Mazyar Fallahi & Ali Sabetghadam @ sakhamusic.ir20sal.mp3
زمان:
حجم:
1M
امتحان فارسی همه پایههام و طرح کردم. خوابم نمیاد اما ولو شدم روی تشکم، زیرِ پتوم، کنارِ بخاریم. صدای قطراتِ بارون تو لولهبخاری گریهم انداخته. دعا میکنم فردا یک و نیم به بعد که با رفیقم، بباره. بارون شدت میگیره. ذهنم مثلِ موسیقیای که پخش کردید درهمبرهمه؛ ترکیبی از غُصهها و قِصهها.
اشکها شدت میگیرن. بارون شدت میگیره. فکرها شدت میگیرن. عبورِ عمر شدت گرفته. من به شدتِ بارشِ رحمت نیازمندم. امیدوارم. من امروز خوابِ خوبی دیدم. یک و نیم به بعدِ فردا ببار. به شدت ببار. مثلِ فکرهایی که اندوهش شدت گرفته و من تأکید دارم خونینشهر، شهرِ خون را، خدا آزاد کرد.
@sarbehrah
۱. ماها تقریبا همه تجربهی جایزه گرفتن و هدیه گرفتن رو داریم. از گرفتنش هم خوشحال میشیم ولی چیزی نیست که خیلی نادر باشه.
اما گل رو عموما جز در موارد خاص تجربه نمیکنیم. خصووووووصا تو سن دخترای من که پدر و مادر و خواهر و برادری گل براشون نمیگیره... وَ پسرای کوچه و خیابون هم از همین برای جذبشون استفاده میکنن!
۲. به خاطرِ همین همیشگی نبودن، بارِ آموزشیِ گل بسیاااااار متفاوت از بارِ آموزشیِ جایزه و هدیه است.
۳. از آبان به بعد براساس گروهبندی دارم دروسِ فارسی رو با کنفرانسهای خودِ بچهها جلو میبرم. هر کلاس من و با نوعِ ارائهش غافلگیر میکنه؛ یعنی این سن و این نسل بسیاااااار خلاق هستن و پرانرژی، اما کسی ازش استفاده نمیکنه و اینا هم جایی که نباید خرجش میکنن...
تا الآن کللللللی تیاترِ خوب، پادکستِ خوب، پاورِ خوب، کلیپِ خوب، اردو حیاطیِ خوب از کلاسای فارسی گرفته شده و آمارش از طریقِ بچهها به دفتر رسیده و دفتر مداااااام التماس دعا داره عکس و فیلماشون رو بفرستم براشون که برای اداره بفرستن :)
منم در حد نیاز این کار و میکنم چون باعث افتخارِ کلاسِ خودمه، اما همهچیز بیسروصدا و بین خودم و بچهها پیش میره که تحسینهای اغراقآمیز و الکیِ دفتر با عکس و فیلمای نمایشی گرفتن، گند نزنه به خلاقیت و تلاشِ بچهها!
خودم بعد از هر ارائه پای تخته دو ستون میکشم و نقاط ضعف و قوتِ هر ارائه رو میگم و بدون هیچ ارفاق و ذوقزدگیِ ساختگی، به کار و تلاششون نمره میدم. یکی از این ارائهها، ارائهی دونفرهی هفتم یکیها بود.
۴. سن دخترام؛ سن پرخاش و بدقِلِقی و بیحوصلگیه. واقعا خوددرگیری دارن و موقع ارائه که اضطراب هم میگیرن دُز خشونتشون بالا میره و با توپ و تشر با هم حرف میزنن. اما حدیثه موقع ارائه در کمالِ آرامش بود. در کمالِ احترام و ادب. باحوصله بارها و بارها نکات ادبی رو تکرار میکرد تا بچهها بتونن بنویسن. یهجایی بچهها دیگه داشتن اذیت میکردن؛ زمزمه داشتن و نمیذاشتن صدای حدیثه به آخرِ کلاس برسه، اما با پررویی سرِ حدیثه داد زدن و گفتن اَه! این چه وضعِ درس دادنه؟ هیچی نفهمیدیم!
