eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
با امکاناتِ خود؛ فردا در کلاس‌هام، در دفتر و با همکارام، حتما مسیر رو می‌برم سمتِ اعلامِ موضعم. موضعم. شفاف‌تر از هر وقتی. کی برام مونده؟ سیدعلی. کجای تاریخم؟ گردنه‌ی اُحُد! چکار باید بکنم؟ با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزب‌الله سرافراز بایستم و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنم. پس وقت، وقتِ پُف‌ناله و ادا و اصول‌های مذهبی‌جماعتِ بی‌درد نیست! با امکاناتِ خود؛ قلمم. کانالم. کلاسم. شب‌کارم. پوششم. فن بیانم. اطلاعاتم. مطالعاتم. مناسباتم. دوستانم. زبانِ درازم. روی زیادم‌. جسارتم. حتی با امکاناتِ بالقوه‌ی خودم؛ نیّاتم! خدایا اگر خونه از خودم داشتم پنج روز روضه‌ی سیاسی می‌گرفتم. سرِ موضعم از هیچ‌کس خجالت نمی‌کشم. با هیچ‌کس رودربایستی ندارم. خدایا رزقی که ندارم رو با نیتم برام محاسبه کن. مطالبه می‌کنم. نق‌وناله و آه‌وندبه نه(!) مطالبه می‌کنم؛ سایت رهبری. سایت ریاست جمهوری. صداوسیما. مجلس. شورای شهر. قلمم اینجا به دردم نخوره، می‌خوام صد سال سیاه نتونه بنویسه! «فریادِ انتقامم سوختِ موشک‌هاست»، پس مطالبه می‌کنم. انتقام رو مطالبه می‌کنم. سلاحی که پزشکیان در نیویورک زمین گذاشت رو من برمی‌دارم. دنیا حالا اتفاقا جای موندن شده. چون پرچم دستِ کیه؟ رهبرِ من! کی دیگه مونده؟ رهبرِ من! وَ رهبرِ من فرمودن: در قدس نماز می‌خونیم! امکانات... مطالبه... وَ دعا؛ گرم‌ترین سلاحِ مؤمن! دعا می‌کنم؛ اون‌جوری که برای کنکورم دعا کردم! برای شغلم! برای ارشدم! برای مشکلاتم! نذر و دعا می‌کنم نابودی اسرائیل رو ببینم و کل مدرسه و خانواده‌م و کوچه‌مون و شیرینی بدم‌. نذر و دعا می‌کنم تا جوانم پا به مسجدالأقصی بذارم و اونجا نماز بخونم. نذر و دعا می‌کنم تا جوانم به پزشکیان سیاست یاد بدم و در کاخ سفید هیئت برگزار کنم. نذر و دعا می‌کنم تا جوانم ظهور رو ببینم و در رفت‌وآمد به مقرّ حکومت، سهله... پیر بشم. نذر و دعا می‌کنم عاقبت‌بخیرِ «والمستشهدین بین یدیه» بشم. اندوه و فکر کافیه! حتی بیانیه‌ی عبدالملک الحوثی هم تأیید حرف آقا بود. پس تکلیف روشنه؛ «بر همه‌ی مسلمانان فرض است که با امکانات خود در کنار مردم لبنان و حزب‌الله سرافراز بایستند و در رویارویی با رژیم غاصب و ظالم و خبیث آن را یاری کنند.» یا صاحب‌الزمان! از شما مدد.
تک‌دبیرِ سه درسِ هر سه پایه ام و همیشه با کوهی از برگه میام خونه و کوه روی کوه همیشه در حال بررسی انشا و برگه‌ام، فعلا فرصت نمی‌کنم اما شاید بی‌خیالِ مقاله‌ی امام حسین علیه السلام شدم و شروع کردم به خردخرد بررسی کردنِ کلیدواژه‌ی در سخنرانی‌های پنج سالِ اخیرِ آقا. مردم... مردم... این واژه داره اذیتم می‌کنه... مردم درست انتخاب نکرد..‌. درست دردمند نشد...اصلا مطالبه نکرد... مردم به ذلت خو کرد... به شکم و زیر شکم رضایت داد... مردم با غزّه نبود... نیست... مردم متوجه لحظاتِ حساس‌مون نشده... مردم... این کلمه برام سخت شده... وَ ظهور حولِ این کلمه می‌چرخه، نه کلمه‌ی ! برای ظهور، مردم باید پای کار باشن... چون مردم وارث زمین می‌شن... اما مردم روی صراط حرکت نمی‌کنن... معنیِ بیتی که پیش‌بینی شده به کلماتِ بیت نمی‌خوره... نتیجه‌ی بشارت‌داده‌شده با مواد اولیه جور نیست... عصبی و سردرگمم... چیزی رو که متوجه نمی‌شم، بهمم می‌ریزه... نفهمیدن عصبیم می‌کنه... نمی‌خونه! دو دو تا چهار تای این مردم با پیش‌بینی‌های ظهور نمی‌خونه... نیاز دارم با نگاهِ آقا به مردم وَ مردم در نگاهِ آقا به تحلیل و خروجی برسم.
