دفترچه رو برای خودم خریدم.
تخته کوچولو هدیه برای دانشآموزمه که گفتم مشکوک به سرطانه و الحمدلله عمل کرد و گفتن توده رو برداشتن و خوشخیم بوده.
ولی تخته بزرگه که خوشگله برای تکبیستمه😍
با اینکه همیشه از مصلّی خرید میکنم و اونجا قیمتا فوقالعادهست، اما هزینهٔ این تخته برام سنگین بود. ولی تنها هدیهایه که تو این سالها به دلم بود بگیرم؛
چون تکبیستِ اینبارم دو ساله شاگردمه و همیشه درسخون، همیشه موقّر، همیشه محترم.
یعنی بهترین بودنش #استمرار داشته.
همیشه هم نمراتش از همه دبیرا بیست بوده و از من نوزده. تلاشش و میکرده. بقیهی تکبیستها رو هیچوقت اینقدر هزینه نکردم چون تلاششون استمرار نداشته.
میخواستم بخرم رفیق گفت اندازه جیبت خرج کن، بیا بریم بیشتر بگردیم.
کل مصلّی رو گشتیم و چیزی پیدا نکردیم؛ یا ساخت غیر ایران بودن، یا طرح غیر فرهنگی داشتن، یا غیر ضروری بودن و ارتباطی با درس و تحصیل نداشت، یا زینتی و بیهوده بودن.
ارزونترین کالای بازار هم لوازم آرایش(!)
به رفیق گفتم این تکبیستش همین یهبار نیست، دو ساله با منه و من اگه سختگیر نبودم همه نمرههاش بهجای نوزده، بیست میشد. کادوی این بچه رو از جون و دل راضیام، بیا بریم همون تخته رو بخریم. چون به نیت کار فرهنگی و هدفمنده مطمئنم برکتش به زندگیم برمیگرده. مگه دبیر ادبیاتم برای یه شعر پنجاه بیتی برام پلاک طلا خرید، دلدل کرد؟! ببین هنوز خاطرم مونده!
خلاصه رفتیم و خریدیم.
یه کاغذکادوی ادبیاتی هم پیدا کنم، با ربان، با کارتپستال.
بشینه به جونِ همهٔ تلاشهاش😍
شادی و ذوقش نذر ظهور امام زمان علیه السلام🌱
Mahmood.karimi.To.Kheyme.Hanoz(128).mp3
زمان:
حجم:
9.4M
آدمِ عاقل چیزی رو که تو مشّایه گوش داده رو هزااااااار بار قبل از کلاسش گوش نمیده که چشم و صورت براش نمونه...
آدمِ عاقل تو خیابونها و اتوبوسهای شهر هی با خاطراتِ مشّایهش سروکلّه نمیزنه... هی پوشههای مغزش و زیرورو نمیکنه... محمود کریمی رو دوباره و سهباره و چندباره تو گوشاش پخش نمیکنه... مرور نمیکنه وقتِ شنیدن حوالیِ کدوم عمودها بوده... اسمِ موکبها رو بهخاطر نمیاره... آدمِ عاقل! آدمِ عاقل! ولی آقا امام حسین؛
گفت کو زنجیر تا تدبیرِ این مجنون کنم؟!
سربهراه
آدمِ عاقل چیزی رو که تو مشّایه گوش داده رو هزااااااار بار قبل از کلاسش گوش نمیده که چشم و صورت برا
آدمِ عاقل با روسریِ مشّایهش پا نمیشه بره سر کلاس... با روسریای که تاروپودش بارها غبارِ مشّایه به آغوش گرفته... با روسریای که دیگه خودش جنونزاست... آدمِ عاقل! آدمِ عاقل! ولی آقا امام حسین؛
طاقتِ مجنون برفت... خیمهی لیلی کجاست؟!
آدمِ عاقل برنمیداره پیشِ چشمِ کلی نامحرمِ مگوهای مشّایه وسط کوچه و خیابون، گالری باز کنه و عکسای مشّایهش رو مرور کنه...
آدمِ عاقل هرگز وسطِ خوابزدگیِ مُفرطِ شهر و شهری، گیر نمیده به خاطراتِ بهشت... به تجسّمِ ظهور...
آدمِ عاقل! آدمِ عاقل! ولی آقا امام حسین؛
عقلم از شورش چو مجنون است و لیلی روی تو...
