eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
به‌جای جمکرانی که نطلبید، نیمه‌شبی گوهرشاد، پایین‌پای جایگاهِ سخنرانی‌شون برای روزی که میان و من مسؤ
خودم حتی تهِ دلم به خودم می‌خندم وقتی به مسؤول خواهرانِ امام زمان بودن فکر می‌کنم... ولی ایمان دارم امام زمان تنها کسی هستن که برای آرزوی من جدی و عمیق دعا می‌کنن که سربه‌راه شم... که سربه‌راه شم... که وقتِ سخنرانی‌شون تو سهله، من بیسیم‌به‌دست دنبالِ کارها باشم و حواسم به رسوندنِ طرحِ افتتاحِ حرمِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها باشه... فقط ایشونن که منِ شوخی رو، جدی دعا می‌کنن... @sarbehrah
هفتمام ارائه‌ی درس دارن؛ درس بخشی از سخنرانیِ حضرتِ آقاست. چندرسانه‌ای مثلا کار کردن و کلیپ و نمایش با هم دارن. الآن آخرِ کلاس نشستم و روبروم دختریه که کوتاه‌قدترین فردِ کلاسه، با پنبه کلللللللی ریش برای خودش گذاشته، چادر عبایی روی دوشش انداخته، یه عینکِ درشتِ مربعی به چشمش زده و از روی درس روخوانی می‌کنه و یعنی که حضرتِ آقاست؛ امام خامنه‌ای😍 @sarbehrah
سربه‌راه
۱. از دیروز صبح ساعت پنج و نیم تا این لحظه، فقط سه ساعت خوابیدم. کووووووهِ کارای مدرسه مونده و فردا
کلاس به کلاس گفتم رابط پژوهشی مدرسه‌تون منم و می‌خوام برای انجام کارها، یه تیمِ پژوهشی از خودتون تشکیل بدم. شرایط رو می‌گم، هرکس داوطلبه بگه. وقتی داشتم کار رو توضیح می‌دادم، خیلی دست‌ها بالا می‌رفت که یعنی من هستم. من اشاره می‌کردم که صبر کنین صحبتم تمام شه. بعد از روالِ کاری، قواعدِ اصلی رو گفتم؛ قواعدی که نه آموزش و پروش چیزی ازش می‌دونه... نه مدارس... به بچه‌پولدارای مرفّهِ نازپرورده که بابتِ هر یک ساعت درس خوندن‌شون از خانواده باج می‌گیرن و بابتِ هر یه برگه آچهارِ اضافه‌تر از درس، از مدرسه امتیاز(!) گفتم: ۱. بابتِ کاری که ازتون می‌کشم هییییییییچ نمره‌ای به هییییییییچ درس‌تون اضافه نخواهد شد! هییییییییچ جایزه‌ای بهتون اهدا نخواهد شد! از هییییییییییچ کلاسِ درسی‌تون هم به خاطرِ کار، زده نخواهد شد! ۲. من دوست دارم باکلاس کار کنم و باکلاسا دورم جمع باشن؛ پس هرکس واردِ تیمِ پژوهشی شه به مرور باااااااید در درس هم برتر بشه و همه تیمِ ما رو به تیمِ باسوادهای باکلاس بشناسن! ۳. روی زیاد داشته باشید و پوستِ کلفت؛ چون من کارِ تمیز می‌خوام. پس اگر کاری تحویل دادید که بلافاصله گفتم بی‌کیفیته... کثیفه... بی‌سلیقه است... به‌دردنخوره، به‌جای گریه‌زاری، بگید بهترش رو تحویل می‌دم و برید از نو شروع کنید. ۴. هر زمان پشیمون شدید و به هر دلیلی خواستید از تیم برید، بدونِ هیچ مانعی و هیچ تأثیری در روابطِ درسی و کلاسی‌مون، می‌تونید برید. سکوت کردم و اشاره کردم حالا هرکس داوطلبه دستش رو ببره بالا. درواقع جای هر منّتی رو بستم و اتفاقا من سرشون منّت گذاشتم. نشون دادم اگر نباشن، کار نمی‌خوابه، پس بودن یا