سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
دوشنبهها شِفاست؛
در پناهِ امام حسینیم❣
@sarbehrah
بعد از مدرسه رفیق آورده کتابخونه که با هم ناهارش رو بخوریم :)
قرار بود امروز با دانشگاه بریم خونه شهید، اما فارغالتحصیل نمیبرن :(
ما هم میخوایم بعدِ ناهار بریم پیشِ خودِ شهید!
از در راهمون ندن، از پنجره در خدمتیم!
خدا سائلینِ لجوج رو دوست داره :)
@sarbehrah
سربهراه
بعد از مدرسه رفیق آورده کتابخونه که با هم ناهارش رو بخوریم :) قرار بود امروز با دانشگاه بریم خونه شه
هدیه به محضرِ شهید رضازاده و شهید زینالزاده؛ سه صلوات با ذکر «و عجّل فرجهم» بفرستید🪴
@sarbehrah
۲۰ نوامبر، ۱۶.۰۸.aac
حجم:
1.2M
به عمد نشستم جایی که مرزِ دقیقِ دو جهانه. پاییز بینِ درختها در رفتوآمده... عجله داره... مثلِ عمر. مثلِ مرزی که نشستم و در من سیّاله...
هوا تاریک شده، سمتِ راستم ولی روشنه... زنده است... در جریانه... صدای پاییزش رو دارید گوش میدید...
سمتِ چپم ظلماتِ محضه... پر وَهم... راکد... مُرده...
اوّل ژست گرفتم برم سمتِ چپ بخوابم؛ بینِ قبرِ مُردهها...
ولی ترسیدم خاکش اسیرم کنه و نتونم اهلِ سمتِ راست بشم؛ اهلِ شهدا...
نشستم همین وسط... درست یه خیابون بینِ دو جهان... من از وسط بودن بیزارم... همهی «بودنم» سمتِ چپیه و همهی «شدنهام» سمتِ راستی...
قبرهای سمتِ چپ، خاطراتم هستن و مزارهای سمتِ راست، رؤیام...
پاییز میوزه... اینجا تاریکه... همه رفتن... مسیر روشنه... اما من موندم!
خیلی فاتحه خوندم... خیلی؛
نه برای سمتِ راستیها، نه برای سمتِ چپیها!
برای خودم...
برای خودم این چندمین باره که فاتحه و توحید میخونم...
برام یه فاتحه بفرستید.
@sarbehrah
سربهراه
به عمد نشستم جایی که مرزِ دقیقِ دو جهانه. پاییز بینِ درختها در رفتوآمده... عجله داره... مثلِ عمر.
زیارتِ کربلای زمینی که رفته باشید، تو مرز وقتی ایران مُهرِ خروج میزنه به پاسپورت، تا یه مسیرِ کوتاهی رو عبور کنی و برسی به عِراق که مُهرِ ورود بزنن، توو تنها «وسط»ِ خواستنیِ عمرتی...
من فقط اون وسط رو عاشقم؛
برای اون وسط بودن میمیرم؛
اون وسط رو شاکرِ خدا هستم که اذن داده... رزق داده، چشیدم؛
اون وسط رو مدام آرزو دارم... طلب میکنم... براش میدَوَم؛
از ایران خارج شدی... اما هنوز وارد عِراق نشدی...
نه ایرانیای...
نه عِراقی...
یه بیرنگی... یه بیتعلق... یه آواره... یه بینشون... آخ الهی نچشیدهها بچشن و چشیدهها روزیِ مدامشون باشه...
تا حالا هر بار رفتم یا با کاروان بودم و یا با گروه، نشده کمی خلوت کنم و زمان دستِ خودم باشه، و اگر نه تو اون سولهی بین ایران و عِراق که مالِ هیییییچکجا نیستی، یکی_دو ساعتی میموندم...
اینقدر سبکی اونجا... اینقدر رهایی اونجا... اینقدر... چطور بگم؟!
انگار رفتی روی سکّوی پرش... یا بلندیِ بامِ شهر... بعد پریدی... بدونِ چتر... بدونِ طنابی که نگهت داره... پریدی... کَندی و پریدی... بیترس... بیتردید... بیواهمه... مطمئن... خیالجمع...
اینقدر حالت اونجا متفاوته... هممممممهی هستیت ازت ساقط میشه... خیال کن از یخ سردیش و بگیرن و از چای داغیش و... خیال کن نمک تهی بشه از شوری، شکر خالی از شیرینی...
بیرنگ... بینماد... بینشان...
