eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
ارتفاع رو دوست دارم چون برای چند دقیقه هم که شده نزدیکِ آسمون می‌شم؛ باید پَست باشی که بفهمی چی می‌گم...
سربه‌راه
کم‌حرف‌ترینِ ماچهارتاست. کم‌حرف یعنی این‌قدر که بعد از یک سال دوستی و هر جمعه بهشت رضا علیه السلام رفتن، یک بار اتفاقی فهمیدیم دایی‌ش شهیده و مزارش همون‌جاییه که اغلب می‌ریم و اون نگفته! کم‌حرف یعنی این‌قدر که با هم حرم بودیم و می‌دونست ما استاد پناهیان رو دوست داریم و استاد پناهیان اون ساعت حرم بود و رواق امام خمینی علیه الرحمه سخنرانی داشت و اون صداش و شنیده بود و به ما نگفته بود! کم‌حرف یعنی این‌قدر که سه سالِ پیش تو اربعین پادرد بود و ما هر موقع قصدِ حرکت داشتیم و صدعموده رفتنِ یه‌نفس برنامه‌مون بود و هی می‌پرسیدیم همه می‌تونین؟ باز به ما نمی‌گفت نه! کم‌حرف یعنی این‌قدر که وقتی پدرش رو تو کرونا از دست داد، ما تا دو ماه نه صداش و شنیدیم، نه اشکاش و دیدیم! امروز اما فقط اون بود که حرف می‌زد؛ یک‌ریز و یک‌نفس! اَمون نمی‌داد! جیغ‌جیغ می‌کرد و با هیجان حرف می‌زد و همه‌چیز رو تعریف می‌کرد! رفته بودیم بهشت رضا علیه السلام. دیر و نزدیکِ غروب و تاریکی و خلوتی. زمانی که دوست‌داشتنی و خواستنیه. کلاغ‌های خوش‌صدای پاییز، بینِ رقصِ برگ‌ها، موسیقیِ زنده داشتن. تا ظهر بارون داشتیم و زمین و آسمون هنوز خیسِ عرق بودن. باد در رفت‌وآمد بود و «گوشِ سرما برده». ما یخ زده بودیم و می‌لرزیدیم و اون گرمش بود! گُر گرفته بود! داغِ داغ بود! وقتی حرف می‌زد ابرها از پشتِ پلک‌هاش سُر می‌خوردن، بس که ابروهاش بالا و پایین شد و همه‌ی احساساتش مخلوط بود؛ می‌ترسید... ذوق داشت... خشمگین بود... مضطرب... وَ غمگین. وقتی تو راهِ مزارِ پدرش بودیم، چندین بار چشم‌هاش سرخ شد و صداش لرزید... در حالی که ما حتی یک بار هم اشک‌هاش و برای پدرش ندیده بودیم... بالای سنگ که رسیدیم و نشستیم و فاتحه خوندیم، دیگه قبرستون خلوت بود. صولتِ سرما همه رو پس زده بود و تو هوهوی باد بینِ درخت‌ها و عوعوی سگ‌های ولگرد، فقط ما بودیم که لرزان نشسته بودیم. تا به پدرش گفتیم چشم‌تون روشن! دارید داماددار می‌شید، یکی از غیب رسید و یه جعبه پر از شیرینیِ تر و تازه گرفت جلومون! من زیرچشمی به رفیق نگاه کردم و اون به سومی و در حالی که به احترامِ آقای تعارف‌کننده، خودمون و نگه داشته بودیم، داشتیم از خنده منفجر می‌شدیم! آقاهه که رفت، انفجارِ خنده قبرستونِ روبه‌غروب رو برداشت. حالا دستش انداخته بودیم که اینم رضایتِ بابا! ب‍ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! قطع به یقین با تغییرِ سبکِ زندگیش دیگه کمتر می‌بینیمش؛ نیمه‌شعبان دیگه با ما نیست، کوه‌ها رو با هم فتح نمی‌کنیم و برای اربعین برامون دنبالِ دینار نمی‌ره، اما همه‌ش فدای صدای هیجان‌زده‌ش روی تاب وقتی داشت با جیغ‌وفریاد از ما می‌پرسید: ینی واقعا دلم گیر کرده؟! ❣
