مدیرِ مؤسسهای که کلاس خصوصی دارم، در وصفِ دخترایی که کلاسِ ادبیاتِ پیشرفته خواستن، میگه خیالتون راحت! اینا باهوشن، مثلِ حاءمیم نیستن!
حاءمیم شاگردِ پسرمه که میشناسین. خیلی ناراحت میشم ولی چیزی نمیگم. حاءمیم موبایلش آیفونه، من نمیفهمم کدوم سری، فقط از سیبِ خوردهی پشتش و اون حجم از ظرافت و زیبایی میفهمم آیفونه که از جیبش درمیاره از تخته عکس بگیره. اما حاءمیم ژولیده است، رفتارهای خُلخُلی از خودش درمیاره، وقتی اضطراب میگیره دست میبره به موهاش و انقدر بههمشون میریزه که من از خنده منفجر میشم :) البته درونی، نه جوری که ببینه :)
حوصلهی حرف زدن نداره، اما به موقع و بهاندازه حرف میزنه. چیزی نمینویسه اما تکلیفاش و کااااامل انجام میده، جزوهش و دقیق تا جایی که میگم میخونه.
ناراحت شدم چون حاءمیم رو براساسِ ظاهر و احتمالا ملیّت قضاوت کرده... در حالی که اون باهوشه... یادتونه که نوشته بودم باهوشتر از دخترای خودم؟ اون کل درسایی که من تو سه ماه با خون دل به دخترام یاد دادم رو تو پنج جلسه یاد گرفته! حاءمیم فراتر از درس میفهمه؛ مثلا وقتی جمع مکسّر درس میدادم، بدونِ هیچ زمینهای از کتابای ایران، ازم پرسید کلمهای مثلِ «ملّت» چی میشه؟ خودش که معنیِ جمع میده!
این معنای دقیقِ هوشه! نه درسخون بودن! اغلبِ آدما فقط درسخونن، باهوش نیستن! دخترای من درسخونن، توشون باهوش نیست! اینا که خصوصی میبینمشون هم درسخونن با دُز خرخونی، اما باهوش نیستن! حاءمیم باهوشه! من وقتی در تشخیصِ ترکیبها میگم «کتاب، دوستم است» معنای وصفی نمیده، بدونِ دونستنِ ایهام یا کژتابی، میگه ولی کتاب، دوستِ آدمه :)
با ناراحتی رفتم کلاس که ببینم دخترای باهوشی که اومدن ادبیاتِ پیشرفته بخونن چطوریان!
سؤالِ سطحشناسی رو که روی تخته نوشتم و با نگاههای ماتشون روبرو شدم که حتی نمیدونستن منظور از ترکیبها؛ یعنی همون موصوف و صفت و مضاف و مضافالیه، خندیدم و بهشون گفتم: پس شما هم درسخونید(!)
اونا کنایهی من و نفهمیدن، منم بابتِ نشکستنِ روحیهشون و درکِ تفاوتهای هوشی چیزی نگفتم، اما دلم خواست دو ساعتی که با اونا بودم رو رایگان برای حاءمیم درس میدادم و اون برای هر حرفِ من مثالی از شعرِ مولوی میاورد و میگفت مثلِ اینجا؟ وَ من ذوقزده از مطالعاتِ غیردرسیش، علاقهش به شعر، مولوی خوندنش، درکِ بالای چندبُعدیش و دقتش به تدریس، ناخودآگاه بارها بهش بگم آفرین! آفرین! وَ دلم بخواد باز هم براش پیکسل شعرِ مولوی هدیه بگیرم.
