سربهراه
پارسال این موقع موجِ زن، زندگی، آزادی بود، امسال موجِ غزّه. تو هر دو تا چی نیاز داشتیم که سمتِ حق ب
جایزهتون این بود دیگه؟
الوعده وفا :)
قبول باشه، انجام شد🙏❤️🪴
امیدوارم به حقِّ امام الرئوف و آقای دعای ندبه، به زودی من و شما راهیان نور روزیمون بشه و تنفّس در هوای سوسنگردِ همچنان غریب...
@sarbehrah
سربهراه
۱. تابستانی که گذشت، یه پیامِ درخواستِ فعالِ جهادی برام اومد و رفتیم صحبت کردیم و با آقای جوانی که مسؤولِ فعالیتهای جهادی تو یه منطقه از شهر بودن، برای بازدید رفتم و یه روز هم در منطقه گذروندم.
بعد متوجه شدم اصلِ کارِ جهادیِ اینها محلهمحوره. صحبت کردم باهاشون که من اولویتِ کارم مدرسهمحوریه. منطقی با هم گفتمان داشتیم و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و راهمون جدا شد.
مبانیِ اسلام و انقلاب و ولایت فقیه در کارشون بود، اما فقط با هم اختلافِ سلیقه داشتیم؛ ایشون اولویت رو محله میدونستن، من مدرسه.
ولی بعد از اون هنوز پیام میدن و در امورِ مختلف همفکری میگیرن و من هم جایی بحث جهادی باشه روی ایشون میتونم حساب کنم.
۲. اردوی جهادیای که عیدِ امسال رفتم، مسؤولینش دخترانِ جوانی بودن که حتی یه نماز جماعت برگزار نکردن و نماز صبحها هم بیدار نمیشدن... با آقایانِ جوانِ مسؤول در صمیمیتِ کاااااااااملِ رفتاری بودن و رفتارهایی که نباید... حجابهای زینتی داشتن و آرایش... وَ وَ وَ...
اینجا دیگه بحثِ اختلافِ سلیقه نبود؛ بحثِ چادر و مانتوی پوشیده نبود، نه! مبانی اسلام و انقلاب و ولایت فقیه داشت خدشه میدید...
راهم و ازشون جدا کردم؟ نه! من تو اون اردو غذای بیتالمال میخوردم! به گردنم بود! کار که بهمون نمیدادن... رفته بودیم اردو(!) خودم باید وظیفهم و تشخیص میدادم. با رفیق قیام کردیم؛ اول قیامِ نرم و فرهنگی... دیدیم جواب نداد، بعد قیامِ سختِ نظامی :)
با رفیق امر به معروف و نهی از منکر کردیم؛ مطالبهی اصول و مبانی کردیم؛ پای مطالبه ایستادگی کردیم؛ برای نیروهای نوجهادی روشنگری کردیم؛ وَ مثلِ جهادیِ دانشگاه فردوسی، جهادیِ دانشگاه امام رضا علیه السلام، دانشگاه آزاد، اینجا هم من و رفیق رو بلاک کردن و خدا ما رو دوباره به جهادی برسونه...
اینجا به ما گفتن دوقطبیسازی کردین. بله! دوقطبیسازی کردیم؛ قطبِ حق و باطل. ارزشها و ضد ارزشها. وَ این دوقطبی از زمانِ برادرامون هابیل و قابیل بودن و تاااااا حکومتِ سراسر حقِ امام زمان ارواحنا فداه هم هست.
۳. اگر از اون دستهای هستین که معتقدین امر به معروف و نهی از منکر دوقطبیسازی میکنه، صحبت دربارهی مواضع انقلابی دوقطبیسازی میکنه، علنی کردنِ مشروعیتِ دفاعِ غزه دوقطبیسازی میکنه، دفاع از رهبری و انقلاب دوقطبیسازی میکنه، باید بگم بد جایی رو دارین میخونین! چون اینجانب در مواردی که عرض شد و امثالهم، یه دوقطبیسازِ قهّار و پرتلاشم!