با اینکه خون، خونم رو میخورد که حقخوری و سوءاستفاده از خوبها سن و سال نمیشناسه و گرگها همیشه برّهها رو میدَرَن، اما معلمی پیشه کردم و در تدریس دخالتی نکردم تا بچههام خودشون یاد بگیرن بحرانها رو چطور بگذرونن.
منتظرِ عکسالعملِ حدیثه بودم که دیدم به بچهها نگاه کرد، گفت معذرت میخوام... وَ برگشت و دو پاراگرافی که حداقل سه بار تدریسش کرده بود رو از نو تدریس کرد...
۵. بخشی از کارِ حدیثه مونده بود برای دیروز. دیروز که کلهی صبح با گل وارد مدرسه شدم و بدونِ اینکه دفتر بفهمه، گل رو بردم و گذاشتم تو یه لیوان آب و گذاشتم یخچال تا باز با دوربین و یال و کوپال نیان سرِ کلاسم و گند بزنن به برنامههام(!)
تا زنگِ سوم صبوری کردم و رفتم سرِ کلاسشون. شاخهگل رو روی میز گذاشتم و گفتم اینم برای خوشگلیِ کلاس :)
حدیثه ارائهش رو که تموم کرد، پای تخته رفتم تا نمرهشون رو بدم.
معیارها رو نوشتم و سرِ مشارکت نداشتنِ معتدلِ نفرِ دوم، نداشتنِ خلاقیت در ارائه، نداشتنِ تسلطِ ادبی در آرایهها و جا انداختنِ نکاتِ یک بند، ازشون نمره کم کردم و روی تخته نوشتم؛
از پنج نمره: ۴
بعد نوبتِ نظرِ کلاس شد و نکتهی جدیدی نداشتن که نمره رو تغییر بده. آخر نوبتِ نظر یا اعتراضِ خودشون بود که اعتراضی نداشتن و نمره رو عادلانه میدونستن. این یعنی تصویبِ نمره و وارد کردن داخل دفتر. اما من پشت میزم ننشستم. شاخه گل رو برداشتم و بوییدم.
۶. من یادم نمیاد کسی بهم یاد داده باشه این احترام و ادبه که ارزشمنده... من خودم بهش رسیدم... اونم تو سنّی که تغییر اگرچه غیرممکن نیست اما سخته... خودم رو تبرئه نمیکنم، ابداً! اما قطعا بیتأثیر نبود اگر در سنِ تغییر یاد میگرفتم تحت هر شرایطی باید خشمم رو کنترل کنم و مبادی آداب باشم... نه اینکه تو این سن رفیقم جریمهم کنه که برم حرم، بشینم روبروی صندلی امام زمان ارواحنا فداه، وَ با فکر کردن به مسؤول خواهران بودن برای ایشون، ده حدیث پیدا کنم که چطور خشمم رو کنترل کنم! به حرف، قشنگه، اما در عمل روم فشاره...!
من ادامهدهندهی چرخهی باطلِ تربیتیِ اِعمالشده روی خودم نخواهم بود! من تو این سن فهمیدم چه چیزهایی رو باید یاد میگرفتم و نگرفتم و چه خسرانی کردم... خسران! یعنی از دست دادنِ سرمایه... سرمایهی جوانی، انعطاف، تغییر، اوجِ یادگیری، ذوق، امید... امید... امید...
۷. گل رو گرفتم دستم و بوییدم. لبخند زدم و گفتم واقعا خوشبویه... میز به میز بردم بچهها بو کنن... بو میکردن و ذوق میزدن و میخندیدن... حتی میگفتن چقدر خوشگله... صورتیه... نازه...
