گرونی و وضعِ خرابِ اقتصاد حتما برای این آقا هم هست؛ این رو میشه از وضعِ سادهی مغازهش فهمید، اما کمِ حلال رو به زیادِ حرام ترجیح داده!
سه/چهارمِ خواستگارها رو سرِ همین نکته زدم کنار! سرِ همین نکتههایی که خیلی برای خدا جدّیه، اما بندههاش شوخی گرفتنش و براش فتوا صادر میکنن...
دلم میخواد آرایشگاههای زنانه هم یه روز برچسب بزنن که از کاشتِ ناخن معذوریم!
حلال...
بهجای حرام.
@sarbehrah
چشمام داره میره و اگه بخوابم کوووووووهِ کارام میمونه... اگه نخوابم فردا به سختی میگذره چون بعد از مدرسه میرم که عربی تدریس کنم...
لهِ لِهَم اما تهِ تهِ دلم شاد؛
یه زمانی عکسِ شهید طهرانیمقدم رو میدیدم که خسته و هلاک یه گوشه بیهوش شده بود و با خودم میگفتم میشه منم به اندازهی نیازِ بدنم بخوابم؟ یعنی اینقدر کار کنم و در تلاش باشم که بدنم خودش خاموش بشه و به محضِ شارژ شدن دوباره روشن شه؟ میشه خواب و بیداریم اختیاری نباشه و غیرضروری؟
وَ شمایی که کامل در جریانِ سیستمِ مُختلِ خوابِ من نیستین، نمیدونین چقدر این حسرتم بود...
این روزا نه اینکه باز هم به زیبایی و حقیقی بودنِ شهید طهرانیمقدم بیهوش شم، نه! اما وقتِ خوابیدن ندارم و بدنم یه جاهایی خودش خاموش میشه و بهاجبار با یه ساعت خواب شارژ میشه و میره سراغ ۲۴ ساعت تلاشِ دوباره...
پیر شدم اما یاد نگرفتم به مقدارِ لازم بخورم... به مقدارِ لازم بخوابم... به مقدارِ لازم ببینم... به مقدارِ لازم بشنوم... به مقدارِ لازم بگم... به مقدارِ لازم... ... ... همهچیزم یا کم بوده یا زیاد... همهچیزم غیر ضروری... غیر نیاز... تا چهل سالگی درست نشه میشم مصداقِ اون روایتِ ترسناک...
هزار استغفرالله! هزار استغفرالله!
@sarbehrah
سربهراه
۱. وقتی وارد دفتر شدم، دبیر ریاضی داشت میگفت من و بیرون ببینید نمیشناسید! بلوز شلوارم! اینجا مجبور
اینقدر رنگی و متفاوت پوشیدم که تا وارد کلاس شدم، یکی از دخترام گفت: خانوووووم! رختِ عزای ما رو پوشیدین؟!😂😄
گفتم دور از جون! به احترامِ فاطمیه و شهادتِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها پوشیدم.
تمام.
صبوریِ دو ماه برای این لحظه.
نیّتِ خالصی ندارم، اما امید دارم حضرتِ بانو قبول بفرمایند...
@sarbehrah
سربهراه
اِلِمانها رو جدی بگیریم! @sarbehrah
آویزِ جدیدِ فلشم که تو مدرسه به خاطرِ ارائههای بچهها و گرفتنِ پاورها و کلیپهاشون مدام دستبهدست میشه :)
#اِلِمان
@sarbehrah
۲ سپتامبر، ۶.۳۸.aac
حجم:
5.2M
کلاس عربیم اون سرِ شهر بود، تا خونه باید بیام این سرِ شهر! سوارِ اتوبوس میشم تا بهقولِ رفیق به وقتِ یوسفِ نبی علیه السلام به خونه برسم!
برای کلاسِ عربی،مقنعهی مدرسه رو عوض کردم و روسری مشکیِ اربعینم رو سرم کردم و به سبکِ دلخواهِ دههشصتیها گرهش زدم.
هنوز خیلی از نشستنم کنار شیشهی اتوبوس نمیگذره که از انتهای اتوبوس صدای نیناشناش میاد...
حجاب رو بلدم چی بگم ولی نیناشناشِ شبِ شهادت رو نه! این یعنی پای نهی از منکرم هنوز میلنگه! هزار استغفرالله...
ماسکم و میزنم با هندزفری. تو پلیلیستم میگردم پی خاطراتِ اربعینم؛ صداهایی که از مشّایه ضبط کردم...
پناه میبرم به کهفالحَصین... به میزبانِ دوشنبهها... آخ از دوشنبهها که همهچیز از همونجا شروع شد...
خاطرهای که پخش کردید و پخش کردم و دارم تا رسیدن به خونه گوش میدم (چه خوب که ماسک زدم و این التهابِ خیسِ زیرش رو کسی شاهد نیست)؛ این صدا از مشّایه ضبط شده... از یه کاروانِ عِراقی که یه موتورسهچرخه داشتن و روش باند بسته بودن... جلوش یه ششگوشهی دستساز راه میبردن و دورتادورِ موتورسهچرخ رو پرچمِ عزا زده بودن... یه عدهشون جلوی کاروان سینه میزدن و بالا_پایین میپریدن... یه عدهشون پشتِ سر، زنجیر میزدن...
حالا میانهی شهرم... شبانگاهِ دوشنبهی فاطمیه... بیزار از نیناشناشها و خیابونهایی که عمود نداره...
تنها نقطهعطفِ تا رسیدنم؛ عبور از حوالیِ حرمه... از جوارِ امام... از شعاعِ طلاییِ گنبد...
