سربهراه
امروز بیتلاشها به خودشون افتاده بودن! معترض بودن چرا اونا امتیازِ پرسشِ کلاسی ندارن(!) مستدل دفترن
از فوایدِ شماره دادن به دانشآموزان جز اِلقای مفاهیم با اِلِمان (پروفایل، بیوگرافی، باز و بسته بودنِ تاریخِ بازدید، حریمهای برخوردی، لحن، نوعِ جملهبندی و...) آموزش در راستای کلاس درسی هست. این فرصت عالیه. این آموزش، تفهیمش چند برابرِ کلاس ماندگاره، چون تمرکزی روی آموزش و یادگیری نیست، فشاری روی ذهن نیست، پیشآمدیه، پس به راحتی وارد ذهن میشه.
@sarbehrah
سربهراه
برام یه پادکست درست کنید؛ مختصر و مفید؛ دربارهی آزادسازیِ سوسنگرد؛ کلیشهای و اخباری نباشه؛ اینطور
پادکست ۲۶ آبان ماه.m4a
حجم:
4.9M
پارسال این موقع موجِ زن، زندگی، آزادی بود، امسال موجِ غزّه.
تو هر دو تا چی نیاز داشتیم که سمتِ حق بمونیم؟ برخی هموطنا... همسنها... همکلاسیها... حتی همخونوادهها... چی نداشتن که نتونستن درست تشخیص بدن کدوم سمت بایستن؟
امسال دقت کردین حرفای جدید داره شنیده میشه؟ که حالا غزه صلح کنه، بهتر از کشته شدنه که!
امسال... پارسال... بهمرور از سالهای قبلترش... چه ارزشهایی ضدارزش شده؟ مقاومت؟ تلاش؟ استقلال؟ درستی؟
دوربین رو از موجها بیاریم پایینتر؛
اینکه امر به معروف و نهی از منکر نمیکنیم ریشهش کجاست؟ اینکه والدین به راحتی از دبیرها نمره میگیرن ریشهش کجاست؟ اینکه دبیرها همهی اصول رو به اسمِ مهربانی قربانی میکنن و دلشون نمیاد به کسی که تلاش نکرده نمرهی واقعیش رو بدن ریشهش کجاست؟
این ادبیاتِ جدید... تفکراتِ جدید... این به ظاهر اشتباه نبودن اما در حقیقت گمراهکنندهترین، از کجا میاد؟
چی روایت نشده؟ یا چی اشتباه روایت شده؟ یا چی بین روایتهای دیگه گم شده؟ یا اصلا چی بیشتر و بهتر روایت شده که چیزهای دیگه روایت نشه؟
سوسنگرد؟ نه! دفاع مقدس؟ نه!
مسأله فراتره!
محتوای این موضوعات رو دقت کنید!
ما موضوع داریم... محتوا داریم... ما برای انتقالِ ارزشها بیشمار سوژه داریم...
راوی نداریم!
قرار هم نیست شاخِ غول بشکنیم! سوژهیابی همینقدر ساده است؛ اتفاقی دیدنِ تقویم و یه بهانه جور کردن!
قالبها همینقدر در دسترسان؛ الآن پادکست، دفعهی بعد میگم نقاشی بکشین یا عکس بگیرین، دفعهی بعد بنویسین، دفعهی بعد...
وَ بعد نشر؛
چه مجازی، چه حقیقی!
چه برای صد نفر، چه برای یک نفر!
@sarbehrah
سربهراه
پارسال این موقع موجِ زن، زندگی، آزادی بود، امسال موجِ غزّه. تو هر دو تا چی نیاز داشتیم که سمتِ حق ب
یکی رزقش یه پیجِ مخاطبمیلیونیه، یکی یه همسایه فقط. حضرتِ نوح علیه السلام بعد از هزار سال دعوت یه طبقه کشتی یار داشتن، حضرت محمّد صلوات الله علیه و آله بعد از بیست و سه سال یه جهان پیرو. اما هر دو به وظیفهشون عمل کردن.