صبح اخبار و ندیده بودم. با همکارا داشتیم آماده می‌شدیم بریم کلاس که مدیرم اومدن و گفتن دیدین اسرائیل تهران رو زده؟ همه با وحشت بازخورد دادن و من خیلی حقیقی چون خبر نداشتم، با خوشحالی گفتم واقعا؟! راسته؟! خدا رو شکرررررر! جز مدیرم که شناخت پیدا کردن، بقیه خم شدن و نگام کردن و گفتن خانوم فارسی! جنگ آخ جون داره؟! عزیزامون کشته شن آخ جون داره؟! منم خنده خنده تبیین کردم. اما اونجا و اون آدما هدفم نبودن. صبر کردم برم کلاس. خصوصا با نهما. می‌دونستم امروز بقیه دبیرا پف‌ناله‌هاشون و می‌برن کلاس و مغزا رو می‌شورن. پس من هم تأخیر نکردم. این بودنه، این هشتگ ، این سریع و به‌موقع و درست بیان کردنه مهم‌تر از خود ماجراست. پدافندامون عمل کردن و طوری نشده، اما اگه ما روایت‌گر نباشیم، نخورده باختیم. من از آقا و امام دو ویژگی رو خیلی خیلی عاشقم: یکی نظم‌شون، یکی دست بالا بودن‌شون. ما دست بالاییم. هدف و سرانجام ما دست بالاست. دشمن بزنه ملعون قیامته، بمیره هم اسفل‌السافلینِ قیامت. ولی ما بکشیم یا کشته شیم، پیروزِ دو عالمیم. پس دست بالا ماییم. داشتم تو نهمِ پرچالشم، ممیّز رو درس می‌دادم. مثال زدم: ایران با ده «فروند» موشک فتاح، اسرائیل را از صحنه‌ی جهان حذف کرد. وَ با هیجان گفتم صبحم که دیدین اسرائیل ما رو زده؟! دخترام با چشمای گرد پرسیدن اون زده؟ منم با ذوووووووق و خنده گفتم آره خدا رو شکر😍 قشنگ خنده‌ی نرسیده‌ی دخترام ماسید! چرا؟ چون من از موضع قدرت این خبرِ ظاهرا بد رو بهشون گفتم! راویِ اول‌شون من بودم. با چه لحنی؟ ذوق و خنده. با چه موضعی؟ قدرت و دست برتر. با چه محتوایی؟ . دخترام پرسیدن خانوم چرا پس خوشحالین؟! من با هیجان، با ذوق، با نهاااااایتِ خوشحالی گفتم چون ما مسلمونا نمی‌تونیم جنگی رو شروع کنیم، هیچ‌وقت نمی‌تونستیم اسرائیل رو بزنیم، اما اجازه داریم از خودمون دفاع کنیم. حالا که زده دست ما بازه. جنگ ویرانی و قتل عام و تلخی و اندوه داره اما اون شروع کرده و ما تموم می‌کنیم😍 زبان بدنم، زبان بدنِ قاطعِ یه فرمانده بود. یکی‌شون پا شد گفت خانوم جنگ شه مدرسه‌مون، خونه‌مون و پودر کنه هم خوشحالین؟ حالا وقتِ تبیین بود. گفتم من از جنگ خوشحال نیستم. از فرصتِ پیش‌اومده برای نابودیِ ظالم خوشحالم. وَ کااااااااامل تفکر ضداسرائیلیِ انقلاب رو براشون گفتم. حالا نه از جنگ می‌ترسیدن، نه دیگه خوشحال بودن. من فرصتِ حتی تیکه انداختن و ازشون گرفتم و خودممممم تیکه رو انداختم😂 این باید موضع ما باشه! این باید روایت اول باشه! وگرنه وسواس خنّاس دست‌به‌کار می‌شه و نخورده باختیم.
