نباید به پوشهی مشّایهم دست میزدم...
نباید سراغِ مداحیهای عِراقی میرفتم...
نباید صوتهای ضبطشده از مشّایه رو گوش میدادم...
حالا باید چقدر اشک بریزم و بیتابی کنم تا یه بارِ دیگه انگشتای پاهام مفتخر شن به تاول زدن؟!
چقدر اشک بریزم که برم گردونن پای موکبِ ابوسجّاد؟!
چقدر بیتابی کنم دوباره تو موکبِ کویتیها به خواب میرم و تو موکبِ زوج البتول بیدار میشم؟!
کدوم نیمهشب، پای کدوم عمود، شای عِراقیِ تا کمر شکر میخورم و کدوم سحر، پشتِ کدوم گروه از زائرها نماز شب میبندم؟!
کجای راه چادرم بوی دودِ آتیشهای موکبها رو میگیره و کجای مسیر مژههام غبارگرفته میشه؟!
پای کدوم نوای پرشورِ عِراقی شونههام میلرزه و با کدوم زائرِ سیاهپوستِ طریق الحسین دستبهگردنِ هم اشک میریزیم؟!
کجای مسیر میشینم کنارِ جاده و زُل میزنم به پاهای زوّار؟!
نگاه کردن به کعبه عبادته، نگاه کردن به دریا عبادته، نگاه کردن به چهرهٔ پدر و مادر عبادته، نگاه کردن به چهرهٔ عالِم عبادته، اما از من این روایتِ بیسند رو هم بپذیرید که نگاه کردن به پاهای زوّار امام حسین تو جادهٔ نجف به کربلا هم عبادته... خدایا کی به من توفیقِ این عبادت رو میدی؟ تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... من و برگردون مشّایه... من و برگردون در هوای وصال... با امید رسیدن... سه روز تا امام... سه روز با امام... با امام...
آخ آقا امام حسین... با نسیمی که از مشّایه میگذره و به پرچمِ دلبرِ گنبدت میرسه، دورت بگردم...
این گل رو آوردم استقبالِ هرکی از اعتکاف اومده. قبول باشه. امیدوارم من رو هم دعا کرده باشید...
شما ماهیای هستید که تو حوضِ فیروزهایِ روشنِ خدا بودید سه روز... با خاطراتِ حوض، به قلبِ تَرَکزدهی ما صحرانشینها آب بپاشید! بذارید دهانِ همه آب بیفته از چیزایی که تعریف میکنید... حتی شده یک نفر رو با آبوتاب، راهیِ اعتکافِ آخرِ ماه رمضون کنید...
تو دنیایی که همه از آلودگیهاشون با افتخار جار میزنن، شما سرمستانه از جرعههای نور فریاد بزنید...
با برقِ چشمها و شورِ صداتون بلند بخونید:
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایهی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا... خم شد و بوسید مرا... دیدمش و دید مرا... بانگِ لک الحمد رسد از مه و خورشید مرا... باش که صد صبح دمد زین شب امّید مرا...
روی ماهِ خانمها رو میبوسم☺️
سربهراه
خیلی خوابم میاد. خیلی زیاد. از بعدِ اربعین دیگه نشده خستگی در کنم. چهرهم کاملا زرد و پژمرده شده. به خودم وعدهی تعطیلات عید رو میدم و میبینم باید در عید سؤال طراحی کنم...
به خودم وعدهی تابستون میدم و یادم میاد چقدر برای تابستانی که گذشت برنامه ریختم و همهش در مبارزه و غصه و اندوه و شکستِ بعد از شهید رئیسی گذشت و اگر اربعین نبود، حتما دق میکردم...