یکی_دو تا ازم پرسیدن خانوم کی براتون گل خریده؟
من با لبخند میز به میز میچرخیدم تا بچهها گل رو بو کنن... بعد ایستادم جلوی کلاس و گفتم حالتون خوش شد؟ همه گفتن آره. از خندههای روی صورتشون معلوم بود :) گفتم کاش گل همیشه در دسترس بود... اینقدر گرون نبود... همیشه کنارمون بود، ما با دیدنش، با بو کردنش، حالمون خوش میشد. همه گفتن آره واقعا! کاش... گفتم حرفای خوب زدن، خوب حرف زدن، ادب داشتن، احترام گذاشتن، باشخصیت بودن، مثلِ این گله؛ خوشبو... خوشگل... خواستنی...
اما زیاد نیست... اگه زیاد بود دنیا قشنگتر بود... اگه همهی آدما با هم محترم بودن، مؤدب بودن، دنیا خیلی خیلی قشنگتر بود...
عمیق داشتن بهم گوش میدادن! گفتم شما توی گوگل بزنین نکاتِ ادبیِ درسِ چهارمِ فارسیِ هفتم. براتون یه عاااااالمه جزوه و کلیپ و تدریس میاره... اما هیچجا نمیتونین ادب و احترامِ حدیثه رو پیدا کنید و دانلودش کنین!
حدیثه جا خورد... خجالت کشید... سرخ شد... لبخند زد...
نگاهِ بچهها زوم شد روی حدیثه...
من گلبهدست رفتم پای تخته. روی نمرهی چهار خط زدم و برگشتم به همگروهیِ حدیثه نگاه کردم و گفتم: همنشینِ گل اگر باشی معطر میشوی... به خاطرِ محترم بودنِ همگروهیت، شما هم سود کردی.
وَ نوشتم ۱۰ از ۱۰.
صدای تعجبِ کلاس بلند شد و حدیثه و یارش داشتن ذوق میکردن که گلبهدست رفتم کنارِ میزِ حدیثه.
دوباره کلاس ساکت شد و زوم شد روی من...
حدیثه هنوز آخرِ ماجرا رو نفهمیده بود... با تعجب نگاهم میکرد... گل رو دودستی جلوش گرفتم و گفتم:
عزیزم! به خاطرِ ادب و احترامی که تو این یازده سال معلمی فقط در ارائهی شما دیدم... به خاطرِ صبرت... به خاطرِ عذرخواهیت وقتی چیزی تقصیر شما نبود... دوست داشتم بهت گل هدیه بدم... مبارکت باشه 😍
وصفِ حالِ کلاس با خودتون :)
حدیثه گل رو نگرفته، بلند شد و بغلم کرد و چشماش خیس شد...
وقتی توی بغلم بود و محکم داشت من و به خودش فشار میداد و قلبش تندتند میزد، کنارِ گوشش گفتم: خوبیت و با چنگ و دندون حفظ کن... دنیا نیازت داره... ❤️
@sarbehrah
وقتی کانال و باز کردم و یهو دیدم چند نفر جدید تشریف آوردن، قلبم اومد تو دهنم😂 رفتم پروفایلاتون رو چک کردم مطمئن شدم شاگردام نیستین😂 چون اونا ایتایی نیستن، سیاسی_مذهبی هم نیستن! تو روقّرآن اگه از شاگردامین خودتون اعتراف کنین😄
دیدین یهو کانال حذف شد بدونین زبووووونم لال اینجا لو رفته😄 ولی زبونم لاللللل، یهجا باشه من امن و امان رااااااحت هرچی دلم خواست بنویسم خب😢
@sarbehrah
سربهراه
پارسال این موقع موجِ زن، زندگی، آزادی بود، امسال موجِ غزّه. تو هر دو تا چی نیاز داشتیم که سمتِ حق ب
جایزهتون این بود دیگه؟
الوعده وفا :)
قبول باشه، انجام شد🙏❤️🪴
امیدوارم به حقِّ امام الرئوف و آقای دعای ندبه، به زودی من و شما راهیان نور روزیمون بشه و تنفّس در هوای سوسنگردِ همچنان غریب...