وَ از سخنرانیِ آقا برای بسیجیها تا الآن زبونم کف کرد که بفهمونم بَشَر! صحبتِ آقا رو تقطیع نکن! فرمودن دوقطبیِ کاذب! اختلافِ سلیقه! نه مبانی... نه اصول... نه اسلام... نه انقلاب... نه ولایت فقیه!
نمیشه هم خدا رو خواست، هم خرما رو! دنیا دو طرف بیشتر نداره؛ یا حسینی... یا یزیدی!
اگر دلمون با امام حسین علیه السلام نیست، قطعا با یزیده! نمیشه گفت نه این، نه اون! کوفهی بیطرف تا قیامت مشمولِ لعنِ زیارت عاشوراست؛ وَ شایَعَت... وَ بایَعَت...
۴. تندرو... بیترمز... دوقطبیساز... تفرقهانداز... دافعهدار...
از برچسبها نمیترسم. همهی اینها شَرَف داره به صورتی بودن(!) شُلمذهب بودن(!) مردمی بودن به معنای جذبِ فالوور(!) دینفروشی(!) روشنفکری(!)
۵. با همهی قوا انشاءالله در قطبِ حسین علیه السلام میمونم. با همهی قوا انشاءالله از مبانی و اصول حراست میکنم.
@sarbehrah
سربهراه
۱. تابستانی که گذشت، یه پیامِ درخواستِ فعالِ جهادی برام اومد و رفتیم صحبت کردیم و با آقای جوانی که م
به پیوست؛ دقییییییییق سخنانِ امام خامنهای رو یا بخونید یا بشنوید! دقییییییق!
من برای خط به خطِ این سخنرانی حرفها دارم... متأسفانه یا خوشبختانه وقت ندارم... شرحِ اوضاعم و باز روم فشار بیاد میام به ناله مینویسم :(
اما شما دقییییییق بخونید یا بشنوید وَ نذارید با تحریف شما رو از اصول عقب بزنن...
هرچی به قلّه نزدیکتر شیم، مِه و غبار بیشتره... دید کمتر...
دقت میخواد! حواسجمعی میخواد! زیرِ پا سفت بودن میخواد!
@sarbehrah
Mahmood Schricker15.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
دیواری از باورم فرو ریخته که حتی میانهی ازدحامِ برگهها و فایلها و گروههای درسی، باز هم سوزِ سرمای فکرهایی که میوَزد، لرزه بر نحیفیِ اندامم افکنده!
پاییز که برود شاید تبِ کلمات بخوابد... شاید جنونِ جملهها آرام گیرد... فکرها اما بعید میدانم با زمستان کنار بیایند...
از خاطرهی هر اندوهی که عبور میکنم؛
از بلندای هر دلواپسی که به عمقِ زندگی نگاه میکنم؛
از کفِ فکرهایم که به سقفِ بیچراغِ خواستنیهایم زُل میزنم؛
بحرانِ عبودیت تاول میزند...
درد میکند...
حرکت را برایم کُند میکند...
چراغی باید در سینههامان روشن میبود... از ایمان!
نه که حالا مثلِ قطرههای نور از لای انگشتهایمان سُر بخورد و ما ترسان و اندوهگین، بِدَویم و نرسیم و زمین بخوریم!
وَ ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعا!
کجاست منجی؟!
در هزارهی کدام کورسوی فکرهای بیانتها بجویمت؟!
مرا به استحکام و اطمینان خطاب کن:
لَا تَخَفْ...
لَا تَحْزَنْ...
إِنَّا مُنَجُّوكَ...
مرا در پژواکِ «إِنَّا مُنَجُّوكَ» در آغوش بکش... بمیران... حیات بخش!
@sarbehrah
مدیرِ مؤسسهای که کلاس خصوصی دارم، در وصفِ دخترایی که کلاسِ ادبیاتِ پیشرفته خواستن، میگه خیالتون راحت! اینا باهوشن، مثلِ حاءمیم نیستن!