امروز از صبح که بیدار شدم بیوقفه کار کردم و همهش مربوط به مدرسه. الآن خستگی به قدری ذلهم کرده که تصمیم دارم برای سال جدید هیچ هدفمندی کوتاه و بلند و اقتصادی نداشته باشم. میخوام روزانه تلاش کنم و به خودم فشار فکری وارد نکنم. فکر من حتی ثانیهای خاموشی نداره... معلمی این خصیصه رو تشدید میکنه... علاقهم به امور فرهنگی بیشتر و بیشتر... وَ پوسترهای سه مسابقهی کشوریِ نویسندگی که برام فرستادن و من سوژه دارم و وقتِ نوشتن نه، هزاران برابر افزونتر...
و اینه که به خستگیهای من اضافه میکنه...
به کتابهایی که نخوندم فکر میکنم و استغفار میگم... میرزاکوچکخان جنگلی گوش میدم و استغفار میگم... کفِ اتاقم بین برگههای تصحیحنشده دراز میکشم و استغفار میگم...
صدای موبایلم میاد. باران پیام فرستاده: خانوم بفرمایید! اینم کلیپ.
کلیپ رو باز میکنم. خدای من! عکس و فیلمهایی که از کلاسهای ادبیات و تئاتر و سرود و بازی و همهی خلاقیتهای ارائههای دخترا گرفتم و فرستادم باران که استعداد کشفشدهی خودمه در انیمهسازی، برام کلیپ «آنچه گذشت...» بسازه و حالا با چه کیفیت محشری ساخته...
میزنم زیر گریه... این نیمترمِ به این زیبایی و پر از ایده حاصل نخوابیدنهای منه... نتیجهی فشارهای فکری... کوه برگهها...
احساس میکنم در این دویدنِ بیقفهی چهار ماهه فقط دخترام کنارم بودن... فقط اونا بهم اعتماد کردن... فقط اونا پابهپام دویدن...
احساس میکنم چهار قرن یکنفس دویدم...
چقدر خستهام...
چقدر خواب نیاز دارم...
چقدر کلمه برای گریستن میخوام...
اما برای بار دوم میرزا کوچکخان پخش میکنم. باز گریه میکنم. یک بار دیگه کلیپ نیمترم اولم رو میبینم.
وَ بلند میشم که به ادامهی کارهام برسم.
Mohsen Chavoshi - sakhamusic.irMohsen Chavoshi - Mottasel.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
زیرِ آسمونِ شب گوش بدید،
چشم تو چشمِ ستارهها،
رخ به رخِ ماه،
تا زمستونه،
تا سرده،
تا میشه گُرگرفتگیِ صورت و
سرخیِ چشمها رو
بهانهی سوزِ سرما داد...
چارهای نیست؛
«اگر ادبیات نبود، بشر از سرما میمُرد.»
سربهراه
یه دانشآموز دارم که مشکل ادراکی داره. البته اولِ سال مشاور مدرسه گفت عقبمونده است و باید بره مدارس
اون شاگردم که اختلال ادراکی داره؛
امروز زنگ تفریح از طبقهٔ پایین میومدم بالا که بدوبدو خودش و به من رسوند و با خندهٔ مرموزانهای بغلم کرد.
من بغلش نکردم چون برای این مورد ارتباط بدنی رو درست نمیدونم. هم اینکه شورههای سرش و بوی دهانش اذیتم میکنه.
اما به خندههاش مشکوک شدم. پرسیدم چی شده میخندی؟
بیشتر خندید و گفت هیچی!
گفتم بلا! معلومه یه کاری کردی!
واقعا معلوم بود! ما معلما از چشمای شاگردمون میفهمیم چه آتیشی سوزونده!
خیلی خیلی خندید و گفت آره! یه کاری کردم!
من هرجا خارج از کلاس و دفتر میایستم، دورم شلوغ میشه. بچههای هفتم و هشتم دورم جمع شده بودن. نهما با خودم داشتن و تازه از کلاس بیرون میومدن.
با همون خنده پرسیدم چه کااااااار؟!
اونم جلوی همه گفت تو سالن بالا داد زدم [از محضر امام زمان علیه السلام عذرخواهی میکنم] مرگ بر خامنهای!
