژه زبان حفظ کردن... یه صلوات... یه نمازِ قضا خوندن... یه روزهی قضا گرفتن... یه سکوت... یه صحبت... یه استغفار...
ذرّه، ذرّه... قطره، قطره...
سرِ صبر...
جمع گردد وانگهی دریا شود!
@sarbehrah
امروز هر بار یه دقیقه وقت میکنم دخترا رو بپیچونم و برم دفتر یه لیوان چای بخورم، زجر میکشم و اعصابم به هم میریزه.
دو تا از همکارا آموزگاری قبول شدن و امروز بحثِ مصاحبه است.
این حجم از ریا و دروغ نَفَسَم و تنگ کرده... میخوان یه مدت چادر سر کنن... اینستاشون و غیرفعال کنن... دارن برنامه میریزن جمعه برن نمازجمعه... گفتن رأیگیری شرکت کردن فقط برای همین استخدامها، اما رأی سفید دادن...
به کجا میشه شکایت کرد و اطلاع داد وقتی تا رئیسِ اداره رو دیدم... وقتی روی پیشونیِ همهشون جای مُهر بود و دستِ همهشون تسبیح...
تو اتاقی که سرم داد کشیدن که چرا کارم و درست انجام میدم، کلی عکسِ شهید زده بودن... تو اتاقی که بهم اون حرفا رو زدن، روی دیوار یه بَنِرِ بزرگِ ایوان طلای امام حسین علیهالسلام بود...
جای مُهر رو از کجا میارن؟! ینی از رهبر بیشتر مناجات میکنن؟! از امام خمینی؟! از استاد پناهیان؟!
نَفَسَم تنگه...
اینا تو اغتشاشات جزوِ برهنهها بودن... حالا دارن با هم کار میکنن چطور حرف بزنن که بگن مخالفِ کشفِ حجابن...
همینا که روزی صد بار شعارِ انسانیت و صداقت میدن...
این حجم از ریا و دروغ چطوری ممکنه؟!
باور نمیکنین اما واقعا نفس کم آوردم...
@sarbehrah
سربهراه
امروز هر بار یه دقیقه وقت میکنم دخترا رو بپیچونم و برم دفتر یه لیوان چای بخورم، زجر میکشم و اعصابم
دو دقیقه بعد از این پُست، سرِ کلاس رفتم که پیام اومد. رفیق بود. وسطِ کارش پُستم و خونده بود و روحیاتِ من و میشناسه. توصیه کرده بود حرص نخورم و تلاشش و کرده بود آرومم کنه.
زنگِ آخر دارم چادرم و سرم میکنم که معاونم صدا میزنن خانم فارسی بیاین که شمام سرویس دارین!
رفیق اومده دنبالم. فقط اونه که میدونه من واقعا از شدتِ غصه سرِ ارزشهام نفس کم میارم. فقط اونه که میدونه من چرا به ظهور و استقرارِ عدل بر جهان اصرار دارم.
چیپسِ پنیرفرانسوی گرفته و چیتوز موتوری با یه پلاستیکِ سفید که مخلوطِ موردِ علاقهم و درست کنه و حالم و خوب کنه.
میگه میرسونمت خونه ولی من و آورده بهشت رضا علیه السلام. جایی که نفسم رو برمیگردونه.
صحبتهای خیلی جدی داریم. خیلی خیلی جدی. صحبتهایی که برای گفتن و شنیدنشون تو دنیا آدم کمه و من لطفِ خدا و امام رضا جان رو دارم که یکی از اون آدمها رو دارم. حرفهایی که شنونده و گویندهی لایقش تو دنیا انگشتشماره.
نیمی از این صحبتها رو تو قبرستون گذروندیم... کنارِ مُردهها...
نیمی دیگه رو داریم میریم کنارِ زندهها تکمیل کنیم... کنارِ شهدا...
نفسم برگشته.
عاقبتت بخیر رفیق❤️
@sarbehrah
سربهراه
دو دقیقه بعد از این پُست، سرِ کلاس رفتم که پیام اومد. رفیق بود. وسطِ کارش پُستم و خونده بود و روحیات
خادمِ مخصوصِ امام رضا جان؛
جنابِ خواجه اباصلت رحمة الله علیه.
در مسیرِ بهشت رضا علیه السلام.
