eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأَنَا فِيهِ ضَيْفُكُما فَأَضِيفانِى وَأَحْسِنا ضِيَافَتِى فَنِعْمَ مَنِ اسْتُضِيفَ بِهِ أَنْتُمَا وَأَنَا فِيهِ مِنْ جِوارِكُما فَأَجِيرانِى فَإِنَّكُمَا مَأمُورانِ بِالضِّيافَةِ وَالْإِجارَةِ فَصَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكُمَا وَآلِكُمَا الطَّيِّبِينَ❤️ بخشی از زیارت امام حسین علیه السلام در روز دوشنبه @sarbehrah
سربه‌راه
پرده‌ی اول: ساعتِ سوم بود که بخشنامه اومد به‌جای ورزش کردن به مناسبت هفته‌ی تربیت بدنی، مدارس باید م
وقتی من هی می‌گم وقت‌تون اینجا هدر می‌ره و نمی‌رید، یعنی روزانه‌نویسی دوست دارید! لذا جونم براتون بگه هرچه دیروز بَر ما بود، امروز با ما بود :) دیروز و امروز رو هزار الحمدلله؛ نِق‌ها و ناشکری‌های دیروز و امروز رو هزار استغفرالله. این رو هم بگم که دوشنبه‌ها کلللللا شِفاست... تو دعای صبح خوندیم دیگه؛ ما مهمانِ امام حسینیم❣ زنگ دوم یه بازرس از اداره اومد، من خودم رو آماده کرده بودم که هر لحظه صدام کنن برم بازجویی، اما خبری نشد. زنگ سوم آقای شارلاتان اومده بود که تا زنگ تفریح خورد، مدیرم اومد کلاسم و گفت بیرون نیام تا اون بره :) وقتی بهم چراغ سبز نشون دادن، دیدم مدرسه نامه‌ی رسمی برای اداره تنظیم کرده که اون دختر و پدر از مدرسه اخراج شن. امروز فهمیدم ماجرا فراتر از منه، خیلی آتیشا سوزونده اما من سوزوندمش :) از این‌که فهمیدم مادرِ دختره از آقای شارلاتان طلاق گرفته و این طفلی بچه‌ی طلاقه و تحتِ تربیتِ این مرد، ناراحت شدم ولی پدرش دست‌مون رو برای هر عملی بسته و هر روز مدرسه است که طبقِ خواسته‌ی اون همه‌چیز پیش بره... امروزم نشسته بوده ببینه نمره‌ی املای دخترش چرا پایینه :) اما من بابتِ اینا شنگول نیستم! نهما رو یادتونه؟ سِرتِقای بلای مدرسه؟ امروز برای درس فارسی ارائه داشتن. تقریبا شرترین گروه بودن که کل دبیرها از دستشون عاصی‌ان و به لطفِ خدا و امام زمان با من در صلحن :) با یه گریمِ عالی، یه تیاتر عالی داشتن و درس رو به لهجه‌ی تربت حیدریه تدریس کردن :) این‌قدر کارشون خوب بود که از معاونت اومدن گفتن ازشون فیلم بگیرم برای پوشه‌ی مدرسه :) (معاونت از کجا فهمید؟ گفتم که! اینا شرهای مدرسه‌ان... کلاسشون رو چسبوندن به دفتر بلکه بتونن کنترل‌شون کنن :) ) آخرش گفتم بیاین با گریم‌تون یه عکسِ یادگاری بگیریم که ریختن دورم به سلفی گرفتن با هم:) گوشیم رو دادم بهشون و حالا گالریم پر از عکسای شیطنت‌شونه و من هم بین‌شون :) از دیگر کارهای فرهنگی که به مرور و با صبر به نتیجه رسید؛ این‌که تو منوی صفحه دوربینِ گوشیم دنبال اسنپ‌چت بودن که گفتم ندارم! پرسیدن فیلترِ اینستا؟ گفتم ندارم! گفتن خاااااانوووووم! با این قیافه‌ها عکس بگیریم؟! گفتم چمونه مگه؟ (نگفتم چتونه، گفتم چمونه که همه تو یه تیم بمونیم) ماهیم، ماه! من همه عکسام و همین‌طور ساده می‌گیرم. همه ریختن دورم و با چهره‌های واقعیِ خودشون یه قابِ محشر از بلاترین کلاسِ مدرسه اومد تو گالریِ قلب و گوشیم... 😍 اگر بی‌چادر نبودم تا الآن روی پروفایلِ همه‌ی پیام‌رسانام فرستاده بودم :) برای این پرانرژی‌های بلای بااستعداد، نقشه دارم... الهی که روزی‌مون بشه :) می‌شه برای عاقبت‌بخیری دخترام سه صلوات به امام زمان هدیه کنید؟ ؛) @sarbehrah
همچینم الآن :) هزار الحمدلله. @sarbehrah
سربه‌راه
@sarbehrah
