سربهراه
@sarbehrah
در ۴۸ ساعتِ گذشته روی هم دو ساعت و نیم خوابیدم، بیوقفه و پیاپی کار کردم، بانک رفتم و دقیقهی نود کارم راه افتاد، بابتِ دیر رسوندنِ کارِ کتابی که برای بررسی دستمه شرمنده شدم و کلی استرس بهم وارد شد، به اولین جلسهی فارسیِ آزمونهای سمپاد اومدم و با دخترا سرِ درس بودیم که معاون اومدن و ازم خواستن یه کلاسِ جدید هم قبول کنم و بعد از این کلاس هم برای یه دخترِ هشتمِ نمونهدولتی که میخواد پایهش قویتر بشه بمونم و امروز جلسهی اولِ اون رو هم بذارم، قبول کردم و بیخیالِ بخاری و تشکم شدم و خدا رو شاکرم که روزهای استقلال برام به ارمغان آورده و دستم رو از قرض کوتاه کرده؛ هزار الحمدلله.
شش کلاس برگه گوشهی اتاقمه... نمراتِ آبان... طرح سؤالات آذرماه که شنبه باید به معاون ارسال شه... پیامهای پشتِ سرِ همِ دخترام که کِی گروهِ پژوهش رو تشکیل میدم... وَ وَ وَ لیستی از کار که تموم نمیشه... تا دخترا سؤال حل میکنن و مجبور میشم بشینم، چشمام غَش میکنن و من برای مقاومت گوشی دستم میگیرم... عکسم با نهما رو میذارم روی پروفایلِ گروهِ درسیای که اداره برامون زده... براشون یه انیمیشن دربارهی آرایهی ادبیِ کنایه میفرستم و سعی میکنم چت نکنم که به خاطر خوابآلودگی ایراد املایی یا ساختاری نداشته باشم... اینجا راحتم... خودمونیم... ایرادی هم باشه میخندین میگین این ذهنش خوابه... اما من با همین ذهنِ خواب دارم فکر میکنم این خوبه که گذرِ زمان رو نمیفهمم و عبورِ شنبه و جمعه از دستم در رفته؟ یا نه؟ ربطی به بیبرکتیِ آخرالزمان داره یا نه؟
راستش من از دویدنهای بیبرکت وحشت دارم... وَ برکت فقط تسویهی بدهیها و اعتبارِ شغلی و عزّتِ مالی داشتن نیست... برای همهی اینها هزار الحمدلله... بحثم اصلِ برکته؛ اون دویدنی که طمأنینه به بار میاره... اون آشوبی که دلقرصی داره... اون اطمینانِ خاطر میانهی هولووَلا...
من فکر میکنم همهچیز به نیّت برمیگرده... وَ من هنوز دوست دارم در این باره بلندبلند فکر کنم اما نوشتنِ دخترا تموم شد و باید برم.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
برکت مثلِ باریکهی نوریه که کفِ کلاس پهن شده؛
خورشیدِ تابیدنش، نیّت...
@sarbehrah
Alireza Ghorbani @RozMusic.comAlireza Ghorbani - Istanbul Junction (128).mp3
زمان:
حجم:
4.3M
تو
حسرتِ پنهانشده در
خنده و
در زاریِ من...
@sarbehrah
940K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فوتبالِ اسپانیاست؛ هوادارا دارن میگن ما فوتبال نمیبینیم،
ما میخوایم بریم فلسطین!
با دیدنِ این کلیپ گریه میکنم... نه برای فلسطین... نه! برای خبری عظیمتر... ماجرایی باشکوهتر...
من کجای این حرکتم؟
هر بار این کلیپ رو پخش میکنم از ترس گریهام میگیره...
من کجای این طوفانم؟
ماجرا فقط فلسطین نیست... طوفانها در راهه...
سهمِ چشمهای من برای اون روز محفوظه؟...
@sarbehrah
سربهراه
فوتبالِ اسپانیاست؛ هوادارا دارن میگن ما فوتبال نمیبینیم، ما میخوایم بریم فلسطین! با دیدنِ این ک
این صحنهها شبیهِ محرّمه... شبیهِ اربعین...
حالا همهجای دنیا رو گرفته، جز ایرانِ اسلامیِ شیعه...
تغییرِ تقدیر به دستِ خودِ آدمها رو باور دارید؟
ایران بسترِ ظهور بود... هنوزم هست؟... میمونه؟
کفر، نعمت از کَفَت بیرون کند!
نعمتِ جمهوریِ اسلامی پارسال کفران شد؛
امسال از نعمتِ بیداریِ جهانی سهمِ ناچیزی روزیمون شد...
@sarbehrah
سربهراه
این صحنهها شبیهِ محرّمه... شبیهِ اربعین... حالا همهجای دنیا رو گرفته، جز ایرانِ اسلامیِ شیعه... ت
نگید چرا خشک و تر با هم بسوزه؛
من و شما در کفرانِ نعمت سهم داریم؛
در هر یک موردی که دیدیم و امر به معروف و نهی از منکر نکردیم؛
در هر یک موردی که دیدیم و اعتراض نکردیم؛
در هر یک موردی که دیدیم و سکوت کردیم؛
در هر یک موردی که شنیدیم و پاسخ نگفتیم؛
در تکتکِ توجیهاتمون...
