سربهراه
به ابراهیم رئیسی میگفتن قصّاب تهران... به یحیی سنوار هم میگفتن قصّاب خانیونس... رو گردنم مونده
با امضا حرفم و زدم.
بس که از صورتیجماعت حالم به هم میخوره!
مذهبیبیبخارهای پفیوزِ صورتیِ نونبهنرخِ روزخور!
سربهراه
به ابراهیم رئیسی میگفتن قصّاب تهران... به یحیی سنوار هم میگفتن قصّاب خانیونس... رو گردنم مونده
وَ روضهی من برای یحیی همین باشه که یه دستش اسلحه بود و دستِ دیگرش قلم.
میجنگید؛
با گلوله و کلمه.
#نویسندگی
از نهم یکیهای پارسال اومد دیدنم و جلوی همه همکارام بهم هدیه داد😍
صدقه اولِ هفته رو باید بدم😂
از کیفم ظرف کوچولوی پولکیم و درآوردم بهش پولکی بدم، گفت آخخخخخ جووووووون پولکی اصفهان! اومد برداره، درِ ظرف و گذاشتم دادم بهش گفتم ببر بخور ظرفش و برام بیار. میگه خواهرم تو ماشین منتظرمه. داشتم براش تعریف میکردم خانم هر دفعه بری پیشش یه خوراکی بهت میده، خواهرم گفت هرچی گرفتی برای منم بگیر، چقدر خوشحال شه با پولکی برگردم😍
جرأت نکردم جلو همکارام باز کنم، ولی تا جایی که فهمیدم دو تا کتابه و یه دستبند😍😍😍
عزیزمممممم❣
این همونیه که پارسال هی برام کتاب میاورد بخونم نظر بدم😍☺️
سربهراه
من اگه معلم نمیشدم؛ یا چوپان میشدم یا جهانگرد! الهی قبل از شهادتم هر دو رو تجربه کنم😍 @sarbehra
تو دندانپزشکی منتظر دکتریم، رفیق میگه ماشین دکتر لکسوس سیصده. میگم از لکسوس ۵۷۰ من پایینتره هنوز😂 رفیق میگه دوست داشتی بهجای معلم، دندانپزشک باشی، پولدار، زیرِ پاتم لکسوس؟
منم خیلی جدی جواب میدم نه! من اگه معلم نبودم، چوپان میشدم. گلّه میبردم صحرا، غروبا برمیگشتم.
بعد برگشتم میبینم رفیق روش و کرده به پنجره و داره میگه خدایا! اگه دکتر اینجا بود و این جواب و میشنید خودش، کل دهنش و سرویس میکرد😂😂😂
چوپانی چه کم از دندانپزشکی داره مگه؟!😢
سوار اتوبوسِ شلوغِ شبم. مسیر بینهایت طولانی. در فشارِ جمعیت، نزدیکِ در ایستادهام که هر ایستگاه با باز شدنِ درِ اتوبوس، هوایی تازه کنم.
کفشم لگد میشود و کثیف. پایینِ چادرم لگد میشود و کثیف. فکرِ فردا هستم که چه معلمِ ناتمیزی خواهم بود.
سر میچرخانم سمتِ پنجره که دخترِ جوانی را میبینم، نشسته بر صندلیِ مردها... کنارش مردی معذّب(!) دورش هم شلوغیِ قسمتِ مردانه...
حجابش نهچندان کامل... مردها همه گردنشکسته بس که نگاهش کردند(!)
ایستگاهِ بعدی رسیدهایم و موجِ تازهای از مردمان وارد میشوند. یادِ مبحثِ عَرضه و تقاضا میافتم. عَرضهی اتوبوس برابر با تقاضای مسافر نیست! لاجرم در فشارِ تورّم لگدمال میشویم!
مردِ کنارِ دختر پیاده میشود. مردِ ایستادهی روبهرویش به زنها و دخترانِ تازهسوار شده تعارف میکند از زیرِ میلهی جداکنندهی دو قسمتِ مردانه و زنانه رد شوند و روی صندلی بنشینند. منتظرم یکی از زنهای چادربهسرِ مُسن جواب دهد: خدا مرگم! بیایم قاطیِ مردها؟! این چه تعارفیست؟!