خانه خالی از اهالی‌ست. شب موعدِ اجتماع‌مان است. لباس‌هایم را عوض می‌کنم. با چادر و جانمازِ مامان نماز مغرب و عشا می‌خوانم. با تسبیحِ مامان تسبیحات می‌گویم. دوست دارم دمپایی‌های مامان را به‌‌پا کنم، پاهایم اما از اسارتِ کفش‌ها به تنگ آمده‌اند. می‌گذارم نرمیِ فرش و سُریِ روفرشی را پاهایم لمس کند. به آشپزخانه می‌روم. چاووشی را از موبایلم پخش می‌کنم روی اُپِن، روی گاز، روی سینک، روی ظرف‌ها. نه برای این‌که چاووشی‌ست، که این تنها چاووشیِ لیستِ موسیقیِ من است، نه! برای خاطرِ شعر... شعرِ این موسیقی که من می‌دانم شاعرش را هزار بار جان به لب کرده... شعر پاشیده به خانه... من خانه مرتب می‌کنم. اسپند دود می‌کنم. ظرف‌ها را حمام می‌کنم. شکمِ بطری‌های خالی را سیراب می‌کنم. گلدان‌هایم را به آبِ وضو مسلمان می‌کنم. ظرف‌های خشک‌شده‌ی آواره را مستأجرِ کابینت‌ها می‌کنم. پیشنهادِ کلاسِ فارسیِ تکمیلیِ پایه‌ی ششم را برای پنج‌شنبه‌ها قبول می‌کنم. به دانش‌آموزانِ باهوشی که تکمیلی خواسته‌اند فکر می‌کنم. از کلاس داشتن با باهوش‌ها کِیف می‌کنم. هوای رفیق می‌کنم. زنگ می‌زنم و حال‌واحوال می‌کنم. پیام‌های پژوهشی را ارسال می‌کنم. برای بابا که انار دوست دارد، اما حوصله ندارد، از حیاط انار می‌آورم و دانه‌دانه رازِ دلشان را برملا می‌کنم. تلویزیون روشن می‌کنم. اخبار گوش‌ می‌کنم. آن رژیمِ حرامزاده را لعن می‌کنم. صدایش را از رسانه‌ها خاموش می‌کنم. هوای چای با عطرِ هِل می‌کنم. شعرِ موسیقیِ چاووشی را برای بارِ چهارم تکرار می‌کنم؛ از دستِ تو تو سینه‌ی من هلهله برپاست... کلمات از لبه‌ی کتری به قُل‌قُل افتاده؛ انگار درختی رو پُر از سار کشیدن... تا یوسف دیدن کنارِ اهالیِ خانه یک ساعتی راه است... شعرِ داغ با عطرِ هِل سر می‌کشم، دلم می‌سوزد... دستِ من و به موی تو محتاج کشیدن... می‌روم که تا انار خوردنِ بابا کار کنم... چشمات و شبیهِ شبِ معراج کشیدن... @sarbehrah
به‌جای جمکرانی که نطلبید، نیمه‌شبی گوهرشاد، پایین‌پای جایگاهِ سخنرانی‌شون برای روزی که میان و من مسؤول خواهران‌شونم... به‌جای سهله که الآن باید اونجا از سرما می‌لرزیدم... @sarbehrah
سربه‌راه
به‌جای جمکرانی که نطلبید، نیمه‌شبی گوهرشاد، پایین‌پای جایگاهِ سخنرانی‌شون برای روزی که میان و من مسؤ
خودم حتی تهِ دلم به خودم می‌خندم وقتی به مسؤول خواهرانِ امام زمان بودن فکر می‌کنم... ولی ایمان دارم امام زمان تنها کسی هستن که برای آرزوی من جدی و عمیق دعا می‌کنن که سربه‌راه شم... که سربه‌راه شم... که وقتِ سخنرانی‌شون تو سهله، من بیسیم‌به‌دست دنبالِ کارها باشم و حواسم به رسوندنِ طرحِ افتتاحِ حرمِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها باشه... فقط ایشونن که منِ شوخی رو، جدی دعا می‌کنن... @sarbehrah
هفتمام ارائه‌ی درس دارن؛ درس بخشی از سخنرانیِ حضرتِ آقاست. چندرسانه‌ای مثلا کار کردن و کلیپ و نمایش با هم دارن. الآن آخرِ کلاس نشستم و روبروم دختریه که کوتاه‌قدترین فردِ کلاسه، با پنبه کلللللللی ریش برای خودش گذاشته، چادر عبایی روی دوشش انداخته، یه عینکِ درشتِ مربعی به چشمش زده و از روی درس روخوانی می‌کنه و یعنی که حضرتِ آقاست؛ امام خامنه‌ای😍 @sarbehrah
سربه‌راه
۱. از دیروز صبح ساعت پنج و نیم تا این لحظه، فقط سه ساعت خوابیدم. کووووووهِ کارای مدرسه مونده و فردا