سربه‌راه
صبح اخبار و ندیده بودم. با همکارا داشتیم آماده می‌شدیم بریم کلاس که مدیرم اومدن و گفتن دیدین اسرائیل
این‌قدر این جمله‌ی «خرمشهر را خدا آزاد کرد»ِ امام رو به سخره گرفتن که محتواش محو شده. مثلا خیال می‌کنن امام خمینی؛ مردِ عبودیت و حکمت، این جمله رو از سرِ تعارف گفته(!) نه! خرمشهر رو وااااااااااقعا خدا آزاد کرد! چرا؟ استاد رحیم‌پور ازغدی آمار می‌دادن می‌گفتن سه درصد از مردم تو جنگ ایران و عراق شرکت کردن. سه درصد(!) پس کی هشت سال مقاومت کرده؟! ایمانِ همون سه درصد! اگه می‌خواین تبیین کنید یا شعارش و بدید الآن وقتشه! دست بالا ماییم! و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون. ما دست بالاییم؛ ما سینه‌زن‌های امام حسین علیه السلام. ما منتظران ظهور. ما حزب الله. جنگ بده. خدا نکنه کار به جاهای خطرناک برسه... من خش بیفته روی عزیزام دق می‌کنم... الآنم طوری نشده، اما این لشکر وسواس خنّاس... آه و ناله‌ی همکارا به آسمون بود هنوز هیچی نشده... این لشکرِ وسواس خنّاس از اسرائیل هم بدتره... ظهور خون‌بها لازم داره... راز عالم فاش نمی‌شه جز به خون... ما ناگزیر از نبردیم. ما که قراره کاخ سفید رو حسینیه کنیم ناگزیر از جهادیم. من جنگ‌طلب نیستم. اما ظلم‌ستیزم.
من سه بار صحبت‌های پسرِ معصومه کرباسی رو با آقا شنیدم. اون «الحمدلله الحمدلله» گفتنش برای شهادتِ پدر و مادرش، بوی «خرمشهر را خدا آزاد کرد» می‌داد. اگه ازتون پرسیدن «حالا چی می‌شه؟» چی جواب می‌دین؟ «هرچی رهبر بگه.» اگه جوابتون جز این بود، تا فرصت هست روی خودتون کار کنید! این ادبیات حتی تو مذهبی_ولایی‌ها نیست... واکسن یادتونه؟ خیلی از مذهبی_ولایی‌هامون هنوز نزدن و واکسن زدنِ آقا رو هم تأویل می‌کنن(!) ادبیاتِ آدم از باورش میاد! «هرچی رهبر بگه.» ادبیاتِ حقیقی‌هاست. لب‌ودهنا رو این روزا راحت بررسی کنید! آقا بگن جنگ؛ به‌روی چشم. بگن صلح؛ به‌روی چشم. بگن حمله؛ به‌روی چشم. بگن تسلیم؛ به‌روی چشم. من هرگز به نماز و روزه‌ و کربلا و چادرِ کسی نگاه نکردم که بهش اقتدا کنم. صبر کردم ببینم تو بحران‌ها چه کاره است! من هرکی تو بحران‌ها «هرچی رهبر بگه.» هست رو می‌چینم تو پازلِ زندگیم. اینا آدمای اَبدی هستن. تا قیامت پاتن. فقط متذکر می‌شم که نادرن. من تا حالا فقط دو تاشون و پیدا کردم... فقط دو تا!