#مشهد
@sarbehrah
سربهراه
خادمِ مخصوصِ امام رضا جان؛ جنابِ خواجه اباصلت رحمة الله علیه. در مسیرِ بهشت رضا علیه السلام. #مشهد
یه گوشهی جذاب از زیارتگاهِ خواجه اباصلت😍
کاش همه زیارتگاههامون علاوه بر فضای مناجات و نیایش، فضای علمی_پژوهشی_مطالعاتی هم داشتن❣
@sarbehrah
روایت یا حدیثِ محوی از کتابهای در گذشتهخوندهشده یادمه که حدودِ یک ساعت دنبالش گشتم و پیداش نکردم. اگه کسی با منبع بلده برام بفرسته.
مضمون همچین چیزی بود که امام علی علیه السلام فرمودن اگه گوشتی بیارن که از گوسفندی باشه که اون گوسفند از آبی نوشیده باشه که ذرهای حرام در اون آب بوده، ما ائمه علیهم السلام میفهمیم و نمیخوریم.
کلی هم حدیث و روایت دربارهی مالِ شُبههناک داریم!
همیشه تا جایی که بلد بودم و عقلم میرسید محکم ایستادگی کردم که پولِ حلال بهدست بیارم که ظهور شد و آقا امام زمان ارواحنا فداه رو دعوت کردم قدمرنجه بفرمایند و سرِ سفرهی مسؤولخواهرانشون لقمهای تناول کنن و افتخارم بدن، ایشون با اشتیاق به لقمهی سفرهم دست ببرن، نه اینکه خدانکرده رو برگردونن...
هم اینکه صدای امام حسین علیهالسلام، ظهرِ عاشورا تو ذهنم حک شده وقتی به سپاهِ شیطان فرمودن: مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرام...
همهی تلاشم و کردم حتی شُبههناک نخورم که صدای امام زمان ارواحنا فداه رو وقتِ ظهور بشنوم و جَلدی خودم و برای یاریشون برسونم...
برخی از خوراکیهایی که شاگردام بهم میدن رو میپیچونم چون وضعیتِ درآمدِ خانوادهشون برام مشکوکه...
میدونین؟
کمی فکر کنید متوجه میشید که این خیلی بده که نسبت به نمرهی بدونِ تلاش دادن حساسیتی ندارید...
این خیلی بده که این چیزها به چشم و گوشتون عادی شده...
بیتفاوت شدن به حرام تا جایی که تردید داشته باشید اصلا حرامه یا نه، خیلی خیلی بده...
@sarbehrah
من تشخیصِ شخصیتِ خوبی دارم؛ عموماً زود متوجه میشم طرفِ مقابلم چه آدمیه. رفیق بهم میگه تو واقعاً آدمشناسی. برای همین خیلی زود و بدونِ دلیل، اغلبِ آدما رو تو دیدارِ اول میشورم میذارم کنار که نزدیکم نشن و وقتم و بگیرن. رفیق گرچه به آدمشناسیِ من ایمان داره، اما میگه اینطوری هم درست نیست. بذار خطا کنه، بعد تو درستش کن. اونجوری که همون اول نابودش میکنی، اگه یه درصد جای تغییر داشته باشه و تو مانعش باشی گردنت میمونه.
من شش ماهِ پیش و همون بارِ اول میتونستم طوفانی رو که سه هفته پیش بهپا کردم و بهپا کنم، اما صبوری پیشه کردم و عقل و منطق و احترام گذاشتم وسط.
با مردک جز بارِ اول روبرو نشدم در صورتی که میتونستم یه بار ببینمش و بخوابونم زیرِ گوشش و بنشونمش سرِ جاش... با مدیرم جز به مدارا و احترام برخورد نکردم، در صورتی که میتونستم همون بارِ اول بایستم جلوش و بگم من شبیهِ تو بیعرضه نیستم... با مؤسسم جز به عقل و منطق رفتار نکردم با اینکه میتونستم همون بارِ اول نشونش بدم من مثلِ تو ولی نعمتم پول و والدین نیستن... با اداره جلسه به جلسه با استدلال و مدرکِ مبرهن پیش رفتم در صورتی که راحت میتونستم مثلِ این آخری بگم من مثلِ شما ریاکار و عوضی نیستم... با همکارام جز به لبخند و گذشتن از طعنههاشون برخورد نکردم در صورتی که خرد کردنِ شخصیتِ هیچیندارشون برای من کارِ یک دقیقه است...