حاءمیم شاگردِ پسرمه که میشناسین. خیلی ناراحت میشم ولی چیزی نمیگم. حاءمیم موبایلش آیفونه، من نمیفهمم کدوم سری، فقط از سیبِ خوردهی پشتش و اون حجم از ظرافت و زیبایی میفهمم آیفونه که از جیبش درمیاره از تخته عکس بگیره. اما حاءمیم ژولیده است، رفتارهای خُلخُلی از خودش درمیاره، وقتی اضطراب میگیره دست میبره به موهاش و انقدر بههمشون میریزه که من از خنده منفجر میشم :) البته درونی، نه جوری که ببینه :)
حوصلهی حرف زدن نداره، اما به موقع و بهاندازه حرف میزنه. چیزی نمینویسه اما تکلیفاش و کااااامل انجام میده، جزوهش و دقیق تا جایی که میگم میخونه.
ناراحت شدم چون حاءمیم رو براساسِ ظاهر و احتمالا ملیّت قضاوت کرده... در حالی که اون باهوشه... یادتونه که نوشته بودم باهوشتر از دخترای خودم؟ اون کل درسایی که من تو سه ماه با خون دل به دخترام یاد دادم رو تو پنج جلسه یاد گرفته! حاءمیم فراتر از درس میفهمه؛ مثلا وقتی جمع مکسّر درس میدادم، بدونِ هیچ زمینهای از کتابای ایران، ازم پرسید کلمهای مثلِ «ملّت» چی میشه؟ خودش که معنیِ جمع میده!
این معنای دقیقِ هوشه! نه درسخون بودن! اغلبِ آدما فقط درسخونن، باهوش نیستن! دخترای من درسخونن، توشون باهوش نیست! اینا که خصوصی میبینمشون هم درسخونن با دُز خرخونی، اما باهوش نیستن! حاءمیم باهوشه! من وقتی در تشخیصِ ترکیبها میگم «کتاب، دوستم است» معنای وصفی نمیده، بدونِ دونستنِ ایهام یا کژتابی، میگه ولی کتاب، دوستِ آدمه :)
با ناراحتی رفتم کلاس که ببینم دخترای باهوشی که اومدن ادبیاتِ پیشرفته بخونن چطوریان!
سؤالِ سطحشناسی رو که روی تخته نوشتم و با نگاههای ماتشون روبرو شدم که حتی نمیدونستن منظور از ترکیبها؛ یعنی همون موصوف و صفت و مضاف و مضافالیه، خندیدم و بهشون گفتم: پس شما هم درسخونید(!)
اونا کنایهی من و نفهمیدن، منم بابتِ نشکستنِ روحیهشون و درکِ تفاوتهای هوشی چیزی نگفتم، اما دلم خواست دو ساعتی که با اونا بودم رو رایگان برای حاءمیم درس میدادم و اون برای هر حرفِ من مثالی از شعرِ مولوی میاورد و میگفت مثلِ اینجا؟ وَ من ذوقزده از مطالعاتِ غیردرسیش، علاقهش به شعر، مولوی خوندنش، درکِ بالای چندبُعدیش و دقتش به تدریس، ناخودآگاه بارها بهش بگم آفرین! آفرین! وَ دلم بخواد باز هم براش پیکسل شعرِ مولوی هدیه بگیرم.
حاءمیم تنها شاگردِ خصوصیِ من تو این ده ساله که بعد از اتمامِ کلاس بدوبدو نمیره بیرون که فقط نمرهی بهتری بگیره، میمونه و ازم میپرسه چه کار کنم وقتی شعر میخونم بهتر بفهمم؟ یا میمونه و بهم میگه میخوام برم دانشگاه سیاست بخونم که بفهمم چی به سر کشورم اومده... یا میمونه و میپرسه شما هم مولوی دوست دارید؟
من دارم از کسی حرف میزنم که برای «فهم» پول میده، نه برای «نمره»! اما دنیامون دستِ نمرهبیستای کمفهم افتاده و فهمیدههامون رو مسخره میکنن(!)
