سربهراه
دستهی اولِ امروز بدونِ ۲۰ تموم شد... ینی خدا هم بعد از هر بار امتحانِ من و خراب کردنم، همینقدر قلب
دخترِ آقای شارلاتان پنج گرفت... از کلِ برگهش عکس گرفتم که برای هجومِ احتمالیش جهتِ غصبِ نمره، سند داشته باشم و تا پای جان برابرِ استکبار مقاومت کنم :))
@sarbehrah
خونوادگی اهلِ نماز و خمس هستید؛
خونوادگی میدونین بزن و برقص حرامه و حرمتِ ایامِ شهادتی رو، ولو به روایت دارید؛
خونوادگی ماه رمضان تا مجبور نشید مسافرت نمیرید که به روزههاتون برسید؛
خونوادگی حرم میرید... اربعین میرید؛
خونوادگی سخنرانی رهبر میبینید؛
خونوادگی راهپیمایی قدس و ۲۲ بهمن میرید؛
خونوادگی حداقلهای حجاب و پوشش رو رعایت میکنید؛
خونوادگی اهل پاسور و شرطبندی نیستید؛
خونوادگی عروسیِ مختلط نمیرید؛
خونوادگی مَحرم/نامَحرم رو مقیّدید و پسرخاله رو برادر نمیدونین؛
خونوادگی اولویتِ ازدواجتون اخلاق و ایمانه؛
خونوادگی با «حالا یه شبه» دین و ایمان رو نمیذارین دمِ کوزه؛
خونوادگی خیلی چیزای دیگه...
شما غرقِ نعمتید!
اگر تا حالا شکر نکردید، همین الآن دو رکعت نمازِ شکر بخونید! چون هستن آدمایی که در بدیهیترین مسائلِ دینی حتی در خونواده در حالِ جنگن...
بی امن و آرامش... بی جایی برای آسودن... نفس تازه کردن... تجدید قوا کردن... همدلی کردن... درد و دل کردن... تخلیه شدن...
مبارزه حتی جایی که باید آسایشت باشه!
@sarbehrah
بینِ شش کلاس، بالاخره یکی از نهما من رو به آسمون بُرد...
واو به واوِ تدریسِ من (مفهومی) و کتاب (حفظی) رو داشت!
❤️ماشاءالله و لا حول و لا قوّه الّا باللّه العلیّ العظیم❤️
حالا میشه رفت و با اشتها شام خورد 😍
@sarbehrah
سربهراه
بینِ شش کلاس، بالاخره یکی از نهما من رو به آسمون بُرد... واو به واوِ تدریسِ من (مفهومی) و کتاب (حفظ
چهار کلاس برگه تصحیح کردم؛
شش کلاس مونده؛
دو کلاس فردا با خودم میارم؛
فرداشب بیرون از خونه برای کاری باید تا صبح بیدار باشم و مشغول... امتحانات آذر رو باید طرح کنم... نمرات آبان رو باید محاسبه کنم... ۲۵ آذر روز پژوهشه و باید براش برنامه بریزم... الآن یک ساعت وقت دارم بخوابم... ذهنهای نویسا اما یک ساعت طول میکشه تا فقط ساکت شن(!)
چی سرِ پام نگه میداره؟
یادِ روزهای بیکاری... اخراجم از مدارس... بیپولی... بیانگیزگی... بیشادی... بیفایدگی... بیهنری...
یادِ روزهای هزااااااار بار شلوغتر از این روزهای اردو جهادی که کلِ کارِ یک هفته رو تو یه شب انجام میدادیم...
با این تفاوت که در جهادی هممممممهچیز برکت داره؛ وقت، انرژی، خواب، خوراک، کار، روابط...
من این شب و روزهام رو مدیونِ آخرین ساعاتیام که کربلا بودم و روبروی بابالقبله...
نباید خستگیهام به ناسپاسی برسه...
هزار استغفرالله.
@sarbehrah
۱. وقتی وارد دفتر شدم، دبیر ریاضی داشت میگفت من و بیرون ببینید نمیشناسید! بلوز شلوارم! اینجا مجبورمااا! یه چادرِ تاشده هم تو ماشین دارم همیشه برای مبادا و جاهای خاص که میخوام برم!
مشاور گفتن منم اینجا چادر دارم و بسیجِ اداره، بیرون مدلِ خودمم!
بعد همه در حالِ افاضات بودن که اینجا مجبوریم و اصلا عفت مهمتر از حجابه و حجاب دستوپاگیره و هرجایی نمیشه و از این صحبتا!