این پادکست رو دستبهدست کنید. قصهش کنید و برای بچههاتون لالاییِ شب بخونید. شعرش کنید و برای نشریههاتون بفرستید. رمانش کنید و به مخاطبینتون برسونید. نقاشیش کنید... عکسش کنید... فیلمش کنید... روزنامهدیواریش کنید... بروشور کنید تو اتوبوس پخش کنید... یادداشت کنید تو خونهها بندازید...
اگه فرهنگِ مقاومت... ایثار... ولایتپذیری... وطندوستی... رضای خدا... صداقت... تلاش... زمانبندی... امید... ... ... اگه اینا از بین نره، اگه اینا بیارزش که بماند، ضدارزش نشه، دیگه مذهبی_ولاییِ ما با اشکِ چشم و آهِ دل، مطمئن نمیگه حالا غزه صلح کنه، با اسرائیل کنار بیاد، عوضش بچهها پرپر نمیشن...
«نزدیکِ قلهایم» میدونین ینی چی؟
کوه رفتین؟
هرچی به قله نزدیکتر میشید حجمِ مه بیشتر میشه... دید کمتر میشه... دقت باید بره بالا... باید حواست باشه پات و کجا میذاری که زیرِ پات خالی نشه...
رسوندم مطلب رو؟ تونستم بین تبیین و روایت تو ذهنتون پل بزنم؟ تونستم بگم ارزشها باید حفظ بشه؟ جانِ مطلب رو رسوندم؟
@sarbehrah
رؤیای خاطرات
تا همه نیان کسی دست به سفره نمیبره؛
اگه یکی پیداش نباشه، یکی رو میفرستن دنبالش تا به سفره برسه؛
بدونِ بسم الله و دعا دست به سفره نمیبرن؛
یهو کللللللی دست میاد تو سفره و همه دور همن؛
ازش صدای خنده و شادی بلنده، صدای محبت و رفاقت؛
غذاش هم حلاله... هم پاک؛
اسراف نداره، درست به اندازهایه که باید، کم بیاد ایثار و فداکاری هست، زیاد بیاد خوشاشتهای گمنام؛
بهوقتِ گرسنگیه و بعد از کار کردن، هر وقت شد و از سرِ شکمسیری نیست؛
با وضو غذاش درست شده و نیت؛
با دلِ خوش خورده میشه... گوشت میشه به تن؛
بابتش جز خدا کسی سرت منّت نداره؛
همکاری و اتحاد داره، از پختنش تا انداختنش و ظرف شستنش؛
فرصتِ آموختن داره و اگه سوخت یا شِفته شد سرکوفت و تحقیر نداره؛
بهخاطرِ همهی اینا و هزااااااار نکتهی دیگه، برکت داره؛
سفرهی جهادی فقط یکی از هزاران هزار دلیلیه که زندگیم روی دو کفّه نفس میکشه:
پیادهروی اربعین
اردو جهادی.
@sarbehrah
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
دوشنبهها شِفاست؛
در پناهِ امام حسینیم❣
@sarbehrah
بعد از مدرسه رفیق آورده کتابخونه که با هم ناهارش رو بخوریم :)
قرار بود امروز با دانشگاه بریم خونه شهید، اما فارغالتحصیل نمیبرن :(
ما هم میخوایم بعدِ ناهار بریم پیشِ خودِ شهید!
از در راهمون ندن، از پنجره در خدمتیم!
خدا سائلینِ لجوج رو دوست داره :)
@sarbehrah
سربهراه
بعد از مدرسه رفیق آورده کتابخونه که با هم ناهارش رو بخوریم :) قرار بود امروز با دانشگاه بریم خونه شه
هدیه به محضرِ شهید رضازاده و شهید زینالزاده؛ سه صلوات با ذکر «و عجّل فرجهم» بفرستید🪴
@sarbehrah
۲۰ نوامبر، ۱۶.۰۸.aac
حجم:
1.2M
به عمد نشستم جایی که مرزِ دقیقِ دو جهانه. پاییز بینِ درختها در رفتوآمده... عجله داره... مثلِ عمر. مثلِ مرزی که نشستم و در من سیّاله...
هوا تاریک شده، سمتِ راستم ولی روشنه... زنده است... در جریانه... صدای پاییزش رو دارید گوش میدید...