حاءمیم تنها شاگردِ خصوصیِ من تو این ده ساله که بعد از اتمامِ کلاس بدوبدو نمیره بیرون که فقط نمرهی بهتری بگیره، میمونه و ازم میپرسه چه کار کنم وقتی شعر میخونم بهتر بفهمم؟ یا میمونه و بهم میگه میخوام برم دانشگاه سیاست بخونم که بفهمم چی به سر کشورم اومده... یا میمونه و میپرسه شما هم مولوی دوست دارید؟
من دارم از کسی حرف میزنم که برای «فهم» پول میده، نه برای «نمره»! اما دنیامون دستِ نمرهبیستای کمفهم افتاده و فهمیدههامون رو مسخره میکنن(!)
@sarbehrah
برادر کوچیکترم تقریبا با من بزرگ شده، خلقوخوی گندش به خودم رفته :)
تو مدرسه مدیرشون غیرمنطقی یکی دیگه رو فحش داده و کتک زده و اخراج کرده، برادرم به خونخواهی معترض شده. اعتراضش جواب نداده، رفته از اینترنت، شماره مدیر ناحیه رو پیدا کرده و به اون پیام داده. مدیره از اون مسؤول الکیا نبوده و پیگیرِ ماجرا شده و به مدیرِ مدرسهی برادرم زنگ زده. مدیر مدرسه به مادرم زنگ زده و برادرم رو تا ساعت ده دفتر نگه داشته که به چه حقی رفتی از من به مدیر ناحیه شکایت کردی!
برادرم داشت همهی اینا رو بهم میگفت و برای ادامهی ماجرا مشورت میگرفت. یادِ حرفِ پدرم هستم که همین دو هفته پیش بهم گفت تو همیشه دنبال شرّی! دانشگاه اخلاقت رو عوض کرد!
بابا دوست داشت من هجده سالگی عروس شم، نوزده سالگی براش نوه بیارم، جمعهها با شوهرم بیام خونهش و دورِ هم از گرونیِ پوشک حرف بزنیم :) وقتِ شام، اخبار ببینیم و بگیم بر پدرشون که زندگی برای مردم درست نکردن... بعد از شام یه آهنگ بذاریم و دورِ هم برقصیم و برای هم اسپند دود کنیم... وَ قبلِ رفتن از یارانه بگیم که خرجِ یه کیسه برنج هم نمیشه. بعد بریم و جمعهی دیگه برگردیم و همین چرخه ادامه پیدا کنه :)
حرفِ بابا به دلم اومده... اما نه اونقدی که از پا بندازتم! زکاتِ پوستِ کلفت و روی زیاد؛ ادامه دادنه ؛))
امر به معروف و نهی از منکر اگر نباشه، در کثافت غرق میشیم... پدرهامون، مادرهامون، خواهر و برادرهامون، عزیزهامون، بچههامون... در کثافتِ ظلم غرق میشن... به غزّه نگاه کنید؛ سکوتِ سالیانِ مسلمانها غرقش کرده... به «خون» دارن برابرِ ظلم ایستادگی میکنن... به «خون»!
@sarbehrah
از بدخوابی رفتم سراغ پروفایلاتون :)
تقریبا اغلب سیاهپوشِ فاطمیهاید. این ینی همه اهلِ امر به معروف و نهی از منکرید :)
اگه نیستید چطوری برای حضرت زهرا سلام الله علیها گریه میکنید؟! یعنی جدّاً کسی هست روضهی حضرت زهرا سلام الله علیها بره و امر به معروف و نهی از منکر نکنه؟! مگه داریم؟! مگه میشه؟! بعد اونوقت برای چیه حضرت گریه میکنین؟! جدّی میپرسما! میخوام بدونم. اونی که امر به معروف و نهی از منکر نمیکنه، برای چی حضرت زهرا سلام الله علیها گریه میکنه و سینه میزنه؟!
نه بابا! مگه میشه؟!
نهههههههههه! شوخیه...
@sarbehrah
احمقانهترین کارِ دنیا؛ شعرِ عاشقانه خوندن وقتِ مراقبتِ امتحانه... وقتی غرقِ نورِ عشقی و بوی گندِ تقلّب، مدام بَرِت میگردونه زمین!