شارلاتان با دخترش نشسته بود تو ماشین، دمِ درِ مدرسه. ما که رسیدیم دخترش و فرستاد تو که بره سرِ کلاس. مامانِ مدرسه دیده بود. جلوش و گرفته بود. دختره نامه‌ی اداره رو نشون داد. که اونا گفتن عیبی نداره، بیاد همین‌جا. مدیرم رسیدن. کله‌ی صبح که هنوز ساعتِ اداری نبود، کسی بهشون زنگ زدن که ساعتِ اداری تو اتاقش پیداش نمی‌کنی تا کارت راه بیفته(!) دستور داد این دختر همین‌جا ثبت‌نام شه! حتی با منّت گفتن امسال فرم هم می‌پوشه... مدیرم خیلی صحبت کردن. اما اون‌طرفِ تلفن حرف، حرفِ خودش بود! مدیرم خسته شدن و گفتن باشه... تلفن و قطع کردن و با حرص موضوع رو گفتن. من بودم و معاونا و مامانِ مدرسه و دو تا از همکارجدیدا. من نه عصبانی شدم، نه داغ کردم. داشتم دفترنمره‌م و تکمیل می‌کردم. خیلی آروم و بی‌خیال، با لبخند گفتم مشکلی نیست. حتما خیره. فقط هر زمان اومد داخل و ثبت‌نام شد بفرمایید من رفع زحمت کنم. این‌قدر قاطعم و حرفم، حرف، که کسی چیزی نگفت. فقط مدیرم و معاونا و مامانِ مدرسه سرِ جاشون خشک شدن و هاج‌وواج نگام کردن. من مشغولِ کارم بودم. مدیرم موبایل‌شون و برداشتن و رفتن تو سالن. بعد از ده دقیقه صدای بلندشون داخلِ دفتر هم میومد. داشتن به مؤسس می‌گفتن این آقا اومد تو، من از مدرسه می‌رم، یه مدیرِ جدید بگیرید. مامانِ مدرسه عصبانی رفتن جلوی پنجره و به ماشینِ شارلاتان نگاه کردن. ایشون پرسابقه‌ترین عضو مدرسه‌ان. همه رفتن و اومدن و ایشون سال‌هاست مامانِ مدرسه‌ان و جاشون از همه‌ی ما مستحکم‌تر. موبایل‌شون رو برداشتن و همین‌طور که شماره می‌گرفتن گفتن منم می‌رم. یا جای اون اینجاست یا جای ما. نمی‌شه یه همکارِ خوب داریم اون و از دست بدیم که اداره برامون کف بزنه! رفتن تو سالن و صدای بلندشون اومد که داشتن به مؤسس می‌گفتن من تا حالا نگفتم می‌رم، اما به خدا این مرد ثبت‌نام شه، همکاری از ما کم شه، منم می‌رم. بعد راهِ حیاط و گرفت و ما فهمیدیم داره می‌ره سراغِ شارلاتان. مدیرم رفتن که جلوشون و بگیرن. من حرکتی نکردم. به کارم می‌رسیدم. از موضعم کوتاه نمیام. زیر بار زور نمی‌رم. تو تعارف و احساسات قرار نمی‌گیرم. از اداره و هیچ وصل و خری هم نمی‌ترسم. مامانِ مدرسه رو کسی حریف نشد. خودش و رسوند به ماشینِ شارلاتان. سرش و خم کرد و با داد... جوری که صداش ساعتِ هفت و ربعِ صبح تو خیابون پیچیده بود... بهش گفت راهت و بگیر و برو! اینجا جای تو نیست! برو شرّت و کم کن! مردک نامه‌ی ممهورِ اداره رو گرفت بالا. مامان زد زیرِ نامه و گفت من اداره نمی‌شناسم، راهت و بگیر و برو! مدیر گفتن مگه تو مجوزِ فرزانگان بهت ندادن؟ خب برو دیگه! شارلاتان گفت باااااااااید دخترم اینجا باشه! مدیر اومدن بالا و آماده شدن برن اداره. قبلِ رفتن صدام زدن و بهم گفتن من نمی‌ذارم این برگرده این‌جا. اگه برگشت منم با شما میام. استوار اما با لبخند ایستادم و بدرقه‌شون کردم. زنگِ تفریحِ دوم برگشتن. با خنده. که ما پیروز شدیم. چون تو اداره شارلاتان حمله کرده به مدیر و مؤسس و حراست وارد عمل شده. پرونده‌ش و می‌دن بهش و مدرسه‌ی ما راحت می‌شه. خیلی