اما همآنها پاسخ میدهند: میترسم راننده دعوا کند! آخر اتوبوسِ قبلی آمدم نشستم و راننده دادوقال کرد!
ذهنِ خستهام از حجمِ کارِ فکریِ روزانهام از تحلیل نمیایستد. لذا نمیدانم گریه کنم یا بخندم!
گزارههای زیادی از این مکالمه استخراج میشود که به دوشِ مخاطبِ فهیم میگذارم.
در تورّمِ جمعیت سر میچرخانم که رو به خانمها بایستم. حجمِ زیادی کشف حجاب را انتهای اتوبوس میبینم. اگر نزدیکم بودند حتما مثلِ هفتهی پیش که دختری سربرهنه در اتوبوس به من چسبیده بود، با چندش به او میگفتم: اینجا مکانِ عمومی است و شلوغ. بیرون برهنه باش شاید کسی نگاهت کرد، اما کمترین حد شعور و فهم برای سوارِ مترو و اتوبوس شدن این است که با خودت بگویی شاید کسی از اینکه از من شپش بگیرد بیزار باشد! یا خوشش نیاید تا یک هفته ریزشِ موهای تو را از چادرش جمع کند!
وَ آنقدر با حالتِ تهوع و چندش گفته بودم که چند لیچار بارم کرد، اما شالش را هم دورِ کلّهی پوکش پیچاند!
البته که نهی از منکرِ نادرستی کردم، اما هرکس درستش را بلد است، عُرضه و شهامت به خرج دهد و نهی از منکر کند تا جامعه محتاجِ ما زبانتلخها نشود!
القصه نزدیکم نبودند و از طعنههای جانانهام رَستند.
روی صندلیها جوانهای برومند نشسته و اطرافم زنانِ مُسن ایستاده بودند.
جوانها مشغولِ مسابقهی خودنمایی برای مردهای چشمدریدهی روبهرو بودند و مُسنها در حالِ طلبِ خونِ باباهایشان از نظام و سپاه و غزّه!
من کیفم را در آن شلوغی طوری دستم گرفته بودم که آویزِ فلسطینم دیده شود. وقتی یواشکی به من نگاه میکردند و نگرانِ پولِ بیتالمال بودند که تریلی تریلی راهیِ غزّه و لبنان است، من بُراق و بیواهمه، با لبخندی پیروزمندانه و قاطع، به چشمهایشان زُل میزنم.
در این بحبوحهی نامردمان، زمزمهای محو و آرام به گوشهایم میرسد. زمزمهای به نرمیِ عبورِ جویباری نحیف از روی زمینی رَملمانند.
به دلم سکینه میتابد. آرام ِ آرام موج میاندازد و بر دلم مینشیند.
سر میچرخانم. دنبال این نوا میگردم. گوشِ سمتِ چپم که سمتِ مردهاست، آوا را تشخیص میدهد.
آه خدای من!
وَ هَٰذَا كِتَابٌ مُصَدِّقٌ
لِسَانًا عَرَبِيًّا
لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا
وَبُشْرَىٰ لِلْمُحْسِنِين...
کسی در آن «تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُهتوی مرگاندود»، قرآن میخوانَد!
به گوشِ چپم شک میکنم!
به فهم و ادراکم!
به هشیار بودنم!
اما صدا...
آن صدای محزون و با طمأنینه...
قرآن میخوانَد!
رو به مردها میکنم. اکراه و پرهیزها را میشکنم. نگاهم میکنند و من بینِ آنهمه چشمِ بیتقوا، دنبالِ آن صدا میگردم.
وَ مییابم!
اورکا! اورکا*!
پیامبرِ اتوبوسِ شب را مییابم!
مثلِ ابراهیم علیه السلام صبور مینُماید. مثلِ عیسی علیه السلام با آرامش. مثلِ حضرت نوح علیه السلام مُسن و موسپید. مثلِ موسی علیه السلام شجاع و اُفتاده.
وَ مثلِ محمّد...
صلوات الله علیه...
قرآنبهدست درست جایی که «هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین»...
قرآن به دستش بود!
نه جیبی و کوچک و مخفی، نه!
قرآن!
چنانکه کتاب!
آشکار، روی دو دست، مقابلِ صورت، در برابرِ اَنظار!