آقا امام حسین؛
علاجِ دردِ مشتاقان طبیبِ عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غمِ مجنونِ شیدا را...
روی پردههای کم و ناچیزِ سطحِ شهر، نوشته «رحلت» ِ حضرت زینب سلام الله علیها تسلیت.
من همینطور که تو گوشم دعای أمّداوود پخش میشه، دارم فکر میکنم اگه زینب سلام الله علیها شهید نیست دیگه کی شهیده؟!
دختربچه بود که با پدربزرگش، زهرِ برّهٔ یهودی به جونش نشست و وقتِ وصیّت نوشتن، وحشیای به خودش اجازه داد بگه نیازی نیست! هرچی الآن میگه هذیونه(!)
از جورِ همون وحشی با مادرش بین در و دیوار دنیا براش تیره و تار شد و چادرش خونی... هنوز دختربچه بود... حتی وقتی مجبور شد تو همون کوچیکی خانومِ خونه بشه...
تو مسجدِ کوفه با پدرش فرق سرش رو شکافتن... دستمالِ زرد رو از همونشب بست دورِ قلبش که هی به خون نشست...
با برادرش مجتبی هی توی تشت خون بالا آورد و غربتِ در منزل کشید... با «مذلّ المؤمنین» تو کوچهها شکست و پیکرش تیربارون شد...
زینبِ کربلادیده شهید نباشه کی شهیده؟! ۷۲ بار تو یه نصف روز شهید شد... ۸۴ مرتبه به اسارت رفت... کاخ به کاخ جز زیبایی ندید...
بیسلیقگیه؟ نفهمیه؟ بیاعتقادیه؟چیه که نمینویسن شهادتِ حضرت زینب سلام الله علیها تسلیت؟! صداوسیما تبیین نکرده « مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتولٌ شَهِیدٌ» رو؟! یه اربعینی نرفته دنبالش پژوهش؟!
چه فرقی داره؟
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود!
وَ محرّم و صفر اگر نبود، اسلام زنده نمیماند!
فرقش در تربیت نسلِ منتظره!
در دو بالِ شیعه؛
عاشورا و ظهور.
نباید به پوشهی مشّایهم دست میزدم...
نباید سراغِ مداحیهای عِراقی میرفتم...
نباید صوتهای ضبطشده از مشّایه رو گوش میدادم...
حالا باید چقدر اشک بریزم و بیتابی کنم تا یه بارِ دیگه انگشتای پاهام مفتخر شن به تاول زدن؟!
چقدر اشک بریزم که برم گردونن پای موکبِ ابوسجّاد؟!
چقدر بیتابی کنم دوباره تو موکبِ کویتیها به خواب میرم و تو موکبِ زوج البتول بیدار میشم؟!
کدوم نیمهشب، پای کدوم عمود، شای عِراقیِ تا کمر شکر میخورم و کدوم سحر، پشتِ کدوم گروه از زائرها نماز شب میبندم؟!
کجای راه چادرم بوی دودِ آتیشهای موکبها رو میگیره و کجای مسیر مژههام غبارگرفته میشه؟!
پای کدوم نوای پرشورِ عِراقی شونههام میلرزه و با کدوم زائرِ سیاهپوستِ طریق الحسین دستبهگردنِ هم اشک میریزیم؟!
کجای مسیر میشینم کنارِ جاده و زُل میزنم به پاهای زوّار؟!
نگاه کردن به کعبه عبادته، نگاه کردن به دریا عبادته، نگاه کردن به چهرهٔ پدر و مادر عبادته، نگاه کردن به چهرهٔ عالِم عبادته، اما از من این روایتِ بیسند رو هم بپذیرید که نگاه کردن به پاهای زوّار امام حسین تو جادهٔ نجف به کربلا هم عبادته... خدایا کی به من توفیقِ این عبادت رو میدی؟ تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... من و برگردون مشّایه... من و برگردون در هوای وصال... با امید رسیدن... سه روز تا امام... سه روز با امام... با امام...
آخ آقا امام حسین... با نسیمی که از مشّایه میگذره و به پرچمِ دلبرِ گنبدت میرسه، دورت بگردم...
این گل رو آوردم استقبالِ هرکی از اعتکاف اومده. قبول باشه. امیدوارم من رو هم دعا کرده باشید...