خوشحال شدم. خیلی زیاد. هیچ‌کس جای من هفت ماه نجنگید و با ترس‌ولرز صبحا مدرسه نرفت... هیچ‌کس جای من هفت ماه تو راهِ اداره از کلاساش کم نشد... فحش نخورد... توهین نشنید... هیچ‌کس جای من هفت‌ماه انگشتِ اشاره سمتش نبود... موضوعِ صحبت نبود... هیچ‌کس هفت ماه جای من پروفایلاش تحت نظر نبود... تو تک‌تکِ گروهای درسیش نفوذی نبود... هیچ‌کس جای من هفت ماه... آه! اربعین به امام حسین علیه السلام گفتم. گفتم آقا خودش که هیچی... اما یقه‌بسته‌ها و پیشونی‌پینه‌بسته‌ها و تسبیح‌به‌دست‌ها خیلی در حقم ظلم کردن... من برای عدالت ایستاده بودم و اونا با عکس سردار سلیمانی به من حمله کردن... خیلی خوشحال شدم... خیلی خیلی زیاد! تا این‌که معاون پرسیدن گورش و کجا فرستادن؟ مدیرم لبخندشون ماسید... گفتن فرزانگان... فرزانگان... مدرسه‌ی تیزهوشان... شما نمی‌دونید چطور سوختم... نمی‌دونید منِ محکم و قُد چطور اشکام ریخت... چطور صورتم سرخ شد... نمی‌دونید چون شما جای من دبیرِ کلاس‌های آزمون‌های خاص نیستید... چون شما جای من دانش‌آموزایی ندارید که سن‌وسال‌شون، سن شادی و تفریحه اما تا دهِ شب از این کلاس به اون کلاسن تا بتونن آزمونِ ورودیِ فرزانگان رو قبول شن... چون شما جای من باهاشون مصاحبه کار نمی‌کنین... چون شما جای من با دختربچه‌هایی نیستین که هزاران آرزو دارن و آیا بتونن بهش برسن یا نه... من برای عدالت جنگیدم... برای جابه‌جا نشدنِ ۰/۲۵...
برای یکی نشدنِ زور و تزویر با تلاشِ ستایش‌هام... من یک سال برای عدالت اعصابم و گذاشتم... تحقیر شدم... تهدید شدم... برای عدالت هر صبح از هر کوچه‌ای ترسیدم... من برای عدالت کفشای آهنین پا کردم و اداره‌ها و اتاق‌ها و مُشتی هرزه‌ی تسبیح‌به‌دست رو تحمل کردم و خم به ابرو نیاوردم... برای عدالت هیچ‌کس اشکم و ندید و نذاشتم کسی شرحه‌های دلم رو ببینه... برای عدالت... برای عدالت جنگیدم که امثال دختر شارلاتان با زور به جایگاهِ علم و تلاش دست‌درازی نکنن... که ظالمین بر ما امیر نشن و ضعفای مستعد، محروم و منزوی... هیچ فحشی اشکم و درنیاورد... هیچ تحقیری... حتی اون‌جایی که کارمندِ بی‌سوادِ پیام‌نوری چون حریفم نشد بهم گفت با مدرکِ لیسانس این‌قدر طرفدار داری؟! حتی داغِ مدرکِ ارشدِ معدل الفِ فردوسیم من و اون روز نشکوند... خم شدم تو صورتش و گفتم واسه مدرکم طرفدار ندارم، واسه شعورم طرفدار دارم، چیزی که توی پیام‌نوری نداری! وَ آتیشش دادم... هیچی تو اون یک سال اشکم و درنیاورد چون به امیدِ عدالت می‌جنگیدم... به امیدِ عدالت می‌دویدم... هیچی من و نشکست چون از هر جلسه سربلند برمی‌گشتم سرِ کلاسم و با وجدانی آسوده تو چشمای امثالِ ستایش نگاه می‌کردم... چون هرگز دروغ نگفتم به دخترام که من از حقتون نمی‌گذرم، شما هم نگذرید... حالا همون دختر... با معدلِ پونزده... با نامه‌ی ممهورِ یقه‌بسته‌ها و تسبیح‌به‌دست‌ها و پیشونی‌‌پینه‌بسته‌ها... بی آزمون... بی مصاحبه... رفت و نشست کنارِ اونایی که جون کندن تا به اون نیمکت رسیدن... من امروز نشکستم... بلکه فروریختم... فروریختم... فروریختم...
