سربهراه
از ششمهای دماغوم:
۱. قبل از کلاسِ من، هوش ریاضی دارن و بعد از من، ریاضی و علوم.
کلاسامون کارگاهیه و زمانِ معمولی نداره. برای همین اگه بهشون سخت بگذره واقعا دیگه سخت میگذره.
امروز مؤسسه دوباره با من رفتاری آکنده از احترام و صمیمیت داشت. سرِ کلاس فهمیدم اینا رفتن به مدیر و معاون و مشاور و دفتردار و هرررررررررررررکی که فکر کنید، گفتن فقط دبیر ادبیاتمون پرانرژیان، یا ایشون و بذارین اولِ صبح یا دبیر هوش ریاضی رو عوض کنید، ما خوابمون میگیره!
بعد گفتن دبیر ریاضی خیلی حرف میزنه، جزوه هم نمیگه بنویسیم، فقط پای تخته میایم، خب بعدا از روی چی مرور کنیم؟!
بعد اضافه کردن علوم هم بدید خانم ادبیات، اینقدر کلاساشون پُره که ما تا میشینیم تموم میشه، انگار به ده دقیقه میگذره! ولی بقیه کلاسا صد سال طول میکشه😂
کلی کلی کلی هم از من تعریف و تمجید کرده بودن که یکی از معاونها خیلی به من لطف داره و بهم گفت😍
۲. یکیشون به قدرِ دوازدهمهای تجربیم منتقد و معترض و شورشگره😂 بقیه هم پایه هستن و شاید فقط دو_سه #بیتفاوت دارن. تو این سن میتونن حقشون رو بگیرن و به مشکلات معترض باشن و فقط نشینن نق بزنن، بلکه برن و پیگیری و مطالبه کنن😍 چند تای شما مذهبیا چنین جنم و عرضهای دارید؟!
امروز بابتِ این اخلاق تحسین و تشویق و تحریکشون کردم که همیشه همین بمونن. اهل نق و ناله و ناامیدی نباشن و کاری نداشته باشن به نتیجه میرسن یا نه، تلاششون رو بکنن، به کژیها و نقصها اعتراض کنن و راهحل براش پیدا کنن و پیگیر باشن.
اگر به این دخترا، محتوا و مفهوم و مبنا منتقل شه، چه سربازانِ جسور و مفیدی برای ظهور و حکومت مهدوی میشن😍
کاش بیشتر و فراتر از این کلاس باهاشون بودم.
۳. من تنها دبیرِ مؤسسه هستم که کلی ماژیک رنگی از دفتر میگیرم و بعد میرم کلاس. از همون شش_هفت سال پیش همینجوری بودم. همین معاونی که بهم لطف و محبت داره، تا میبینه وارد حیاط مؤسسه شدم، از پنجره میبینمش که میره سمت کمد و از بین ماژیکها، پررنگها و خوشرنگها و متنوعها رو برام برمیداره و با پوشهم میده. اینقدرم ذوق داره که هر بار میگه تقدیم به باذوقترین معلمِ دنیا😍 رنگها در تدریس مبانی سخت و پیچیدهی تستی و کنکوری فوقالعاده اثرگذارن. همیشه هم متوجه میشدم چقدر مؤثره و شاگردام (دختر و پسر، کوچیک و بزرگ) چقدر دوست دارن.
امروز ولی وقتی نشستم روی صندلیم و به دخترا ۲۴۰ ثانیه فرصت دادم بنویسن، یکی دستش و که پر از خودکار رنگی بود بالا آورد و گفت:
خانوم شما اینقدر رنگیرنگی و قشنگ پای تخته مینویسید، ما هم رفتیم یه عالمه خودکاررنگی گرفتیم و مثل شما رنگیرنگی مینویسیم.
بعد دفترای پر از رنگشون رو متحد آوردن بالا که نشونم بدن.
جا خوردم که چقدر بچهها روی همهچیز دقیقن و از اینهمه اثرگذاری وحشت کردم.
اما با دیدنِ دفتراشون ذووووووووقِ عالم به قلبم ریخت😍
کوچولوها عین خودم مینویسن. دفتراشون واقعا مرتب و قشنگه. حالا اگه دفترای مدرسهشون رو ببینین فاجعه است😂
کوچولوهای دماغوی من❤️
سربهراه
این بادمجون هم شاگردِ جدیدمه.
یه فرسته نوشتم از فارسی پنجم تا عمومی، باید اصلاح شه از فارسی دوم تا عمومی!
بله! ایشون دومِ ابتدایی هستن!
مؤسسه بهم پیام داد که شاگرد دوم ابتدایی قبول میکنید؟
گفتم تو روستا داشتم ولی اینجا نه. مشکل چیه؟ دوم که چیزی ندارن.
گفتن چون ششمیها با شما پیشرفت داشتن، مادره میخواد دومی رو هم پیش شما بیاره.
گفتم ششمی دستور زبان داره، آرایه ادبی داره. دوم نهایت فقط یه متضاد داشته باشه. اما به هر حال تخصصمه و از چالش سنوسال هم استقبال میکنم. (وقتی ۲۳ سالم بود و سال دومِ معلمیم، مدرسهی بزرگسالان رفتم و عربیِ انسانیِ دوازدهم به بالای چهل سال تدریس کردم و بزرگترین شاگردم ۷۳ سالش بود😍).
تو دلم گفتم چه مادرِ فرهیختهای! بهجای زبان انگلیسی، براش مهمه زبان مادریِ بچههاش از این سن تکمیل باشه.
