سربهراه
زنگ زدم به ۱۶۲ و از پخش سریال «سرزمین مادری» شکایت کردم؛ چون بدحجابی و بیحجابی داره، چون اگر سکوت ک
موقعِ ناهار تلویزیون روشن کردم، این فیلم که اسمش رو ندیدم اومد. از روی بازیگراش که دیگه خیلی مشغول نیستن و بازیگرِ مختار که اینجا جوان بود، معلومه فیلم مالِ خیلی وقت پیشه. خواستم با «سرزمین مادری» مقایسه کنید؛
میشه با پوششِ کامل و بدونِ برجستگی کارِ تاریخی کرد، چنانچه قدیم مجبور بودن و کردن. پس انتقالِ دقیقِ مفاهیم و درکِ بیشترِ مخاطب حرفِ بیهودهایه! قصد و غَرَض همونه که گفتم...
راستی! همّت کردین به صدا و سیما زنگ بزنین یا یه دست صدا نداره و حالا بقیه هستن و من نمیدونم چی بگم و از این حرفا و بعد هم روضهی امام حسین علیه السلام گوش دادن و راهپیماییِ قدس رفتن و فاطمیه مشکی پوشیدن و وای اگر خامنهای حکمِ جهادم دهد؟!
@sarbehrah
سربهراه
اِلِمانها رو جدی بگیریم! @sarbehrah
پنج ساعت بیوقفه پای لپتاپ بودم و سه کلاس سؤالِ آذرماه طرح کردم با پاسخنامه، ارسال کردم و رفتم سراغِ پیامای آموزش و پرورش که باید اطلاعاتم تو سامانهی سهاپ و Ltms رو اصلاح کنم. هر کدومِ اینا چهار ساعت وقت بُرده بود تا کامل شه و مدارکم آپلود، حالا میبینم همممممه رو پاک کرده و باید از اوّل آپلود کنم(!) یعنی چهار ساعتِ دیگه! وَ من اینقدر بیکار نیستم که چهار ساعتم و بذارم پای بیکفایتی و بیخاصیتیِ سامانههای آموزش و پرورش! از کارهام خطش میزنم و سایتها رو میبندم و چیزهایی نثارِ این مسخرهخونهی فساد و تزویر میکنم که اینجا در شأنِ شما نیست بنویسم!
بعد میخوام تا فاطمیه است، گروهِ پژوهش رو تشکیل بدم که میرم تو فایلام دنبالِ تصاویرِ مناسب برای پروفایل. تمومِ عکسای چادریم هم که جاهای مختلفم، برمیدارم که بذارم شاد، نه به خاطرِ همکارا، به خاطرِ دخترام که به لطفِ گروههای درسیِ اجباری که اداره تشکیل داده، حالا همه پروفایلهای هم رو میبینیم، وَ نمیدونین از دخترای دوستداشتنیِ معصومم، تو پروفایلاشون چه چهرههایی دیدم... وَ بر پدر و مادرهاشون چه چیزهایی نثار کردم که اینجا در شأنِ شما نیست بنویسم!
جنگِ نرم برام حیاتیتر شد و اِلِمانها واجبتر! باید تصاویری نقطهزن پیدا کنم؛ تصاویری که مذهبی نباشه تا دفع کنه، اما مذهب از کُنهش نفوذ کنه در ناخودآگاهِ بچههام. در حالِ زیرورو کردنِ فایلامم که لپتاپ از بیشارژی خاموش میشه و تازه ساعت رو میبینم... وصلش میکنم به شارژر و میرم که شام بخورم و برای بیدار موندنم تا صبح و انشا بررسی کردن چای دم کنم بیارم که یادم میاد اِلِمانِ پوششیِ فاطمیه ندارم! مانتوی مشکی ندارم و باید ببینم رفیق سایزِ من داره بهم برسونه یا نه.
فاطمیه برام مهمه اما نمیدونم چطور واردش بشم و چی ازش بگیرم که دنیا و آخرت رو با هم ببرم؟!
لذا در ناگزیرترین حالت، دعای خودم رو میخونم:
من را به جبر هم که شده
سربهراه کن!
@sarbehrah
گرونی و وضعِ خرابِ اقتصاد حتما برای این آقا هم هست؛ این رو میشه از وضعِ سادهی مغازهش فهمید، اما کمِ حلال رو به زیادِ حرام ترجیح داده!
سه/چهارمِ خواستگارها رو سرِ همین نکته زدم کنار! سرِ همین نکتههایی که خیلی برای خدا جدّیه، اما بندههاش شوخی گرفتنش و براش فتوا صادر میکنن...
دلم میخواد آرایشگاههای زنانه هم یه روز برچسب بزنن که از کاشتِ ناخن معذوریم!
حلال...
بهجای حرام.
@sarbehrah
چشمام داره میره و اگه بخوابم کوووووووهِ کارام میمونه... اگه نخوابم فردا به سختی میگذره چون بعد از مدرسه میرم که عربی تدریس کنم...