اگه نمازجماعت باشیم، امامِ جماعت رکوع بره، ما هم می‌ریم. سجده کنه، ما هم سجده می‌کنیم. چون ما تابعِ امام جماعتیم. تابع بودن یه مکتبه. مکتب ینی چی؟ ینی اگه وسطِ نماز، امام جماعت شهید شد، نماز نمی‌شکنه، ترک نمی‌شه، تابعین (نمازگزارا) نمی‌شینن به گریه و زاری. یکی از صفِ اول میاد و امام جماعت می‌شه. نماز ادامه پیدا می‌کنه. اون شهید بشه، از صف اول یکی دیگه میاد. این ینی مکتب. ینی کاری به فرد نداشتن. ینی وابسته‌ی راه بودن. یعنی مسیر. نه شخص. یعنی مسیر. نه راننده. در عین حال مکتب یعنی چندین نفر باید صف اول باشن. پس ما صف اولی نیاز داریم. گریه‌کُن نمی‌خوایم. صف اولی می‌خوایم. برای مکتب، از صف اول شهدا رو می‌چینن. صف اول یعنی امام جماعت وسط نماز شهید شد، نماز متوقف نشه. کار تشکیلاتی یعنی همین. اسمش تو بسیج و هیئت و مذهبیا زیاده ولی اصلش نیست(!) تشکیلاتی یعنی پیامبر عمرش محدوده، اما راهش نه. تشکیلات یعنی صف اولت پُر باشه که امام جماعتت و‌ زدن، نماز ادامه پیدا کنه. اینجاست که فردپرستی ممنوعه! به همین دلیله که اومانیسمِ غربی ضد اسلامه! اینجاست که علم روانشناسی و توسعه فردی و خزعبلاتِ باب‌شده حتی بین مذهبیا... می‌شه مقابل اسلام. از نماز فرادیٰ نه به امام می‌رسیم، نه به صف اول، نه به مکتب، نه به تشکیلات. بمیری، خودت و راهت و خاطرت مُرده. پس تکلیف روشنه. امام جماعت شهید شد باید چه کار کنم؟ خطبه‌ی ۱۱۱ نهج‌البلاغه؛ از سخنان آن حضرت است وقتى که در نبرد جمل، پرچم را به دست فرزندش محمّد حنفیه داد: اگر کوه‌ها از جاى بجنبد تو ثابت باش. دندان بر دندان بفشار. سرِ خود را به خداوند بسپار. قدمهایت را بر زمین میخکوب کن. دیده به آخرِ لشگرِ دشمن بینداز. به وقتِ حمله چشم فروگیر و آگاه باش که پیروزى از جانب خداى سبحان است.
سربه‌راه
اگه نمازجماعت باشیم، امامِ جماعت رکوع بره، ما هم می‌ریم. سجده کنه، ما هم سجده می‌کنیم. چون ما تابعِ
دیشب یه خبر دیگه هم نشان از مرگِ عدالت داشت برام که ظهر می‌نویسم. اما من بازم به دخترام از حق‌طلبی و باطل‌ستیزی خواهم گفت! اصلا ذاتاً لجبازم! از ۴۰۱ که برهنگی علنی شد، من محجبه‌تر شدم. تو ارشد هرچی بیشتر تمسخرم کردن، بیشتر مطالعه کردم و مسلح پاسخ دادم. تو خانواده هرچی بیشتر خلاف عقایدم بودن، بیشتر پایبند عقایدم شدم. پس بیشتر با دخترام کار خواهم کرد. بیشتر مطالبه. بیشتر و بیشتر نمی‌ذارم نادان و بی‌تلاشی بر تلاشگرهای دانا امیر شه. به جبر هم شده باااااااید صف اولی شم. سیدابراهیم رفت، راهش که نرفت!