مصطفی مستور حیف شد حینِ امتحان... با تقلّب، صادق هدایت میچسبه؛ زهرمار با زهرمار!
@sarbehrah
آخرین کلاسِ امروز که از پنجِ صبح شروع شد هم به آخر رسید.
تنم را مچاله از کفِ کلاسها بغل میزنم و کولهبهپشت خیابان را میدوم که به آخرین اتوبوس برسم. آخرین اتوبوس مرا که در حالِ دویدنم، از پشتِ چراغ قرمز دیده. آرامتر میراند و در ایستگاه برایم صبر میکند. من دویدن را خوب بلدم؛ خودم را به اتوبوس میرسانم. با مزهی خون و آهنی که بعد از دویدن، دهانم را نَم زده کنار میآیم... از گرفتگیِ ساقِ پاهایم نمیهراسم... اما از رسیدن به هر قیمتی وحشت دارم!
به صندلیِ اتوبوس که تکیه میدهم، یادم میآید رفیق گفته بود معلمی؛ شغلِ ۲۴ ساعته است... اگر عاشق باشی!
به خودم فکر میکنم؛ من عاشقم؟! نمیدانم! اما ساعتِ کاریام هنوز تمام نشده... گرچه محاسبهی حقوقش تمام شده است!
با همان خونمزّهی دهانم و گرفتگیِ ساقِ پایم، شاد را باز میکنم و برای سین صوت میفرستم. سین شاگردِ نهمِ من است در گروهِ پژوهش. گروهِ پژوهش برایم حقوق ندارد. ویس گرفتن بعد از مدرسه برایم حقوق ندارد. پیامهای بیشماری که شاد را پُر کرده و من حتما جواب میدهم برایم حقوق ندارد. ۲۴ ساعت دویدن و خونمزهی نتیجههای نیمه و گرفتگیِ ساقهی قلبم، برایم حقوق ندارد. من عاشقم؟! نمیدانم! عاشقها، خسته میشوند؟! نمیدانم!
من خستهام. وَ از حرف شنیدن که چرا برگههای آزمونِ چهارشنبهی پیش را هنوز تحویل ندادم، باکی ندارم! برسم خانه اولین خوردنیِ حلال و طاهری که ببینم میبلعم... ساقِ پاهایم را دراز میکنم کنارِ بخاری... یوزارسیف میبینم و حریفِ ذهنم نمیشوم که فکر نکند، تحلیل نکند، وَ فقط از فیلم لذت ببرد و هر زمان که چشمهایم رفت، من همراهیاش میکنم.
سمتِ هیچ برگهای نمیروم... پیامهای شاد را باز نمیکنم... به گروه پژوهش کاری ندارم... گورِ بابای امتحانِ نهمها که چک نکردم... که نفرستادم... در تعارفاتِ زنانه نمیافتم و برای نوهی تازهمتولدِ مامانِ مدرسه پولی واریز نمیکنم که اسمِ من هم برود کنارِ دیگر دبیرها و کادوی دستهجمعی بگیرند... از اینکه هی لیست روی گروه بفرستند و اسمِ من داخلش نباشد که حتی مبلغ ناچیزی هدیه ندادم خجالت نمیکشم... در مواقفِ متروکه نمیمانم... به کلاسهای خصوصیام که باید سختترین تستهای دنیا را برایش پیدا کنم، محل نمیگذارم... به شاگردی که به خواهش، امروز مرا به کلاسِ خصوصی کشاند که امتحانِ فردایش را بیست بگیرد، فکر نمیکنم... به حاءمیم، شاگردِ پسرم، چرا. فکر کردن به او امیدم میدهد... وَ دلم میخواهد در همهی کلاسهایم باشد... مولوی بخواند... در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا... ز پسِ صبر، تو را او به سرِ صدر رساند...