این منم. نه که خانومه من باشم! استغفرالله! نه! فضای عکس، منم. اون ابریِ طوفانیِ موّاج و زنی که فعلا تو چنین قابیه؛ منم! به شاگردام نگاه نکنید؛ من همون‌قدر که در مدرسه و بین شاگردام محبوبم، خارج از مدرسه و بین بقیه منفورم! من تندخو، صریح، عیب‌جو، تلخ‌زبان، ایرادگیر وَ جزئی‌نگرم. به‌خاطر برخی تخصص و مهارت‌هام غالبا دوست دارن با من باشن، اما چون تحملِ این ویژگی‌هام و ندارن، سخت‌شونه و ازم تا بتونن پرهیز می‌کنن. من هم در بی‌تعارفیِ محض، هرکی بابِ میلم نباشه کنارش می‌ذارم. قلبم مهربانه و نیّاتم خیرخواهانه، اما چارچوبِ فکریم منعطف نیست و هیچ بیهودگی، مسخرگی، لودگی و روزمرگی رو تحمل نمی‌کنم. در موردِ بالای ۲۱ سال هم معتقدم سنِ تربیتش تموم شده و هر کاری می‌کنه با عقل و اختیار خودشه؛ پس اشتباهش، دست خودشه و شدیدترین برخوردها رو باهاش دارم. پس گل و بلبلِ با شاگردام و به همه‌ی زندگیم تعمیم ندید! نه فرشته‌ام، نه دیو. انسانم؛ با همه‌ی ظرفیت‌های خیر و شر. حالا چرا اینا رو گفتم؟ یادم رفته! چون اتوبوس کمکی بوده و اشتباه سوار شدم. امروز با باروبندیلِ سنگین اومدم برم کتابخونه اما نرسیدم. امروز سوسول‌تر رفتم مدرسه و کفشای خداتومنیِ شیکم، فقط شیکه و پاهام و نابود کرده. در وضعیتِ عصبی‌کننده‌ای هستم و من‌کارتم خالیه. دستگاه شارژ نیست. پول نقد ندارم. وَ از گردن کج کردن پیش مردم متنفرم! این پست رو پاک نکردم چون می‌خواستم حرف مهمی بزنم و امید دارم یادم بیاد! فی‌الحال اگه تا ساعتِ ۸ شب تو خیابون بودید و ماشین داشتید و دختری با کوله‌پشتیِ سنگین، نیما یوشیج‌به‌دست وَ لنگان دیدید، سوارش کنید، من هستم.
سربه‌راه
یادمه یکی‌تون پرسیده بود چرا از مسخره شدن یا عجیب‌غریب بودن از نظر دیگران ناراحت نمی‌شم؟ بچه بودم ی
تا رسیدم خونه و در و باز کردم، کسی حالم و نپرسید و لنگ زدنِ پام و ندید، بلکه درجا با ذوق گفتن دیدی اسرائیل زده؟ وَ بهم پوزخند زدن! چرا از امر به معروف و نهی از منکر و ایستادگی برابر آموزش و پرورش و شارلاتان و از دست دادنِ مدرکم و اخراج و هیچ‌کس نمی‌ترسم؟ چون امثالِ من این‌قدر تو خونه زخم خوردیم که زخمای بیرون برامون شوخیه😂😂😂 استراحت و مرهم و همدلی کشک! می‌رم که تا قبلِ خواب و بیهوش شدن، اینجا هم تبیین کنم و اگر لازم شد بجنگم😂😂😂
سربه‌راه
از کجا شروع شد؟ یکی درباره‌ی زبانِ عربی یچی گفت که اون یکی جواب داد اصلا همین عربی به چه دردِ ما می‌