سربه‌راه
تک‌دبیرِ سه درسِ هر سه پایه ام و همیشه با کوهی از برگه میام خونه و کوه روی کوه همیشه در حال بررسی ان
من به لقمه‌ی مردمی که حتی به پول‌های تو ضریحِ امام رضاجان چشم دارن، که «پس با این‌همه پول چه کار می‌کنن؟!» شک دارم.
در تلخ‌ترین و پرخشم‌ترین روزهای عمرم نفس می‌کشم وَ دیشب رئیسم داشت ازم می‌پرسید چطور همیشه پرانرژی و شاد هستی و بمبِ حس‌های خوب؟! وَ در مدرسه همکارای جدیدم گفتن چقدر خستگی‌ناپذیری! ساعتِ دوازدهِت همون ساعتِ هفتِ صبحته و بی‌اون‌که زنگای تفریح در استراحت ببینیمت، در بگووبخند و انرژی پخش کردن تو فضایی! با عرضِ عذرخواهی از رفیقم وَ هرکه مَحرمِ تلخی‌های منه، یکی از مصادیقِ شکرگزاری رو همین ویژگی‌م می‌دونم. الحمدلله ربّ العالمین❣
من هیچ مغازه و خونه‌ای رو دیروز و امروز ندیدم که مشکی زده باشه، یا یه قاب از سیدحسن نصرالله گذاشته باشه و یه جعبه خرما برای تسلیت. ینی یکی‌شون مذهبی‌انقلابی نبوده؟! می‌گم شما مذهبی‌انقلابیا فقط تو مجازی عرضه‌ی حرف زدن دارین؟! ازدواج‌کرده‌هایی که دین‌تون کامل شده و جهادِ شوهرداری می‌کنین، یه چای نتونستین دم کنین یه روضه بگیرین خونه‌تون؟! عقب‌مونده‌این اگه اداواصولِ خودتون و باور کنین😂 شماها هییییییییچ دردتون نیومده از شهادت سیدحسن نصرالله(!) الکی هم نشینین پاشین بگین کاش می‌شد رفت لبنان! کاش می‌شد رفت فلسطین! پروفایلاتون همه فیکه، مثلِ سرتاپاتون😂
سربه‌راه
من هیچ مغازه و خونه‌ای رو دیروز و امروز ندیدم که مشکی زده باشه، یا یه قاب از سیدحسن نصرالله گذاشته ب
به قرآن اگه از دیروز تا امروز یکی‌تون زنگ زده باشه صداسیما که بگه من می‌خوام انتقام حسن نصرالله گرفته شه! چطوری می‌تونین ادای عزادارا رو دربیارین؟! دروغ؟! ریا؟! لقمه...
از فرداس که نانویسنده‌ها شروع کنن به نوشتن😂 دیگه لبرییییییییییییز می‌شیم از کتابای سیدحسن نصرالله😂 ببینید کِی گفتم☺️ سردار سلیمانی رو یادتونه دیگه؟! الآن این‌قددددددددر که از سردار کتاب داریم، از قرآن، چاپِ جدید نداریم😂 ولی مرام و مسلک و اعتقادشون در قحطیه(!) کتاب نوشتن... پروفایل گذاشتن... مجازی کار کردن... همایش و دورهمی و تجمع برگزار کردن... هم وجدان و ساکت می‌کنه، هم اعتبار و آبرو میاره، هم چی؟ زحمت و دردسر نداره😎 ولی امر به معروف و نهی از منکر و مطالبه‌گری و کنشگریِ حقیقی لبریییییییز از دردسر و هزینه است(!) اعتبار و آبرو هم نمیاره؛ حزب الشیطان بهت حمله می‌کنن، حزب الله هم تو دلت و خالی می‌کنن و یا بهت تقیه یاد می‌دن یا با برچسبِ تندرو سعی به خفه کردنت دارن... بالاخره تو با هر حرکتی داری یادشون می‌ندازی چه بی‌عرضه‌هایی هستن(!) با جربزه‌ها رو خدا برد پیش خودش، مذهبی‌لب‌ودهنای عقب‌مونده موندن با دهنای همیشه‌باز😫🥱