@sarbehrah
برادر کوچیکترم تقریبا با من بزرگ شده، خلقوخوی گندش به خودم رفته :)
تو مدرسه مدیرشون غیرمنطقی یکی دیگه رو فحش داده و کتک زده و اخراج کرده، برادرم به خونخواهی معترض شده. اعتراضش جواب نداده، رفته از اینترنت، شماره مدیر ناحیه رو پیدا کرده و به اون پیام داده. مدیره از اون مسؤول الکیا نبوده و پیگیرِ ماجرا شده و به مدیرِ مدرسهی برادرم زنگ زده. مدیر مدرسه به مادرم زنگ زده و برادرم رو تا ساعت ده دفتر نگه داشته که به چه حقی رفتی از من به مدیر ناحیه شکایت کردی!
برادرم داشت همهی اینا رو بهم میگفت و برای ادامهی ماجرا مشورت میگرفت. یادِ حرفِ پدرم هستم که همین دو هفته پیش بهم گفت تو همیشه دنبال شرّی! دانشگاه اخلاقت رو عوض کرد!
بابا دوست داشت من هجده سالگی عروس شم، نوزده سالگی براش نوه بیارم، جمعهها با شوهرم بیام خونهش و دورِ هم از گرونیِ پوشک حرف بزنیم :) وقتِ شام، اخبار ببینیم و بگیم بر پدرشون که زندگی برای مردم درست نکردن... بعد از شام یه آهنگ بذاریم و دورِ هم برقصیم و برای هم اسپند دود کنیم... وَ قبلِ رفتن از یارانه بگیم که خرجِ یه کیسه برنج هم نمیشه. بعد بریم و جمعهی دیگه برگردیم و همین چرخه ادامه پیدا کنه :)
حرفِ بابا به دلم اومده... اما نه اونقدی که از پا بندازتم! زکاتِ پوستِ کلفت و روی زیاد؛ ادامه دادنه ؛))
امر به معروف و نهی از منکر اگر نباشه، در کثافت غرق میشیم... پدرهامون، مادرهامون، خواهر و برادرهامون، عزیزهامون، بچههامون... در کثافتِ ظلم غرق میشن... به غزّه نگاه کنید؛ سکوتِ سالیانِ مسلمانها غرقش کرده... به «خون» دارن برابرِ ظلم ایستادگی میکنن... به «خون»!
@sarbehrah
از بدخوابی رفتم سراغ پروفایلاتون :)
تقریبا اغلب سیاهپوشِ فاطمیهاید. این ینی همه اهلِ امر به معروف و نهی از منکرید :)
اگه نیستید چطوری برای حضرت زهرا سلام الله علیها گریه میکنید؟! یعنی جدّاً کسی هست روضهی حضرت زهرا سلام الله علیها بره و امر به معروف و نهی از منکر نکنه؟! مگه داریم؟! مگه میشه؟! بعد اونوقت برای چیه حضرت گریه میکنین؟! جدّی میپرسما! میخوام بدونم. اونی که امر به معروف و نهی از منکر نمیکنه، برای چی حضرت زهرا سلام الله علیها گریه میکنه و سینه میزنه؟!
نه بابا! مگه میشه؟!
نهههههههههه! شوخیه...
@sarbehrah
احمقانهترین کارِ دنیا؛ شعرِ عاشقانه خوندن وقتِ مراقبتِ امتحانه... وقتی غرقِ نورِ عشقی و بوی گندِ تقلّب، مدام بَرِت میگردونه زمین!
مصطفی مستور حیف شد حینِ امتحان... با تقلّب، صادق هدایت میچسبه؛ زهرمار با زهرمار!
@sarbehrah
آخرین کلاسِ امروز که از پنجِ صبح شروع شد هم به آخر رسید.
تنم را مچاله از کفِ کلاسها بغل میزنم و کولهبهپشت خیابان را میدوم که به آخرین اتوبوس برسم. آخرین اتوبوس مرا که در حالِ دویدنم، از پشتِ چراغ قرمز دیده. آرامتر میراند و در ایستگاه برایم صبر میکند. من دویدن را خوب بلدم؛ خودم را به اتوبوس میرسانم. با مزهی خون و آهنی که بعد از دویدن، دهانم را نَم زده کنار میآیم... از گرفتگیِ ساقِ پاهایم نمیهراسم... اما از رسیدن به هر قیمتی وحشت دارم!