از همون روزِ واقعه تا امروز، دربه‌درِ موضوع بود. هرچی آورد گفتم کار شده، تکراریه. گفت کمکم کنین، پیشنهاد کلی یه موضوع دادم و گفتم جزئی رو خودت استخراج کن. بهش زمان‌بندی دادم. ایمیلم و دادم و گفتم روندِ نوشتنِ مقاله رو هر هفته شنبه به من گزارش می‌دی، فقط با ایمیل. گفت ایمیل ندارم. پرسیدم یعنی اینستاگرام نداری؟ گفت چرا. گفتم ایمیل هم زدی. بگرد پیداش کن. حالا اولین ایمیل رو بهم زده و نوشته: خانوم! من شکر خوردم ایرانی رو زیر سؤال بردم. امروز به نهمام گفتم ایران عقب‌مونده نیست، دانش‌آموزاش عقب‌مونده‌ان! کِی گفتم؟ وقتی برای علوم تحقیق آورده بودن و من چون مسؤولِ پژوهشم همه‌ی تحقیق‌ها آخر می‌رسه دستِ من. چند برگه‌ی کثیف و به‌دردنخور و بی‌سلیقه و کپی‌شده(!) پرسیدم بابتِ این چند نمره گرفتین؟ گفتن ده نمره(!) گفتم اگه قرار بود این و به من بدید، منفیِ ده بهتون می‌دادم! بعد گفتم ایران عقب‌مونده نیست، معلم‌هاش عقب‌مونده‌ان! پای همه‌ی تبعاتِ حرفم هستم و مطمئنم همکارام حتی جرأت ندارن به روم بیارن! مرد می‌خوام که بیاد ازم بپرسه چرا چنین چیزی گفتی! خیلی دانشگاهی و با سطحِ بالایی روی اون کاغذپاره‌ها، مقاله رو با زبان انگلیسی براشون توضیح دادم. عصبانی بودم و بی‌لبخند، یعنی در شرایطی بودم که ازم حسابی حساب می‌برن و جرأت ندارن نفس بکشن، اما بعد از اتمامِ بحث برام کفِ جانانه‌ای زدن. برای کی؟ برای تنها معلمِ سوسولِ مدرسه که نماز می‌خونه و همه‌چیز رو به فلسطین و لبنان ربط می‌ده و زنگِ آخر اول رژ لبش رو پاک می‌کنه و مقنعه‌ش و می‌کشه جلو و چادرِ پوشیده‌ای می‌پوشه و بعد می‌زنه بیرون! آبان شده و من از آبان دیگه خودم تدریس نمی‌کنم؛ با روش‌های مختلف از بچه‌ها ارائه می‌گیرم. امروز ارائه‌ها افتضاح بود؛ نزدیکِ ده نفر رو منفی پنج دادم، سه نفر رو منفی پانزده و فارسیِ آبان رو انداختم، وَ گریه بود که درآوردم! جرأتِ غایب شدن هم ندارن چون می‌ندازم‌شون و دو_سه نفر از استرس حالشون بد بود. امروز به دخترام نشون دادم توانمندی و عرضه‌ای ندارن و اگر پول باباشون نباشه، هیچن! آدمای بی‌عرضه و بی‌مهارت هم حقِ نقد کردن ندارن! چه برسه به نِق زدن(!) گفتم وقتی به‌جای مطالعه، درس خوندن، کسب مهارت، کسب تخصص، اصلاحِ خود، مشغولِ قِر دادنید، ابدا حقِ غُر زدن ندارید! همون غُر_نزن_قِر_بده ی معروفانه. سووشون برده بودم. گفتم زن، زندگی، آزادی ولی یه سووشونِ تازه نداریم، چون سیمین دانشور بود که به‌جای کاشتِ مژه و ناخن، دنبالِ ماندگاری در تاریخ بود، حالا سطحِ شما و مادر و خواهر و خاله و همسایه‌تون چیه؟! موندن تو ذهنِ پسرِ همساده(!) امروز یه رحیم‌پور ازغدیِ بی‌اعصاب بودم. صریح عیوب رو به صورت‌هاشون کوبوندم و نشونشون دادم مُشتی طبلِ توخالی‌ان! لازم دونستم امروز این باشم. لازم دونستم موضع بالام و مستدل بیان کنم. بعد از هر پنج جمله هم می‌گفتم اگه کسی مستدل مخالفت داره دست بلند کنه و مباحثه کنیم. حتی به سرشون زدم که شما ته تهش جرأت ابراز وجود هم ندارید و سر یه نمره بردگیِ هر فکری رو می‌کنید! هر چقدر پیامبر با اون‌همه عزت و محبت، حرفش رو فهمیدن، حرفِ منم می‌فهمن، اما بادِ خیلی از دماغا خوابید!