من دویدن را خوب بلدم؛ باید به زندگی برسم... حتی به خونمزههای جوانی... به گرفتگیِ ساقهی تمامِ آرزوهایم... با نوای انشراح، حینِ دویدن... آنگاه که دست بگذارم روی سینهام... وَ بخوانم به نَفَس نَفَس؛
أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؟
وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ؟
الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ؟
به هِقهِق؛
وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ؟
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا...
بگو!
باز هم بگو!
مرا به استحکام و اطمینان خطاب کن؛
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا.
میرسم... به تو میرسم آخر... حتی اگر به خونمزهی بحرانِ کم داشتنت... به گرفتگیِ ساقهی سربهراه شدن...
رهِ پنهان بنماید که کس آن راه نداند...
به خاطرم آهستهتر میرانی...
برایم در ایستگاه صبر میکنی...
میرسانیام.
@sarbehrah
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
آقا امام حسین!
بِنَفسی اَنتَ ❤️
@sarbehrah
چون یکیتون گفته بود چقدر اینور اونور تو مشهد میرم و بلد نبوده، برام مهم شده دیدنیهای شهرم و اینجا بذارم.
این موزه مردمشناسی یه حمامِ قدیمیه، چسبیده به حرم هم هست، سمتِ چپِ بابالهادی علیه السلام. جای جالب و تاریخیه.
البته قبلا اینجا رفتم، الآن از اینجا میگذشتم براتون گذاشتم.
#مشهد
@sarbehrah
اینجام باغ نادریه؛ چسبیده به حرم، از سمت بست طوسی. این یکی از قبلیه جذابتره، خصوصا اگه بازدید تکمیلی داشته باشید و کاخ نادر تو کلات هم برید. کاخش چون اصلِ تاریخه و معماری باز جذابترتره. کلات هم که اصلا چی بگم؟! درهها و کوههاش بینالمللیه! شما تو گوگل بزن درهی قلهزو کلات. بعد بشین عکسا رو ببین! بعد فکر کن اون عکسا رو از نزدیک ببینی... سبحانالله! قطعِ یقین تو لیستِ شکرانههام دیدنِ درهی قلهزو هست و ده روز نفس کشیدنش❤️
باغ نادری بودیم! خلاصه ورودیهاشونم قیمتی نیست، پنج هزار تومنه. بزنین تو لیستِ مشهدگردیتون. من برم به اتوبوس برسم :)
#مشهد
@sarbehrah
وقتی پایین کلاسِ هفتمام، نهما میان پیشم که حیوونِ خونگیشون رو نشونم بدن! ببخشید! منظورم همین مدادیه که بستنش به نخ و براش با یه نخِ دیگه دُم بستن :/ اسمشم گفتن ولی یادم رفته! مثلِ خانوم هنر نَگین بِرن از سنشون خجالت بکشن! دختربلاهامَن، شیطنتشونه دیگه :) من گفتم ببرینش عقب به من نخوره نجس شم نماز نتونم بخونم ؛) اونام بردنش عقب و بعد هم با هم عکس گرفتیم :)
وقتی بالا کلاسِ نهمام، هفتما میان پیشم و میبینن اخم کردم و دارم یکی از نهما رو دعوا میکنم. نهمه که میره، هفتما میان دورم که خانوم! کی ناراحتتون کرده؟ من با دیدنشون لبخندِ الکی میزنم و ناراحتیم سرِ جاشه. بهم میگن بخندین... خانوم بخندین... تا نخندین وِل نمیکنیم :) من میخندم و لُپشون رو میکشم و میرن پایین :)
من به داشتنشون شاکرم... هزار الحمدلله❤️
وَ به ناکافی بودن براشون مغمومم... هزار استغفرلله💔