با صدایی محزون اما آرام؛ نه آنقدر بلند که کسی بیازارد، نه آنقدر مخفی که گوشی نَشنَود، میخوانْد!
«یا ایّها الذینَ» میخوانْد و میخوانْد و میخوانْد!
آنها که نزدیکش بودند، عجیب نگاهش میکردند؛ مثلِ وقتی امینِ خدیجه، تبکرده از حَرا بازگشته بود و «میخوانْد» و مکه او را به بُهت نگاه میکرد...
*یافتم! یافتم!
میخوانْد؛ بیآنکه نگاهها سردش کنند.
میخوانْد؛ بیآنکه پِچپِچهها او را بترسانند.
میخوانْد؛ بیآنکه فکرها دلش را خالی کنند.
من زنده کردنِ مُرده و شکافتنِ دریا و ردّالشمس ندیدهام؛ اما با چشمهای خودم دیدم پیرمردی میانهی تاریکی نشسته بود و دانهدانه نور به نخ میکشید... خدای غریبِ قریبِ آیههاش ما مُردگانِ حوالیاش را مستجاب میکرد. حتی همو که در دلش زباله بر سرش ریخت و دندانش را خُرد کرد...
میدانست پیامبر است؟
نمیدانم!
اما اتوبوس از طنینِ نوایش مکّه بود؛ خیابان به خیابان در طوافِ خدایی نزدیک... خیلی نزدیک...
شبم را ساخت؟
نه!
شبمان را ساخت... بیآنکه بداند!
من خدیجه نبودم...
سلام الله علیها...
این شبیخونِ شُکوه را طاقت نداشتم...
پیاده شدم...
وَ گریستم...
تمامِ شبِ خیابان را گریستم...
که چند پیغمبرِ موسپیدِ دیگر برای شبهای این شهر مانده است؟
که چند بارِ دیگر پیغمبری قرآنبهدست، در اتوبوسی متورّم، «بَشِیراً وَ نَذِیراً» نازل میشود و ما را اِحیا میکند؟
«آه مسيحای جوانمردِ من!
ای ترسای پيرِ پيرهنچركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آآآآآی!
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی!
در بگشای!»
هرکی دربارهی یحیی سنوار نوشته این چند روز، خیلی رو اعصابم بوده. چون سنوار و نمیشناسن! تأکید میکنم سنوار و نمیشناسید!
اگه میشناختید، مثلِ دکتر جلیلی طردش میکردید!
مذهبیگوگولیهای مُقلّدِ بیسواد! سنوار رو اگه میشناختید بهش میگفتید تندرو! دوقطبیساز! غیرمنعطف! ضد کار فرهنگی!
یه جوری از جمعه کانالا و پیجا و وبلاگها محتویاتِ جیبهای سنوار رو ستایش میکنن که انگار اگه بود هم براشون همینقدر قدّیس بود😂
معاند که معانده و تکلیفش روشن،
اما توی مذهبیبیسواد، یه مذهبیبیسوادِ دیگه رو خِفت کن بگو از سنوار جز اونی که تو ویکیپدیا نوشته برات بگه😎
استاداش و میشناسه؟ عبدالعزیز رنتیسی رو میشناسه؟ اصلا تا قبل از جمعه میدونست مبتکر طوفان الأقصی کیه؟
عمرا😁
بردههای هشتگها!
مذهبیونِ بیتفکرِ کانالی!
کنارِ تفسیرهای مطابقِ میلتون که آه تسبیحش... آه ادعیهش... آه سلاح کمریای که قرار بود باهاش ترور شه... به محتوا هم دقت دارید؟!
من آدمِ ناخالصیام😊
میخوام دربارهی پولهای جیبِ سنوار بنویسم!
دو هزار شِکِل!
شِکِل واحد پول کیه؟
رژیم صهیونیستی!
تو غزّه الآن بخوای بری چیزی بخری با چه پولی میشه؟
همین شِکِل!
واحدِ پولِ رژیمِ صهیونیستی!
کی شهید شده؟
مردی که تو کشورِ خودش حقِ داشتنِ واحدِ پولیِ خودش رو نداشت!
خیلی ابله و احمقید اگه ماجرا براتون ملیتی باشه😂
سنوار با قدرت میجنگید که واحد پول کشورای اسلامی، اسرائیلی نشه...
راستش همینم احمقانه است!