@sarbehrah
سربهراه
۱. تابستانی که گذشت، یه پیامِ درخواستِ فعالِ جهادی برام اومد و رفتیم صحبت کردیم و با آقای جوانی که مسؤولِ فعالیتهای جهادی تو یه منطقه از شهر بودن، برای بازدید رفتم و یه روز هم در منطقه گذروندم.
بعد متوجه شدم اصلِ کارِ جهادیِ اینها محلهمحوره. صحبت کردم باهاشون که من اولویتِ کارم مدرسهمحوریه. منطقی با هم گفتمان داشتیم و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و راهمون جدا شد.
مبانیِ اسلام و انقلاب و ولایت فقیه در کارشون بود، اما فقط با هم اختلافِ سلیقه داشتیم؛ ایشون اولویت رو محله میدونستن، من مدرسه.
ولی بعد از اون هنوز پیام میدن و در امورِ مختلف همفکری میگیرن و من هم جایی بحث جهادی باشه روی ایشون میتونم حساب کنم.
۲. اردوی جهادیای که عیدِ امسال رفتم، مسؤولینش دخترانِ جوانی بودن که حتی یه نماز جماعت برگزار نکردن و نماز صبحها هم بیدار نمیشدن... با آقایانِ جوانِ مسؤول در صمیمیتِ کاااااااااملِ رفتاری بودن و رفتارهایی که نباید... حجابهای زینتی داشتن و آرایش... وَ وَ وَ...
اینجا دیگه بحثِ اختلافِ سلیقه نبود؛ بحثِ چادر و مانتوی پوشیده نبود، نه! مبانی اسلام و انقلاب و ولایت فقیه داشت خدشه میدید...
راهم و ازشون جدا کردم؟ نه! من تو اون اردو غذای بیتالمال میخوردم! به گردنم بود! کار که بهمون نمیدادن... رفته بودیم اردو(!) خودم باید وظیفهم و تشخیص میدادم. با رفیق قیام کردیم؛ اول قیامِ نرم و فرهنگی... دیدیم جواب نداد، بعد قیامِ سختِ نظامی :)
با رفیق امر به معروف و نهی از منکر کردیم؛ مطالبهی اصول و مبانی کردیم؛ پای مطالبه ایستادگی کردیم؛ برای نیروهای نوجهادی روشنگری کردیم؛ وَ مثلِ جهادیِ دانشگاه فردوسی، جهادیِ دانشگاه امام رضا علیه السلام، دانشگاه آزاد، اینجا هم من و رفیق رو بلاک کردن و خدا ما رو دوباره به جهادی برسونه...
اینجا به ما گفتن دوقطبیسازی کردین. بله! دوقطبیسازی کردیم؛ قطبِ حق و باطل. ارزشها و ضد ارزشها. وَ این دوقطبی از زمانِ برادرامون هابیل و قابیل بودن و تاااااا حکومتِ سراسر حقِ امام زمان ارواحنا فداه هم هست.
۳. اگر از اون دستهای هستین که معتقدین امر به معروف و نهی از منکر دوقطبیسازی میکنه، صحبت دربارهی مواضع انقلابی دوقطبیسازی میکنه، علنی کردنِ مشروعیتِ دفاعِ غزه دوقطبیسازی میکنه، دفاع از رهبری و انقلاب دوقطبیسازی میکنه، باید بگم بد جایی رو دارین میخونین! چون اینجانب در مواردی که عرض شد و امثالهم، یه دوقطبیسازِ قهّار و پرتلاشم!
وَ از سخنرانیِ آقا برای بسیجیها تا الآن زبونم کف کرد که بفهمونم بَشَر! صحبتِ آقا رو تقطیع نکن! فرمودن دوقطبیِ کاذب! اختلافِ سلیقه! نه مبانی... نه اصول... نه اسلام... نه انقلاب... نه ولایت فقیه!