شکرِ خدا حاضرجوابم و این خصیصه در شغلِ من از اوجبِ واجباته! کلا هم حاضرجوابی [نه تکه و طعنه انداختن] ویژگیِ کتابخونهاست. شما کتابخون باشی کلی جواب همیشه تو آستین داری!
درجا با خنده گفتم سرش سلامت! مرگ بر بدخواهش از ریز و درشت و فهمیده و نافهم! مگه میشناسیشون؟!
متحیّر از پاسخم گفت جان؟
گفتم جونت فداشون! پرسیدم مگه میشناسیشون؟!
با خنده گفت آره!
گفتم کمی دربارهشون برام صحبت کن ببینم.
فکر میکردم باز بچهها چیزی یادش دادن و دستش انداختن، اما وقتی دلیل گفت دیدم نه! خودِ نادونش این تفکر رو داره!
با لکنتِ زبان گفت چون اونه که هی حجاب، حجاب میکنه! نمیذاره سرلخت باشیم، هرچی دوست داریم بپوشیم!
[ماجرای پروفایلاش تو ذهنتون باشه].
بچههای دیگه دورم بودن و نمیشد از بحث کوتاه بیام. گفتم حجاب حکم خداست، پیغمبر این حکم رو ابلاغ کردن. چرا نمیگی [نعوذ بالله] مرگ بر پیامبر؟! میترسی؟!
وَ پوزخند زدم.
ساکت شد.
گفتم حجاب از دین اسلامه. اسلام رو پیامبر برامون آوردن. از طرف خدا. بگو مرگ بر ایشون. ایشون نذاشتن تو لخت کنی. چرا نمیگی؟! میترسی خدا بزنه به کمرت؟!
وَ دوباره پوزخند زدم.
هفتما به خندهی من خندیدن.
اون دیگه خنده رو صورتش نبود. گفت حق با شماست. ببخشید خانوم!
گفتم من چرا ببخشم؟! شما به کسی که نمیشناسی توهین کردی. امام خامنهای از توهینِ تو کوچیک نمیشن، خودت کوچیک شدی.
[روی لفظ امام قبل از اسم آقا استرسِ تلفظی داشتم، یعنی با قاطعیت و فشار گفتم: امام خامنهای]
وَ رگباری و مثلِ یک سخنرانی، در ارتباط با همهی اونهایی که دورم بودن ادامه دادم:
میدونین حکمِ حجاب چه سالی اومده؟!
ساکت بودن.
میدونین چرا اومد؟!
ساکت بودن.
میدونین چقدر طول کشید تا کامل شد حکم؟!
ساکت بودن.
میدونین فلسفهش چیه؟!
ساکت بودن.
میدونین فقط مختص خانمها نیست؟!
ساکت بودن.
میدونین از نظر علمی و دیدگاههای اروپاییها چه فوایدی داره؟!
ساکت بودن.
بهش نگاه کردم و گفتم اینا که پرسیدم رو میدونی؟!
دوباره گفت ببخشید خانوم!
با خندهی شیطنتآمیزی بهش گفتم هیچی نمیدونی که(!) حداقل دو خط بخون بتونی جواب بدی، گیر افتادی ضایع نشی(!) برم تو سالن بالا و داد بزنم مرگ بر ... [اسم خودش رو گفتم]؟
سرش و بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد و گفت نه خانوم!
پرسیدم ناراحت میشی؟!
گفت آره!
گفتم چرا؟! تو خودت در حق کسی که نمیشناسیش این کار و کردی!
وَ برای بار سوم جلوی همه گفت:
خانم ببخشید! اشتباه کردم!
دستش و از دورِ کمرم باز کردم و رفتم بالا.
تو اتوبوس کلی مقاله بررسی کردم ببینم این مدل بچهها ادراکاتشون چطوره؟
متأسفانه آزمایشهای داخلی و خارجی اثبات کرده این بچهها درسته خیلی حواس و ادراکاتِ طبیعی رو ندارن، اما تمااااااااااامِ حواسِ مرتبط به هرگونه خاکبرسری در اونها سالم، فعال وَ هر روز رشدکننده هست...!
