سربهراه
شانهات را دیر آوردی، سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک ک
دلم میخواست شعر بخونم؛
با احساس،
واقعی،
با صدای رسا،
چشمام و ببندم و معنیِ شعر رو زندگی کنم و از بُنِ جان بخونم.
برای کی ولی؟...
یهو صدام کرد...
زنگ زدم به ۱۶۴۰
همین چند دقیقهی پیش...
براش شعر خوندم😍
برای اهلش❣.
میپرسه چرا برای سردار سلیمانی و اسماعیل هنیه و سیدحسن و یحیی سنوار، مثلِ ابراهیم رئیسی به هم نریختی و هی داغشون و تازه نمیکنی؟!
میگم همهی اینا که اسم بُردی، مردِ جبهه و جنگ بودن. شهادت براشون متصور بود. داغ دیدیم اما انگشتبهدهان نشدیم.
ولی پاستور امن بود! امن بود چون کثیف بود! لجن بود! سبزِ لجنی! نه سازندگیِ رفسنجانی شهیدش کرد... نه سیادتِ خاتمی... نه مردممداریِ احمدینژاد... نه برجامِ روحانی...
چون همهشون آلوده بودن... نجاست پاستور رو برداشته بود...
به فکرِ هیچکس نمیرسید شهادت حتی از خیابونِ پاستور گذری عبور کنه...
چطوری بگم؟ امیرالمؤمنین در جنگهای صدر اسلام قابل تصور بود شهید بشن... در عقدههای سقیفه هم... در جنگهای دورهی ابوبکر و عمر و عثمان هم... تو جنگِ جمل قابل تصور بود شهید شن... تو صفّین... تو نهروان... اما در محرابِ مسجدِ کوفه نه... در حکومت و قدرت نه...
سیدابراهیم پاستور و تطهیر کرد... به آب وضو نجاست رو ازش شُست... سیاست رو قداست داد... با سیاست، خدمت کرد، نه خیانت...
ابراهیم رئیسی همه رو غافلگیر کرد... متحیّر کرد... دو دو تا چهار تای همه رو به هم ریخت...
وزیر خارجهش همهمون و به هم ریخت؛ یکی که انگلیسی حرف میزد... کشورای خارجی میرفت... قدبلند و رشید و شیک بود... سواد بدنش هزار از صد بود... شهید شد!
امیرعبداللهیان عقلهای سالم رو به پرسش واداشت؛ چطور ظریف شهید نشد؟!
ما از یحیی سنوار جز شهادت توقع نداشتیم، اما کی فکرش و میکرد یکی از پاستور شهید شه؟! اونم نه رفسنجانی و نه خاتمی و نه احمدینژاد و نه روحانی! همون ششکلاسههه شهید شه؟!
سربهراه
میپرسه چرا برای سردار سلیمانی و اسماعیل هنیه و سیدحسن و یحیی سنوار، مثلِ ابراهیم رئیسی به هم نریختی
شما بعد از ابراهیم رئیسی تونستید بگید سیاست پدر و مادر نداره؟!
حرامِ سیاست رو حلال کرد!
به ابراهیم رئیسی میگفتن قصّاب تهران...
به یحیی سنوار هم میگفتن قصّاب خانیونس...
رو گردنم مونده که بگم اگه یحیی سنوار رو میشناختید، براش آه و ناله نمیکردید، بهش میگفتید تندرو و افراطی(!)
رو گردنم مونده بود که توخالی بودنِ بعضیا رو به رخشون بکشم(!)
فریبِ هر آه و نالهای رو نخورید! دلش نسوخته، فقط هشتگِ داغِ الآن #یحیی_سنوار شده(!) وگرنه یحیی سنوارهای خودمون رو به اسمِ افراطی و دوقطبیساز گوشهنشین کرده(!)
#دلم_برای_رئیسی_سنوار_سوخت
@sarbehrah
سربهراه
به ابراهیم رئیسی میگفتن قصّاب تهران... به یحیی سنوار هم میگفتن قصّاب خانیونس... رو گردنم مونده
با امضا حرفم و زدم.
بس که از صورتیجماعت حالم به هم میخوره!
مذهبیبیبخارهای پفیوزِ صورتیِ نونبهنرخِ روزخور!