یا امام رضا!
من و برگردونین مشّایه...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
قبل از وصفِ ذوقِ این عکس، باید چند مورد از وسواسها و حساسیتهام رو بگم؛
چه در معلمیِ مدرسه و با مُرفّهین، چه در اردو جهادی و با مستضعفین، هییییییچ اعتقادی به این ندارم که به شوقِ جایزه از بچهها کار بکشم. یعنی بگم هرکی درس بخونه یا هرکس کلاس بیاد یا هرکی ساکت باشه بهش جایزه میدم(!)
به علامتِ استهزایی که آخرِ جمله گذاشتم دقت کنین؛ همینقدر این روش برام مسخره است، چون بچه شرطی میشه! مفهومِ تلاش رو یاد نمیگیره! مفهومِ شکست رو یاد نمیگیره! متوقع و پررو بار میاد! لوس و وابسته تربیت میشه! به این بچه هیچوقت نمیتونی بگی «تکلیف» چیه! بچهای که تکلیفپذیر نباشه، دینمدار هم نمیشه، چون دین سراسر تکلیفگراست، وَ کلی آسیبِ دیگه که دنیا و آخرتِ بچه رو به باد میده.
مرجعِ حرفم منابعِ دینی هست و سخنرانیهای تربیتی استاد پناهیان و نظریات منطقیِ رفتارشناسان و نظریهپردازانِ آکادمیک. (هیییییچوقت حرفِ بدونِ مرجعِ دقییییییقِ با صفحه و سال و نویسنده و گوینده و... قبول نکنید؛ یا از طرف بخواید، یا قبل از پذیرش برید دنبالش. اینجا باید برید دنبالش چون مجموعه کتابها یادم نیست، استادپناهیان یادم بود که گفتم و بهطور کل صحبتای استاد مطهری.)
بنابراین نه تنها به دانشآموزانم وعدهی جایزه ندادم و نمیدم که اگر گروه پژوهشی رو هم یادتون باشه، حتی نمره هم بدون استحقاق (نه سرِ انجامِ وظیفهشون!) به احدی نمیدم! آقای شارلاتان هم که معرّفِ حضورتون هست و نمرهای که نتونست ازم بگیره :)
از اون طرف به سیستمِ بهشتیِ تقدیر از تلاشگر برای رشدِ انگیزهش، و عبرتِ بدون تلاشها هم معتقدم.
حاصلِ اینها میشه استفاده از شرایطِ واقعا خاص!
مثلِ نمراتِ آبانماهِ امتحانِ فارسی که از کلللللللِ مدرسه فقط اون نُهمیم نمرهی کااااااملِ بدونِ ارفاق گرفت که واو به واوِ تدریسِ من و کتاب رو در امتحان آورده بود!
اگر فقط یه بیستِ دیگه تو مدرسه پیدا میشد، جایزهای در کار نبود! اما وقتی در تمامِ پایهها یک نفر بدونِ ارفاق نمرهی کامل شده، وقتشه سیستمِ بهشت رو بهراه بندازیم!
رفتم و براش جایزه لیوان خریدم :) با کاعذکادوی ادبیاتی و ربان :)
اون کتاب هم جایزهی شاگردِ کلاسِ هفتمه که از بینِ کللللل پایههای مدرسه بیشتر کتاب خونده و خلاصه کرده و آورده بود و فارغ از نمره، وااااااااقعا عاشقِ کتابه :)
اون ماژیکِ بنفشم گرفتم که باهاش دستور زبان درس بدم و بهخاطرِ رنگِ قشنگش دخترام کِیف کنن :)
الهی براشون منشأ خیر باشه و عاقبتبخیری❤️
@sarbehrah
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ...
شهادتِ حضرتِ مادر سلام الله علیها تسلیت باد🖤
@sarbehrah
زمان:
حجم:
165.8K
سرِ میدون موکب زدن، صدای مداحیش میاد. راهم و کج کردم ببینم چه شکلیه. دیدم چای میدن. با خودم گفتم اگر برم اونجا چای بخورم شاگردام من و میبینن. تعطیل شدیم و بیشترمون مسیرمون میدونه. دیدم چه عالی! همین اِلِمانه :)
وقتی داشتم از خیابون رد میشدم، دو تا از بلاهای فِرزم داشتن از کنارِ موکب برمیگشتن. بهم گفتن خانم چاییش خیلی خوشمزهس، ما خوردیم، شمام برید بخورید :)
گفتم چای روضه خوردید؟!
درواقع استفهامِ انکاری استفاده کردم :) ینی سؤالی که جوابش و گفته بودن رو برای تأکید روی کلمهی «روضه» پرسیدم و خواستم ذوقم از چای «روضه» رو ببینن، نه از چای :)
گفتن آره. گفتم نوووشِ جونتون :) منم الآن میرم چای روضه میخورم :) وَ شنگولانه اومدنم تا موکب رو دیدن :)
حالا هم ایستادم و دارم چایِ «روضه»م و نه مثلِ قحطیزدهها، که دقیقا قحطیزدهی نور و کوثر سر میکشم...
به یادِ مشّایه...
به یادِ نفس گرفتن کنارِ عمودها...
به یادِ شایِ عِراقی...
به شوقِ رزق گرفتن از فاطمیه...
وَ از اینکه مُچِ پام به خاطرِ زیاد ایستادن و کفشِ نامناسب، درست مثلِ روزهای مشّایه درد میکنه، حسِ خوشایندی دارم...
کولهم و هم میخوام دوبنده بندازم و با تصوّرِ جاده، قصهی خیابونهای شهر رو به سر برسونم...
@sarbehrah