نمیشه هم خدا رو خواست، هم خرما رو! دنیا دو طرف بیشتر نداره؛ یا حسینی... یا یزیدی!
اگر دلمون با امام حسین علیه السلام نیست، قطعا با یزیده! نمیشه گفت نه این، نه اون! کوفهی بیطرف تا قیامت مشمولِ لعنِ زیارت عاشوراست؛ وَ شایَعَت... وَ بایَعَت...
۴. تندرو... بیترمز... دوقطبیساز... تفرقهانداز... دافعهدار...
از برچسبها نمیترسم. همهی اینها شَرَف داره به صورتی بودن(!) شُلمذهب بودن(!) مردمی بودن به معنای جذبِ فالوور(!) دینفروشی(!) روشنفکری(!)
۵. با همهی قوا انشاءالله در قطبِ حسین علیه السلام میمونم. با همهی قوا انشاءالله از مبانی و اصول حراست میکنم.
@sarbehrah
سربهراه
۱. تابستانی که گذشت، یه پیامِ درخواستِ فعالِ جهادی برام اومد و رفتیم صحبت کردیم و با آقای جوانی که م
به پیوست؛ دقییییییییق سخنانِ امام خامنهای رو یا بخونید یا بشنوید! دقییییییق!
من برای خط به خطِ این سخنرانی حرفها دارم... متأسفانه یا خوشبختانه وقت ندارم... شرحِ اوضاعم و باز روم فشار بیاد میام به ناله مینویسم :(
اما شما دقییییییق بخونید یا بشنوید وَ نذارید با تحریف شما رو از اصول عقب بزنن...
هرچی به قلّه نزدیکتر شیم، مِه و غبار بیشتره... دید کمتر...
دقت میخواد! حواسجمعی میخواد! زیرِ پا سفت بودن میخواد!
@sarbehrah
Mahmood Schricker15.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
دیواری از باورم فرو ریخته که حتی میانهی ازدحامِ برگهها و فایلها و گروههای درسی، باز هم سوزِ سرمای فکرهایی که میوَزد، لرزه بر نحیفیِ اندامم افکنده!
پاییز که برود شاید تبِ کلمات بخوابد... شاید جنونِ جملهها آرام گیرد... فکرها اما بعید میدانم با زمستان کنار بیایند...
از خاطرهی هر اندوهی که عبور میکنم؛
از بلندای هر دلواپسی که به عمقِ زندگی نگاه میکنم؛
از کفِ فکرهایم که به سقفِ بیچراغِ خواستنیهایم زُل میزنم؛
بحرانِ عبودیت تاول میزند...
درد میکند...
حرکت را برایم کُند میکند...
چراغی باید در سینههامان روشن میبود... از ایمان!
نه که حالا مثلِ قطرههای نور از لای انگشتهایمان سُر بخورد و ما ترسان و اندوهگین، بِدَویم و نرسیم و زمین بخوریم!
وَ ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعا!
کجاست منجی؟!
در هزارهی کدام کورسوی فکرهای بیانتها بجویمت؟!
مرا به استحکام و اطمینان خطاب کن:
لَا تَخَفْ...
لَا تَحْزَنْ...
إِنَّا مُنَجُّوكَ...
مرا در پژواکِ «إِنَّا مُنَجُّوكَ» در آغوش بکش... بمیران... حیات بخش!
@sarbehrah
مدیرِ مؤسسهای که کلاس خصوصی دارم، در وصفِ دخترایی که کلاسِ ادبیاتِ پیشرفته خواستن، میگه خیالتون راحت! اینا باهوشن، مثلِ حاءمیم نیستن!