من با لبخند گوش میدادم و چاییم رو مینوشیدم. نگاها روی من که افتاد و نوبتِ من شد، با شوخی و خنده و چایی بهدست گفتم من که هممممه کوهای عالَم و با چادرم فتح کردم، دریا با چادرم رفتم، با چادرم بلدم مثلِ میگمیگ بِدَوَم، با چادرم از درخت بالا میرم، با چادرم رفتم رو دیوار چیزمیز نصب کنم، با چادرم تدریس کردم، با چادرم خوابیدم، کار کردم، عکساشم موجوده، خواستین فلش بیارین درخدمتم :)
وَ در حالی که با حالتِ شنگولی در حالِ صاف کردنِ تهِ استکانم، میبینم کلللل دفتر و همکارا متحیر دارن من و نگاه میکنن :)
دبیرِ ریاضی با تعجب پرسید: تو؟! (من تنها دبیرِ قرتیِ مدرسهام که رنگی میپوشم و هر هفته یه سِت، همین هفته پیش هم گشتِ ارشادِ معاونت به خاطرِ مانتوی چینچینیِ کوتاهم که دخترا عاشقش شدن، من و دمِ در بازداشت کرد که خااااااانوممممم! از اداره بازرس بیاد هم شما توبیخ میشین، هم مااااا :/ ) مگه آزار داری؟!
خندیدم! گفتم آزار چرا؟ من چادرم مثلِ اعضای بدنمه؛ مثل دستم، پام، سرم، قلبم، کلیههام. اضافی نیست که آزار ببینم، «چادرم از من است و من از چادرم» :)
همه روی من زوم بودن :) دوباره پرسید: حتما اجبارِ خونواده است... آره؟
بیشتر خندیدم :) گفتم تا پنج _ شش سالِ پیش تحتِ فحش خوردن از سمتِ خانواده بودم و با تکرارِ مداومِ «پیرزنِ اُمُّل» دنبالِ لخت کردنم بودن، بعد خسته شدن دیدن حریفم نمیشن، طرد شدم :)
دیدم خیلی همه متحیّرن :) تأکید کردم هرکی عکس و مستندات خواست در خدمتم، پروفایلمم هر از گاهی میذارم،چک بفرمایید :)
۲. هفتمِ یکم و کارامون رو کردیم و ده دقیقه تا زنگِ تفریح مونده که بچهها رو آزاد میذارم. برخی دخترا میان دورم به صحبت. یکی با دقت در حالِ بررسیِ صورتمه :) یهو میگه خاااانوم! ردِ خنده روی صورتتون مونده، برید بوتاکس کنید، حیفه چهل سالگی تو آینه خودتون رو با چروک ببینید! (گفتمانی که داره توش بزرگ میشه رو از همین موارد میشه فهمید)
میگم چرا حیف؟ چهل سالگی با دیدنِ این دو تا پرانتز دورِ لبام، یادم میاد تو زندگی بیشتر از هر چیزی خندیدم، وَ این یعنی جوانیِ خوبی داشتم :)
لبخند میزنه... عمیقتر نگاهم میکنه... با انگشتای اشارهش دورِ لباش و لمس میکنه و ازم میپرسه: منم پرانتزِ خنده دارم خانوم؟
۳. نهما رو یادتونه یک _ هیچ بُرده بودم؟ بیهوا ازم پرسیدن خانوم! زنِ خمینی چجور زنی بوده؟!
گلِ قبلی به لطفِ خدا وسطِ دروازه نشسته و حساس شدن :)
همونجور که دارم کتابشون رو برای صفحه دادن ورق میزنم، خیلی معمولی و بیذوق و زوم جواب میدم؛ از اعیان و اشراف بودن. زبان فرانسه میدونستن. از خونوادهی اصیل و ثروتمندی بودن. بعد از دوازده بار و با کلی ناز و ادا به امام خمینی بله میگن.
بعد صفحهی کتاب میگم و خودم رو مشغولِ درس نشون میدم. یکی دیگهشون میپرسه: واقعا شعر عاشقانه میگفته خمینی؟!
دو بیت از عاشقانههای امام رو با ناز و اَدا براشون میخونم. به قول مدّاحا؛ دیگه دلا آماده است :)
تا تنور داغه میچسبونم که اوووووو آقا نمیذاشتن خانوم دست به سیاه و سفید بزنن... خاطراتِ قدسِ ایران رو بخونید؛ خانوم عقدهایِ کارِ خونه شده بودن... صبر میکردن آقا که بیرون تشریف میبردن، بدوبدو میرفتن کارای خونه رو از بچهها و کمککارشون میگرفتن :) آقا میفهمیدن ایشون کار کردن، میگفتن این کارا کارِ شما نیست! سرِ سفرهای که شما خم میشین پهن میکنین من اون دنیا شرمندهتون میشم :)
یکی میگه:وااااای کاش اینا رو برای بابامون تعریف کنین...!
وَ بقیه هم تأکید میکنن و دردِ دلا شروع میشه... با محورِ حسرت خوردن به زندگیِ خانومِ آخوندِ برانداز؛ روحالله الموسوی الخمینی ؛))
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
در ۴۸ ساعتِ گذشته روی هم دو ساعت و نیم خوابیدم، بیوقفه و پیاپی کار کردم، بانک رفتم و دقیقهی نود کارم راه افتاد، بابتِ دیر رسوندنِ کارِ کتابی که برای بررسی دستمه شرمنده شدم و کلی استرس بهم وارد شد، به اولین جلسهی فارسیِ آزمونهای سمپاد اومدم و با دخترا سرِ درس بودیم که معاون اومدن و ازم خواستن یه کلاسِ جدید هم قبول کنم و بعد از این کلاس هم برای یه دخترِ هشتمِ نمونهدولتی که میخواد پایهش قویتر بشه بمونم و امروز جلسهی اولِ اون رو هم بذارم، قبول کردم و بیخیالِ بخاری و تشکم شدم و خدا رو شاکرم که روزهای استقلال برام به ارمغان آورده و دستم رو از قرض کوتاه کرده؛ هزار الحمدلله.