درواقع من سرِ کلاس و در بحثهای علمی و احساسی با یه دخترِ بالغ اما ذهنِ خردسال روبهرو هستم،
ولی در این مکالمه با یه دختر بالغ با ذهن بالغ روبهرو بودم!
عجیبه و خطرناک...
ولی فهمید معلمی که دوستش داره و تو سرما و گرما یهلنگهپا منتظرش میمونه که برسه مدرسه؛
جانفداییِ امام خامنهای هست و قرار باشه دندونِ یاوهگو بیاره پایین، دریغ نمیکنه😎
تو کلاسِ نهم یکیها بودم و زنگِ بعد با نهم دوییها داشتم.
نهم دوییها دبیر نداشتن.
مشغولِ تدریس به نهم یکیها بودم که درِ کلاس باز شد و نهم دوییها گفتن میشه بیایم کلاس شما؟!
گفتم نه! زنگِ بعد با خودم دارید و دیگه ازم بیزار میشید! برید تا زنگ خودم.
پاشون و کردن تو یه کفش که خانوم بذارید بیایم.
گفتم مدیر اجازه بدن مشکلی ندارم.
فرستادمشون پی نخودسیاه. اما اجازهی مدیر رو گرفتن و دیدم مدیر دارن به گوشیم تماس میگیرن.
گفتن خیلی اصرار کردن و من گفتم هرچی شما بگید.
خندیدم و گفتم بیاین تو.
از اوّلم دوست داشتم باشن ولی مراتب معلمی رو باید نگه دارم.
نهم دوییهای بیمعلم بهجای بزنوبکوب و علافی و شیطنت، اومدن سر کلاسِ منی که ساعتِ بعد هم با خودشون داشتم.
نیمیشون روی زمین نشستن و نیمیشون صندلی آوردن و همهی نهمام با هم یهجا جمع شدن. ای دورشون بگردم😍
همهشونم در کلاس فعال و پاسخگو😍
اینقدر بهم خوش گذشت... اینقدر به جونهام اضافه شد... اینقدر حالم سر جا اومد... اینقدر خستگی از تنم در رفت... اینقدر تو دلم قربونصدقهشون رفتم که خدا میدونه😍
همهی تلاشم و کردم تدریسم متفاوتتر باشه که برای کلاس خودشون خسته نشن.
نمیشه همیشه یکی از دبیرا نیاد نهما رو با هم یهجا داشته باشم و دو زنگِ پیاپی؟!
نمیشه روزدرمیون شنبه و سهشنبه باشه و من همهش با نهمام باشم؟!😍😭
زنگ تفریح هم یه کبوترِ مشنگ با مغز خودش و کوبید به پنجرهی دفتر و افتاد راهپلهی پایین و رفت تو سالن پایین و مست و ملنگتر گیر کرد و جیغِ همه رو درآورد.
بعد من و یکی از نهما رفتیم کفتربازی و گرفتنش😂😂😂
آی خوش گذشت😂😍
رفیق گفته بود شبکه سه سریال فریبا، خوب و مناسبه و به بهانهی موضوع، زنها توش عجقوجق نیستن. فکر کنم گفت کارگردانِ گاندو ساخته (شاید اشتباه کنم، نمیدونم و حیاتی نیست وقت بذارم جستجو کنم، خودتون بررسی کنید).
نگاه کردم و دیدم آره، فیلم مناسبیه و همونایی که میگن صداوسیما نمیبینیم ولی از همه شبکهها خبر دارن هم میبینن😂
دوست داشتم شاگردامم ببینن. موضوع خوراکِ دخترای خنگولِ منه.
تو هر کلاسی به بهانهای بحث رو میرسوندم به این جمله که بگم:
مثلِ این دختره تو سریال فریبا، وای که من از مدل روسری بستنش کِیف میکنم!