هممممهچیت و کندن که فقط یهچی بهت بدن؛ یه رنگ، یه نشون، یه ملیّت، یه نژاد، یه اصل...
حسین علیه السلام...
بعد از اون وسط، مُهرِ ورود به عِراق برات میزنن و از همونجا میچسبوننت به حسین علیه السلام؛
اهلاً و سهلاً زائر الحسین!
حبیبتی زائر الحسین!
عزیزتی زائر الحسین!
اسمت؟ شهرت؟ کشورت؟ سوادت؟ کارت؟ درآمدت؟ رفقات؟ خونوادت؟ دغدغهت؟ آرزوت؟ غصّهت؟ خندهت؟
اضافه میشی به حسین علیه السلام :)
از کجا؟ از بعدِ اون وسطه... که ایمان دارم بیربط به این وسطه نیست؛ به این خیابونِ یهور قبرستون و یهور مزارِ شهید!
@sarbehrah
دارم با هنرجوی نویسندگیم صحبت میکنم که مدام از شاد برام پیام میاد!
کنجکاو میشم میرم میبینم بهخاطر آلودگی باز تعطیلیه و روی گروهِ همکارا صحبت از کلاسِ آنلاینه...
واردِ بخشِ معلم میشم و در کسری از ثانیه به بیست گروهِ درسی اضافه میشم که اگر تعطیلیها ادامه پیدا کنه، مجبور به تدریسهای ۴۵ دقیقهایِ تحتِ نظرِ کلِ کادر و خانوادهها میشم...
نذرِ زیارت عاشورا برداشتم که دیگه تعطیلیها به درسهای من نخوره و این گروهها تا پایانِ سال بیاستفاده بمونه... میشه برای استجابتم یه صلوات به امام زمان ارواحنا فداه هدیه کنید؟ 😢
@sarbehrah
دستهی اولِ امروز بدونِ ۲۰ تموم شد...
ینی خدا هم بعد از هر بار امتحانِ من و خراب کردنم، همینقدر قلبش مچاله میشه؟...
هزار استغفرالله...
هزار استغفرالله...
بابتِ شاگردِ خوبی که نیستم؛ هزار استغفرالله...
@sarbehrah
سربهراه
دستهی اولِ امروز بدونِ ۲۰ تموم شد... ینی خدا هم بعد از هر بار امتحانِ من و خراب کردنم، همینقدر قلب
دخترِ آقای شارلاتان پنج گرفت... از کلِ برگهش عکس گرفتم که برای هجومِ احتمالیش جهتِ غصبِ نمره، سند داشته باشم و تا پای جان برابرِ استکبار مقاومت کنم :))
@sarbehrah
خونوادگی اهلِ نماز و خمس هستید؛
خونوادگی میدونین بزن و برقص حرامه و حرمتِ ایامِ شهادتی رو، ولو به روایت دارید؛
خونوادگی ماه رمضان تا مجبور نشید مسافرت نمیرید که به روزههاتون برسید؛
خونوادگی حرم میرید... اربعین میرید؛
خونوادگی سخنرانی رهبر میبینید؛
خونوادگی راهپیمایی قدس و ۲۲ بهمن میرید؛
خونوادگی حداقلهای حجاب و پوشش رو رعایت میکنید؛
خونوادگی اهل پاسور و شرطبندی نیستید؛
خونوادگی عروسیِ مختلط نمیرید؛
خونوادگی مَحرم/نامَحرم رو مقیّدید و پسرخاله رو برادر نمیدونین؛
خونوادگی اولویتِ ازدواجتون اخلاق و ایمانه؛
خونوادگی با «حالا یه شبه» دین و ایمان رو نمیذارین دمِ کوزه؛
خونوادگی خیلی چیزای دیگه...
شما غرقِ نعمتید!
اگر تا حالا شکر نکردید، همین الآن دو رکعت نمازِ شکر بخونید! چون هستن آدمایی که در بدیهیترین مسائلِ دینی حتی در خونواده در حالِ جنگن...
بی امن و آرامش... بی جایی برای آسودن... نفس تازه کردن... تجدید قوا کردن... همدلی کردن... درد و دل کردن... تخلیه شدن...
مبارزه حتی جایی که باید آسایشت باشه!
@sarbehrah
بینِ شش کلاس، بالاخره یکی از نهما من رو به آسمون بُرد...
واو به واوِ تدریسِ من (مفهومی) و کتاب (حفظی) رو داشت!
❤️ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الّا باللّه العلیّ العظیم❤️
حالا میشه رفت و با اشتها شام خورد 😍
@sarbehrah