@sarbehrah
از دایرهی انسانهای اطرافِ من، همه سریالِ یوسف نبی علیه السلام رو دوست دارن، حتی اونایی که مختارنامه نمیبینن! داشتم فکر میکردم چرا؟ که تنها به یه جواب رسیدم:
سریالِ یوسف علیه السلام مثلِ راهیان نوره؛ حالخوبکنه، معنویتِ صِرفه، به آدم باور میده چقدددددر تو خوبی! چقدددددر خدا دوستت داره! چقدر بهشتی هستی! همممممهی گناهات قابل بخششه! همینکه تهِ دلت خدا رو قبول داری خودش کلّیه! حالا چهار لاخ مو هم دیده شه، دو تا نماز هم قضا شه، اهلِ امر به معروف و نهی از منکر هم نباشی، اشکالی نداره! باز آ! هر آنچه هستی باز آ! خلاصه همهچی گل و بلبل و قلبیقلبیه :)
ولی مختارنامه نههههههه! سریالِ مختار مثلِ اردو جهادیه! تا دیروز میگفتی حزباللهی؟ بسمالله! امروز باید در عمل نشون بدی! ببینم چه کار میکنی! واسه امام حسین علیه السلام گریه میکنی و به خودت لطمه میزنی؟ ببینم عُرضه داری امر به معروف و نهی از منکر کنی یا میترسی اوف شی؟!
مختارنامه خیلی رُک و پوستکنده تو رو با خودت درمیندازه :) به رُخت میکشه که تو الآن کدوم شخصیتی... از توّابینی و همیشه پربهانه و دیر و دور... یا اهلِ کوفهای و عافیتطلب و نماز و روزهدارِ تو صلح و امنیت... حرّافی یا اهلِ عمل...
معلومه مختارنامه همگانی نمیشه :) معلومه چرا منفوره اونی که از بچهمذهبیهای ما بپرسه وقتی امر به معروف و نهی از منکر نمیکنی چرا پروفایل فاطمیه گذاشتی؟! وقتی پای انقلابیت لنگ میزنه چرا روضه حضرت زهرا سلام الله علیها میری؟! وقتی برای عمل کردن لبریزِ بهانهای چرا دم از ائمه و دوست داشتنشون میزنی؟! ؛)
@sarbehrah
سربهراه
از دایرهی انسانهای اطرافِ من، همه سریالِ یوسف نبی علیه السلام رو دوست دارن، حتی اونایی که مختارنام
حضرتِ زهرا سلام الله علیها تازه پدرشون رو از دست داده بودن... از نظر روحی حالشون اصلا خوب نبود... این یه بهانه!
باردار بودن... تو بارداری غصه دیده بودن... حالِ بدِ روحیشون رو دوبله کنین... این یه بهانه!
کنیز داشتن... افرادِ دیگهای هم تو خونه بودن... میتونستن خودشون نرن پشتِ در... زنِ باردارِ غصهدار که نباید در باز کنه و پاسخگو باشه... این یه بهانه!
بعد که فاجعه رخ داد... ایشون دیگه باردار نبودن... بلکه زنی آسیبدیده بودن با نوزادی که از دست دادن... پدری که از دست دادن... شوهری که حقش غصب شده... وای... همهچیز برای یه طوفانِ روحی مهیاست... به قرآن اگه پاشون رو از خونه بیرون نمیذاشتن تا قیامت کسی نمیگفت چرا... یعنی بهانه مهیااااااااا... ولی چهل شب نشستن پشت مرکب و خونه به خونه رفتن که حقِ غصبشدهی ولایت رو برگردونن... که امر به معروف و نهی از منکر کنن... بابا دیگه بعد از فاجعه هزاااااار بهانه مهیا بود...
وجداناً ما بهانهزدهها چطور اصلا به زبون میاریم روضهی حضرت زهرا سلام الله علیها؟! رفتنش رو که اصلا درک نمیکنم :)
شما چطور؟ با این حجمِ تناقض در خودمون مذهبیا مشکلی ندارین؟ سالمین؟ روبهراهین؟ :/
@sarbehrah