حاءمیم شاگردِ پسرمه که میشناسین. خیلی ناراحت میشم ولی چیزی نمیگم. حاءمیم موبایلش آیفونه، من نمیفهمم کدوم سری، فقط از سیبِ خوردهی پشتش و اون حجم از ظرافت و زیبایی میفهمم آیفونه که از جیبش درمیاره از تخته عکس بگیره. اما حاءمیم ژولیده است، رفتارهای خُلخُلی از خودش درمیاره، وقتی اضطراب میگیره دست میبره به موهاش و انقدر بههمشون میریزه که من از خنده منفجر میشم :) البته درونی، نه جوری که ببینه :)
حوصلهی حرف زدن نداره، اما به موقع و بهاندازه حرف میزنه. چیزی نمینویسه اما تکلیفاش و کااااامل انجام میده، جزوهش و دقیق تا جایی که میگم میخونه.
ناراحت شدم چون حاءمیم رو براساسِ ظاهر و احتمالا ملیّت قضاوت کرده... در حالی که اون باهوشه... یادتونه که نوشته بودم باهوشتر از دخترای خودم؟ اون کل درسایی که من تو سه ماه با خون دل به دخترام یاد دادم رو تو پنج جلسه یاد گرفته! حاءمیم فراتر از درس میفهمه؛ مثلا وقتی جمع مکسّر درس میدادم، بدونِ هیچ زمینهای از کتابای ایران، ازم پرسید کلمهای مثلِ «ملّت» چی میشه؟ خودش که معنیِ جمع میده!
این معنای دقیقِ هوشه! نه درسخون بودن! اغلبِ آدما فقط درسخونن، باهوش نیستن! دخترای من درسخونن، توشون باهوش نیست! اینا که خصوصی میبینمشون هم درسخونن با دُز خرخونی، اما باهوش نیستن! حاءمیم باهوشه! من وقتی در تشخیصِ ترکیبها میگم «کتاب، دوستم است» معنای وصفی نمیده، بدونِ دونستنِ ایهام یا کژتابی، میگه ولی کتاب، دوستِ آدمه :)
با ناراحتی رفتم کلاس که ببینم دخترای باهوشی که اومدن ادبیاتِ پیشرفته بخونن چطوریان!
سؤالِ سطحشناسی رو که روی تخته نوشتم و با نگاههای ماتشون روبرو شدم که حتی نمیدونستن منظور از ترکیبها؛ یعنی همون موصوف و صفت و مضاف و مضافالیه، خندیدم و بهشون گفتم: پس شما هم درسخونید(!)
اونا کنایهی من و نفهمیدن، منم بابتِ نشکستنِ روحیهشون و درکِ تفاوتهای هوشی چیزی نگفتم، اما دلم خواست دو ساعتی که با اونا بودم رو رایگان برای حاءمیم درس میدادم و اون برای هر حرفِ من مثالی از شعرِ مولوی میاورد و میگفت مثلِ اینجا؟ وَ من ذوقزده از مطالعاتِ غیردرسیش، علاقهش به شعر، مولوی خوندنش، درکِ بالای چندبُعدیش و دقتش به تدریس، ناخودآگاه بارها بهش بگم آفرین! آفرین! وَ دلم بخواد باز هم براش پیکسل شعرِ مولوی هدیه بگیرم.
حاءمیم تنها شاگردِ خصوصیِ من تو این ده ساله که بعد از اتمامِ کلاس بدوبدو نمیره بیرون که فقط نمرهی بهتری بگیره، میمونه و ازم میپرسه چه کار کنم وقتی شعر میخونم بهتر بفهمم؟ یا میمونه و بهم میگه میخوام برم دانشگاه سیاست بخونم که بفهمم چی به سر کشورم اومده... یا میمونه و میپرسه شما هم مولوی دوست دارید؟
من دارم از کسی حرف میزنم که برای «فهم» پول میده، نه برای «نمره»! اما دنیامون دستِ نمرهبیستای کمفهم افتاده و فهمیدههامون رو مسخره میکنن(!)
@sarbehrah