نبودن‌شون مهم نیست که بابتش امتیاز بگیرن. تقریبا با تعجب نگاهم کردن... از هفتما پنج نفر و از هشتما هفت نفر دست بلند کردن، اما با کلی ترس و شرط که اگر نتونستن بکشن عقب! اما همه‌ی کلاسِ نهمی‌ها ازم سؤالاتِ عمیقی پرسیدن... دوست داشتم... وَ همین سؤالات رو اولین تیرهای به‌هدف‌خورده می‌دونم؛ پرسیدن خانوم! چرا باید برای کاری که فایده‌ای برامون نداره داوطلب شیم؟! گفتم فایده داره؛ کار یاد می‌گیرید. سلیقه به خرج می‌دید. با واقعیت پیش می‌رید. پرسیدن خودتون چی؟ به خودتون هم امتیازی نمی‌دن؟ گفتم من نیروی آزاد و غیررسمی هستم. به رسمی‌ها در اولین جلسه ابلاغیه و گواهینامه دادن، اما به ما هیچی! هیچ‌جا برای من امتیازی ثبت نمی‌شه و در مدرسه هم به حقوقم اضافه نمی‌شه. من و شما در تیمِ پژوهش، کارگرِ مفت و مجانی هستیم :) وَ این‌قدر اینها رو با حالِ خوش و قاطعیت گفتم که خیلی عمیق و بزرگ‌منشانه ازم پرسیدن: خانوم! پس چرا این کار رو می‌کنید؟! من با همون حالِ خوش و قاطعیت جواب دادم: چون زنده‌ام و دوست دارم زندگی کنم، دوست دارم در تلاش باشم، دوست دارم بدنم با کار ورزش کنه، فکرم با کار سالم بمونه :) در سکوت... در بُهت... در حیرت... زُل زده بودن به من :) بچه‌پولدارهای مرفّهی که دست به سیاه‌وسفید نزده بودن و والدین‌شون عملا داشتن نمره براشون می‌خریدن... :) @sarbehrah
سربه‌راه
کلاس به کلاس گفتم رابط پژوهشی مدرسه‌تون منم و می‌خوام برای انجام کارها، یه تیمِ پژوهشی از خودتون تشک
شروعِ روایتِ «جهادی» در پوششِ تیمِ پژوهش برای دهه‌هشتادی‌ها! اگر رزق باشد... که الهی آمین! @sarbehrah
alireza ghorbaniسرود کتاب.mp3
زمان: حجم: 1.5M
این و فرستادم برای معاون‌مون که امروز به مناسبتِ روزِ کتاب، زنگِ تفریح پخش کنن. به گمونم سرشون شلوغ بود و از خاطرشون رفت. اینجا پخشش می‌کنم و روزِ کتاب رو به اهلش تبریک می‌گم🪴 @sarbehrah
اونا خون می‌دن... جون می‌دن... ما فقط قراره بریم دو تا شعار بدیم(!) دست‌به‌دست کنین حسینیاش بیان. @sarbehrah
همکارم پیام داده که تکمیل ظرفیت دبیری قبول شدی یا نه؟ میرم چک می‌کنم و جواب می‌دم نه. داره پشتِ سرِ هم صوت می‌فرسته و آه و حسرت داره که چطور سرِ یه نمره قبول نشدم و به من زنگ نزدن... من در جوابش هی 😂 می‌فرستم و چون تازه آموکسی‌سیلین خوردم، اشتهای حسرت خوردن ندارم! کارنامه‌ها تو ایامِ اربعین اومد. دقیقا کربلا بودم که کارنامه‌م و دیدم. کربلا بودم که قبول نشدن سرِ یک نمره رو دیدم. یک نمره اختلاف تا قبولی؛ یعنی ربطی به کم و زیاد خوندنِ من نداره... یعنی نمی‌شه حسرت بخورم که اگر بیشتر خونده بودم شده بود... نه! یک نمره اختلاف تا قبولی فقط یه معنی می‌ده؛ خواستِ خدا! هنوز کارنامه رو از حافظه گوشیم حذف نکردم که هر از گاهی خواستِ خدا رو مرور کنم و از یادم نره... که هر از گاهی از خودم بپرسم چرا خدا نخواست درسم...؟ چرا خدا نخواست کارم...؟ چرا خدا نخواست...؟ سر‌به‌راه بودم «چرا» نداشتم! وَ خودم هم نمی‌دونم چرا سربه‌راه نمی‌شم؟! @sarbehrah