شما ماهیای هستید که تو حوضِ فیروزهایِ روشنِ خدا بودید سه روز... با خاطراتِ حوض، به قلبِ تَرَکزدهی ما صحرانشینها آب بپاشید! بذارید دهانِ همه آب بیفته از چیزایی که تعریف میکنید... حتی شده یک نفر رو با آبوتاب، راهیِ اعتکافِ آخرِ ماه رمضون کنید...
تو دنیایی که همه از آلودگیهاشون با افتخار جار میزنن، شما سرمستانه از جرعههای نور فریاد بزنید...
با برقِ چشمها و شورِ صداتون بلند بخونید:
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایهی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا... خم شد و بوسید مرا... دیدمش و دید مرا... بانگِ لک الحمد رسد از مه و خورشید مرا... باش که صد صبح دمد زین شب امّید مرا...
روی ماهِ خانمها رو میبوسم☺️
سربهراه
خیلی خوابم میاد. خیلی زیاد. از بعدِ اربعین دیگه نشده خستگی در کنم. چهرهم کاملا زرد و پژمرده شده. به خودم وعدهی تعطیلات عید رو میدم و میبینم باید در عید سؤال طراحی کنم...
به خودم وعدهی تابستون میدم و یادم میاد چقدر برای تابستانی که گذشت برنامه ریختم و همهش در مبارزه و غصه و اندوه و شکستِ بعد از شهید رئیسی گذشت و اگر اربعین نبود، حتما دق میکردم...
امروز از صبح که بیدار شدم بیوقفه کار کردم و همهش مربوط به مدرسه. الآن خستگی به قدری ذلهم کرده که تصمیم دارم برای سال جدید هیچ هدفمندی کوتاه و بلند و اقتصادی نداشته باشم. میخوام روزانه تلاش کنم و به خودم فشار فکری وارد نکنم. فکر من حتی ثانیهای خاموشی نداره... معلمی این خصیصه رو تشدید میکنه... علاقهم به امور فرهنگی بیشتر و بیشتر... وَ پوسترهای سه مسابقهی کشوریِ نویسندگی که برام فرستادن و من سوژه دارم و وقتِ نوشتن نه، هزاران برابر افزونتر...
و اینه که به خستگیهای من اضافه میکنه...
به کتابهایی که نخوندم فکر میکنم و استغفار میگم... میرزاکوچکخان جنگلی گوش میدم و استغفار میگم... کفِ اتاقم بین برگههای تصحیحنشده دراز میکشم و استغفار میگم...
صدای موبایلم میاد. باران پیام فرستاده: خانوم بفرمایید! اینم کلیپ.
کلیپ رو باز میکنم. خدای من! عکس و فیلمهایی که از کلاسهای ادبیات و تئاتر و سرود و بازی و همهی خلاقیتهای ارائههای دخترا گرفتم و فرستادم باران که استعداد کشفشدهی خودمه در انیمهسازی، برام کلیپ «آنچه گذشت...» بسازه و حالا با چه کیفیت محشری ساخته...
میزنم زیر گریه... این نیمترمِ به این زیبایی و پر از ایده حاصل نخوابیدنهای منه... نتیجهی فشارهای فکری... کوه برگهها...
احساس میکنم در این دویدنِ بیقفهی چهار ماهه فقط دخترام کنارم بودن... فقط اونا بهم اعتماد کردن... فقط اونا پابهپام دویدن...
احساس میکنم چهار قرن یکنفس دویدم...
چقدر خستهام...
چقدر خواب نیاز دارم...
چقدر کلمه برای گریستن میخوام...
اما برای بار دوم میرزا کوچکخان پخش میکنم. باز گریه میکنم. یک بار دیگه کلیپ نیمترم اولم رو میبینم.
وَ بلند میشم که به ادامهی کارهام برسم.
Mohsen Chavoshi - sakhamusic.irMohsen Chavoshi - Mottasel.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
زیرِ آسمونِ شب گوش بدید،
چشم تو چشمِ ستارهها،
رخ به رخِ ماه،
تا زمستونه،
تا سرده،
تا میشه گُرگرفتگیِ صورت و
سرخیِ چشمها رو
بهانهی سوزِ سرما داد...
چارهای نیست؛
«اگر ادبیات نبود، بشر از سرما میمُرد.»