سربهراه
به ابراهیم رئیسی میگفتن قصّاب تهران... به یحیی سنوار هم میگفتن قصّاب خانیونس... رو گردنم مونده
وَ روضهی من برای یحیی همین باشه که یه دستش اسلحه بود و دستِ دیگرش قلم.
میجنگید؛
با گلوله و کلمه.
#نویسندگی
از نهم یکیهای پارسال اومد دیدنم و جلوی همه همکارام بهم هدیه داد😍
صدقه اولِ هفته رو باید بدم😂
از کیفم ظرف کوچولوی پولکیم و درآوردم بهش پولکی بدم، گفت آخخخخخ جووووووون پولکی اصفهان! اومد برداره، درِ ظرف و گذاشتم دادم بهش گفتم ببر بخور ظرفش و برام بیار. میگه خواهرم تو ماشین منتظرمه. داشتم براش تعریف میکردم خانم هر دفعه بری پیشش یه خوراکی بهت میده، خواهرم گفت هرچی گرفتی برای منم بگیر، چقدر خوشحال شه با پولکی برگردم😍
جرأت نکردم جلو همکارام باز کنم، ولی تا جایی که فهمیدم دو تا کتابه و یه دستبند😍😍😍
عزیزمممممم❣
این همونیه که پارسال هی برام کتاب میاورد بخونم نظر بدم😍☺️
سربهراه
من اگه معلم نمیشدم؛ یا چوپان میشدم یا جهانگرد! الهی قبل از شهادتم هر دو رو تجربه کنم😍 @sarbehra
تو دندانپزشکی منتظر دکتریم، رفیق میگه ماشین دکتر لکسوس سیصده. میگم از لکسوس ۵۷۰ من پایینتره هنوز😂 رفیق میگه دوست داشتی بهجای معلم، دندانپزشک باشی، پولدار، زیرِ پاتم لکسوس؟
منم خیلی جدی جواب میدم نه! من اگه معلم نبودم، چوپان میشدم. گلّه میبردم صحرا، غروبا برمیگشتم.
بعد برگشتم میبینم رفیق روش و کرده به پنجره و داره میگه خدایا! اگه دکتر اینجا بود و این جواب و میشنید خودش، کل دهنش و سرویس میکرد😂😂😂
چوپانی چه کم از دندانپزشکی داره مگه؟!😢
سوار اتوبوسِ شلوغِ شبم. مسیر بینهایت طولانی. در فشارِ جمعیت، نزدیکِ در ایستادهام که هر ایستگاه با باز شدنِ درِ اتوبوس، هوایی تازه کنم.
کفشم لگد میشود و کثیف. پایینِ چادرم لگد میشود و کثیف. فکرِ فردا هستم که چه معلمِ ناتمیزی خواهم بود.
سر میچرخانم سمتِ پنجره که دخترِ جوانی را میبینم، نشسته بر صندلیِ مردها... کنارش مردی معذّب(!) دورش هم شلوغیِ قسمتِ مردانه...
حجابش نهچندان کامل... مردها همه گردنشکسته بس که نگاهش کردند(!)
ایستگاهِ بعدی رسیدهایم و موجِ تازهای از مردمان وارد میشوند. یادِ مبحثِ عَرضه و تقاضا میافتم. عَرضهی اتوبوس برابر با تقاضای مسافر نیست! لاجرم در فشارِ تورّم لگدمال میشویم!
مردِ کنارِ دختر پیاده میشود. مردِ ایستادهی روبهرویش به زنها و دخترانِ تازهسوار شده تعارف میکند از زیرِ میلهی جداکنندهی دو قسمتِ مردانه و زنانه رد شوند و روی صندلی بنشینند. منتظرم یکی از زنهای چادربهسرِ مُسن جواب دهد: خدا مرگم! بیایم قاطیِ مردها؟! این چه تعارفیست؟!
اما همآنها پاسخ میدهند: میترسم راننده دعوا کند! آخر اتوبوسِ قبلی آمدم نشستم و راننده دادوقال کرد!
ذهنِ خستهام از حجمِ کارِ فکریِ روزانهام از تحلیل نمیایستد. لذا نمیدانم گریه کنم یا بخندم!