وَ این جمله کافی بود که شبکه و ساعت و بازیگر و همهچیش و از من بپرسن و من نصفه_نیمه جواب بدم که در جریان نیستم، فقط بهخاطر مدل روسری بستنِ دختره میشینم نگاه کنم😂
همه شاگردام شدن فنِ سریالِ فریبا😎
گزارشِ یک شباهتِ سرد:
هنوز شبه که از خونه میزنم بیرون. کوچه تاریکه. چراغای خیابون روشنه. ایستگاه اتوبوس پر از مَرده.
هوای شب هنوز سرده. باد میزنه. بخارِ نفسهام از بالای شالگردنی که دورِ گلو و جلوی دهانم پوشوندم، به مژههام برخورد میکنه و شبنم میشه. روی تار به تارِ مژههام قطراتِ ریزِ شبنم میشینه. فقط یهجای دیگه این اتفاق میافته؛ مشّایه، قبل از نمازِ صبح، عمودهای نزدیک به نجف و ابتدای راه که هوا معتدل نیست و بیابون، روزهای بسیار گرم و شبهای فوقالعاده سرد داره.
من برای همین این موقع سال رو دوست دارم. این موقع بیرون زدن از خونه رو دوست دارم. تو تاریکی و سرما مدرسه رفتن رو دوست دارم. من و میبره مشّایه...
اتوبوسِ اوّل گرمه. صندلیهاش نرمه. چراغاش روشنه. زودبهزود هم میاد. تو سرما و تاریکی منتظرت نمیذاره. اما دوستش ندارم. بیتقواست. آلودهست. شکمش پر از حرامه. پرخوره. شلوغه. مختلطه.
اتوبوس مدرسه ولی مقررّاتیه. سحرخیزه. رأسِ شش و ده دقیقه میاد و اگر نرسیده باشی دیگه دستت بهش نمیرسه. هرچیخور نیست. شکمش همیشه خالیه. سرده. صندلیهاش خشکه. تاریکه. پرسروصداست. طالب نداره. ایستگاهش همیشه فقط منم و یه خانم و یه آقا. ایستگاهش جای تاریک و خلوتیه. من اما دوستش دارم. میشینم روی صندلیِ ردیفِ آخر. به این امید که موتور اتوبوس گرمم کنه. سرمای صندلی تا مغزاستخونم و میسوزونه. پهلوهام یخ میزنه. رنگِ صورتم میپره. این اتوبوس اصلیمه و بیشترین مسیر رو اینجام. به مدرسه که میرسم برای هزارمین بار در زمستان سرما میخورم. اما من دوستش دارم. چون مثلِ قبل از طلوعِ مشّایه است؛ پر سوز و پر سودا!
از پنجرههای این اتوبوس خورشید لبخند میزنه. از روی صندلیهای سرد و خشکِ این اتوبوس دستهای خدا رو میبینم که تخم مرغِ خورشید رو به لبهی آسمون میزنه و از وسط میشکنه و دلِ خورشید به لبههای تیزِ پوستهش میکشه و پاره میشه و زردهش پخش میشه کنارهی آسمون. سیاهی رفتهرفته زردِ طلایی میشه و چراغهای شهر دونه دونه خاموش. طلوع تو این اتوبوس من و یادِ طلوعهای مشّایه میندازه.
اینجا خلوته. ساکته. تاریکه. میتونی فکر کنی. میتونی زیارت عاشورا گوش کنی. میتونی صبحت بخیر آقای من زمزمه کنی. میتونی گریه کنی. اما نمیتونی بنویسی. چون دستات حتی از داخل دستکشِ نرم و گرمت، یخ زدن. درست مثلِ سحرگاهِ سردِ مشّایه.
به مدرسه که میرسم غالبا سرما خوردم.
به کربلا که میرسم غالبا سرما خوردم.
سرما خوردن رو دوست ندارم. اما اتوبوس مدرسه رو خیلی. مشّایه رو خیلی خیلی، خیلی.
دلم ضعف میره که از شاگردام بنویسم، اما سرماخوردگیهای مکرر دیگه از پا انداختهم...
باشه فرستههای بعدی.