تر و خشکی نیست! من و شما در این عقبموندگی از حرکتِ جهانی سهیمیم...
چه کلیپِ وحشتناکیه... گریه امان بُرده...
من اون روز رو میبینم؟...
@sarbehrah
سربهراه
زنگ زدم به ۱۶۲ و از پخش سریال «سرزمین مادری» شکایت کردم؛ چون بدحجابی و بیحجابی داره، چون اگر سکوت ک
موقعِ ناهار تلویزیون روشن کردم، این فیلم که اسمش رو ندیدم اومد. از روی بازیگراش که دیگه خیلی مشغول نیستن و بازیگرِ مختار که اینجا جوان بود، معلومه فیلم مالِ خیلی وقت پیشه. خواستم با «سرزمین مادری» مقایسه کنید؛
میشه با پوششِ کامل و بدونِ برجستگی کارِ تاریخی کرد، چنانچه قدیم مجبور بودن و کردن. پس انتقالِ دقیقِ مفاهیم و درکِ بیشترِ مخاطب حرفِ بیهودهایه! قصد و غَرَض همونه که گفتم...
راستی! همّت کردین به صدا و سیما زنگ بزنین یا یه دست صدا نداره و حالا بقیه هستن و من نمیدونم چی بگم و از این حرفا و بعد هم روضهی امام حسین علیه السلام گوش دادن و راهپیماییِ قدس رفتن و فاطمیه مشکی پوشیدن و وای اگر خامنهای حکمِ جهادم دهد؟!
@sarbehrah
سربهراه
اِلِمانها رو جدی بگیریم! @sarbehrah
پنج ساعت بیوقفه پای لپتاپ بودم و سه کلاس سؤالِ آذرماه طرح کردم با پاسخنامه، ارسال کردم و رفتم سراغِ پیامای آموزش و پرورش که باید اطلاعاتم تو سامانهی سهاپ و Ltms رو اصلاح کنم. هر کدومِ اینا چهار ساعت وقت بُرده بود تا کامل شه و مدارکم آپلود، حالا میبینم همممممه رو پاک کرده و باید از اوّل آپلود کنم(!) یعنی چهار ساعتِ دیگه! وَ من اینقدر بیکار نیستم که چهار ساعتم و بذارم پای بیکفایتی و بیخاصیتیِ سامانههای آموزش و پرورش! از کارهام خطش میزنم و سایتها رو میبندم و چیزهایی نثارِ این مسخرهخونهی فساد و تزویر میکنم که اینجا در شأنِ شما نیست بنویسم!
بعد میخوام تا فاطمیه است، گروهِ پژوهش رو تشکیل بدم که میرم تو فایلام دنبالِ تصاویرِ مناسب برای پروفایل. تمومِ عکسای چادریم هم که جاهای مختلفم، برمیدارم که بذارم شاد، نه به خاطرِ همکارا، به خاطرِ دخترام که به لطفِ گروههای درسیِ اجباری که اداره تشکیل داده، حالا همه پروفایلهای هم رو میبینیم، وَ نمیدونین از دخترای دوستداشتنیِ معصومم، تو پروفایلاشون چه چهرههایی دیدم... وَ بر پدر و مادرهاشون چه چیزهایی نثار کردم که اینجا در شأنِ شما نیست بنویسم!
جنگِ نرم برام حیاتیتر شد و اِلِمانها واجبتر! باید تصاویری نقطهزن پیدا کنم؛ تصاویری که مذهبی نباشه تا دفع کنه، اما مذهب از کُنهش نفوذ کنه در ناخودآگاهِ بچههام. در حالِ زیرورو کردنِ فایلامم که لپتاپ از بیشارژی خاموش میشه و تازه ساعت رو میبینم... وصلش میکنم به شارژر و میرم که شام بخورم و برای بیدار موندنم تا صبح و انشا بررسی کردن چای دم کنم بیارم که یادم میاد اِلِمانِ پوششیِ فاطمیه ندارم! مانتوی مشکی ندارم و باید ببینم رفیق سایزِ من داره بهم برسونه یا نه.
فاطمیه برام مهمه اما نمیدونم چطور واردش بشم و چی ازش بگیرم که دنیا و آخرت رو با هم ببرم؟!
لذا در ناگزیرترین حالت، دعای خودم رو میخونم:
من را به جبر هم که شده
سربهراه کن!
@sarbehrah
گرونی و وضعِ خرابِ اقتصاد حتما برای این آقا هم هست؛ این رو میشه از وضعِ سادهی مغازهش فهمید، اما کمِ حلال رو به زیادِ حرام ترجیح داده!
سه/چهارمِ خواستگارها رو سرِ همین نکته زدم کنار! سرِ همین نکتههایی که خیلی برای خدا جدّیه، اما بندههاش شوخی گرفتنش و براش فتوا صادر میکنن...
دلم میخواد آرایشگاههای زنانه هم یه روز برچسب بزنن که از کاشتِ ناخن معذوریم!
حلال...
بهجای حرام.
@sarbehrah