گزارههای زیادی از این مکالمه استخراج میشود که به دوشِ مخاطبِ فهیم میگذارم.
در تورّمِ جمعیت سر میچرخانم که رو به خانمها بایستم. حجمِ زیادی کشف حجاب را انتهای اتوبوس میبینم. اگر نزدیکم بودند حتما مثلِ هفتهی پیش که دختری سربرهنه در اتوبوس به من چسبیده بود، با چندش به او میگفتم: اینجا مکانِ عمومی است و شلوغ. بیرون برهنه باش شاید کسی نگاهت کرد، اما کمترین حد شعور و فهم برای سوارِ مترو و اتوبوس شدن این است که با خودت بگویی شاید کسی از اینکه از من شپش بگیرد بیزار باشد! یا خوشش نیاید تا یک هفته ریزشِ موهای تو را از چادرش جمع کند!
وَ آنقدر با حالتِ تهوع و چندش گفته بودم که چند لیچار بارم کرد، اما شالش را هم دورِ کلّهی پوکش پیچاند!
البته که نهی از منکرِ نادرستی کردم، اما هرکس درستش را بلد است، عُرضه و شهامت به خرج دهد و نهی از منکر کند تا جامعه محتاجِ ما زبانتلخها نشود!
القصه نزدیکم نبودند و از طعنههای جانانهام رَستند.
روی صندلیها جوانهای برومند نشسته و اطرافم زنانِ مُسن ایستاده بودند.
جوانها مشغولِ مسابقهی خودنمایی برای مردهای چشمدریدهی روبهرو بودند و مُسنها در حالِ طلبِ خونِ باباهایشان از نظام و سپاه و غزّه!
من کیفم را در آن شلوغی طوری دستم گرفته بودم که آویزِ فلسطینم دیده شود. وقتی یواشکی به من نگاه میکردند و نگرانِ پولِ بیتالمال بودند که تریلی تریلی راهیِ غزّه و لبنان است، من بُراق و بیواهمه، با لبخندی پیروزمندانه و قاطع، به چشمهایشان زُل میزنم.
در این بحبوحهی نامردمان، زمزمهای محو و آرام به گوشهایم میرسد. زمزمهای به نرمیِ عبورِ جویباری نحیف از روی زمینی رَملمانند.
به دلم سکینه میتابد. آرام ِ آرام موج میاندازد و بر دلم مینشیند.
سر میچرخانم. دنبال این نوا میگردم. گوشِ سمتِ چپم که سمتِ مردهاست، آوا را تشخیص میدهد.
آه خدای من!
وَ هَٰذَا كِتَابٌ مُصَدِّقٌ
لِسَانًا عَرَبِيًّا
لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا
وَبُشْرَىٰ لِلْمُحْسِنِين...
کسی در آن «تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُهتوی مرگاندود»، قرآن میخوانَد!
به گوشِ چپم شک میکنم!
به فهم و ادراکم!
به هشیار بودنم!
اما صدا...
آن صدای محزون و با طمأنینه...
قرآن میخوانَد!
رو به مردها میکنم. اکراه و پرهیزها را میشکنم. نگاهم میکنند و من بینِ آنهمه چشمِ بیتقوا، دنبالِ آن صدا میگردم.
وَ مییابم!
اورکا! اورکا*!
پیامبرِ اتوبوسِ شب را مییابم!
مثلِ ابراهیم علیه السلام صبور مینُماید. مثلِ عیسی علیه السلام با آرامش. مثلِ حضرت نوح علیه السلام مُسن و موسپید. مثلِ موسی علیه السلام شجاع و اُفتاده.
وَ مثلِ محمّد...
صلوات الله علیه...
قرآنبهدست درست جایی که «هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین»...
قرآن به دستش بود!
نه جیبی و کوچک و مخفی، نه!
قرآن!
چنانکه کتاب!
آشکار، روی دو دست، مقابلِ صورت، در برابرِ اَنظار!
با صدایی محزون اما آرام؛ نه آنقدر بلند که کسی بیازارد، نه آنقدر مخفی که گوشی نَشنَود، میخوانْد!
«یا ایّها الذینَ» میخوانْد و میخوانْد و میخوانْد!