کلاس به کلاس گفتم رابط پژوهشی مدرسه‌تون منم و می‌خوام برای انجام کارها، یه تیمِ پژوهشی از خودتون تشکیل بدم. شرایط رو می‌گم، هرکس داوطلبه بگه. وقتی داشتم کار رو توضیح می‌دادم، خیلی دست‌ها بالا می‌رفت که یعنی من هستم. من اشاره می‌کردم که صبر کنین صحبتم تمام شه. بعد از روالِ کاری، قواعدِ اصلی رو گفتم؛ قواعدی که نه آموزش و پروش چیزی ازش می‌دونه... نه مدارس... به بچه‌پولدارای مرفّهِ نازپرورده که بابتِ هر یک ساعت درس خوندن‌شون از خانواده باج می‌گیرن و بابتِ هر یه برگه آچهارِ اضافه‌تر از درس، از مدرسه امتیاز(!) گفتم: ۱. بابتِ کاری که ازتون می‌کشم هییییییییچ نمره‌ای به هییییییییچ درس‌تون اضافه نخواهد شد! هییییییییچ جایزه‌ای بهتون اهدا نخواهد شد! از هییییییییییچ کلاسِ درسی‌تون هم به خاطرِ کار، زده نخواهد شد! ۲. من دوست دارم باکلاس کار کنم و باکلاسا دورم جمع باشن؛ پس هرکس واردِ تیمِ پژوهشی شه به مرور باااااااید در درس هم برتر بشه و همه تیمِ ما رو به تیمِ باسوادهای باکلاس بشناسن! ۳. روی زیاد داشته باشید و پوستِ کلفت؛ چون من کارِ تمیز می‌خوام. پس اگر کاری تحویل دادید که بلافاصله گفتم بی‌کیفیته... کثیفه... بی‌سلیقه است... به‌دردنخوره، به‌جای گریه‌زاری، بگید بهترش رو تحویل می‌دم و برید از نو شروع کنید. ۴. هر زمان پشیمون شدید و به هر دلیلی خواستید از تیم برید، بدونِ هیچ مانعی و هیچ تأثیری در روابطِ درسی و کلاسی‌مون، می‌تونید برید. سکوت کردم و اشاره کردم حالا هرکس داوطلبه دستش رو ببره بالا. درواقع جای هر منّتی رو بستم و اتفاقا من سرشون منّت گذاشتم. نشون دادم اگر نباشن، کار نمی‌خوابه، پس بودن یا نبودن‌شون مهم نیست که بابتش امتیاز بگیرن. تقریبا با تعجب نگاهم کردن... از هفتما پنج نفر و از هشتما هفت نفر دست بلند کردن، اما با کلی ترس و شرط که اگر نتونستن بکشن عقب! اما همه‌ی کلاسِ نهمی‌ها ازم سؤالاتِ عمیقی پرسیدن... دوست داشتم... وَ همین سؤالات رو اولین تیرهای به‌هدف‌خورده می‌دونم؛ پرسیدن خانوم! چرا باید برای کاری که فایده‌ای برامون نداره داوطلب شیم؟! گفتم فایده داره؛ کار یاد می‌گیرید. سلیقه به خرج می‌دید. با واقعیت پیش می‌رید. پرسیدن خودتون چی؟ به خودتون هم امتیازی نمی‌دن؟ گفتم من نیروی آزاد و غیررسمی هستم. به رسمی‌ها در اولین جلسه ابلاغیه و گواهینامه دادن، اما به ما هیچی! هیچ‌جا برای من امتیازی ثبت نمی‌شه و در مدرسه هم به حقوقم اضافه نمی‌شه. من و شما در تیمِ پژوهش، کارگرِ مفت و مجانی هستیم :) وَ این‌قدر اینها رو با حالِ خوش و قاطعیت گفتم که خیلی عمیق و بزرگ‌منشانه ازم پرسیدن: خانوم! پس چرا این کار رو می‌کنید؟! من با همون حالِ خوش و قاطعیت جواب دادم: چون زنده‌ام و دوست دارم زندگی کنم، دوست دارم در تلاش باشم، دوست دارم بدنم با کار ورزش کنه، فکرم با کار سالم بمونه :) در سکوت... در بُهت... در حیرت... زُل زده بودن به من :) بچه‌پولدارهای مرفّهی که دست به سیاه‌وسفید نزده بودن و والدین‌شون عملا داشتن نمره براشون می‌خریدن... :) @sarbehrah
سربه‌راه
کلاس به کلاس گفتم رابط پژوهشی مدرسه‌تون منم و می‌خوام برای انجام کارها، یه تیمِ پژوهشی از خودتون تشک
شروعِ روایتِ «جهادی» در پوششِ تیمِ پژوهش برای دهه‌هشتادی‌ها! اگر رزق باشد... که الهی آمین! @sarbehrah
alireza ghorbaniسرود کتاب.mp3
زمان: حجم: 1.5M
این و فرستادم برای معاون‌مون که امروز به مناسبتِ روزِ کتاب، زنگِ تفریح پخش کنن. به گمونم سرشون شلوغ بود و از خاطرشون رفت. اینجا پخشش می‌کنم و روزِ کتاب رو به اهلش تبریک می‌گم🪴 @sarbehrah