شش کلاس برگه گوشهی اتاقمه... نمراتِ آبان... طرح سؤالات آذرماه که شنبه باید به معاون ارسال شه... پیامهای پشتِ سرِ همِ دخترام که کِی گروهِ پژوهش رو تشکیل میدم... وَ وَ وَ لیستی از کار که تموم نمیشه... تا دخترا سؤال حل میکنن و مجبور میشم بشینم، چشمام غَش میکنن و من برای مقاومت گوشی دستم میگیرم... عکسم با نهما رو میذارم روی پروفایلِ گروهِ درسیای که اداره برامون زده... براشون یه انیمیشن دربارهی آرایهی ادبیِ کنایه میفرستم و سعی میکنم چت نکنم که به خاطر خوابآلودگی ایراد املایی یا ساختاری نداشته باشم... اینجا راحتم... خودمونیم... ایرادی هم باشه میخندین میگین این ذهنش خوابه... اما من با همین ذهنِ خواب دارم فکر میکنم این خوبه که گذرِ زمان رو نمیفهمم و عبورِ شنبه و جمعه از دستم در رفته؟ یا نه؟ ربطی به بیبرکتیِ آخرالزمان داره یا نه؟
راستش من از دویدنهای بیبرکت وحشت دارم... وَ برکت فقط تسویهی بدهیها و اعتبارِ شغلی و عزّتِ مالی داشتن نیست... برای همهی اینها هزار الحمدلله... بحثم اصلِ برکته؛ اون دویدنی که طمأنینه به بار میاره... اون آشوبی که دلقرصی داره... اون اطمینانِ خاطر میانهی هولووَلا...
من فکر میکنم همهچیز به نیّت برمیگرده... وَ من هنوز دوست دارم در این باره بلندبلند فکر کنم اما نوشتنِ دخترا تموم شد و باید برم.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
برکت مثلِ باریکهی نوریه که کفِ کلاس پهن شده؛
خورشیدِ تابیدنش، نیّت...
@sarbehrah
Alireza Ghorbani @RozMusic.comAlireza Ghorbani - Istanbul Junction (128).mp3
زمان:
حجم:
4.3M
تو
حسرتِ پنهانشده در
خنده و
در زاریِ من...
@sarbehrah
940K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فوتبالِ اسپانیاست؛ هوادارا دارن میگن ما فوتبال نمیبینیم،
ما میخوایم بریم فلسطین!
با دیدنِ این کلیپ گریه میکنم... نه برای فلسطین... نه! برای خبری عظیمتر... ماجرایی باشکوهتر...
من کجای این حرکتم؟
هر بار این کلیپ رو پخش میکنم از ترس گریهام میگیره...
من کجای این طوفانم؟
ماجرا فقط فلسطین نیست... طوفانها در راهه...
سهمِ چشمهای من برای اون روز محفوظه؟...
@sarbehrah
سربهراه
فوتبالِ اسپانیاست؛ هوادارا دارن میگن ما فوتبال نمیبینیم، ما میخوایم بریم فلسطین! با دیدنِ این ک
این صحنهها شبیهِ محرّمه... شبیهِ اربعین...
حالا همهجای دنیا رو گرفته، جز ایرانِ اسلامیِ شیعه...
تغییرِ تقدیر به دستِ خودِ آدمها رو باور دارید؟
ایران بسترِ ظهور بود... هنوزم هست؟... میمونه؟
کفر، نعمت از کَفَت بیرون کند!
نعمتِ جمهوریِ اسلامی پارسال کفران شد؛
امسال از نعمتِ بیداریِ جهانی سهمِ ناچیزی روزیمون شد...
@sarbehrah
سربهراه
این صحنهها شبیهِ محرّمه... شبیهِ اربعین... حالا همهجای دنیا رو گرفته، جز ایرانِ اسلامیِ شیعه... ت
نگید چرا خشک و تر با هم بسوزه؛
من و شما در کفرانِ نعمت سهم داریم؛
در هر یک موردی که دیدیم و امر به معروف و نهی از منکر نکردیم؛
در هر یک موردی که دیدیم و اعتراض نکردیم؛
در هر یک موردی که دیدیم و سکوت کردیم؛
در هر یک موردی که شنیدیم و پاسخ نگفتیم؛
در تکتکِ توجیهاتمون...
تر و خشکی نیست! من و شما در این عقبموندگی از حرکتِ جهانی سهیمیم...
چه کلیپِ وحشتناکیه... گریه امان بُرده...
من اون روز رو میبینم؟...
@sarbehrah