برام یه پادکست درست کنید؛ مختصر و مفید؛ درباره‌ی آزادسازیِ سوسنگرد؛ کلیشه‌ای و اخباری نباشه؛ این‌طوری باشه که اول خودتون فهمیده باشید، بعد راااااحت و همه‌فهم بتونید منتقلش کنید؛ با منبع و درست هم باشه، اول بررسی کنید، بعد بسازید؛ اگر کارتون معتبر و دقیقا «روایت» باشه، جایزه هم می‌دم؛ جایزه‌تون رو خودتون تعیین کنید در حد جیب و توانِ یه سائل :) تا آخرِ همین امشب خوبه؟ @sarbehrah
سربه‌راه
برام یه پادکست درست کنید؛ مختصر و مفید؛ درباره‌ی آزادسازیِ سوسنگرد؛ کلیشه‌ای و اخباری نباشه؛ این‌طور
زمان تمدید شد. دعاش و به جونِ یکی از سربه‌راه‌ها کنین :) یه تقلّب هم خودم برسونم؛ به کلیدواژه‌ی روایت در کلامِ امام خامنه‌ای هم نظری داشته باشید. @sarbehrah
مدیرم پیام دادن که برای هفته‌ی کتاب پیشنهادم چیه؟ منم خوشحاااااال چند پیشنهاد بداهه فرستادم. یکیش سینماکتاب بود که کلی داشتم فکر می‌کردم کدوم فیلم بود کتابا رو می‌سوزوند چون می‌خواست کسی نخونه. پیداش کردم و فرستادم. خوشحالم من و به‌جای مارکِ لوازم آرایشی و کیف و کفش و رستوران و مدل ماشین و موبایل، به کتاب شناختن ❤️ برای این عزّت، هزااااااار الحمدلله❣ @sarbehrah
سربه‌راه
کوکوی روغن(!) نکاتم رو برای جلسه‌ی شورای دبیران به شماره‌ی مدیرمون فرستادم. سومین بندِ بخشِ فرهنگی؛
خسته از دیشب کمی خوابیدم، بیدار شدم و اتاقم رو مرتب کردم، لباسای شسته‌ و خشک‌شده رو چیدم کمد، اسپند دود کردم، مسواک زدم و موهام رو شونه کردم، نماز خوندم، کوله‌ی فردای مدرسه رو آماده کردم، برای معرفی کتاب به دخترام از کتابخونه‌م کتاب برداشتم، با رفیق حال‌واحوال کردم، به شاگردم که مشکلی براش پیش اومده بود پیام زدم و حالش رو پرسیدم، چای با عنّاب دم کردم، قرصای سرماخوردگیم رو خوردم که بدتر شده و من رو از قیافه انداخته، اتو کردم، از گوگل سوپ جستجو کردم و پختم. فکر کنم رشته و سبزیش برا آش بود، شبیه سوپ نشد اما خوشمزه و غلیظ و مقوّی شد، یه کاسه خوردم و برای شام هم دارم، گلوم رو نرم کرد. نماز مغرب و عشا رو خوندم و حاضر شدم برم راهپیمایی. برگردم باید دوش آب گرم بگیرم بلکه کوفتگیِ بدنم رفع شه، باید انشا و امتحان بررسی کنم، باید برای زنگای انشای فردا بازی طراحی کنم، باید تا دیروقت بیدار بمونم. سرشلوغی مثلِ نوشتنه؛ خوبه؛ از جنون پیشگیری می‌کنه؛ مانعِ مچاله شدنِ قلبه؛ برای مغزای بیش‌فعالی که دکمه‌ی خاموشی ندارن و فکر پشتِ فکر پشتِ فکر تولید می‌کنن و پیرت می‌کنن خیلی مفیده! استاد پرهیزکار تو سرم هی می‌‌خونن؛ فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ... فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ... استاد پرهیزکار از قولِ خدا راست می‌گن؛ فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ! @sarbehrah