سمتِ چپم ظلماتِ محضه... پر وَهم... راکد... مُرده...
اوّل ژست گرفتم برم سمتِ چپ بخوابم؛ بینِ قبرِ مُردهها...
ولی ترسیدم خاکش اسیرم کنه و نتونم اهلِ سمتِ راست بشم؛ اهلِ شهدا...
نشستم همین وسط... درست یه خیابون بینِ دو جهان... من از وسط بودن بیزارم... همهی «بودنم» سمتِ چپیه و همهی «شدنهام» سمتِ راستی...
قبرهای سمتِ چپ، خاطراتم هستن و مزارهای سمتِ راست، رؤیام...
پاییز میوزه... اینجا تاریکه... همه رفتن... مسیر روشنه... اما من موندم!
خیلی فاتحه خوندم... خیلی؛
نه برای سمتِ راستیها، نه برای سمتِ چپیها!
برای خودم...
برای خودم این چندمین باره که فاتحه و توحید میخونم...
برام یه فاتحه بفرستید.
@sarbehrah
سربهراه
به عمد نشستم جایی که مرزِ دقیقِ دو جهانه. پاییز بینِ درختها در رفتوآمده... عجله داره... مثلِ عمر.
زیارتِ کربلای زمینی که رفته باشید، تو مرز وقتی ایران مُهرِ خروج میزنه به پاسپورت، تا یه مسیرِ کوتاهی رو عبور کنی و برسی به عِراق که مُهرِ ورود بزنن، توو تنها «وسط»ِ خواستنیِ عمرتی...
من فقط اون وسط رو عاشقم؛
برای اون وسط بودن میمیرم؛
اون وسط رو شاکرِ خدا هستم که اذن داده... رزق داده، چشیدم؛
اون وسط رو مدام آرزو دارم... طلب میکنم... براش میدَوَم؛
از ایران خارج شدی... اما هنوز وارد عِراق نشدی...
نه ایرانیای...
نه عِراقی...
یه بیرنگی... یه بیتعلق... یه آواره... یه بینشون... آخ الهی نچشیدهها بچشن و چشیدهها روزیِ مدامشون باشه...
تا حالا هر بار رفتم یا با کاروان بودم و یا با گروه، نشده کمی خلوت کنم و زمان دستِ خودم باشه، و اگر نه تو اون سولهی بین ایران و عِراق که مالِ هیییییچکجا نیستی، یکی_دو ساعتی میموندم...
اینقدر سبکی اونجا... اینقدر رهایی اونجا... اینقدر... چطور بگم؟!
انگار رفتی روی سکّوی پرش... یا بلندیِ بامِ شهر... بعد پریدی... بدونِ چتر... بدونِ طنابی که نگهت داره... پریدی... کَندی و پریدی... بیترس... بیتردید... بیواهمه... مطمئن... خیالجمع...
اینقدر حالت اونجا متفاوته... هممممممهی هستیت ازت ساقط میشه... خیال کن از یخ سردیش و بگیرن و از چای داغیش و... خیال کن نمک تهی بشه از شوری، شکر خالی از شیرینی...
بیرنگ... بینماد... بینشان...
هممممهچیت و کندن که فقط یهچی بهت بدن؛ یه رنگ، یه نشون، یه ملیّت، یه نژاد، یه اصل...
حسین علیه السلام...
بعد از اون وسط، مُهرِ ورود به عِراق برات میزنن و از همونجا میچسبوننت به حسین علیه السلام؛
اهلاً و سهلاً زائر الحسین!
حبیبتی زائر الحسین!
عزیزتی زائر الحسین!
اسمت؟ شهرت؟ کشورت؟ سوادت؟ کارت؟ درآمدت؟ رفقات؟ خونوادت؟ دغدغهت؟ آرزوت؟ غصّهت؟ خندهت؟
اضافه میشی به حسین علیه السلام :)
از کجا؟ از بعدِ اون وسطه... که ایمان دارم بیربط به این وسطه نیست؛ به این خیابونِ یهور قبرستون و یهور مزارِ شهید!
@sarbehrah