لهِ لِهَم اما تهِ تهِ دلم شاد؛
یه زمانی عکسِ شهید طهرانیمقدم رو میدیدم که خسته و هلاک یه گوشه بیهوش شده بود و با خودم میگفتم میشه منم به اندازهی نیازِ بدنم بخوابم؟ یعنی اینقدر کار کنم و در تلاش باشم که بدنم خودش خاموش بشه و به محضِ شارژ شدن دوباره روشن شه؟ میشه خواب و بیداریم اختیاری نباشه و غیرضروری؟
وَ شمایی که کامل در جریانِ سیستمِ مُختلِ خوابِ من نیستین، نمیدونین چقدر این حسرتم بود...
این روزا نه اینکه باز هم به زیبایی و حقیقی بودنِ شهید طهرانیمقدم بیهوش شم، نه! اما وقتِ خوابیدن ندارم و بدنم یه جاهایی خودش خاموش میشه و بهاجبار با یه ساعت خواب شارژ میشه و میره سراغ ۲۴ ساعت تلاشِ دوباره...
پیر شدم اما یاد نگرفتم به مقدارِ لازم بخورم... به مقدارِ لازم بخوابم... به مقدارِ لازم ببینم... به مقدارِ لازم بشنوم... به مقدارِ لازم بگم... به مقدارِ لازم... ... ... همهچیزم یا کم بوده یا زیاد... همهچیزم غیر ضروری... غیر نیاز... تا چهل سالگی درست نشه میشم مصداقِ اون روایتِ ترسناک...
هزار استغفرالله! هزار استغفرالله!
@sarbehrah
سربهراه
۱. وقتی وارد دفتر شدم، دبیر ریاضی داشت میگفت من و بیرون ببینید نمیشناسید! بلوز شلوارم! اینجا مجبور
اینقدر رنگی و متفاوت پوشیدم که تا وارد کلاس شدم، یکی از دخترام گفت: خانوووووم! رختِ عزای ما رو پوشیدین؟!😂😄
گفتم دور از جون! به احترامِ فاطمیه و شهادتِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها پوشیدم.
تمام.
صبوریِ دو ماه برای این لحظه.
نیّتِ خالصی ندارم، اما امید دارم حضرتِ بانو قبول بفرمایند...
@sarbehrah
سربهراه
اِلِمانها رو جدی بگیریم! @sarbehrah
آویزِ جدیدِ فلشم که تو مدرسه به خاطرِ ارائههای بچهها و گرفتنِ پاورها و کلیپهاشون مدام دستبهدست میشه :)
#اِلِمان
@sarbehrah
۲ سپتامبر، ۶.۳۸.aac
حجم:
5.2M
کلاس عربیم اون سرِ شهر بود، تا خونه باید بیام این سرِ شهر! سوارِ اتوبوس میشم تا بهقولِ رفیق به وقتِ یوسفِ نبی علیه السلام به خونه برسم!
برای کلاسِ عربی،مقنعهی مدرسه رو عوض کردم و روسری مشکیِ اربعینم رو سرم کردم و به سبکِ دلخواهِ دههشصتیها گرهش زدم.
هنوز خیلی از نشستنم کنار شیشهی اتوبوس نمیگذره که از انتهای اتوبوس صدای نیناشناش میاد...
حجاب رو بلدم چی بگم ولی نیناشناشِ شبِ شهادت رو نه! این یعنی پای نهی از منکرم هنوز میلنگه! هزار استغفرالله...
ماسکم و میزنم با هندزفری. تو پلیلیستم میگردم پی خاطراتِ اربعینم؛ صداهایی که از مشّایه ضبط کردم...
پناه میبرم به کهفالحَصین... به میزبانِ دوشنبهها... آخ از دوشنبهها که همهچیز از همونجا شروع شد...
خاطرهای که پخش کردید و پخش کردم و دارم تا رسیدن به خونه گوش میدم (چه خوب که ماسک زدم و این التهابِ خیسِ زیرش رو کسی شاهد نیست)؛ این صدا از مشّایه ضبط شده... از یه کاروانِ عِراقی که یه موتورسهچرخه داشتن و روش باند بسته بودن... جلوش یه ششگوشهی دستساز راه میبردن و دورتادورِ موتورسهچرخ رو پرچمِ عزا زده بودن... یه عدهشون جلوی کاروان سینه میزدن و بالا_پایین میپریدن... یه عدهشون پشتِ سر، زنجیر میزدن...
حالا میانهی شهرم... شبانگاهِ دوشنبهی فاطمیه... بیزار از نیناشناشها و خیابونهایی که عمود نداره...
تنها نقطهعطفِ تا رسیدنم؛ عبور از حوالیِ حرمه... از جوارِ امام... از شعاعِ طلاییِ گنبد...
یا امام رضا!
من و برگردونین مشّایه...
@sarbehrah