بچههای روانشناسی کجای جمع نشستن؟
پاشین پروژه کنین چطور یکی سالها زندونیه و تو پروندهش ثبت شده منظم و مقتدر؟
سنوار برای واحد پولی امام زمان میجنگید!
برام مهمه اگه ازونایی هستی که پا میشی، میشینی از آقا مایه میذاری اما سخنرانیهاش و گوش نمیدی؛
با هشتگا مینویسی و پروفایل عوض میکنی اما خودت هیچی نمیدونی؛
وَ سجاده آب میکشی اما عرضهی یه امر به معروف ساده نداری؛
حتما بدونی که من از امثال تو با اعتقاد قلبی و به شدتِ لعنهای زیارت عاشورا، بیزارم وَ از مهمترین اهدافِ عقیدتیم رو مبارزه با امثالِ تو میدونم و با افتخار همیشه در تحقیرِ امثالِ توی لبودهن موفق بودم✌️😎
از دوشنبهی هفتهی پیش صدام افتاده؛ وقتی بدنم خسته میشه اینطوری میشم. خشدار شده صدام.
دیروز پاهام خسته شدن و زنگِ آخر نشسته تدریس میکردم و طفلی دخترای انتهای کلاس، برای دیدنم اومدن دورِ میز نشستن روی زمین و درس گوش دادن و نوشتن.
امروز زنگِ آخر چشمام از شدتِ خستگی رو به بیهوشی بود.
الآن فقط میخوام بخوابم در حالی که جدولِ کارهای فوری و ضروریم به قدری پُره که نمیدونم باید چه کار کنم...
پارسال اینطوری نبودم...
امسال زنگای تفریحم استراحت ندارم و بعد از هر کلاس، دخترا خودشون و به من میرسونن و یا فردی یا گروهی با من صحبت دارن، گروه پژوهش هم هست و اصرار دارم روز کتاب جشن بگیرم، خودخواسته است البته، لذت میبرم که از صبح یکنفس با دخترام. همکارام کمی روم زوم هستن که برام مهم نیست. تو این کار نیومدم که از نگاههای دیگران بترسم یا مراعاتِ بزرگا رو کنم.
اما از اینکه بدنم یاری نمیکنه نگرانم و عصبانی.
دیروز یکی از نهم دوییها اومده بود از لای درِ نهم یک زل زده بود به من. مشغولِ تدریسِ گروه اسمی بودم. یکی گفت خانوم الناز یه ربعه پشت در نگاهتون میکنه. نگاهش کردم و پرسیدم چرا کلاست نیستی؟ گفت با فلانی داریم و حال نمیکنم، پیچوندمش. دعواش کردم و راضیش کردم بره کلاسش. قبلِ رفتن گفت خانوم! خیلی خودتون و خسته نکنید، خستهتون میاد سرِ کلاسِ ما، من غصه میخورم...
این جمله خیلی اذیتم کرد...
خیلی ناراحت شدم...
من واقعا بازیگرِ قهّاریام. شد دوازده سال که معلمم و هیچوقت کسی تو مدرسه حتی نفهمیده شبِ گذشتهش مثلا تا صبح خون گریه کردم. اینکه دخترم گفت از خستگیم غصه خورده و اصلا فهمیده، خیلی خیلی به همم ریخت...
امروز واقعا از صبح خسته بودم... بینا... فقط از خودم کشیدم... اما مطمئنم دخترام فهمیدن...
رفته بودم دفتر کیفم و بذارم و چایم و بردارم که بیام سالن جوابِ پژوهشیها رو بدم، دورم حلقه زده بودن و وقتی ایدههاشون و گوش میدادم، یکی از هفتما هی بهم شیرینی میداد. گفتم یکی با چاییم خوردم، ممنون. گفت خانوم بازم بخورین همهش سرِ پایین، ضعف میکنین...
یعنی هفتمی که فقط یه ماهه با من آشنا شده هم متوجه شده یا من از حرف دیروز الناز حساس شدم؟...
کرمتون بود چند تا صلوات هدیه کنید آقا امام زمان ارواحنا فداه که جونم پُر شه... هنوز ماه اول رو پشت سر گذاشتم... بعیده از من این ضعف... من پارسال زنگای تفریح بازی میکردم و ورجهوورجه و خسته نبودم...😭