آنها که نزدیکش بودند، عجیب نگاهش میکردند؛ مثلِ وقتی امینِ خدیجه، تبکرده از حَرا بازگشته بود و «میخوانْد» و مکه او را به بُهت نگاه میکرد...
*یافتم! یافتم!
میخوانْد؛ بیآنکه نگاهها سردش کنند.
میخوانْد؛ بیآنکه پِچپِچهها او را بترسانند.
میخوانْد؛ بیآنکه فکرها دلش را خالی کنند.
من زنده کردنِ مُرده و شکافتنِ دریا و ردّالشمس ندیدهام؛ اما با چشمهای خودم دیدم پیرمردی میانهی تاریکی نشسته بود و دانهدانه نور به نخ میکشید... خدای غریبِ قریبِ آیههاش ما مُردگانِ حوالیاش را مستجاب میکرد. حتی همو که در دلش زباله بر سرش ریخت و دندانش را خُرد کرد...
میدانست پیامبر است؟
نمیدانم!
اما اتوبوس از طنینِ نوایش مکّه بود؛ خیابان به خیابان در طوافِ خدایی نزدیک... خیلی نزدیک...
شبم را ساخت؟
نه!
شبمان را ساخت... بیآنکه بداند!
من خدیجه نبودم...
سلام الله علیها...
این شبیخونِ شُکوه را طاقت نداشتم...
پیاده شدم...
وَ گریستم...
تمامِ شبِ خیابان را گریستم...
که چند پیغمبرِ موسپیدِ دیگر برای شبهای این شهر مانده است؟
که چند بارِ دیگر پیغمبری قرآنبهدست، در اتوبوسی متورّم، «بَشِیراً وَ نَذِیراً» نازل میشود و ما را اِحیا میکند؟
«آه مسيحای جوانمردِ من!
ای ترسای پيرِ پيرهنچركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آآآآآی!
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی!
در بگشای!»
هرکی دربارهی یحیی سنوار نوشته این چند روز، خیلی رو اعصابم بوده. چون سنوار و نمیشناسن! تأکید میکنم سنوار و نمیشناسید!
اگه میشناختید، مثلِ دکتر جلیلی طردش میکردید!
مذهبیگوگولیهای مُقلّدِ بیسواد! سنوار رو اگه میشناختید بهش میگفتید تندرو! دوقطبیساز! غیرمنعطف! ضد کار فرهنگی!
یه جوری از جمعه کانالا و پیجا و وبلاگها محتویاتِ جیبهای سنوار رو ستایش میکنن که انگار اگه بود هم براشون همینقدر قدّیس بود😂
معاند که معانده و تکلیفش روشن،
اما توی مذهبیبیسواد، یه مذهبیبیسوادِ دیگه رو خِفت کن بگو از سنوار جز اونی که تو ویکیپدیا نوشته برات بگه😎
استاداش و میشناسه؟ عبدالعزیز رنتیسی رو میشناسه؟ اصلا تا قبل از جمعه میدونست مبتکر طوفان الأقصی کیه؟
عمرا😁
بردههای هشتگها!
مذهبیونِ بیتفکرِ کانالی!
کنارِ تفسیرهای مطابقِ میلتون که آه تسبیحش... آه ادعیهش... آه سلاح کمریای که قرار بود باهاش ترور شه... به محتوا هم دقت دارید؟!
من آدمِ ناخالصیام😊
میخوام دربارهی پولهای جیبِ سنوار بنویسم!
دو هزار شِکِل!
شِکِل واحد پول کیه؟
رژیم صهیونیستی!
تو غزّه الآن بخوای بری چیزی بخری با چه پولی میشه؟
همین شِکِل!
واحدِ پولِ رژیمِ صهیونیستی!
کی شهید شده؟
مردی که تو کشورِ خودش حقِ داشتنِ واحدِ پولیِ خودش رو نداشت!
خیلی ابله و احمقید اگه ماجرا براتون ملیتی باشه😂
سنوار با قدرت میجنگید که واحد پول کشورای اسلامی، اسرائیلی نشه...
راستش همینم احمقانه است!
بچههای روانشناسی کجای جمع نشستن؟
پاشین پروژه کنین چطور یکی سالها زندونیه و تو پروندهش ثبت شده منظم و مقتدر؟
سنوار برای واحد پولی امام زمان میجنگید!