سربه‌راه
از همون روزِ واقعه تا امروز، دربه‌درِ موضوع بود. هرچی آورد گفتم کار شده، تکراریه. گفت کمکم کنین، پیش
یه ویتامینی، عنصری، چیزی تو بدنم کم و زیاد شده... خستگی، خواب‌آلودگی وَ بی‌حوصلگی در من بیداد می‌کنه. امروز آگاهانه بود و به‌وقت. تا این حد آگاهانه که چون حواسم بود این هفته تیپ و پوششم سوسول‌تره و به‌چشم‌شون خاص‌ترم، این حجم از تلخی رو بروز دادم. این‌که تلخی رو تو چه شرایطی، با چه حالی، چطوری بهشون بگی خیلی مهمه. پس حواسم به همه‌چیز بوده. اما حالا وقت کنترله. این تلخی با دخترام دیگه نباید تا موعد بعدیش، بی‌دلیل باشه، وگرنه اثر حرف و کارم و می‌بره. پس باید مراقبِ حالم باشم. به‌شدت بی‌اعصابم این روزها. همه‌ی نهی از منکرام تو خیابون جواب می‌ده چون طرف می‌گه این بی‌اعصابه الآن یچی بگم می‌زنه من و😂 دیشب دو ساعت زودتر خوابیدم و تمومِ امروز سرم گیج بود. از چهار و نیم حالت تهوع دارم و جنازه‌م و رسوندم مدرسه و هرچی مادرم گفت زنگ بزن مرخصی بگیر، قبول نکردم‌. درس‌شون عقب میفته و به تعطیلی‌های برودت هوا و آلودگی هوا و مرگ و دردِ هوا نزدیکیم. روی جملات و کلمات حساس شدم و به‌شدت منفی‌نگر. از همون روز که نوشتم زود خسته می‌شم، دارم خودم و بررسی می‌کنم. من آدمی نیستم خودم و بندازم و به خودم اهمیت ندم. مگر پول نداشته باشم! وگرنه تلاش می‌کنم سرِ پا باشم که برای ظهور توانایی داشته باشم. برای همین دارم علایمم رو جمع می‌کنم که یا برم دکتر، یا تو گوگل بزنم چه مرگم شده و باید چه کنم. اما اصلی‌ترین و جدی‌ترین مراقبتم باید مدرسه باشه. اونجا حسابی باید حواسم به حوصله و اعصابم باشه. معلمای دیگه مدام تو چالشن چون مدرسه لبریز از بهانه برای اعصاب‌خردیه، باید برای تبدیل‌شون به فرصت خیلی حواس‌جمع و ماهر بود. صلوات هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه حالم روبه‌راه شه که خیلی بامرامین.
دیروز نهم دویی‌های پارسال اومده بودن دیدنم. این پوشش و تیپ این هفته‌م و نداشتن پارسال‌. خیلی به‌چشم‌شون اومد. امروز که حال‌ندار بودم و مدیرم فهمیدن، گفتن دیروز نهم دویی‌ها چشم‌تون کردن. مامانم هر زنگ تماس گرفت و حالم و پرسید. بخیر گذشت شکر خدا. الآن تهوعم خوب شده اما خسته‌ام. خسته‌ای که انگار کوه کنده. وَ این در حالیه که کوهِ کار دارم و فقط میلِ خواب! تو راه صلوات فرستادم خدا نیرو بهم بده، خستگیم و رفع کنه، به جسم و اعصابم برکت بده و کمکم کنه به کارام برسم. این وسط یه اتفاقای ریزی برام خیلی ارزشمنده؛ صبح به هیچ‌کس نگفتم حالم بده. از این‌که مرکز توجه باشم وقتِ بیماری، عصبی می‌شم، چون هرکس یه تجویزی می‌ده و این برای منِ علم‌گرا و منطقی خیلی غیرقابل تحمله. فقط چون همه‌ دل‌وروده‌م تو دهنم بود، شارژ و پرانرژی مثل هر روز صحبت نمی‌کردم‌. نشستم انتهای دفتر و تا کلاس، ژوری‌هام و نوشتم. مامانِ مدرسه متوجه شدن و پرسیدن امروز سرِ حال نیستین. باز کامل نگفتم. گفتم کمی معده‌م به هم ریخته. همین. زنگِ اول یکی از بچه‌ها دل‌درد بود. گفتم بره چای‌نبات بگیره. این‌قدر حالم بد بود که وقتی با چای‌نبات برگشت کلاس، تو دلم گفتم کاش می‌شد منم زنگ تفریح برم چای‌نبات بگیرم. زنگ تفریح اومدم دفتر کیف بذارم، دیدم مدیرم گفتن خانوم فارسی، مامان برای شما چای‌نبات جدا آوردن روی میز منه. بردارید میل کنید. وَ از اونجا فهمیدن ناخوشم. اون چای‌نباته و این‌که تو سرشلوغی حواسشون به من بوده این‌قدر برام ارزشمنده که حد نداره🌿