من شش ماه با جهانِ شغلیم به درک و احترام و گذشت برخورد کردم و باز هم نفهمیدن و جز آزار و استهلاک و بیشعوری ازشون ندیدم...
کِی فهمیدن حد و حدودِ خودشون رو رعایت کنن؟ وقتی طوفان بهپا کردم!
سه هفتهی پیش همهشون و شستم و گذاشتم زیرِ آفتاب خشک شن و سه هفته است دارم رااااااااااحت و بیدغدغه کار میکنم.
شارلاتان فهمیده من شبیهِ بقیهشون نیستم و از من نمیتونه نمره بکّنه و گورش و از دورِ من گم کرده؛ مدیرم فهمیده من زیرِ بارِ کلاه شرعی و توجیهاتِ مسخره نمیرم و ساکت شده؛ مؤسسم دیگه راهبهراه نمیاد مدرسه من و نصیحتای منفعتطلبانه کنه؛ اداره دیگه من و برای جلسه دعوت نمیکنه و همکارام یاد گرفتن دهناشون و ببندن و به بیعرضگیِ خودشون بپردازن.
مثلِ قبل دیگه روابط دوستانه نیست؛ اما صادقانه است! محترمانه نیست؛ اما حدومرز داره! تمایل به همکاری برای سالِ بعد نیست؛ اما همکاریِ امسال هم بیدغدغه میگذره!
به رفیق میگم دیدی؟ آدمها لایقِ فرصت دادن نیستن! شش ماه به رنج و سختی گذروندم، معلمای دیگه بی فوتِ وقت کتابشون رو جلو بردن و من به استرس و آب شدن، اما هیچکس این شعور و احترام و درک رو نفهمید! وقتی زدم تو سرشون و تحقیرشون کردم و بهشون فهموندم در حدی نیستن که واسه من گوشهچشم نازک کنن، از اونجا آدم شدن! این وسط فقط من وقت و اعصابم هدر رفت!
تجربهی بدی از احترام گذاشتن بود... این یعنی مشتاقتر باز هم آدمها رو همون اول خواهم کوبید... رفیق توضیحاتی داره و تقریبا معقول و منطقی و قانعکننده هم هست، اما بعید میدونم بازم این مسیر رو تجربه کنم و به آدما وقت بدم.
@sarbehrah
مقیمانِ ناکجا رو دوست داشتم؛
ستارهبازی رو بهنظرم اگه نوجوان دارید باهاش ببینید، ندید تنها ببینه ها، نیاز به تبیین و تیکه انداختن وسطِ فیلم داره، با خودتون بذارید ببینه؛
شهرک فیلمِ شرعی و منطقیای نیست اما تازه و جدیده و غیر قابلِ حدس زدن، من چون فیلمها رو با رد کردن و دورِ تند میبینم بس که تکراری و مزخرفن، این فیلم برام کشش داشت.
@sarbehrah
حضور و غیابِ نهما رو که انجام میدم، میگم فردوس! میگه جانم! میگم دو هفته گذشت! میگه خب؟ میگم گفتی اسرائیل پودرمون میکنه! کِی پس؟ مُردیم از چشمبهراهی😂😂😂
با نهما رفیقم و خندهخنده حرفام و میزنم. کلاس خندهش میگیره و چند نفری حرصشون.
میگم خدا رو شکر معلمِ زمانهای هستم که همه مثلِ هاپو از بیهویتی که حتی یه کشور به نامش نیست میترسیدن و رهبرِ من سیلی خوابوند زیرِ گوشش😍😍😍
با اقتدار حرف میزنم... با فخر... اینقدر که یکی از دخترام با حرص میگه وای! خانوم چه باافتخار هم حرف میزنه!
من بیخیالِ این اتفاق نمیشم! ۴۵ ساله امام خامنهای میگن آمریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه، اسرائیل هیچ غلطی نمیتونه بکنه، ۴۵ ساله همه مثلِ موش میترسن، حتی مذهبیاش(!) اونوقت گنبدِ آهنین رو آبکش کردیم و هیچکس جرأت نکرد چپ نگامون کنه!
بهخدا که غرقِ نعمتیم که نمیفهمیم چی شده و لال شدیم! من یکی حالاحالاها با ۲۶ فروردین کااااااارها دارم😎
@sarbehrah