ولی زهی خیال باطل!
واقعا این دنیا دیگه جای دل بستن نداره... مادره رو که دیدم و صحبت کردم، فهمیدم از این زنهاست که صد تا شغل برای خودش تراشیده و بچههاش و صد تا کلاس میفرسته که از سرش باز شن(!) از اینایی بود که من اگه خدا بودم هرگز نمیذاشتم بچهدار شه!
بهانه آوردم قبول نکنم و در نهایت با دیدنِ دفتر املای دختره، قبول کردم.
املاش افتضاحه! خداهافزی و صلام رو غلط داشت، دیگه کلمههای غریب از روزمره رو تصور کنین(!)
با دختره کلاس رفتم و اینقدر کوچولو و دماغویه که خدا میدونه!
هزار سال طول میکشه یه خط بخونه و دو هزار سال طول میکشه یه کلمه بنویسه!
لوس و خُنُکه و وقتی من و دید گفت:
سلام خانومِ قشنگم! روزتون بخیر!
وَ وقتی کلاس تموم شد بهم گفت:
امیدوارم آخر هفته بهتون خوش بگذره!
اگه همسنِ دخترای خودم بود بهش میگفتم نمیخواد لفظ قلم حرف بزنی، خداهافزت و مثل آدم بنویس😒 ولی خب یه فرشتهی دماغوی کوچولویه و باید دست بکشم به کلهی پیتیخش و بگم دورت بگردم زیبای پرتلاش! به شما هم خوش بگذره سخندانِ دلربای من🤮
دخترخالهم گفته بود ابتدایی آزمون بدم حتما قبول میشم چون قحطی معلمه و من چقدر خوشحالم که گفتم من آبم با ابتداییها تو یه جو نمیره که بخوام سی سال، هر روز این لوسهای زبانمتوجهنشوی شپشو رو تحمل کنم🤧
با این بادمجون یک ساعت کلاس داشتم ولی اینقدر سخت گذشت که دلم برای نهمای بلام که از درو دیوار بالا میرن و زبوندرازن یه ذررررررررررره شد😭❣
بههرروی هر هفته با این بادمجون هم کلاس رو پذیرفتم بلکه مثل آدم بنویسه😒
نوزادی، جنینی اگر دارید در خدمتم. کلاسام هیچ محدودیت سنی نداره ها😂 😁
دیدم تریبونی برای حرف زدن دارم، گفتم بیام از این فرصت استفاده کنم و بگم خیلی خیلی تشکر میکنم از مهمانانِ فهمیده و باشعوری که صرفا برای صلهی رحم و احترام و عزّت گذاشتن تشریف میارن و بعد از صرف چای و میوه و شیرینی، سر دو ساعت بلند میشن میرن و تازه هدایای مفید میارن!
مثلا گلدون میارن که من ببرم اتاقم😍 یا پاسماوری میارن که گرچه مامان خیز برداشت که با کارتنش تو کمد قایمش کنه، ولی خب من فرزتر بودم و مراسمِ «باز شود، دیده شود، بلکه پسندیده شود» برگزار کردم و چای و قند و شکر و نبات و چوب دارچین و هل و گلمحمدیهای کاشانیم رو ریختم توشون و بساطِ چایهای خوشمزه رو بهراه کردم و کِیفش رو میبرم😍
چه مهمانهای بابرکت و مفیدی بودن؛
با اطلاعِ قبلی تشریف آوردن،
خارج از وقتِ وعدههای غذایی اومدن،
ساعتِ زیادی نموندن و آدم و از کارو زندگی ننداختن،
چون زمانِ مناسبی بودن کمتر هم به غیبت و حرف آوردن گذشت.
خدا خیرشون بده و انشاءالله بهزودی خبرِ حج رفتنِ خودشون رو بشنوم😍
از دانشگاهِ پولدارای خنگ...
چیز...
دانشگاه آزاد منظورمه،
یه پیشنهادِ واااااااااااقعا استثنائی برای راهیان نور دارم😍
خیلی وقته راهیان نرفتم... فکر میکنم آخرین بار همونی بود که تو دلِ کرونا رفتم و یه مناطق عملیاتی بود و یه اتوبوس، ما! فقط ما چهل نفر!
بعد از اون دیگه نتونستم برم، وسط مدارس بود.
اینبار هم نمیتونم برم😭 نیمهشعبان هم تو بهمنه... راهیان برم پس دخترام چی؟! درس اونا گردنمه😭
هیچی دیگه؛ افتخار ندادم به خنگولای دانشگاه آزاد. اگه پزشکیان بذاره، باید برم کلاس و درسِ دخترام و رسیدگی کنم.
چرا تابستون راهیان نور نمیبرین خب؟ یکی دلش پشتِ حسینیه همّت، بینِ ساختمانِ حمّامها و رو به طلوع جا مونده😭
خدا لعنت کنه اونی که بیتخصص و بیتعهد، بر ملّتِ شیعه امیر میشه که با بیتدبیریش ظهور و سعادتِ ابدیِ همه عالَم رو عقب بندازه...
حتی بدبختیِ مردمِ آتشزدهی کالیفرنیا گردنِ اونیه که بیتخصص و بیتعهد زمامِ دولتِ شیعه رو بهدست گرفت و جبههی مقاومت رو دلسرد کرد و باعث شد «دشمن بوی کباب به دماغش بخوره»...
فردا مدارس تعطیله... ... ...