به صندلیِ اتوبوس که تکیه میدهم، یادم میآید رفیق گفته بود معلمی؛ شغلِ ۲۴ ساعته است... اگر عاشق باشی!
به خودم فکر میکنم؛ من عاشقم؟! نمیدانم! اما ساعتِ کاریام هنوز تمام نشده... گرچه محاسبهی حقوقش تمام شده است!
با همان خونمزّهی دهانم و گرفتگیِ ساقِ پایم، شاد را باز میکنم و برای سین صوت میفرستم. سین شاگردِ نهمِ من است در گروهِ پژوهش. گروهِ پژوهش برایم حقوق ندارد. ویس گرفتن بعد از مدرسه برایم حقوق ندارد. پیامهای بیشماری که شاد را پُر کرده و من حتما جواب میدهم برایم حقوق ندارد. ۲۴ ساعت دویدن و خونمزهی نتیجههای نیمه و گرفتگیِ ساقهی قلبم، برایم حقوق ندارد. من عاشقم؟! نمیدانم! عاشقها، خسته میشوند؟! نمیدانم!
من خستهام. وَ از حرف شنیدن که چرا برگههای آزمونِ چهارشنبهی پیش را هنوز تحویل ندادم، باکی ندارم! برسم خانه اولین خوردنیِ حلال و طاهری که ببینم میبلعم... ساقِ پاهایم را دراز میکنم کنارِ بخاری... یوزارسیف میبینم و حریفِ ذهنم نمیشوم که فکر نکند، تحلیل نکند، وَ فقط از فیلم لذت ببرد و هر زمان که چشمهایم رفت، من همراهیاش میکنم.
سمتِ هیچ برگهای نمیروم... پیامهای شاد را باز نمیکنم... به گروه پژوهش کاری ندارم... گورِ بابای امتحانِ نهمها که چک نکردم... که نفرستادم... در تعارفاتِ زنانه نمیافتم و برای نوهی تازهمتولدِ مامانِ مدرسه پولی واریز نمیکنم که اسمِ من هم برود کنارِ دیگر دبیرها و کادوی دستهجمعی بگیرند... از اینکه هی لیست روی گروه بفرستند و اسمِ من داخلش نباشد که حتی مبلغ ناچیزی هدیه ندادم خجالت نمیکشم... در مواقفِ متروکه نمیمانم... به کلاسهای خصوصیام که باید سختترین تستهای دنیا را برایش پیدا کنم، محل نمیگذارم... به شاگردی که به خواهش، امروز مرا به کلاسِ خصوصی کشاند که امتحانِ فردایش را بیست بگیرد، فکر نمیکنم... به حاءمیم، شاگردِ پسرم، چرا. فکر کردن به او امیدم میدهد... وَ دلم میخواهد در همهی کلاسهایم باشد... مولوی بخواند... در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا... ز پسِ صبر، تو را او به سرِ صدر رساند...
من دویدن را خوب بلدم؛ باید به زندگی برسم... حتی به خونمزههای جوانی... به گرفتگیِ ساقهی تمامِ آرزوهایم... با نوای انشراح، حینِ دویدن... آنگاه که دست بگذارم روی سینهام... وَ بخوانم به نَفَس نَفَس؛
أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؟
وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ؟
الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ؟
به هِقهِق؛
وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ؟
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا...
بگو!
باز هم بگو!
مرا به استحکام و اطمینان خطاب کن؛
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا.
میرسم... به تو میرسم آخر... حتی اگر به خونمزهی بحرانِ کم داشتنت... به گرفتگیِ ساقهی سربهراه شدن...
رهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداند...
به خاطرم آهستهتر میرانی...
برایم در ایستگاه صبر میکنی...
میرسانیام.
@sarbehrah